285
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ینی بازم میشه یکی منو بخواد؟
دلشو بشکونم ازم بدش نیاد!
عاشقم بمونه هرچی بدم بگاش-
کمی مریض احوالم. نه ذهنی برایم مانده نه روحی، سردرگمم حتی نمیدانم دیگر چه دوست دارم..... حتی نمیدانم چه بر زبان آورم
کلمات قبل از رسیدن شهید میشوند و توان صحبت را از من میگیرند گویی در فضایی نا آشنا و خفه کننده به سر میبرم
دلگیر است مانند گذشته ی نورانی ام نیست
نمیدانم بازهم حسی گذرا است یا درد چندساله ام بازهم مرا در اغوش گرفته است
توان رویارویی را ندارم قدرتم را از دست داده ام.
گذر عمر مرا ساکت تر و مغز مرا پر حرف تر میکند.کلمات به سرعت نور از مغزم به بیرون پرتاپ میشوند اما زبانم یاری نمیدهد. انگار فلج است یا شاید هم جادوگری طلسم تیره خودرا بر روی زبانم نوشته است....
تنها قدرت من نوشتن است نوشتن درد هایی که هیچگاه کسی آنها را نمیخواند...
دیوار ها فریاد میکشند.انها دیگر تحمل دیدن بار های سنگین غم را بر روی دوش من ندارند.
از مردم متنفرم؛
ازشون میترسم؛
در واقع تمام عمرم ازشون میترسیدم؛
آدمای که دوستشون داشتم،
آدمایی که بهشون اعتماد داشتم،
بدترین بلاها رو سرم آوردن.
