;𝖠𝗌𝗂𝖿𝗒𝗈𝗎𝗋
Open in Telegram
468
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
468
Repost from 𝖡𝗅υ𝖾 𝗉𝖾𝖺ɾ𝗅𐙚𝁦
جنگلی خشک شده درونش بود!
سال ها بود که ابرها در حق قلبش بی مهری کرده بودن، باران درون روحش مرده بود...
درد به مرز استخوان هاش رسیده بود، فقط مرگ بود که میتونست از این وضع اَسَفناک نجاتش بده. تمام کائنات بهش یه مرگ آروم بدهکار بودن.
جنگلی که پر از گل های رز و بابونه بود حالا یک تیکه خاک و کویر شده بود. روزی جنگل عاشق باران بود، باران فهمید! قطره هایش را از گل ها و درختهای جنگل دریغ کرد...
اما پرنده ی جنگل فرار کرد، به جایی خیلی دور...
دنبال کسی میگشت، دنبالِ فرشتهی پرستیدنی اش، تا دوباره به آغوش غَریبش بازگردد!
468
Repost from N/a
﹙🔦﹚ 𝖲𝗂𝗇𝖼𝖾 𝗐𝖾 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝖻𝖾𝖾𝗇 𝖻𝗈𝗋𝗇, 𝗐𝖾 𝗁𝖺𝗏𝖾 𝗅𝖾𝖺𝗋𝗇𝖾𝖽 𝖺 𝗅𝗈𝗍 𝖺𝗌 𝗐𝖾 𝗀𝖾𝗍 𝖼𝗅𝗈𝗌𝖾𝗋 𝗍𝗈 𝖽𝖾𝖺𝗍𝗁, 𝗐𝖾 𝖿𝗈𝗋𝗀𝖾𝗍 𝖺 𝗅𝗈𝗍 𝗐𝗁𝖾𝗇 𝗐𝖾 𝗋𝖾𝖺𝗅𝗂𝗓𝖾, 𝗐𝖾 𝖺𝗋𝖾 𝖺𝗅𝗋𝖾𝖺𝖽𝗒 𝖺𝗌𝗁𝖾𝗌
𝗒𝗈𝗎 𝖼𝖺𝗇'𝗍 𝗅𝖾𝖺𝗏𝖾 𝖻𝖾𝗁𝗂𝗇𝖽 𝗉𝗋𝗈𝗈𝖿 𝗈𝖿 𝗈𝗎𝗋 𝗅𝗂𝖿𝖾 𝗐𝗂𝗍𝗁 𝖺 𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀
⁽ 𝖨 𝗋𝖾𝖼𝗈𝗆𝗆𝖾𝗇𝖽 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗒𝗈𝗎 𝗅𝗂𝗏𝖾 𝖺 𝗅𝗂𝖿𝖾 𝗍𝗁𝖺𝗍 𝗌𝗈𝗆𝖾𝗈𝗇𝖾 𝗐𝗂𝗅𝗅 𝗋𝖾𝗆𝖾𝗆𝖻𝖾𝗋 ⁾
468
Repost from N/a
★ ۫ . ˖ ᘝ ׄ ː ᤐᥱᥣ𝖼᥆m ƚ᥆ mᥡ ᥣ𝗂ხɾᥲɾᥡ !
ᤐᥱ 𝖽𝗂᥉𝖼᥆᥎ᥱɾ mᥲꪀᥡ ხᥱᥲƚ𝗂fᥙᥣ ƚɦ𝗂ꪀᧁ᥉ ƚ᥆ᧁᥱƚɦᥱɾ. ૮₍ ˶• ˔ ต ₎ა ۫
