en
Feedback
مادر عروس

مادر عروس

Open in Telegram

اینجا به طور جدی طنز نوشته می شود تا دو کلوم هم از مادر عروس بشنفید. به اشتراک گذاشتن مطالب این کانال نه تنها مستحب بلکه واجب کفایی ست. لینک فیس بوک: https://www.facebook.com/MadareArooos/

Show more
Iran315 409The category is not specified
539
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+18
in 2 channels
November '24
+53
in 1 channels
Get PRO
October '24
+18
in 1 channels
Get PRO
September '240
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '24
+26
in 0 channels
Get PRO
January '24
+549
in 4 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
21 December0
20 December+1
19 December+3
18 December+6
17 December+1
16 December+1
15 December0
14 December0
13 December+1
12 December0
11 December+1
10 December+1
09 December0
08 December0
07 December0
06 December+1
05 December0
04 December0
03 December+2
02 December0
01 December0
Channel Posts
من تفنگی شده ام‌ رو به نبودن هایم! دیشب رفتیم‌ کنسرت علیرضا قربانی در سیدنی. همه چیز مرتب و به موقع برگزار شد. نه کتک کاری شد و نه آبروریزی. برعکس، همه خیلی شیک، متمدن و محترم بودیم. علیرضا قربانی هم حرف نداشت، آقا، متین، خوش صدا. این گزارش همین جا تمام می شود. باقی ش شرح احوالات من است و هیچ ربطی به علیرضا قربانی ندارد. *** وقتی درهای سالن باز شد و کنسرت تمام شد حس کردم یک وزنه ی صد کیلویی به پایم آویزان شده. سنگین بودم و غمگین، درست مثل موسیقی علیرضا قربانی. این نهایت هنر یک هنرمند است که فضایی را خلق کند که با مخاطب بماند. خوب این فضای غم زده با من ماند و حتی با یک آبجوی خنک با دوستان از بین نرفت. امروز صبح هم با حالتی گه مرغی از خواب بیدار شدم. انگار لوله ی فاضلاب غم عالم در دلم ترکیده. از شما چه پنهان در گذشته این حال را می پسندیدم و نشانه ی روشن فکری خودم می دانستم. امروز اما این که صد و شصت دلار بدهم و چنین حالتی را در خودم ایجاد کنم فقط نشانه ی یک چیز می دانم: حماقت. *** موسیقی علیرضا قربانی آینه ی تمام‌نمای وضع ایران است. توالی غم، نوستالژی، درد. زیباست اما از جنس زیبایی یک شب بدون ستاره. تماشای روح های زیبایی که به استادانه ترین شکل، رنج هایشان را فریاد می زنند، باز هم تماشای شکنجه است. من دیگر طاقت این تماشا را ندارم. همان طور که طاقت دنبال کردن اخبار ایران را ندارم. توالی این همه خبر بد پشت سر هم نابودم می کند. آتش گرفتن بیمارستان، دهان باز کردن زمین در خیابان های تهران، خشک شدن تدریجی دریاچه ها. حتی یک خبر خوب هم این وسط نیست، درست مثل کنسرت علیرضا قربانی که بدون حتی یک قطعه ی شاد ما را روانه کرد. این حجم از تیرگی جان فرساست. انرژی را می گیرد بدون این که چیزی را عوض کند. این که من در اپرا هاوس برای وطنم گریه کنم دردی را از وطن دوا نخواهد کرد. من از گریه کردن ها و درد کشیدن های بی حاصل خسته ام. خوب می دانم که تقصیر هیچ کس نیست، نه اپراهاوس، نه علیرضا قربانی. این منم که به غم و حس های ناخوشایند معتاد شده ام. من تفنگی شده ام‌ رو به نبودن های خودم. وقتش رسیده که تفنگ را زمین بگذارم. به سراغ من اگر می آیید از رقص، نور و امید بگویید. من از دل مردگی بازنشسته ام.

