7 337
Subscribers
-1224 hours
-797 days
-33830 days
Posts Archive
7 337
آیا اگر تنهایی را هم بیش از اندازه
دوست داشته باشیم،
روزی ما را رها کرده، خواهد رفت؟
#اوغوز_آتای
7 337
بعضیها انواع گیاهان را خوب میشناسند
برخی انواع ماهیها را
من انواع جداییها را
بعضیها نام ستارگان را از بر میدانند،
من نام حسرتها را...
#ناظم_حکمت
7 337
«من نمیدانم نداشتن احساسات عمیق چه حسی دارد. حتی زمانی که هیچ احساسی ندارم، آن را تماماً حس میکنم.»
#سیلویا_پلاث
7 337
زندگی هرچه را میخواستم به من داد
و بعد به من فهماند
که آن چیز اهمیتی نداشت.
#ژان_پل_سارتر
7 337
نه تاب خانه ماندن دارم،
نه تحمل بیرون رفتن.
جهان به چشم من زندان با اعمال شاقه است.
دیدن در این جهان رنجم میدهد.
نه آفتاب را طاقت دارم، نه سایه را.
جمع به وحشت میاندازدم،
اما تنهایی را نیز پایداری نمیتوانم.
#اوژن_یونسکو
7 337
هیچ نظری راجع به هیچ چیزی ندارم،
میدانم و نمیگویم، میفهمم و نمیفهمانم.
سکوت دوای دردم بود و تاریکی آرامش مغزم.
7 337
زمانی فرا میرسد که هرچه کردهای، هرچه نوشتهای، همهی کارها و اعمالت کمی به نظرت تکراری میرسد. انگار محکوم به آن هستی که تا ابد آنها را تکرار کنی.
کسی که آینده را فاقد هر چیز تازه ببیند کاملاً خود را در زندان احساس میکند. تعریف زندان همین است.
مگر نیست؟
وقتی چیز تازه ممکن نباشد.
#رولان_بارت #پروست_و_من
7 337
نمیتوانستم وقت تلف نکنم. دیوانهکننده بود. میخواستم کاری با زندگیام بکنم ولی به جایش میخوابیدم، یا در حمام آواز میخواندم، یا مینشستم و به دیوار خیره میشدم. حتی نمیتوانستم در مورد چیزهایی که میدیدم با تو صحبت کنم. با هیچکس صحبت نمیکردم. جیرجیرکهای بیرون میمردند و در حالی که من رویاپردازی میکردم، دهانم با سکوت سفت و زهرآگین میشد.
7 337
نمیتوانستم وقت تلف نکنم. دیوانهکننده بود. میخواستم کاری با زندگیام بکنم ولی به جایش میخوابیدم، یا در حمام آواز میخواندم، یا مینشستم و به دیوار خیره میشدم. حتی نمیتوانستم در مورد چیزهایی که میدیدم با تو صحبت کنم. با هیچکس صحبت نمیکردم. جیرجیرکهای بیرون میمردند و در حالی که من رویاپردازی میکردم، دهانم با سکوت سفت و زهرآگین میشد.
7 337
نفسِ عمیق کشیدم و تو تاریکی نشستم به تماشای بیرون. بعد از پنج روز ، اولین بار بود که با خودم خلوت می کردم. من به تنهایی معتاد شده بودم. اگر تنهایی را اَزم می گرفتند، عین آدمی می شدم که آب و خوراکش را ازش گرفته باشند. اگر هر روز یک کمی با خودم خلوت نمی کردم، مثل این بود که ضعیف تر می شدم. چیزی نبود که فکر کنید بِهِش افتخار می کردم. اما بدجوری وابسته اش شده بودم. تاریکی تویِ اتاق، برایم مثل نور آفتاب بود.
#هزار_پیشه
7 337
به چشمهایم زل زد و گفت: "با هم درستش می کنیم".
چه لذّتی داشت این با هم، حتّی اگر با هم، هیچ چیزی هم درست نمی شد، حتّی اگر تمامِ سرمایه ام بر باد می رفت، حسّی که به واژه ی "با هم" داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا، معاوضه نمی کردم.
تنها کسی که وحشتِ تنهایی را درک کرده باشد، می تواند حسّ ِ مرا در آن لحظات درک کند.
#زنی_ناتمام
7 337
«عصبانی هستید؟ به یک بالش مشت بزنید.
راضی شدید؟ نه چندان. این روزها همه آنقدر عصبیاند که مشت زدن هم جواب نمیدهد. میتوانید کارد زدن را امتحان کنید. یک بالش کهنه بیاورید و آن را کف بالکن بگذارید. با یک چاقوی بزرگ لبهدار به آن ضربه بزنید. دوباره و دوباره و دوباره. آنقدر محکم ضربه بزنید که نوک چاقو به زمین بخورد. آنقدر ضربه بزنید که بالش کاملا از بین برود. حالا شما دارید دوباره و دوباره و دوباره به زمین ضربه میزنید. انگار که دارید از حرص وول خوردن بالش، میکشیدش. انگار دارید به خاطر تنهایی هر روزهتان روی این سیاره، از بالش انتقام میگیرید.»
#هیچکس_مثل_تو_مال_اینجا_نیست
7 337
تنهایی همه عمر بامن بوده؛همه جا... توبارها،ماشینا، پیاده روها،مغازه ها،همه جا، راه فراری نیست!
#Taxi_driver
