هذیان کده
Open in Telegram
215
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+1130 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+12
in 1 channels
November '24
+17
in 1 channels
Get PRO
October '24
+13
in 1 channels
Get PRO
September '24
+9
in 0 channels
Get PRO
August '24
+45
in 2 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 1 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 1 channels
Get PRO
February '240
in 1 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '23
+5
in 0 channels
Get PRO
October '23
+221
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 December | +9 | |||
| 20 December | 0 | |||
| 19 December | 0 | |||
| 18 December | 0 | |||
| 17 December | 0 | |||
| 16 December | 0 | |||
| 15 December | 0 | |||
| 14 December | +1 | |||
| 13 December | 0 | |||
| 12 December | +1 | |||
| 11 December | 0 | |||
| 10 December | 0 | |||
| 09 December | 0 | |||
| 08 December | 0 | |||
| 07 December | +1 | |||
| 06 December | 0 | |||
| 05 December | 0 | |||
| 04 December | 0 | |||
| 03 December | 0 | |||
| 02 December | 0 | |||
| 01 December | 0 |
Channel Posts
مخالفم جناب کیارستمی! فروتنانه مخالفم!
زمین، بیعشق، یخ خواهد زد!
کما اینکه این روزها، دارد بیشتر و بیشتر یخ میزند!
ما عشق را از یاد بردهایم! دیوانگی را! جنون را!
ما آدمهای منطقی، در خشکیِ تعادلمان مسخ شدهایم!
برای اثباتِ حقانیتِ عشق، همین بَس که میدانیم
رویهی پُر طراوتِ سبزِ زمین، بر حرارتِ آتشینِ هستهای سوزان، بنا شده!
گَرمیِ نَفَس، چیزی نیست مگر امتدادِ شعلهیِ آتشِ دل!
هر چه دل بیشتر بسوزد، دَم گرمتر خواهد بود!
پس،
دَمِ تان گرم و
دل تان سوزان و
روح تان عاشق!
| 2 | Listen to عشق تباهی است - به یاد عباس کیارستمی by reza24k on #SoundCloud
https://on.soundcloud.com/H9RrH | 0 |
| 3 | زمانهایی که در خود فرو میشکنم را خیلی دوست دارم، روزهایی که استیصال را مزه میکنم، همان ساعتهایی که دم و بازدمام بوی غم و ناتوانی میگیرند! گویی هر آن گاه که خود را در منتهای حقارت مییابم، به قدرتی عظیم دست مییابَم! قدرتِ یک جنونِ بیخیالانه! قدرتِ به آتش کشیدنِ همه چیز! قدرت دست شستن از همه چیز!
در این مواقع من آزادترینِ خودم هستم! رهاترین نسخه از وجودم! متخاصمترین قرائت از روحم!
امید، ما را در خود زندانی میکند،
و خود از ما زندانبانی میکند!
امید قاتلِ آزادی است!
امید، هیچگاه به من چیزی فرای صدایی پریشان، دستانی لرزان و چشمانی ترسان هدیه نکرده است!
امید، این حالِ شومِ فَریبَنده... | 0 |
| 4 | گفت:" آدمِ قوی که اشک نمیریزد!"
در اعتراض گفتم:" قوی بودنِ آدمها را که با اشک ریختنشان نمیسَنجَند!"
گفت:" پس اگر گریه، ضعیف را از قوی تمیز نمیدهد! چه چیزی این کار را میکند؟!"
گفتم:" پاهای انسان، رفیق عزیز! پاها! مهم نیست آدمی گریه میکند یا نه! مهم این است که پاهایش در چه وضعی قرار دارند، راه میرَوَند؟ میدَوَند؟ یا ساکن و بیحرکت اند؟ ممکن است فردی اشک بریزد، امّا اگر همچنان در حرکت باشد قوی است! و از آن طرف، ممکن است کسی تا بناگوش بخندد امّا به پاهایش که نگاه کنی، آنها را ساکن و بیتَحَرُّک بیابی! چنین آدمی بیشک ضعیف و خُرد است! این جمله که "چشمها دروازهی روحاند" دروغی بیش نیست! در واقع، این پاهایند که دریچهای به روح انسان اند! پس اگر خواستی زین پس قدرت کسی را در محک قضاوت خود قرار بدهی، به پاهایش بنگر!"
با تردید گفت:" با این حساب تو جزو کدام دسته محسوب میشوی؟ پاهای تو در چه حالی هستند؟!"
