en
Feedback
نیمه‌معمولی

نیمه‌معمولی

Closed channel

تلاشی معکوس جهت کاستن از شدت تنهایی.

Show more
286
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-34530 days
Posts Archive
از چنل داشتن خسته شدم. یه‌مدته. حالا که خوابم نمی‌بره داره دونه‌دونه ریمو می‌کنم. :( فکر کنم خداحافظی.

~کاش اون‌قدر می‌خواستم که بالاخره می‌تونستم~

دنیا بزرگ و جالبه ولی کوچیک و سطحی‌ام هست. یه‌جوری تو رو غرق رازآلودگی‌هاش می‌کنه که یادت می‌ره داری آلوده می‌شی. فکر می‌کنی عمق بیشتری رو داری تجربه می‌کنی ولی تا پوینت قضیه رو نفهمی، فقط سطوح رو طی می‌کشی. عمق قضیه برای من فقط یک‌چیزه. عجیبه که می‌دونم چیه ولی نمی‌تونم تو سطح‌هام بیارمش. ظالم و جاهل و فراموشکاره دیگه آدمی‌زاد. کاش اونقدر می‌خواستم که بالاخره می‌تونستم.

بچه‌هاجون اگه گل می‌کشین، نکشین!

کمی تا حدودی نگران مامانم شدم.

تهوع من خیلی بد و پیامای شماهام خیلی عجیب‌غریبه.

خواب به از بیداری با تهوع و سردرد و گلودرد. البته که از بیداری بدون ایناهام بهتره. کلا خواب خوب و نازه.

https://t.me/HarfinoBot?start=fd576e50467bfdb حرف با یک عدد آدم خیلی بیمار.

دلتنگ نمی‌شم ولی سه‌بار مجبور شدم برم دکتر. مستقیم دارم می‌میرم مثل اینکه.

زمانی کودک کوچکی بودم، الان بزرگ کوچکی هستم.

ناراحتی‌ها ناراحتم می‌کنن ولی خوشحالی‌ها خوشحالم نمی‌کنن.

دلم از درک نشدن می‌شکنه و آدم نسبتا سختی‌ام هستم برای درک شدن.

تمام عمر فکر کردم احساساتی‌‌ام. اما شاید نیستم. مامان‌بابا رفتن. توی ایستگاه راه‌آهن، دختر دوست مامان به‌خاطر سفر رفتن مامانش و دوریش گریه می‌کرد، من عین خیالم نبود، می‌خواستم زودتر برگردم خونه و بخوابم. تلفن خونه زنگ می‌زنه و می‌گه دلتنگ نباشین، من نیستم. مامان‌بابا زنگ می‌زنن، اما چیزی حس نمی‌کنم. روزایی که میرا رو می‌بینم فکر می‌کنم قضاوتم می‌کنه. اون دلش تنگ می‌شه برای آدمای عزیزش. من نه. من هیچی حس نمی‌کنم. به «دوست داشتن» فکر می‌کنم، به اینکه اصلا این آپشن رو دارم؟ قبل‌تر مطمئن بودم. قبل‌تر مامان بهم گفته‌بود «اصلا فکر نمی‌کردم تو ام احساس داشته‌باشی» و به خاطر همین حرف سه‌شبانه‌روز سوگوار بودم و اشکم دم مشکم شده‌بود. از اینکه نمی‌فهمید دخترش کیه و چیه، غصه‌م گرفته‌بود. اما شاید راست می‌گفت. نصف عمرم رو گریه کردم برای احساساتی که داشتم و الان دیگه نمی‌دونم، مطمئن نیستم داشتن احساسات چه‌طوریه. من به جز درد و غم و خشم، چیز دیگه‌ای هم احساس کرده‌بودم؟ آره فکر کنم. می‌دونم که دوستش دارم. اما بیشتر درد دارم، درد باعث می‌شه عجیب شم و هرلحظه بتونم جمع کنم برم توی خودم. کاش احساساتی بودم ولی از جنس دیگه‌ش. بدجنسه این چیزی که الان دارم.

تو می‌خوای بدون اینکه رو بزنی کسی کاری برات بکنه؟ خب خیالت راحت، این‌طوری نمی‌کنه.

تو ناراحت نیستی، فقط به یه‌اژدها نیاز داری. تو دنیایی که اژدها بشه باشه، چیزای دیگه که سهلن.

از زندگی‌ای که الان دارم، خوشم میاد ولی از خودم توی این زندگی نه.

امروز اصلا از صبحش دلم گرفته. دوست داشتم دوست داشته‌باشم، اما دوستای دردسترسم یکی دوتا بیشتر نیستن. :(

هرروز کلی اتفاق غیرمنتظره میفته، که من کلی کار داشته‌باشم برای انجام دادن ولی به کار اصلی خودم نرسم.