Under overcoat of Gogol
Open in Telegram
Мы все вышли из "Шинели" Гоголя. Ilya Efimovich Repin | Portrait of Mykola Murashko, 1882 https://t.me/Peredvizhniki1870
Show more433
Subscribers
+424 hours
+37 days
+430 days
Posts Archive
I'm drowning in the greyness
Suffocating in this grief
Tell me my life is not mine to take
Call me a thief
«باید برایت عجیب باشد که باوجود نامهننوشتنِ تو من دوباره برایت نامه مینویسم _اما باور نمیکنم و نمیخواهم باور کنم، که هنوز هم نمیخواهی جواب نامهام را بنویسی. علت نامه ننوشتنات این نیست که نخواستهای بنویسی، بلکه این است که نتوانستهای بنویسی، یا وقتش را نداشتهای، یا از اینجور چیزها. لیِوا، ببینم، این بهنظرت خندهدار نمیآید. یادت هست یکبار به من گفتی دوستداشتن من زندگیِ تو است و اگر روزی نتوانی من را دوست داشته باشی زنده نخواهی ماند؟ بله. میبینی چطور همهچیز میگذرد؟ همهچیز تغییر میکند؟ دلت میخواهد همۀ آن چیزهایی که اتفاق افتاد دوباره برایت اتفاق بیفتد؟ فکر میکنم امروز حالم خیلی بد است...»
«خیلی چیزها هست که میخواهم بنویسم و ازت بپرسم اما فکرم مغشوش است. بعد از آن روزها خیلی چیزها دیدهام و خیلی بدبختیها کشیدهام. ترا خدا نامه بنویس. خیلی بنویس. فعلاً بهترین کاری که میشود کرد نامهنوشتن است. میخواهم نامهام را یکجور تمام کنم که محبتآمیزتر باشد، اما بعد از اینهمه مدت شاید یادم رفته است چطور باید این کار را کرد. یا شاید چیز دیگری هست که من را از این کار باز میدارد؟»
«یک تصمیم عجیب و باورنکردنی گرفتهام. اگه عملی شود، پسفردا از این شهر میروم.»
کلارا با خودش اندیشید: «واقعاً که چه آدم عجیبی است.» و آن احساس تنهایی دردناک به او غلبه کرد، که همیشه هنگامی بر ما غلبه میکند که میبینیم کسی که برایمان عزیز است تسلیم رؤیایی میشود و ما در آن رؤیا جایی نداریم.
«در لحظاتی مثل این است که هر چیزی عمق بیپایان و افسانهای مییابد، آنگاه که زندگی به نظر وحشتناک میرسد، و مرگ که جای خود دارد. و بعد که آدم دارد با قدمهای سریع در شهر راه میرود، از میان اشکها به چراغها نگاه میکند، یاد باشکوه و خیره کنندۀ خوشبختی گذشته را میجوید _که چهرۀ زنی است که بعد از سالها فراموشیِ ممتد دوباره سر برداشته است_، ناگهان عابری جلوِ او را میگیرد، و با ادب میپرسد راه فلان و فلان خیابان از کدام سمت است. این را عابر با صدای عادی میپرسد، اما صدایی است که دیگر هرگز آن را نخواهی شنید.»
ولادیمیر نابوکوف | ماشنکا
«اشک مانند صاعقه است، بعدش انسان همیشه آرامتر میشود.»
تورگنیف | سه تابلو
«زمانی که فقط بهاندازۀ شکمش نان داشت، تکهنانش را بذل میکرد. اما وقتی نانش از حد نیازش گذشت، هم خون روباه در رگهایش به جوشش درآمد، هم خون گرگ، هم خوک. خون حیوان از ابتدا در رگهایش بود، فقط مجال جوشش نیافته بود.»
لف تالستوی | نخستین شرابساز؛ یا چگونه شیطانک شایستۀ تکهنان شد
«و چون حقیقتاً انسان است پس باید با او انسانی رفتار کنند. خدای من! آخر رفتار انسانی میتواند حتی به کسی که تصویر خدا مدتهاست در او محو شده، جلوهای انسانی دهد. دقیقاً با همین «بیچارگان فلکزده» باید بسیار انسانیتر رفتار کرد. این تنها راه نجات و دلیل خشنودی و سعادت آنان است.»
«پردهٔ آخر خونین است، هرچقدر هم که نمایش در تمامیِ پردههای دیگر زیبا بوده باشد. عاقبت خاک بر سر میریزیم، همین و تمام.»
بلز پاسکال | اندیشهها
«مسیح تا آخرالزمان در رنج خواهد بود: زینپس نباید خفت.»
بلز پاسکال | سرّ مسیح
رنج مسیح تا آخرالزمان به دیر خواهد انجامید. پس زینپس هرگز نباید خفت (سه مرتبه انکار پطرس). این است آنچه توان گفت، همۀ آنچه توان گفت. اما آیا آدمی را یارای آن است که چنین تکلیفی برگردن خویش نهد؟ اگر نتواند، این سخنان را معنا و دلالت چیست؟ پاسکال، همچون مکبث، میخواهد «خواب رابکُشد»؛ از این هم بیشتر، گویا میخواهد همۀ آدمیان در این کارِ مهیب انباز شوند. عقلِ بشر، بی هیچ درنگی، بانگ برمیدارد که درخواستِ پاسکال اجراناپذیر و یاوه است. و ایچکس نمیتواند از عقل فرمان نَبَرَد. پاسکال خود با ما میآموزد: «عقل بسی اربابمنشنانهتر از یک ارباب [خدا] به ما فرمان میدهد؛ زیرا با سرپیچی از یکی بدبخت میشویم، و با سرپیچی از دیگری، ابله».
لِف شستوف | شب جتسمانی
