['دیـوانچِــه']
Open in Telegram
شعر میخوانم که رها شوم به بی کرانگی آسمان از قفسی تنگ ...☘
Show more498
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
میانِ کتابها گشتم
میانِ روزنامههای پوسیدهی پُرغبار،
در خاطراتِ خویش
در حافظهیی که دیگر مدد نمیکند
خود را جُستم و فردا را🌚🤍
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم میخواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا میخواند.
زندگی، شاید،
شعرِ پدرم بود که خواند
چایِ مادر که مرا گرم نمود
نانِ خواهر که به ماهی ها داد
زندگی، شاید
لبخندیست که دریغش کردیم💆🏻🌿
امروز بیشتر از دیروز دوستت میدارم
و فردا بیشتر از امروز
و این ضعف من نیست قدرت توست!🧡
