olympus(anxious version)
Open in Telegram
291
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
اون روز حالم خیلی بد بود. بعده چندین وقت دوری و اتفاقای عجیب قرار شد ببینمش. بهم گفته بود عاشق شده. همیشه دوست داشتم عاشق شدنشو ببینم ...
بهم ریخته بودم. هندزفری رو برداشتم از پنجره رو به خیابون بهت زده خیره شدم نمیتونستم گریه کنم. این دوتا مجنون رو دیدم و چند دقیقه بهشون نگاه کردم و اخرای عشق بازیشون بود که بغضم ترکید.. که گفتم یه استوری بگیرم و هیچ وقت نزاشتمش...
نمیتونستم به دوستام بگم چمه که دوتا مشما دارم اشک میریزم... هیچ وقت فکر نمیکردم حسی که من دارم درک بشه...
غروب شد رفتم کافه پیام دادم اگه میشه زودتر بیا. من کتونی سفیدمو با به شلوار خیلی گشاد بگی پوشیدمو بقول خودم خیلی خوشتیپ کرده بودم و سرمه کشیدم چشامو سراسیمه رفتم ببینمش
بلخره بعد از چند وقت دیدمش... خیلی سرد بغلم کرد..
کلی حرف داشتم بهش بزنم ولی درمورد هرچیزی صحبت کردم به غیر حرفایی که قرار بود بهش بزنم... درمورد گذشته و کارا و دیوونگی هامون گفتیم کلی خندیدیم...میدونم که این پستو هیچوقت نمیبینه ولی دلم میخواست بهش بگم آدم فضایی میشه کنارت توی جهانت بمونم؟ با بچه هات بازی کنم(دخترای چشم طوسی با دامن کوتاه و موهای خرگوشی) میشه به بچه هات نقا