گفتم:" من به حالِ کسی هستم که از گردن قطع نخاع شده است و پاهایش را حتّی حس هم نمیکند! چه برسد به اینکه بخواهد آنها را تکان بدهد!"
به آرامی گفت:" پس تو هم یک آدمِ..."
حرفش را قطع کردم و گفتم:" آری! من هم یکی از همان آدمها هستم."
پرسید:" ولی تو که همیشه لبخند بر لب داری!"
با بیتفاوتی جواب دادم:" گفتم که! کلاً چهره و دهان و چشم، معیار خوبی برای قضاوت انسان نیستند! پاها! آنها را از یاد نبر! همیشه به پاها نگاه کن! حقارتِ یک شخص در پاهایش متجلّی میشود، در نحوهی گام برداشتناش!" | 0 |
| 5 | Meti Tiri - Ye Rooz Miyam Khooneh 128.mp3 | 0 |
| 6 | سرطان چیست؟ مگر سرطان چیزی جز یک سری تقسیم سلولِ دیوانهوار است؟!
سلولِ سرطانی، همان سلول عادی است که زهرآگین و خودخواه شده، همان سلولِ عادی است که به حریمِ دیگر سلولها تجاوز میکند، تهاجم میکند تا خود را رشد دهد و آسوده سازد؛ و تمامِ این کارها را به قیمت نابودی دیگر سلولها انجام میدهد.
ارتباط انسانی نیز دقیقاً به همین شکل است. از ارتباط تا ارتباط تفاوتهای بسیاری موجود است. گاه ما آدمها، دیگری را طلب میکنیم و رابطهی مان را بر اساسِ دوستی و علاقهای خالصانه و صادقانه بنا میکنیم، ولی گاهی بدخیم میشویم، سرطانی میشویم، موذیانه به حریم اعتماد دیگری تجاوز میکنیم تا گرسنگیِ درونی خود را آرام کنیم! حسابکارانه به دیگری نزدیک میشویم و از اکسیرِ آرامشِ مصاحبتِ او مینوشیم تا آتشِ بیرحمِ تنهایی خودمان را برای لختی هم که شده سرکوب کنیم! نیشهای زهرآلودِ لبخندهای ریاکارانهی مان را به تدریج و در نهایتِ یک خونسردیِ پُر قساوت، در عمقِ لطافتِ معصومانهی روحِ دیگری فرومیکنیم و از جهانِ او تغذیه میکنیم تا خرابهی زَمهَریر گونِ ذهنِ خود را ترمیم کنیم. در سرطان، چیزی که برای سرطان مهم نیست، سلامتِ دیگر سلولهاست!
کَما اینکه در یک ارتباطِ سرطانی نیز، چیزی که برای آدمی مهم نیست، خودِ خودِ دیگری است!
باید حواس جمع بود! سرطان فریبکار است و خوب بلد است خود را در لباسِ عشق جا کند!
تمامِ اینها را گفتم تا در آخر اعتراف کنم که من نیز یک تودهی سرطانیم! سرطانی که به سرطان بودنِ خود پی برده است!
و نمیدانید این حال چقدر منزویکننده و سهم آگین است! این حال که سرطان، زشتیِ خود را در آینه ببیند و یادش بیاید که او هم روزی، یک سلولِ عادی بوده!
امّا اکنون هر چه مانده، دروغ و دَغَل و تزویر و خبث است! یک هیولا! یک گرگ خودخواه و خودپسند و خونخوار!
یک سرطان که به هر چه سلام است، متاستاز داده! | 0 |
| 7 | حالش غریب،
نگاهش غریب،
لغزش دستانش غریب،
چینِ موهایش غریب،
اندوهِ چشمانش غریب،
حیای سردِ لبهایش غریب،
خفای تلخِ لبخندش غریب،
غریب به سانِ دیدار شرق و غرب،
در میعادگاهِ نُت،
در جغرافیای حُزن،
در تاریخِ خستگی،
در محرابِ دلشکستگی،
در هوای حیرانی،
گیر کرده در یک نزدیکِ دور،
یک نقطهی کور،
مصلوب به روحهایی با یکدِگَر نا هم جور
به راستی من و تو،
با هَمدِگَر،
کِی چنین،
بیگانه شدیم؟!
از هم آواره شدیم؟!
سازِ کدامین کُولیِ آوازهخوان،
اشکِ مرا،
با چشمِ تو،
بیگانه کرد؟!
@hazyankadeh | 0 |
| 8 | تو را دوست دارم با "ط"یِ دستهدار :) | 0 |
| 9 | من از انتهای شب مینوشتم
و تو از ابتدای صبح میسُرودی
انتهای شب و ابتدای صبح،
شاید معترض شوی میانِ این دو که فاصلهای نیست!
