-دراکولا
Open in Telegram
همه ما دراکولاییم،خون دل زیاد خوردیم..! لطفا بدون ذکر منبع کپی نکنید👾🫰🏻
Show more4 542
Subscribers
-324 hours
-407 days
-11130 days
Posts Archive
4 542
"همه چیزت رو ممکنه در یه لحظه از دست بدی.
از کارت ممکنه اخراج شی، خونت ممکنه آتیش بگیره، رابطت ممکنه تموم شه، و حتی زندگیت و همه ی بودنت ممکنه به پایان برسه.
ولی اینا هیچکدوم لحظاتی که داشتیشون رو بی معنی نمیکنه"
4 542
" اگر تو مترو یا تو اوتوبوس از جات برای پیرزن ها و پیرمرد ها بلند میشی و جاتو میدی بهشون . اگر تو صف یه جایی هستی و میبینی یه نفر بیشتر نیازداره جاتو باهاش عوض میکنی . اگر یه پنج هزارتومنی به یه بچه ی کار کمک میکنی . اگر تو خیابون یه نفر میخوره زمین سریع میری بلندش میکنی . اگر میبینی یه نفر نمیتونه از خیابون رد شه کمکش میکنی . اگر میبینی یه نفر پروفایل غمگین گذاشته سریع میری حالشو میپرسی . اگر به عشقت و رابطتت خیانت نمیکنی . اگر یه گوشه از این دنیا به یه گربه ی خیابونی کوچولو یه ذره غذا میدی . اگر دست میکشی رو سرش و بهش محبت میکنی . اگر میدونی نباید تو خیابون اشغال بریزی و ادامس بچسبونی زیر صندلیا . اگر هیچوقت دروغ نمیگی . اگر هیچوقت خیانت نمیکنی . اگر همیشه رازداری . اگر همیشه اهل رفاقتی و هیچوقت دوستات رو تنها نزاشتی و نمیزاری . اگر تو اوج بی پولی بازم به بقیه کمک کردی . اگر تو اوج شکستن بقیه رو اروم کردی .
بدون وظیفت به عنوان یه ادم و یه انسان بیدار و اگاه و روشن فکر رو درون جامعه ایفا کردی .
شاید با کارایی که گفتم دنیا عوض نشه و دولت ها شکست نخورن و فقر ریشه کن نشه .
اما حداقل خیالت راحته و باید راحت باشه که به عنوان یه انسان ، یه انسان اگاه و بیدار ، داره وظیفش رو به عنوان یه ادم درست و حسابی انجام میده .
کارایی که گفتم و کارایی که نگفتم ولی میکنی ، قرار نیست دنیارو عوض کنن .
اما وظیفه ای هستن که باید عمل کنی بهشون .
چون تو با بقیه فرق داری .
چون یه خط بسیار کلفت بین یه انسان بیدار و بیشعور وجود داره و هرکدوم یه وظیفه ای تو این جامعه دارن .
تو وظیفت کدومه ؟
تو توی کدوم گروه قرار داری ؟ "
4 542
چقدر عشق چیز غریبیست عزالدین
چقدر آدم را زخمی و بیدفاع میکند...
- از خلال نامهی حسین دریابندی به عزالدین ماهرویان
4 542
" چیزایی که من تو زندگی میخواستم ... نیازمند گم شدن بودن تا پیدا بشن ... تا به دست بیان .... مثل ول کردن دست مادرم و پیدا کردن یه ماشین اسباب بازی ته یه کوچه .... کوچه ای که هیچوقت نباید تنها میرفتم .... اره من از مادرم اون روز کتک خوردم ولی یه ماشین مجانی گیرم امد ..... من برای داشتن بعضی چیزای که الان دارم چاره ای جز ضربه خوردن نداشتم ....... چاره ای جز گم شدن تو گناه و اشتباه نداشتم .....
من انتخابم اینه .
اینی که الان هستم .
چرا فکر میکنی منو رها کردن که الان یه گمشدم ؟
نه بچه .
چیزایی که من میخواستم .... برای به دست اوردنشون چاره ای جز گم شدن نبود .
میفهمی ؟ "