2
انواع هوش ها
انواع هوش ها
1 085
3
مادرم یک خان عمویی دارد که پدرخوانده ی فامیل محسوب می شود. وقتی می گم پدرخوانده دقیقا دون کورلئونه رو مجسم کنید. ایشان هم برای خودشان قصری دارند و برو بیا و خدم حشم فراوان. یادمه یک سال شب یلدا منزل خان عمو بودیم و خدمتکاران فیلیپینی در حال پذیرایی با پسته های خندان و انار که ناگهان به سر خانوم عمو افتاد که فال حافظ بگیریم. پدرم دیوان خواجه را برداشت و تفالی زد و اولین بیت را خواند: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند. خان عمو که در صدر مجلس نشسته بود با کلافگی دستی به ریش خود کشید و زیرلب گفت، "خوب یعنی چی؟" پدرم ادامه داد و رسید به "غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه" که خان عمو دوباره با لحنی مستاصل پرسید: " یعنی چی؟ آخه یعنی چی؟" همسرش هم پشت سر خان عمو با چشمهای گشاد شده سرش رو تکون داد و ناله می کرد که "این شعر خیلی سخته، ما نمی فهمیم یکی بیاد ترجمه کنه....آخه این چه وضعیه؟" پدرم سعی کرد شعر رو توضیح بده ولی این دو بزرگوار با حالتی سردرگم جوری نگاه می کردند انگار تا حالا کلمات پروانه و شمع به گوششون نخورده و پدرم داره براشون هایکوهای ژاپنی می خونه. خان عمو به پسرانش رو کرد و پرسید شما می فهمین اینا یعنی چی؟ اونها هم سرشون رو چون حمار تکان دادند. اون زمان اول دبیرستان بودم و با خودم فکر کردم ای بابا! اینها خانوادگی چقدر خنگن! اگرچه درک کامل اشعار حافظ سوادی می خواد که هنوزم ادعا نمی کنم دارم، ولی حداقل لایه ی اول معنی غزلیات رو از دوران راهنمایی بدون سختی درک می کردم. *** سال ها گذشت و ما درس خواندیم و آخرش در به در و آواره شدیم. پسرهای خان عمو رسما از دانشگاه آزاد مدرک خریدند و شرکت زدند و مافیای پدر را گسترش دادند و پول پارو می کنند. گاهی وقتی حرف می زنند نرخ گمرکی و ضریب تبدیل دلار به ریال و نقطه ی سر به سر پروژه ها را بدون ماشین حساب روی هوا محاسبه می کنند. من و پدرم یک کلمه از حرفشان را نمی فهمیم همان طور که خانواده ی آنها ابیات حافظ را نمی فهمیدند. آن ها درک عمیقی از هرچیزی که مربوط به پول باشد دارند و ما هوش مان در ادبیات بهتر است‌. امروزه تا سی و سه نوع هوش مختلف شناسایی شده و هرکدام از ما توی حداقل پنج تا از آنها نابغه ایم. هیچ کس (به فتح کاف) خنگ نیست، فقط انواع هوش داریم. جنس هوش بتهوون و محمدعلی کلی یک جور نیست. توصیه می کنم نگاه بالا پایین نداشته باشید چون یک روزگاری ممکنه آدمهای لال و گنگ و خنگ از شما توی خیلی چیزها جلوتر بزنند و آن وقت بدجاییتان خواهد سوخت. بلی، بلی، هوش های مختلف را به رسمیت بشناسیم.