راست هم میگویی!
بدایتِ صبح، سَرانجامِ نهایتِ شب است؛
منتها،
نهایتِ شب همچنان شب است و
بدایتِ صبح همچنان صبح
و این دو را هیچ آمیزشی در هم یا با هم ممکن نیست!
شب باید بمیرد تا صبح متولد گردد
لَبانِ شب هیچگاه به لبهای صبح نمیرسد،
همانگونه که من هیچگاه به تو نمیرسم!
ما دو تا شاید همزبان باشیم
ولی در دو جغرافیای دورافتاده از هم، تاریخِ روحِمان را ورق میزنیم!
هر چه نباشد تو در نورِ درخشانِ صبح خانه داری
و من در بیمِ تاریکِ شب،
چون یک کولی بیوطن سرگردانَم...
@hazyankadeh | 0 |
| 10 | این روزها دوست دارم کل شبانه روزم را در این حال باشم؛ نه شادمان، نه اندوهناک و نه منتظر! دوست دارم از سرعتِ ملالآورِ شُدنها به سکونِ گسِ "بودن" پناه ببرم.
در منتهای کُندی، زندگی را به تعویق بیندازم، بر نیمکتی بر فرازِ بُلَندنایی بنشینم، غروب را تماشا کنم و فقط باشَم!
و زندگی را خطاب کنان بگویم:"صبر کن! یا اگر نمیخواهی هم، نکن! برایم اهمیتی ندارد! به هر کجا که میخواهی برو! من دیگر با تو نمیآیم! من، میخواهم بنشینم، غروب را ببینم و نفس بکشم!
بیهیچ لبخندی، بیهیچ اشکی، بیهیچ هیجانی..." | 0 |
| 11 | حتّی غمگینی هم لیاقت میخواهد،
افسردگی هم،
و نیز ناامیدی!
هر کسی شایستگی خودکشی را ندارد؛ باید لیاقتش را داشت!
به راستی چگونه یک بزدل، که هیچ کار مهمی در حیات خود به انجام نرسانده، هیچ گام بزرگی برنداشته و با هیچ غمِ عظیمی گلاویز نشده، جرات میکند خود را بکشد یا خویشتن را افسرده و غَمین بخواند؟!
غم، افسردگی و خودکشی حرمت دارند؛
در ابتذال فرو نَکِشیم شان!
@hazyankadeh | 0 |
| 12 | داستان متین یا شاید بهتر باشه بگیم داستان مامان متین عجیب برام جالب بود؛
مامان متین باید آدم جالبی باشه.
بعضی آدما عجیب، در منتهای بی ادعایی بزرگن! | 0 |
| 13 | در یک روز مانده به پایان بخش اطفالمون، متین آسمانی شد. متین قشنگ دوستداشتنی آروم صبورم که تکهای از قلب و ذهن من رو، کنار تن ظریفش در چند متر زیر خاک، برای همیشه دفن کرد.
و باورم نمیشه، باورم نمیشه که این زن، مادر متین، فردای روزی که پسرش رو از دست داده، به بیمارستان برگشت و لباس عزا به تن، از زحمات پرستارها و پزشک متین تشکر کرد... آخ خداوندا، بعضیها چقدر عجیب به زندگی نگاه میکنن...
