285
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
It's hard to say how tired i am these days. The days hardly turn into nights for me, and the heavy burden on my shoulders seems like it's never going to be lifted.
I want to cry but my eyes do not help.the brain screams, but lips do not help. The heart dies a thousand times, but the body doesn't help
Repost from 𝘚𝘩𝘦𝘳𝘭𝘰𝘤𝘬 𝘌𝘳𝘢 ! ֪ 𔖭𔖮𔖰 ⋆𝅄 ۟ ◌⃘²²¹
خانم هادسون: جرات یا حقیقت؟
جان: اوه، مطمئنا حقیقت
خانم هادسون: تو عاشق شرلوک شدی مگه نه؟
جان: نظرتون چیه جرات رو امتحان کنیم؟
خانم هادسون: به شرلوک اعتراف کن!
جان: فاک
خانم هادسون: این هم خوبه عزیزم اما باید قبلش صبر کنی تا من برم.
شرلوک: شب بخیر خانم هادسون!
#Quote
@SherlockEra ☕️✨
وقتی به گذشته نگاه میکنم انگار که اتفاقات و مرور خاطرات قلبم رو مابین انگشتاش میگیره و با تمام کینه فشارش میده.
تلاش کردم براشون بی نقص باشم و خب بودم... من خیلی باهاشون مهربون بودم دوسشون داشتم هرلحظه باب میلشون عمل کردم اما.....
کوچیکترین اشتباه من باعث شد تا اونا از من متنفر بشن. انگار دنبال یه بهونه بودن یه بهونه که ازم فاصله بگیرن
خب من الانم میبینمشون. اونا با ادمای جدید خیلی خوب رفتار میکنن همیشه ته دلم این بود بامنم همونطور باشن
یکبار با کلمات برام دلبری کنن یکبار اسمی از من بخاطر خوبی هام به لب بیارن
ولی خب... قسمت من نبود انگار ادما علاقه ی چندانی به من ندارند و این دلیلی میشه که هر روز تنهاتر از قبل میخوام بشم.