1 064
4
دوست هنرمندی دارم که بسیار دنیا دیده و باتجربه و بی ادعاست‌ و دقیقا ده سال از من بزرگ‌تر است. وقتی پنجاه ساله شدم ازش پرسیدم که اگر ده سال به عقب بر می گشتی چه نصیحتی به خودت در پنجاه سالگی می کردی؟ کمی فکر کرد و گفت، "به خودم می گفتم ازدواج نکن." انتظار داشتم بعدش شروع به درددل کند و از زندگی اش ناراضی باشد ولی هیچ کدام از این ها نبود. دوستم که در پنجاه سالگی برای بار دوم ازدواج کرده بود حرف بسیار جالبی زد، "من ازدواج کردم چون می خواستم به خودم ثابت کنم که "می تونم" توی این سن دوباره ازدواج کنم. اگر شعور الان رو داشتم این کار رو نمی کردم‌." *** شاید دوستم نداند ولی این سخن گران بها توی این سالها خیلی به کارم آمده. درست همان زمان درگیر یک رابطه ی نه چندان سالم بودم اما زلف داستان رو ول نمی کردم‌ چون فکر می کردم کم کم دارم پا به سن می گذارم و حالا که یک چنین فرصتی دست داده و "می تونم" برای خودم یک رابطه ی عشقولانه بسازم نباید فرصت رو از دست بدم. من اسم این را می گذارم "تله ی توانستن" و به جز خودم که همه ی عمر توش گیر کرده بودم خیلی ها رو دیدم که توی این تله دست و پا می زنند. یک مثال ساده اش بسیاری از زنهایی هستند که در حوالی چهل سالگی مادر می شوند چون هنوز "می توانند" باردار شوند و نمی خواهند فرصت را از دست بدهند. وقتی ذهن ما برای مدت مدیدی محرومیت* را تجربه کرده باشد آسان به این دام می افتیم. بعد از طلاق می خواستم هر مردی را که "می توانستم" تجربه کنم. بعد از مهاجرت چون "می توانستم" هر شب با یک بطری شراب به خانه بر می گشتم. چه بسیار سمومی که قورت دادم چون می تونستم. چه کارهای عجیب و احمقانه ای که نکردم انگار حالا که می تونستم باید باسن خودم را از شدت خوشی منفجر می کردم‌. آثار آن محرومیت ها هنوز هم در من هست. گاهی در یخچال را باز می کنم و بی آنکه هوس داشته باشم دستم به سمت شکلاتی می رود که آن‌گوشه افتاده. چرا؟ چون می تونم! *** به ما یاد داده اند که خواستن توانستن است و توانستن خیلی بهتر از نتوانستن است، اما چیزی که وسط این توانستن ها گم می شود، خواستن است. حرف دوست من این بود که یک جایی از خودمان بپرسیم که آیا من واقعا می خواهم؟ احتمالا او اگر به پنجاه سالگی بر می گشت و جرج کلونی دم در منزلش با یک دسته گل ایستاده بود از هول اینکه می تواند زن جرج شود این پیشنهاد را قبول نمی کرد. کسی که از فضای ذهنی استیصال بیرون آمده لزومی نمی بیند خود را در هر ورطه ی بی کرانه ای غرق کند. بله، توانستن حس قدرتمندی ست ولی قدرت واقعی در دستی ست که می تواند شکلات را بردارد و بر نمی دارد یا دست ردی ست که به سینه ی یک پیشنهاد چرب و نرم می خورد. قدرت واقعی توانایی نه گفتن به هر آن چیزی ست که در راستای سفر درونی ما نیست. دعای بعد از مجلس: برای خودم و همه ی شما قدرت و آگاهی برای این گونه عمل نکردن آرزو می کنم. *Scarcity mindset
735
5
آخرین صبح سال بیست و سه با پیام تبریک سال نو از طرف لئونارد از خواب بلند می شم. لابد باز چت (به کسر چ) کرده و زمان از دستش در رفته. خودش می گفت ماری جین (ماریجوانا) با مغزش کارهای عجیبی می کنه. بله، اولین عشق من در سیدنی علف می کشید، از کارش اخراج شده بود و از ازدواج قبلی دو پسر هشت و شش ساله داشت. با همه ی این احوالات من بدجوری عاشقش بودم. یک کیفیت کودکانه ی بازیگوش داشت، صادق بود و از همه مهم تر نوازش کردن بلد بود. منم که یک اخگرک داغ تنها بودم به دنبال یک آغوش. با لئونارد می شد خوش بود و خندید و عشق بازی کرد. وقتی گیتار می زد به آسمان پرواز می کردم و خلاصه فکر می کردم شاهزاده ی رویاهام رو پیدا کردم. با کمال میل حاضر بودم از بچه هاش نگهداری کنم و هرچی پول دارم بگذارم وسط تا با هم یک زندگی بسازیم. یک شب همه ی این ها رو گفتم و پاسخش