Halal Editor
Open in Telegram
Official Halal Editor channel If you don't follow us on Instagram make sure to follow. اگر مارا در انستگرام فالو نمی کنید حتماً فالو کنید Instagram: instagram.com/halaleditor
Show more291
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-930 days
Posts Archive
291
تیم ملی ایران ۳۰ آبان ۱۴۰۱ –دوشنبه- در نخستین حضور خود در جام جهانی ۲۰۲۲ قطر، در استادیوم خلیفه به مصاف تیم ملی انگلیس رفتند ولی آنها در حالی که تماشاگران ایرانی، به آنها "هو" می کردند هنگام پخش سرود ملی ایران سکوت کردند.
حدود یک سال بعد ۲۵ مهر ۱۴۰۲، در بازی دوستانه با قطر، بازیکنان و اعضای کادرفنی تیم ملی فوتبال کشورمان با انداختن چفیه بر روی گردن خود در مراسم قبل بازی، حمایت خود را از مردم مظلوم فلسطین نشان دادند.
هواداران قطری حاضر در ورزشگاه بینالمللی امان نیز پرچم فلسطین را در دست داشتند.
بازیکنان تیم ملی فوتبال ایران پیش از ورود به زمین به قرآن کریم توسل و با شهدا و مردم مظلوم فلسطین همدردی کردند.
ملیپوشان کشورمان قبل بازی حلقه اتحاد تشکیل دادند و برای احترام به شهدای غزه، یک دقیقه سکوت قبل از شروع بازی برقرار شد.
291
With a chest full of pain and suffering, Imam Ali (as) had no one to share his heartache with, and had no option to share his heartache except to a well. Therefore, the Imam, who was fed up with this loneliness, disloyalty and pain, cherished the desire of the beloved in his heart, and at the time of his martyrdom, he called out " by the Lord of the Kaaba, I have succeeded"
Speaking of Imam (peace be upon him) and heartache with a well, does not contradict with addressing God Almighty. It is possible, in between sharing his pain and heartache with Allah, he put his head in the well ; Because the place, time and need of heartaches (especially during great and deadly sufferings) have an effect on giving peace to a person. And it is possible that this act of the Imam would make him calmer and this is also in the path of God. In a narration from Imam Baqir (peace be upon him) to one of his followers, it is recommended that whenever you feel heartbroken, dig a hole and tell your secret inside it.
As stated in the narration; Maitham Tamar himself did not find out about this secret of Imam Ali (peace be upon him) and Imam Ali (peace be upon him) did not reveal it to Maitham either; In the heart of the dark night and far away from Mytham, Imam Ali had a relationship with the spiritual world. Based on this, it cannot be said that Hazrat Ali (peace be upon him) sought refuge in the well from the grief and calamities that befell him. This was a secret that Hazrat Ali (peace be upon him) did not want to reveal to anyone.
291
حضرت با سينهای پر از درد و رنج و اندوه فراوان كسی را نداشتند كه با او درد دل كنند، ناگزير بايد با چاه دردِدل میكردند؛ لذا امام از اين تنهايی و بیوفایی و دردمندی به ستوه كه میآمدند، آرزوی وصال محبوب را در دل میپروراندند و ملتمسانه درخواست میكنند كه خدايا شقاوت مرادی را زودتر برسان، و در وقت شهادت ندا میدهد «فزتُ و رب الكعبه»
حرف زدن امام (علیهالسّلام) و درد دل کردن با چاه منافات با مخاطب قرار دادن خداوند متعال ندارد. ممکن است در عین درد دل گفتن و راز و نیاز با خداوند متعال، سر در چاه فرو میبرده است؛ چرا که مکان و زمان راز و نیاز، به خصوص هنگام مصائب بزرگ و جانکاه، در آرامش بخشیدن به انسان تاثیر دارد. و ممکن است این عمل امام موجب آرامش بیشتر او میشده و این خود نیز در مسیر خداوندی است. در روایتی از امام باقر (علیهالسّلام) خطاب به یکی از پیروانشان نیز توصیه شده که هرگاه دلت به تنگ آمد، چالهای کنده و راز خود را درون آن بازگو کن
چنانچه در روایت آمده؛ خود میثم تمار از این راز علی (علیهالسّلام) سر در نیاورد و امام علی (علیهالسّلام) هم برای میثم آشکار نکرد؛ آن حضرت در دل شب تاریک و به دور از میثم با عالم ملکوت ارتباط داشت و این ارتباط خاص آن حضرت است. بر این اساس نمیتوان گفت حضرت علی (علیهالسّلام) از دست غم و اندوه و مصیبتهایی که به او رسیده بود، به چاه پناه آورده و درد دل با چاه میکرد. این یک سری بود که حضرت علی (علیهالسّلام) نخواست برای کسی آشکار شود
291
