en
Feedback
[Green tea]

[Green tea]

Closed channel

چای‌سبزم بی‌حاشیه، مفید، کمرنگ، سبز اگر مست‌و‌پاتیل بودین: http://t.me/HidenChat_Bot?start=909080292

Show more
194
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
photo content

What would I look like if I lived in the 1980s? Transform this photo into an authentic, realistic 1980s portrait, as if the photograph had actually been taken during that era. Preserve the person's identity, facial features, facial structure, proportions, skin tone, and distinctive characteristics exactly, so the person remains clearly recognizable and closely resembles the original photo. Give the subject a look inspired by authentic 1980s fashion and beauty: big, voluminous hair with a realistic hairstyle from that era, glamorous and stylish 1980s clothing, period-appropriate accessories, and a polished, attractive appearance inspired by fashion magazine portraits of the time. Use authentic 1980s studio lighting, a warm magenta or pink backdrop, vibrant and saturated colors, direct studio flash, soft contrast, natural skin texture, subtle analog film grain, and the visual characteristics of 35mm film photography. The image should look like a genuine photograph taken in the 1980s, not a modern photograph with a vintage filter applied. Do not change the person's face or identity. Do not change their age, facial proportions, or distinctive facial features. Avoid plastic-looking skin, excessive retouching, cartoonish effects, artificial-looking details, or modern fashion and photography aesthetics. The final result should feel natural, glamorous, nostalgic, stylish, and completely believable—as if this person had genuinely been photographed in the 1980s.

ترند جدید که عکسارو میبره دهه ۱۹۸۰. این هم پرامپتش:

فقط زهر حیوانات خونسرد سمی است. (درباره حیوان حرف نمی‌زنم)

تایمی که مرزها باز بود، بلیط هواپیما ۴ـ۵ میلیون بود. کرونا اومد. مرزهای زمینی رو بستن و مجبورمون کردن هواپیمایی سفر کنیم. کلی دانشجو که چاره‌ای جز خرید بلیط هوایی نداشتن پس تقاضای سفر هوایی زیاد و هزینه بلیط رسما دو برابر شد. مرزهای زمینی به علت‌های نامشخصی هنوز بسته‌س و بلیط هواپیما از ۳۰ میلیون شروع میشه الی ماشالله تا ۵۰ میلیون و بیشتر. این کلاهبرداری نیست پس چیه؟

(به موزیک اصلی گوش ندید)🙇🏻‍♀

من یا خواننده اصلی؟🤙🏻

Video message00:53

از تفریحاتم خوندن تمامی اعلامیه‌های شهره.
+1
از تفریحاتم خوندن تمامی اعلامیه‌های شهره.

دارم ناهار می‌خورم، درحالی‌که میدونم تف بیمار قبلی رو صورتمه.

الان سِپتِمبریم بعد میریم تو دیسِمبِر؟

از خونه تا باشگاه فقط ۶۵۰ متره. هشت دقیقه پیاده‌روی. صبح زود می‌رم پس خیابون خلوت‌تره. برگشتنی در له‌ترین و تخمی‌ترین نسخه‌ی خودمم؛ با تیشرت ۴ایکس، تنبون مامان‌دوز و صورتی که حتی آینه حوصله‌‌ی دیدنش رو نداره. مخصوصاًچ روزهایی که دلم گرفته‌س و فقط می‌خوام برم باشگاه، یه کم خودمو جمع کنم و ساده برگردم خونه. ولی همین هشت دقیقه کافیه برای متلک، بوق، نگاه‌های خیره و ماشین‌هایی که چند متر دنبالت میان. فقط هشت دقیقه... یک برش کوچک و کاملا عادی از زن بودن. خارج از ایران هم باشگاه رفتم. با لباس‌ ورزشی چسبون و نیم‌تنه‌ی ورزشی، بین کلی مرد تمرین کردم. ولی دریغ از حتی یک نگاه، یک متلک یا چیزی که باعث بشه احساس ناامنی یا معذب بودن کنم. نمی‌دونم والا؛ فقط میدونم مشکل هیچ‌وقت لباس زن‌ها نبوده.

DVtHiqEIo1TeG1oeDEjJ+TDL4vZk0nBw.m4a4.03 MB

Heal-Me-To-Death.mp39.07 MB

JJDAuvOSgkgGAW0EWSz3+jdWhJcrrjQs.m4a3.77 MB

3tZ38ZKR6y0a0mRg1KNU+ouW_RCAI0sg.m4a3.71 MB

R.I.P.-feat.-Skylar-Grey.mp39.28 MB

این لیست موزیک‌ رو جایی پیدا نمی‌کنی دوست من.