این بود: "مرسی، منم دوستت دارم اما عاشقت نیستم." گفتم که لئونارد خیلی آدم صادقی بود. *** رابطه‌ ی عاشقانه ی ما همان شب تمام شد. یک مدت گریه کردم، دلم شکست، بعد هم فراموش کردم رفتم سراغ نفر بعدی که دلم را به شکلی کاملا متفاوت بشکند. اما لئونارد هیچ وقت دوستی اش را با من قطع نکرد. هنوز بعد از چهارده سال گاهی توی فیس بوک عکس هایش را می بینم. پسرهایش دو تا مرد جوان قد بلند شده اند، همگی نشسته اند توی یک بار غبار گرفته آبجو می نوشند و رو به دوربین سالوت می دهند. هربار عکس ها را می بینم چشم هایم پر از اشک می شود.‌ اشک شکرگزاری. این بار قدیمی و این سه تا نره خر با لهجه های غلیظ اوزی و عشق وافر به فوتی (فوتبال استرالیایی یا هر کوفتی) هیچ ربطی به زندگی من ندارند. واقعا شانس آوردم که لئونارد عاشق من نبود. فکر کنم او از این که عشق من را پس زده پشیمان باشد چون بارها سعی کرد دوباره رابطه را جوش بدهد ولی خر که مکرر نمی شود. پشت هر رابطه ی از هم پاشیده اگر دقیق بشیم همین داینامیک وجود داره: یک نفر که شانس آورده از دام رسته و یک نفر که به همان میزان شانسش رو از دست داده. *** در این لحظات سبکبال پایانی سال بیست و سه، توی بالکن می ایستم و هوای خنک بارانی را به داخل ریه هام دعوت می کنم. این رضایت درونی بابت چیزهایی ست که سالها دنبالشان گشتم و هرگز نداشته ام. بله، من بابت تمام نداشته هایم شاکرم؛ ارتباطات اشتباه پایان یافته، دوستی های تمام شده، حتی شغل و هویت حرفه ای که دیگر ندارم. همیشه یادمان داده اند که دستاوردها ضامن خوشبختی ست، اما گاهی باید برای از دست دادن ها جشن گرفت؛ مثل از دست دادن چند کیلو چربی اضافه یا ترک کردن عادات و افکار مزاحم. دست آوردهای ما محدودند ولی اگر به اتفاقات بدی که می توانست بیفتد و نیفتاد فکر کنیم مغزمان سوت می کشد و قلبمان از شکرگزاری لبریز می شود. برای خودم و شما در این صبح پایانی سال، بینش و آگاهی درک این نوع از خوشبختی را آرزو می کنم - سال نوی میلادی بر همگی مبارک باد!
7 710
6
هفته ی پیش دو تا از دوستانم رو سوار کردم رفتیم لب ساحل. توی راه یک جا اشتباه پیچیدم. سریع ماشین رو سر و ته کردم که ناگهان رفیقی که کنار دستم نشسته بود با حیرت فریاد زد، "ماشینت دوربین دنده عقب نداره؟" خوب من این ماشین رو لخت مادرزاد خریدم. مثل یک کباب کوبیده ی بدون مخلفات-بدون گوجه ی اضافی. یعنی راستش پولم نمی رسید. ماشین قدیمی نیست ولی هیچ زنگوله ی روش نصب نشده. همین جور که توضیح می دادم هر دو سرشون رو با حیرت تکون می دادن. اونی که پشت نشسته بود جیغ کشید، "وای! من امکان نداره بتونم بدون دوربین پشت حرکت کنم! یعنی چطوری؟ از کجا می فهمی که نخوری به تیر چراغ برق؟" یادآوری کردم که یحتمل اونها هم که چند سالی از من بیشتر عمر از خدا گرفتند سالها بدون دوربین رانندگی کردن. "ما حتی با ماشین های دنده ای هم رانندگی کردیم، یادتون نیست؟" *** جاتون خالی لب ساحل نشسته بودیم که اون یکی دوستمون گفت تصمیم داره وقتی دخترش مستقل شد خونه ش رو بفروشه، وام بانک رو بده و بره توی یک آپارتمان کوچیک زندگی کنه. نگران بود که شاید "نتونه" توی آپارتمان زندگی کنه. اون یکی دوستم که خودش هم توی یک خونه ی سه خوابه زندگی می کرد با وحشت گفت، امکان نداره "بتونه" توی آپارتمان زندگی کنه. جوری این رو گفت که انگار توی آپارتمان ببرهای درنده بهش حمله می کردند و خطر خفگی در اثر گاز متان تهدیدش می کرد. *** ساکت به دریا خیره شده بودم. با خودم فکر می کردم که وضعیتی که برای دوستانم غیر قابل زیستن بود، زندگی امروز من بود. من تونسته بودم با یک ماشین بدون دوربین رانندگی و توی یک آپارتمان فسقلی زندگی کنم. تازه سالها بدون این ها هم زندگی کرده بودم. اگر هم از دستشون می دادم بازم می تونستم به زندگی م ادامه بدم. والله