It is one of the words of that Imam, who said this while burying the leader of the women of the world, Hazrat Fatima, peace be upon her, as if he was aching with the Prophet, peace and blessings of God be upon him, at his grave:
O Messenger of God, peace be upon you from me and your daughter who came near you and joined you quickly. O Messenger of Truth, my patience has decreased due to the distance of your chosen daughter, and my strength has been lost, except that it is a place of consolation for me in your great separation, and the weight of your calamity (in the calamity of Fatima). Because I was the one who placed you in the embrace of the earth with my hand, and your head was on my chest when your pure soul jumped from the body cage. We are from God and we return to God. The truth is that the trust was returned, and the hostage was received. But my grief is eternal, and my night is like waking up until God chooses for me the place where you reside. Soon your daughter will tell you about the complicity of the Ummah to oppress her, insist on asking her, and ask her for the news of the situation, while there has not been a long distance between us and you and you have not forgotten all this oppression. It happened to us. Greetings to both of you; Salam of farewell, not Salam of hurt because of longing. If I leave your shrine, it is not because of boredom, and if I stay, it is not because of suspicion of what God has promised to the patient.
291
از سخنان آن حضرت است اين سخن را به هنگام دفن سرور زنان جهان حضرت فاطمه عليها سلام گفت، گويى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بر سر قبرش درد دل مى كرد:
اى رسول خدا، از من و دخترت بر تو سلام باد كه در جوار تو آمد، و بهسرعت به تو ملحق شد. اى رسول حق، از دورى دختر برگزيدهات شكيبايىام كم شد، و طاقتم از دست رفت، جز آنكه مرا در فراق عظيم تو، و سنگينى مصيبتت جاى تسليت (در مصيبت فاطمه) است؛ زيرا من بودم كه با دست خود تو را در آغوش خاک جاى دادم، و سرت بر سينه من بود كه روح پاكت از قفس تن پريد. ما از خداييم و به خدا بازمىگرديم. راستى كه امانت بازگردانده شد، و گروگان دريافت گرديد. اما غصه من ابدى است، و شبم قرين بيدارى است تا زمانى كه خداوند براى من جايگاهى را كه تو در آن اقامت دارى اختيار كند. بهزودى دخترت از همدستى امت براى ستم بر او به تو خبر خواهد داد، در پرسيدن از او اصرار كن، و خبر اوضاع را از او بخواه، در حالى كه بين ما و تو فاصله زيادى نشده و زمانه از يادت خالى نگشته، اين همه ستم به ما شد. به هر دو نفر شما سلام باد؛ سلام وداعكننده، نه سلام رنجيدهخاطر دلتنگ. اگر از كنار مرقدت بروم نه از باب ملالت است، و اگر بمانم نه از جهت بدگمانى به آنچه خداوند به صابران وعده داده است.
291
One day i Omar said to Abu Bakr, "Why don't you send someone to Ali (peace be upon him) for allegiance?" Abu Bakr replied, "Who should we send for this task?" Omar said, "Let's send Qanfudh because he is a fierce man."
Abu Bakr sent Qanfudh with a group to Ali's house. They ask for permission to enter, but Ali (peace be upon him) did not grant it. They returned to Omar and Abu Bakr and informed them of the situation. Omar said, "Go back, and if they don't allow entry, enter without permission!"
They came for the second time, asking for permission. Lady Fatimah (peace be upon her) said, "I won't permit you to enter our house without permission." Qanfudh stayed while his companions returned and conveyed the message to Abu Bakr and Omar. Omar became angry and said, "We have nothing to do with women."
Then he ordered a group to carry firewood. He went with them to the house and, in a loud voice, so that Ali and Fatimah (peace be upon them) could hear, said, "O Ali! You must come out of the house and pledge allegiance to the Caliph of the Messenger of God; otherwise, I'll set your house on fire."
Lady Fatimah (peace be upon her) said, "O Omar, do you not fear God, and have you decided to enter our house against our will?" Omar refused to step back, and he set the house on fire. Then, he entered. Lady Fatimah (peace be upon her) came forward and cried out, "O father! O Messenger of God!"