و جهانبینی! من در بیست و پنج سالگی دیگه مطمئن شدم که این "جهانبینی" توعه که همه چیز توعه، که نشون میده در فردای روزی که پارهتنت رو از دست دادی، کجا و در چه حالی باشی... و در روزهای بعد و بعد و بعدترش... | 0 |
| 14 | ولی خیلی بیانصافیه اگه خوشخلقی این زن رو بذارم پای نژاد و شهر. این زن، به طرز عجیب و غریبی حال خوب کنه. آرومه و صبور، و دلش قرص قرصه. همیشه قدردانه، و این قدردانی و صبوریش قلب آدم رو به آتیش میکشه. آدم دلش میخواد بهش بگه یکم غر بزن، یکم خسته شو، یکم کلافه شو، یه روز با بداخلاقی بیا بگو چرا هیچ کاری برای بچهم نمیکنین، اصلا بیا همه جا رو بهم بریز، یکم بی قراری کن... و یه کم از اون خدایی که توی قلبت داری، به ما هم بده... | 0 |
| 15 | دقیقا از فردای اون شبی که این متن رو در توصیف مامان متین نوشتم، متین بدحال شد و رفت ICU. صبح با ترس و لرز رفتم بالاسرش، هم ترس از رو به رو شدن با مادرش، هم ترس از رو به رو شدن با پسر قشنگم که حالا بدحال شده. و آخ از مامانش که یه بار دیگه هم من رو شگفتزده کرد. همچنان آروم و همچنان صبور و همچنان خوشاخلاق بود. امکان نداره توی صحبتهاش حرفی نزنه که باعث لبخندت نشه. رنگ به چهرهاش نبود و داشت با دست آروم به پشت متین که به پهلو روی تخت بود میزد تا بخوابه. بهم گفت دارم ضعف میکنم، تا میام برم یه چیزی بخورم، سریع میزنه زیر گریه و مجبور میشم برگردم. و سرشو گذاشت روی تخت و به حرکات آروم و ریتمیک دستش ادامه داد. و زیر لب گفت همهی مامانا شب میرن اتاق رست میخوابن، تنها مامانی که اینجا میمونه منم. متین چشمهاشو بسته بود و به نظر میومد به خواب رفته. گفتم میخواین من میزنم پشتش، شما برین یه چیزی بخورین برگردین. گفت آخه زحمتتون میشه، گفتم نهه من عاشق این پسرم! به حرکات دستش دقت کردم تا ببینم چه طوری باید دستم رو به پشت متین بزنم که مثل مامانش باشه، ولی در اولین حرکت شکست خوردم. تا مامانش دستش رو برداشت و من شروع کردم، متین چشماش رو باز کرد و با اخم اطراف رو نگاه کرد. بهش گفتم آخه توی فسقلی از کجا فهمیدی دستای من دستای مامانت نیست؟ واقعا از پیوند عمیقی که بین مامانا و بچهها هست بغضم گرفته بود. آخه متین خیلی کوچیکه، شش ماهشه و من واقعا فکر نمیکردم متوجه این تغییر بشه. مامانش براش یه لالایی محلی گذاشت و متین دوباره چشماشو بست و من شروع کردم به زدن روی پشتش. توی دلم ازش خواهش میکردم که بیدار نشه و گریه نکنه و نذاره من جلوی مامانش شرمنده بشم. به خودم اومدم دیدم وسط ICU نشستم، صدای لالایی محلی میاد، زل زدم به صورت مردکوچیکی که حسابی دلم رو برده و دلم؟ به خاطر اخمی که از روی درد توی چهرهشه کبابه... | 0 |
| 16 | توی این بخش بعضی از مامانها منو به حیرت میارن. تا حالا دو تا ازشون داشتم. مامانایی که دورادور از وضعیت پیچیدهی بچههاشون خبر داشتم و قرار بود که برم شرححال کاملتری ازشون بگیرم. یکیشون بیشتر از یک ماه بود که بستری بود و اون یکی هم بچهاش بستریهای متعدد داشت. قبل از اینکه برم بالا سرشون با خودم میگفتم اوه الان چقدر خسته و بیحوصلهان، چقدر باید با حوصله و مهربونی نازشون رو بکشم تا جواب سوالام رو بدن و البته حق هم میدادم بهشون. روز اولی که وارد اتاق شدم، یه نگاه به شمارهی تخت کردم، خودش بود تخت ۳۷، سلام کردم و خانومی که روی صندلی نشسته بود با خوشرویی و خنده گفت سلااام خسته نباشین. من که اصلا انتظار چنین سلام گرمی نداشتم، با خودم فکر کردم احتمالا مامانش نیست، مامانش باید الان خسته و بیحوصله باشه و تازه کلی گریه کرده باشه و چشماش پف داشته باشه، به خاطر همین با تعجب پرسیدم مامان متین؟ گفت بلههه مامان متین و گونهی متین رو بوسید. اعتراف میکنم جا خورده بودم واقعا باورم نمیشد یه نفر یک ماه تمام توی بیمارستان اطفال و شلوغیها و سروصداها و استرسهای خاص خودش شب رو به صبح رسونده باشه و اینقدر خوشاخلاق و صبور باشه.
مامان دیانا هم همینطور بود. دیانا تقریبا هزار و یک بار بستری شده بود(معلومه اغراق میکنم) و مامانش مدارک تمام بستریها رو مرتب و تمیز داشت و تمام سوالام رو جواب میداد. دیانا یک ماه بود که نمیتونست راه بره. با شرمندگی گفتم میبخشید، لازمه قدش رو بگیریم ولی خب سختشه که وایسه... و مامانش گفت نه بالاخره برای پایش رشدش لازمه و سریع بلندش کرد و در حالی که واسش سخت و زیادی سنگین بود، بالاخره کنار دیوار بردش و توی این لحظات من ذرهای حس نکردم که داره از روی خستگی و فشاری که روش هست، به دیانا به خاطر شرایط ناخواستهای که داره، احساس عذاب وجدان میده.