من حتی اگر یک دست و یک پام هم قطع می شد می تونستم زندگی کنم. زندگی بهم یاد داده که هیچی نیست که بدون اون نتونم زندگی کنم، جز خود زندگی، جز همین نفس های محدود و گران بها که تنها دارایی واقعی ما موجودات زنده هستند. دوستان هنوز داشتند در مورد ملک و املاک صحبت می کردند؛ مسلما و یقینا خونه سرمایه گزاری بهتری بود از آپارتمان. موج روی صخره می کوبید و نسیم دلنواز، دوستان بی توجه به معرکه ی نور و دریا اندر چم و خم وام بانکی و نرخ بهره. با خودم فکر کردم من چقدر احمقم که آپارتمان خریدم و اگر خانه ای داشتم الان میلیون ها دلار می ارزید که راجع بهش بتونم ساعت ها صحبت کنم و پس از مرگم بماند برای وراث. اما من حتی ورثه ای نداشتم. من یک آدم بی همه چیز تمام عیار بودم. جالب این بود که در این لحظه به نحو بی دلیلی حس می کردم از دوستانم بسیار ثروتمند ترم چون حداقل می تونستم توی این لحظه حضور داشته باشم، دریا رو ببینم و لذت ببرم. چون از رانندگی با ماشین بدون دوربین نمی ترسیدم. چون به سخت جان بودن خودم و توانایی هام واقف بودم. کاش می شد بهشون بگم، خونه یا آپارتمان یا حتی توی جوب، با دوربین یا بی دوربین، با تسلا یا با تویوتا یا گاری آدم می تونه زندگی کنه، به پیر به پیغمبر می تونه رفیق. نفس بکشششش.
953
7
توی فیلم "ویل هانتینگ خوب" یک صحنه ی کلیدی وجود داره؛ ویل بالاخره پیش روان شناس خودش رو باز می کنه و از آسیب های کودکی ش صحبت می کنه‌. روانشناس (با بازی رابین ویلیامز) بهش می گه، "باید درک کنی که این اتفاقاتی که افتاده تقصیر تو نبوده‌." ویل اولش شونه ش رو بالا می ندازه می گه، آره می دونم. روانشناس دوباره تکرار می کنه، "تقصیر تو نبود" و آنقدر این جمله رو تکرار می کنه که ویل هق هق به گریه می افته. *** ما دو جور آگاهی داریم. آگاهی سرد توی مغز ماست مثل وقتی که ویل اولین بار شونه هاش رو بالا می ندازه و می گه آره می دونم. این رو خیلی با بی خیالی می گه، انگار که مثلا می دونه زمستون هوا تو آریزونا برفی می شه. اما رابین ویلیامز که یک روانشناس کهنه کاره می دونه که توی پروسه ی درمان این نوع آگاهی به چوخ نمی ارزه. این که یک نفر با خوندن چهار تا کتاب و آگاه شدن به مشکلات روانی ش اونها رو حل می کنه مثل اینه که یکی بخواد از روی کتاب راهنما توی خشکی شنا کردن یاد بگیره. *** اونجایی که ویل به گریه می افته لحظه ی خیلی مهمی هستش چون برای اولین بار آگاهی داغ رو تجربه می کنه. آگاهی داغ وقتیه که تک تک سلول های بدنت درک می کنند که چی بهت گذشته و بدنت به تجربه ای که سال ها در خودش حبس کرده پاسخ می ده. با گریه های شدید، با جمع شدن در حالت جنینی، یا شاید با لرزش. برون ریزی اتفاق می افته و شفا رخ می نماید. تمام هنر یک روانشناس اینه که چنین محیط امنی رو ایجاد کنه تا یک نفر بتونه با حس های تل انبار شده ی ترسناک یک بار برای همیشه روبرو بشه - نه فقط با مغزش، بلکه با تمام بدن احساسی اش. *** آگاهی داغ بعدها کم کم تبدیل به آگاهی سرد می شه‌. مثل آهن گداخته که از کوره بیرون میاد و برای همیشه تبدیل میشه به فولاد سرد. بعدها می تونیم گذشته رو به یاد بیاریم و دیگه بهش واکنش نشون ندیم یا حتی بهش بخندیم. اما کسی که فقط آگاهی سرد رو تجربه کرده همیشه داره از روی کتاب حرف می زنه. این جور آدمها (من خودم سالها) با یک جور سردی و فاصله در مورد خودش حرف می زند، آنالیز می کند و با تئوری های روانشناسی آشناست اما خدا می دونه که وجود خودش چقدر نارس و ترش است، مثل انگوری که هرگز در خم نجوشیده تا شراب شود. دعای بعد از مجلس: خدایا به ما آگاهی از جنس آتش عطا کن. خلاصه کبریت رو بردار بیا آتش بزن در عود ما، نظاره کن در دود ما، ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما! جوشی بنه در شور ما ... تا می شود انگور ما.
