;𝖠𝗌𝗂𝖿𝗒𝗈𝗎𝗋
Open in Telegram
468
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
468
Repost from N/a
⭒ ׂ🐬 𓈒 ׂ 𝐄𝚟𝚎𝚛𝐲 𝐭𝐢𝚖𝐞 𝐢 𝐜𝐥𝔬𝐬𝐞 𝐦𝕪 𝐞ʏ𝐞𝐬 𝐢𝐭𝐬 𝐥𝐢к𝐞 𝐚 𝐝𝐚я𝐤 𝐩𝐚𝐫α𝐝ι𝐬𝐞 𝐧𝐨 𝐨η𝐞 𝐜𝐨м𝐩𝐚𝐫є𝐬 𝐭𝐨 𝐲o̤𝐮 𓏲࣪ ˛
468
Repost from N/a
𓂂 ׁ 𓇿 ★ The only thing predictable about life is
Its unpredictability ! ⊹ ۪
468
Repost from N/a
توی دفترش نوشت: "مثـل عـبور سـائـقـه در آسـمـان تاریکم ؛ مثـل بـوی یـاس ، انـدوه تو همـینقدر زیبـاسـت. "
میترسید از اینکه برگ یادش در ذهن او پژمرده شود. تا چشم هایش باز میشد ، غم هایش شروع میشد. هر شباش با طعم بیداری و بار فکر های سنگین میگذشت.
بار دیگر قلم در دست گرفت ، اما انگار واژه ها لال بودند. حس میکرد وسط جنگی بی انجام قرار گرفته است. رز پژمرده میشد ، خورشید پشت ابر میماند و قطره قطره لحظه هایش مثل رد جوهر بر روی کاغذ کاهی مقابلش سیاهپوش میشد.
دوست داشت برایش بنویسد که درگیر غم نشو! با هم مَرهم به روی زخم هایمان میزنیم و روی ساز میرقصیم. اما خودش هم از تکرارِ مکرَرات خسته شده و نمیخواست فریب کلمات را بخورد. پس تنها نوشت: "خواهـمت دیـد ، به هنگام همـاهـنگی نبـض هایـمان ، با چشـمانی کـور از گـریـه و آسـمانی خالـی از مـاه. در آن هنگام که دسـتِ باد موهایـت را میـنوازد ، دیگر در کـنـار تـخـتت فلوکـسـتین دیده نمیـشود و شب ، بجـای بغض در کـنـار دسـته ای از رویـاهایـت به خـواب میـروی ..."