طبق رسم همیشگی، شب که می‌شود عکسش را چک می‌کنم؛ نه برای دیدنش، برای اینکه یک بار دیگر به خودم ثابت کنم دیگر دوستش ندارم. این مراسم کوچکِ شبانه، چیزی میان خودآزاری و عبادت است. من تصویرش را نگاه می‌کنم و در ذهنم پرونده‌ی احساسم را می‌بندم، بعد فردا دوباره بازش می‌کنم. لابد اراده همین است: میلِ بی‌پایانی که لباسِ تصمیم پوشیده. (نه عزیزم منظورم تو نیستی. واسه احساساتی کردن مخاطب باید غم‌زده و عشقی باشم.) تمام کاری که این مدت کرده‌ام همین بوده؛ خودم را راضی کنم به شرایطی که خودم ساخته‌ام و دست از این پروژه‌ی مسخره بردارم که ثابت کنم انسان موجود عوضی‌ای است. انگار کشف تازه‌ای کرده‌ام. انگار قرن‌ها فیلسوف و پیامبر و جلاد و عاشق منتظر من بوده‌اند تا بالاخره پرده را کنار بزنم و بگویم: دیدید؟ گفتم که این‌ها یک مشت موجود غیرقابل‌ اعتمادند. نه. دیگر حوصله ندارم. آدم‌ها را همان‌طور که هستند رها می‌کنم؛ با دروغ‌های کوچکشان، با عشق‌های موقتی‌شان، با اخلاقی که فقط تا جایی دوام دارد که منافع‌شان شروع نشده باشد. حتی لازم نیست از آن‌ها متنفر باشم. نفرت هم زیادی انرژی می‌خواهد. بی‌تفاوتی، اگر درست انجامش بدهی، شکل مودبانه‌تری از مرگ است. پس ویدیوهای صداهای دندان و لب و دهان را می‌گذارم؛ همان چیزهایی که بشر برای آرام کردن مغزش اسم شیکی رویشان گذاشته. می‌نشینم و به صدای جویدن یک غریبه گوش می‌دهم تا مغزم برای چند دقیقه فراموش کند که خودش هم دارد مرا می‌جود. و عجیب اینکه جواب می‌دهد. فکرهای قبل خواب دیگر نمی‌آیند سراغم. آن هیئت لعنتیِ سوال‌ها که هر شب تشکیل جلسه می‌داد، ظاهرا منحل شده. همه رفته‌اند پی کارشان. شاید این همان چیزی باشد که مردم به آن بلوغ می‌گویند، یا شاید فقط مغز آدم وقتی زیاد کتک می‌خورد، بالاخره تصمیم می‌گیرد دیگر شکایت نکند. می‌دانم بی‌خیال‌تر شده‌ام. به‌تخم‌تر، اگر بخواهم دقیق باشم. سیل نپال را می‌بینم و چیزی در من تکان نمی‌خورد. چند ثانیه نگاه می‌کنم؛ آب، گل، خانه‌ها، آدم‌ها، فریادها. بعد انگشت می‌کشم روی صفحه و می‌روم سراغ چیز بعدی. نه از سنگدلی. سنگدلی هنوز نوعی اهمیت دادن است. فقط دارم به تدریج می‌فهمم جهان هیچ قراردادی با وجدان من نبسته. یک عده امروز می‌میرند. یک عده فردا. یک عده هم امشب، در حالی که خیال می‌کنند فردا صبح بیدار می‌شوند. و من واقعا نمی‌فهمم چرا باید میان این‌ها تفاوتی اساسی قائل شوم. انسان، در نهایت، حیوانی است که از مرگ خودش خبر دارد و به همین دلیل برای زندگی‌اش داستان می‌سازد. اسمش را عشق می‌گذارد، خانواده، آرمان، خدا، آینده، موفقیت، خاطره. هرچه باشد، فقط یک پرده است جلوی آن حقیقت ساده و زشت: قرار نیست بمانی. گله‌ای مورچه زیر تایر ماشین هم همین‌قدر بی‌دفاع است؛ فقط بدبختی انسان این است که قبل از له شدن فرصت پیدا کرده درباره‌ی معنای له شدن کتاب بنویسد. چه مسخره. شاید آرامش دقیقا از جایی شروع می‌شود که دیگر نمی‌خواهی جهان را نجات بدهی، آدم‌ها را اصلاح کنی، عشق را نجات بدهی یا برای وجود خودت توضیح قابل‌قبولی پیدا کنی. شاید کافی است بفهمی هیچکس قرار نیست آخر داستان بیاید و بگوید: نگران نباش. همه‌ش یک معنایی داشت. احتمالا هیچ‌کس نمی‌آید. و احتمالاتر هیچ معنایی هم در کار نیست. پس عکسش را یک بار دیگر نگاه می‌کنم. این بار نه برای اینکه ثابت کنم دوستش ندارم؛ برای اینکه ببینم آیا هنوز چیزی در من هست که بتواند دوست داشته باشد. چیزی نیست. چه خوب. گوشی را می‌گذارم کنار. دنیا می‌تواند امشب هم بدون رضایت من به کار احمقانه‌اش ادامه بدهد. من هم، برای چند ساعت، از این نمایش استعفا می‌دهم. می‌خوابم. مثل موجودی که برای اولین بار فهمیده خوابیدن، تنها شکلِ کاملا صادقانه‌ی «دیگر به من مربوط نیست» باشد.