1 003
8
اریک برن یک کتاب داره به نام بازی ها که سالها پیش برای روانشناس ها نوشت ولی از بس خوب بود دست مردم عادی هم افتاد و به سرعت بازار رو تسخیر کرد. لب سخن اریک اینه که ما آدمها خیلی وقت ها به جای ایجاد ارتباط با هم بازی می کنیم. فرق بازی با ارتباط اینه که صریح و صادقانه نیست و عموما دو طرف نسبت بهش آگاه نیستن. بازی ها یک سطح عیان و یک سطح پنهان دارند. مثلا من به یک آقایی چشمک می زنم می گم دوست داری امشب بیای دکوراسیون جدید اطاق خوابم رو ببینی؟ اونم می گه حتما. اما واقعیت اینه که نه اون علاقه ای به دیدن رو لحافی من داره و نه من به نشان دادن رو لحافی. شب اون آقا با ادکلن و یک شاخه گل رز میاد و من شمع روشن کردم و با هم چند گیلاس شراب می نوشیم و اتفاقاتی می افته که ذکرش در این مقال جایز نیست چون خانواده رد می شه‌. من فرداش میام برای شما به پهنای صورتم اشک می ریزم که فلانی به من تجاوز کرد و واقعا از ته دل باور دارم که فقط می خواستم رو تختی جدیدم رو به آن مردک پلید نشون بدم. البته در مثل مناقشه نیست، ولی دروغ چرا، من خودم این بازی رو در قدیم کردم و حتی بهش آگاه نبودم. توی پرانتز این چیزی از گناه فرد متجاوز کم نمی کنه اما در ساحت روان بحث اخلاقی و قانونی نمی کنیم. *** بدی بازی ها اینه که توش مشکل اصلی گفته نمی شه و حل هم نخواهد شد و در نهایت هردو طرف احساس بازنده بودن خواهند کرد. خوبی بازی ها اینه که محدود هستن و اگر بفهمیم شون می تونیم اونها رو تشخیص بدیم و درگیر شون نشیم. آنتی تز بازی اینه که اصلا بازی نکنیم. من این روزها اگر کسی رو دوست داشته باشم صراحتا ازش می پرسم و بهش در مورد احساسم می گم و بعدش روتختی م رو بهش نشون می دم. صراحت و درستی مطلقا اون نمک و جذابیت و درام بازی رو نداره. وقتی شما بازی نکنید آدمهای زیادی از دور و بر شما پراکنده خواهند شد ولی سوال اینه که آیا نبودن اونها اهمیتی داره؟ *** وقتی بازی ها رو بشناسیم می فهمیم بیشتر روابط ما یک جور بازیه. بازی های درجه یک خیلی وخیم نیست و عواقب فاجعه باری نداره. در سطح کلامی ما از این بازی ها زیاد داریم. یک نمونه اش قربون صدقه رفتن. قربان شما، فدات بشم، می میرم برات، جملات قشنگی هستن ولی چون صادقانه نیستند فقط یک بازی هستند. پیشنهاد من اینه که سعی کنیم کمتر ازشون استفاده کنیم. اما اگر کسی قربون ما رفت چی؟ بهش چی بگیم؟ هیچی! من اگر حضوری باشه، لبخند می زنم یا شونه ی طرف رو کمی فشار می دم یعنی هستمت رفیق ولی در سطح کلامی اصلا وارد بازی "قربان رفتن" نمی شم. در جواب می گم، من هم دوستت دارم، یا عزیز دلمی، یا حتی می گم، این چه حرفیه؟ من از این اصطلاح خوشم نمیاد. طرف هم یا می فهمه و یا از من بدش میاد و رابطه رو ترک می کنه. اون وقت من هم تو دلم‌ می گم، واه، چقدر لوس و بی معنی! قربونم بری الهی.