Omar struck Lady Fatimah (peace be upon her) with his sword sheath on her side, causing her to cry out, "O my father!" However, Omar, with a fresh sword, struck Lady Fatimah's arm. Lady Fatimah (peace be upon her) called out, "O Messenger of God! What wrongs did Abu Bakr and Omar commit after you?"
Imam Ali (peace be upon him) quickly arrived and attempted to strike Omar, but he remembered the Prophet's instructions and said, "Omar, I swear by the One who honored Muhammad with Prophethood, if it weren't for the covenant made between us, I would have killed you." At this moment, a group gathered and stormed the house. Imam Ali (peace be upon him) reached for his sword, but they grabbed it, arrested him, and tied a rope around his neck. Lady Fatimah Zahra (peace be upon her) intervened between Ali (peace be upon him) and them, at this point, Qanfudh struck a blow to Lady Fatimah's arm, leaving a lasting mark until her martyrdom. Finally, they forcefully took Imam Ali (peace be upon him) to Abu Bakr's court
291
روزی عمر به ابوبکر گفت: چرا برای بیعت گرفتن از علی ـ علیهالسلام ـ کسی را بهسراغ او نمیفرستی؟ ابوبکر گفت: چه کسی را برای این کار بفرستیم؟ عمر گفت: قنفذ را میفرستیم؛ چون که مردی تندخوست.
ابوبکر قنفذ را با عدهای به در خانه علی ـ علیهالسلام ـ فرستاد، آنان اجازه ورود خواستند. حضرت به آنان اجازه نداد؛ به مسجد برگشتند و جریان را به ابوبکر و عمر گفتند. عمر گفت: برگردید و اگر اجازه ورود ندادند، بدون اجازه وارد شوید!
آنان برای بار دوم آمدند و اجازه خواستند، حضرت فاطمه ـ علیهاالسلام ـ فرمود: به شما اجازه نمیدهم که بدون اجازه وارد خانه من شوید؛ قنفذ ماند و همراهیان او برگشتند و کلام حضرت زهرا ـ سلاماللهعلیها ـ را به ابوبکر و عمر گفتند؛ عمر غضبناک شد و گفت ما را با زنان کاری نیست. آنگاه به عدهای دستور داد که هیزم حمل کرده و خود با آنان به در خانه حضرت آمد و با صدای بلند بهنحوی که امیرالمؤمنین و فاطمه ـ علیهمالسلام ـ صدای او را بشنوند، گفت: یا علی! باید از خانه بیرون آیی و با خلیفه رسول خدا بیعت کنی؛وگرنه خانهات را آتش میزنم.
حضرت زهرا ـ سلاماللهعلیها ـ فرمود: عمر، ما را با تو کاری نیست. عمر گفت: در را باز کن، والا خانهتان را به آتش میکشیم.
فاطمه ـ سلاماللهعلیها ـ فرمود: ای عمر، آیا از خدا نمیترسی و اراده کردهای به خانه ما وارد شوی؟ عمر از بازگشت امتناع کرد و خانه را آتش زد؛ آنگاه وارد شد. فاطمه ـ سلاماللهعلیها ـ جلو آمد و صیحهکنان فرمود: «ای پدر!، ای رسول خدا!» عمر شمشیر غلاف کرده خود را به پهلوی حضرت زهرا ـ سلاماللهعلیها ـ زد، ناله زهرا بلند شد: «یا أبتاه!» اما عمر بازیگر تازیانه خود را به بازوی فاطمه ـ سلاماللهعلیها ـ زد.
حضرت زهرا ـ سلاماللهعلیها ـ فرمود: عمر، ما را با تو کاری نیست. عمر گفت: در را باز کن، والا خانهتان را به آتش میکشیم.
