سِنپای خسته
Open in Telegram
هیچی جز موردعلاقه هام. #رسپی #معرفیکتابصوتی از طریق دایرکت مسیج کانال باهام حرف بزنید عزیزجونا 💬 . . . . . . . . . . . .
Show more1 014
Subscribers
-124 hours
-47 days
-1830 days
Posts Archive
1 014
خدایی اسنپیایی که برای رفت و برگشت کوه میافتن بهم یجور دیگه ای جالبن.
مثلا اسنپ دیشبی ساعت ۱۲ شب تو اون بارون یک کلام سوار شدنی بهش گفتم آقا اگر سرراه داروخونه دیدیم میشه یک دقیقه وایسید من بتادین بگیرم چون زخمی شدم،
گفت ایوای آخی چشم خانم
بعدش دیدم مردی یجوری از مسیرهای فرعی با سرعت انداخت (مسیر همیشگی نبود و از همینش متعجب بودم) و دقیقا جلوی یه داروخونه شبانه روزی نگه داشت و وقتی رفتم و برگشتم با نگرانی پرسید بتادین داشتن یا بریم یه جای دیگه برات بگردم؟ که گفتم اره خداروشکر داشتن و آقاهه حتی هزینه توقف هم ازم نگرفت.
1 014
شما حتی اگر رو مود ناراحت هم نباشید کافیه فقط دوتا از موزیکای بانو هایده بیاد تو اکسپلوررتون تا سگ دپ بشید بابت هرچی که بود و نیست، و حتی هرچی که هست و قراره یه روزی نباشه.
1 014
بچه ها چندتا کافه، که میز و صندلیا فاصله مناسبی از هم داشته باشه و موسیقی صداش زیاد نباشه و فضا بزرگ باشه و کیفیت هم مناسب، برای دیت معرفی کنید.
من قشنگ یکسالیه که ترجیحم شده کافه های شلوغ چون دلم میخواد با آدما معاشرت کنم و آدمای مختلف رو ببینم واسه همین مهارتم در پیدا کردن کافه های مخصوص دیت رو از دست دادم😂
1 014
وای نمیدونم از اینکه این فصل هم فصل آخر نبود خوشحال باشم یا از اینکه بازم یه بخشی از ماجرا گنگ و مبهم موند و باید یکسال دیگه صبر کنیم ناراحت😭
هرچی بود این فصل خیلی قوی و قشنگ بود.
1 014
و دیشب تمومش کردم 💔
جزو قشنگ ترین کتاب صوتی هایی بود که شنیدم.
خلاصه داستان راجع به یه عده اندک از آدما هستن که از واقعه بمب اتم زنده میمونن و حالا باید جامعه انسانی رو دوباره از نو اما اینبار از زمانی مثل زمان قرون وسطایی ها بسازن و...
داستان خیلی فراز و نشیب داره. یه جاهایی باهاشون میخندید، یه جاهایی دلت میخواد سر به تن امانوئلو امثالهم نباشه با اون افکار مزخرفش، یه جاهایی حسابی اشکتون درمیاد، یه جاهاییش برا همون امانوئل هم غصه میخورید.
صادقانه بگم، ممکنه اوایلش تا روز واقعه حوصله سربر باشه خصوصا اگر مثل من جزئیات وقایع و حواشی رو دوست نداشته باشید، اما تمام اون حاشیه ها لازمه چون بعد از روز واقعه، که اتفاقا داستان اصلی و جذاب از بعد از روز واقعه شروع میشه، لازمن پس گوش بدید حتما و جا نزنید. انقدر نویسنده یه جاهایی دقیق و جذاب و ملموس وقایع خصوصا واقعه برخورد بمب اتم با زمین رو توصیف کرده که من حیرت زده میشدم که چطور ممکنه مگر اینکه خود آدم اون لحظه رو تجربه کرده باشه!
مخلص کلام پیشنهاد میکنم حتما بخرید و گوش کنید چون ارزشش رو داره واقعا.
فقط هم پیشنهاد من اینه از انتشارات آوانامه به گویندگی مهدی صفری تهیه کنید و لذت ببرید.
کتاب: قلعه مالویل 📚
نویسنده: روبر مرل
گوینده: مهدی صفری
انتشارات: آوانامه
#معرفیکتابصوتی
1 014
بعضی وقتام بشینید یکم به دوستایی که دورتون جمع کردید دقت کنید مبادا یه مار تو آستینتون درحال پرورش باشه.
1 014
شما ببین PMS چه فاجعه گندتر از پریودیه که من جمعه هفته پیش شروع PMS ام بود داشتم میمردم رسما از حالت های جدیدی که سراغم اومده بود و ابدا نتونستم از جام پاشم برم کوه و روتین ۶ هفته ایم بهم خورد اما امروز که روز اول پریودیم بود کاملا ایزی رفتم و برگشتم.
1 014
تو آبشار خیلی منتظر سلاطین املت خاورمیانه بودم (دوتا پسری که دوهفته پیش جلوی من نشسته بودن و داشتن با کمک وسایل مردم املت درست میکردن برای خودشون) ولی نیومدن که نیومدن. اصن تو آبشار یه پیزی انگار کم بود و اون چیزی نبود جز این دوتا. اونوقت تو راه برگشت ساعت حدودای ۸ بود دیدم از روبرو اومدن از کنارم رد شدن و چون محوطه یه لحظه شلوغ شد من نشناختم اول ولی تا دیدم یکیشون با خنده و صورت قرمز به دوستش اشاره کرد و منو نشون داد و هردو سر برگردوندن و منم همون لحظه دوهزاریم افتاد سربرگردونم دیدمشون نشد این هفته بهشون سیخونک بزنم یکم بخندیم و تو دلم موندددد😂
1 014
تو راه برگشت از آبشار یه پسره با یه خانمی داشت از روبرو میومد بعد یه چشم تو چشم شد با من ولی سریع چشمشو دزدید و سقلمه زد به خانم کناریش و با صدای خیلی آروم بهش گفت: این دختره رو نگاه، تایپ من این دختره.
بعد درحالیکه من خودم شنیدم این جمله رو ولی خانمه نشنید با صدای بلند از پسره پرسید چی؟ نشنیدم چی گفتی
بعد پسره دوباره باهام چشم تو چشم شد و خجالت زده سرشو انداخت پایین و بعد از اینکه از کنار هم رد شدیم پشت سرم شنیدم دوباره این جمله رو به خانمه گفت.
و این اولین تجربه و مواجهه نزدیک من به اینکه یکی علنا بگه من تایپشم بود 😂
1 014
هوای تاریک و تمیز و خنک دم صبح+ اتوبانای خلوت+ پلی لیست ۱۰ از ۱۰ اسنپ+ راننده اسنپی پایه و اهل سرعت= شروع یه جمعه مطبوع.
1 014
اون احساس بد و غم ناشی از نزدیک شدن به پایان کتاب/سریال موردعلاقت که یهو سراغت میاد و احساس تنهایی شدیدی میکنی در ادامش <<<<<
1 014
و رفیق عزیزم که در چنین شرایطی میاد در جواب همشون میگه: پسرجون، خاله تو گوشیش بازی نداره ها برو رد کارت.
😂😂😂😂😂
1 014
بابا خاله ها من اگر ازدواج کرده بودم الان بچه م باید متولد دهه نود میبود!!!! دست از سرم برداریدددد.