959
9
https://castbox.fm/vb/630242698
735
10
خواستم یک فحشنامه ی طویل برای این منصوره خانوم معصومه بنویسم، آره، همون که درفشانی کرده گفته مملکت مال حزب اللهی هاست. منم مثل بقیه باید سر و تنش رو کیسه می کشیدم و می نشوندم سرجاش تا دیگه غلط اضافه نکنه. یعنی چی که ایران مال حزب اللهی هاست، هر بچه مدرسه ای می دونه که ایران مال همه ی ما ایرانی هاست! *** داشتم سطر اول رو می نوشتم که پرسش های آزار دهنده یکی بعد از دیگری به مغزم هجوم آورد. اگر ایران مال من بود پس چرا از این سر دنیا جوابیه می نوشتم و توی این سالها جرات نکردم حتی یک بار به ایران سفر کنم؟* چرا هر کس که دور و برم می شناختم یا از ایران رفته بود یا در حال مهاجرت بود یا آرزوی رفتن داشت؟ واقعا ایران چطور وطنی برای ما غیر حزب اللهی ها بود؟ توی مترو کی هول می داد و کی زمین می خورد و به کما می رفت؟ کی به چشمها گلوله می زد و کی کور می شد؟ پول و رانت و قدرت دست کی بود؟ توی عرصه ی فرهنگ کی حق خودنمایی داشت؟‌ رسانه های ملی ما بازتاب صدای کدام آدمها بودند، بله! حزب اللهی ها! آن هم نه آن گونه ی منقرض شده ای که اهل نماز و مسجد بودند و روی مین رفتند، بلکه امثال همین خانوم معصومی که بعد از گرفتن‌ پاداش خوش خدمتی ها برای زندگی تشریف میارن بلادکفر و با بی کینی و آبجو در دست عشق و حال خواهند کرد. *** شاید درست تر باشد بگوییم ایران مال هیچ کس نیست. یک عده مثل همین منصوره خانوم و اربابانش مثل ملخ در حال تاراج شیره ی ایران و ذخائرش هستن، یک عده مثل من در حال فرار. سهم من از کشورم یک نام است و یک خاطره از حوض خونه ی مادر بزرگم، همین. فحش دادن به معصومه خانوم هم دردم را دوا نخواهد کرد و ایران را به من باز نمی گرداند. حرفی که این کمینه زده بیان عریان واقعیت کنونی ماست‌. ایران توسط این کرکس های ابن الوقت اشغال شده، اگر ناراحتیم باید بجنگیم و پسش بگیریم. چاره ی کار فحش دادن و جوابیه نوشتن نیست، مبارزه و عمل است. سوال اینجاست که ما چقدر مرد این راه هستیم؟ پاسخ در شکم تاریخ پنهان است و زمان آن را تعیین خواهد کرد. * توی قسمت اول پادکست گریز از مرکز گفتم چگونه همین حزب اللهی ها از کار بی کارم کردند و از ایران خارج شدم‌، حوصله داشتید گوش کنید. لینکش توی پست بعدی هست.