امیرالمؤمنین ـ علیهالسلام ـ با شتاب خود را رسانید و از کمربند عمر گرفت و خواست او را به قتل برساند؛ ناگاه به یاد سفارشات رسول خدا ـ صلیاللهعلیهوآله ـ افتاد و فرمود: ای عمر قسم به خدایی که محمد ـ صلیاللهعلیهوآله ـ را با نبوت تکریم کرد، اگر نبود عهدی را که آن حضرت با من بسته است، به تو میفهماندم که نباید وارد خانه ما میشدی. در این هنگام هجوم دستهجمعی به خانه حضرت شد، علی ـ علیهالسلام ـ به طرف شمشیر خود رفت؛ ولی آنان زودتر شمشیر را برداشتند، علی ـ علیهالسلام ـ را دستگیر کرده و ریسمانی را به گردن حضرت انداختند. فاطمه زهرا ـ سلاماللهعلیها ـ میان علی ـ علیهالسلام ـ و آنان حایل شد، اینجا بود که قنفذ تازیانهای را به بازوی فاطمه ـ سلاماللهعلیها ـ زد که اثر آن تا زمان شهادت آن بانو باقی ماند؛ پس کشانکشان علی ـ علیهالسلام ـ را به مجلس ابوبکر بردند
291
It has been narrated from Imam Sadiq (peace be upon him): When Yusuf was thrown into the well, Gabriel came to him and said: Child! what are you doing here
In response, he said: My brothers threw me in the well.
He said: Do you want to get out of the well?
He said: It is with God, if He wants, He will bring me out.
He said: God has ordered you to say this prayer to come out.
He said: Which prayer?
He said: Say: Lord! O to whom praise is due, there is no god but you, you who bestow blessings on the servants, the creator of the heavens and the earth, the possessor of glory and honor, I ask you to send blessings on Muhammad and his family, and deliverance and salvation from what I am in it, make an appointment for me.
And there is no doubt for Yusuf (peace be upon him) that he had recited all these prayers.
291
از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است: هنگامى که یوسف را به چاه افکندند، «جبرئیل» نزد او آمده گفت: کودک! اینجا چه مى کنى؟ در جواب گفت: برادرانم مرا در چاه انداخته اند.
گفت: دوست دارى از چاه خارج شوى؟
گفت: با خداست اگر بخواهد مرا بیرون مى آورد.
گفت: خداى تو دستور داده این دعا را بخوان تا بیرون آئى.
گفت: کدام دعا؟
گفت: بگو: «اللّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِأَنَّ لَکَ الْحَمْدَ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ الْمَنّانُ، بَدِیعُ السَّماوَاتِ وَ الأَرْضِ، ذُو الْجَلالِ وَ الإِکْرامِ، أَنْ تُصَلِّیَ عَلى مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد وَ أَنْ تَجْعَلَ لِی مِمّا أَنَا فِیهِ فَرَجاً وَ مَخْرَجاً»؛ (پروردگارا! ـ اى که حمد و ستایش براى تو است، معبودى جز تو نیست، توئى که بر بندگان نعمت مى بخشى آفریننده آسمان ها و زمینى، صاحب جلال و اکرامى ـ از تو تقاضا مى کنم بر محمّد و آلش درود بفرستى و گشایش و نجاتى از آنچه در آن هستم براى من قرار دهى).
و مانعى ندارد که یوسف(علیه السلام) همه این دعاها را خوانده باشد.
291
Yehuda (meaning God is worshipped) the fourth son of Jacob and Leah and the younger brother of Reuben, Simeon and Levi; And he was the elder brother of Issachar and Zebulun. Judah is the ancestor of Boaz, David and Jesus. He married a girl from Canaan named Shua. Judah, who was the father-in-law of Tamar, had sex with Tamar, who was also his daughter-in-law, which was later prohibited in the law of Moses. Judah had two sons from Tamar, Fars and Zareh. After Judah found out about Tamar's pregnancy, he ordered her to be imprisoned and then burned in the fire for the sin of adultery, but when he found out that she was pregnant by himself, he said that Tamar is more innocent than me and he let her go. The Jewish people are descendants of Judah
291
یِهودا ( به معنی خداوند پرستش میشود) پسر چهارم یعقوب و لیه و برادر کوچکتر رئوبن، شمعون و لاوی؛ و برادر بزرگتر یساکار و زبولون بود. یهودا از نیاکان بوعز، داوود و عیسی است. او با دختری از کنعان به نام شوعه ازدواج کرد. یهودا که پدرشوهر تامار بود، با تامار که عروسش نیز بود، همبستر شد که این عمل وی بعدها در شریعت موسی ممنوع شد، یهودا از تامار صاحب دو پسر به نامهای فارص و زارح گردید. یهودا پس از آنکه از حامله شدن تامار آگاهی یافت، دستور داد او را زندان کنند و سپس به گناه زنا در آتش بسوزانند، اما وقتی فهمید که از خود او حامله شده است گفت تامار از من بیگناهتر است و او را رها کرد. قوم یهود از نسل یهودا است