صبوری، مقاومت، خوشبینی و خوش اخلاقی این دو تا مامان واقعا برام حیرتانگیز بود. هردوتا دائم لبخند داشتن و باوجود علم کاملشون نسبت به شرایط بچههاشون، یکجور منطقیای خوشبین بودن. نه از این خوشبینیهایی که حاصل عدم آگاهی و بیخیالیه، یک جور خوشبینی حسرتبرانگیز و دوستداشتنی. یکجور آرامش بعد از انجام دادن تمام کاری که از دستت برمیومده، یه جور اعتماد خاص به حواسجمع بودن خدا، یه حس ناب... حسی که بیشتر از این نمیتونم توصیفش کنم. | 0 |
| 17 | در یک روز مانده به پایان بخش اطفالمون، متین آسمانی شد. متین قشنگ دوستداشتنی آروم صبورم که تکهای از قلب و ذهن من رو، کنار تن ظریفش در چند متر زیر خاک، برای همیشه دفن کرد.
و باورم نمیشه، باورم نمیشه که این زن، مادر متین، فردای روزی که پسرش رو از دست داده، به بیمارستان برگشت و لباس عزا به تن، از زحمات پرستارها و پزشک متین تشکر کرد... آخ خداوندا، بعضیها چقدر عجیب به زندگی نگاه میکنن...
و جهانبینی! من در بیست و پنج سالگی دیگه مطمئن شدم که این "جهانبینی" توعه که همه چیز توعه، که نشون میده در فردای روزی که پارهتنت رو از دست دادی، کجا و در چه حالی باشی... و در روزهای بعد و بعد و بعدترش... | 0 |
| 18 | اون روز یه بچهی ۴ ساله داشتیم توی اورژانس که وقتی از مامانش پرسیدم از قبل آیا مشکلی بیماری ای چیزی داشته یا نه، گفت خیلی پرخاشگر و عصبیه! برام عجیب بود، چون مامانا معمولا روی مشکلات رفتاری بچههاشون سرپوش میذارن و به زبون نمیارنش و پس وقتی میارن، یعنی واقعا مشکل جدی ای هست!
مشکلی که اون شب برای بچهاش پیش اومده بود خیلی جدی و دردسرساز نبود و یه داروی تزریقی داشت که اون رو گرفت و در ادامه فقط باید مانیتور میشد و تحت نظر میبود تا دوباره تکرار نشه. وقتی تایم مانیتورنینگش توی اورژانس تموم شد، پرستارش بهش گفت آماده شو بریم بخش. یکدفعه مامانه وسط اورژانس رو به استیشن پرستاری داد زد که کجا بریم بخش؟ شما هیچ غلطی برای بچه من نکردین! الکی فقط پول مفت میگیرین!
من ماتم برده بود.
یاد مامان متین افتادم که بندهی خدا، تو هر حالتی و خستگیای، حتی اون موقعا که متین رو بغل گرفته، وقتی حتی منِ اینترنِ دونپایه میرم بالاسرش، از جا بلند میشه و انقدر محترم و قدردانه.
[چه کسی گفت که در عالم بالاست بهشت؟
هرکجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون من و توست
گر درون تیره نباشد، همه دنیاست بهشت] | 0 |
| 19 | به او نگاه کردم،
ظالم داشت نفس میکشید،
و دستانش مُشت شده بودند؛
به خود نگاه کردم،
دستانَم مُشت نبودند،
امّا همچنان داشتم نفس میکشیدم،
شَکّی نبود که من یک گناهکارم!
من به جرمِ نفس کشیدن، گناهکارم...
@hazyankadeh | 0 |
| 20 | آری رفیق! راست میگویی! نه من تو را به راستی میفهمم و نه تو مرا!
نه من رنج تو را حس میکنم و نه تو رنج مرا!
امّا...
امّا...
ما هنوز میتوانیم یکدیگر را بغل کنیم،
نمیتوانیم؟!
پس بگذار تا در آغوشت کشم!
تو شانهی مرا محرم گریههایت بدان،
من هم شانهی تو را امینِ اشکهایم خواهم دانست!
ما حرفِ یکدیگر را نمیفهمیم؛
اشکهای مان که حرف یکدیگر را میفهمند! | 0 |