607
11
تمام سالهای آخر زندگی مشترک حتی یک بار با هم دعوا نکردیم. روحیات هم رو شناخته بودیم و از اون جایی که آدمهای باهوش و متمدنی بودیم با یک دیپلماسی نرمشی از کنار هم عبور می کردیم. یادمه اصغر می گفت، "اگر بیام خونه ببینم با یک نره خری توی رختخوابی ایمان دارم حتما دلیلی برای این کارت داشتی. انقدر که بهت اطمینان دارم." در واقع بزدلی و بی تفاوتی ش رو توی یک قالب متمدنانه می پیچید. چیزی که این وسط گفته نمی شد این بود که رابطه ی ما دیگه حتی ارزش جنگیدن هم نداشت. بار آخری که برای اصغر تولد گرفتم شاهکار بود. فامیل و دوستانش رو دعوت کردم که وقتی رسید خونه از پشت مبل ها بپریم بیرون عین فیلم ها بگیم هورا. بادکنک باد کردیم و نشستیم. نصف شب شد و اصغر نیومد، موبایلش رو هم جواب نمی داد. بادکنک ها پلاسید و مهمون ها رفتن. چراغ ها رو خاموش کردم رفتم توی تخت. حدود ساعت یک صبح بود که اومد. گفت، آخ، برام تولدت گرفته بودی؟ پس چرا به خودم نگفتی؟ گفتم چون می خواستیم سورپرایزت کنیم. گفت، "آره، اما کاشکی گفته بودی." بعد چراغ رو خاموش کردیم و خوابیدیم. هیچ وقت ازش نپرسیدم اون شب کجا بود از بس که ما زوج محترمی بودیم. *** مرگ رابطه اون جا نیست که آدمها به صورت هم چنگال می کشند. وقتی ست که دیگه دلیلی نمی بینی دهانت رو باز کنی حرفی بزنی، سوالی بپرسی یا از خودت دفاع کنی. این روزها هر وقت با خانواده ام صحبت می کنم مراقبم چیزی نگم که باعث رنجش بشم. اگر حرفی می زنند یا نصیحتی می کنند سکوت می کنم. احمق که نیستم. بالاخره یاد گرفتم چطور دختر خوبی باشم. مادرم ازم می پرسد "تو چطوری دخترم؟ از خودت بگو." اما من دیگه خر نمی شم. می دونم اگر چیزهایی که واقعا توی دلم هست بر زبون بیارم حاصلش کدورت است و قهر پس خیلی محترمانه می گویم، "خوبم." همین. *** مرگ رابطه ها خیلی محترمانه اتفاق می افتد. فرهنگ شرق روی احترام تاکید زیادی دارد، حتی به بهای قربانی کردن صداقت و صمیمیت. رابطه ی اصیل بیش از هر چیز نیاز به امنیت دارد؛ امنیت بیان خود بدون ترس از طرد شدن‌. برای هر دو طرف رابطه، به یک میزان، نه کمتر و نه بیشتر‌. من با فرهنگ سنتی که برای یک طرف به دلیل والد یا بزرگ تر یا ثروتمند بودن احترام بیشتری می خواهد مشکل دارم. اصلا راستش با اصل کلمه ی احترام مشکل دارم. هیچ فرد یا عقیده ای محترم نیست. همه انسانیم و قابل نقد شدن. نمی شود به جای پوسته ی خشک و توخالی احترام سعی کنیم ارتباط انسانی و عاری از خشونت* را یاد بگیریم؟ *Non-violent communication
867
12
No text...
597
13
به این عکس نگاه کنید، مردی خوش قیافه و با استعداد که دست برقضا خوش شانس هم بود و هرچه خواست به دست آورد؛ پول، خانه با جکوزی، کلی هواخواه سینه چاک. دست به هرچی زد طلا شد و حتی کتابی نوشت که جز پرفروش ترین کتاب‌ها بود‌ - من اگه روزی کتابم پرفروش بشه توی آسمان هفتم بندری می رقصم اما حدس می زنم که متیو حتی خوشحال هم نشد. فکر کنید زندگی تمام آرزوهای شما رو در سینی پیشکش کند و شما بزنید زیرش و بگید گور بابات، ما رفتیم. *** توی نوشته ی قبلی از ترکیب بدشگون ذهن آسیب دیده و مواد مخدر نوشتم. حالا می خوام از ترکیبش با موفقیت براتون بگم. بله، موفقیت برای یک بنیاد سست ذهنی چندان هم‌ چیز خوبی نیست چون حاصل موفقیت دسترسی به منابع بیشتر است و وقتی آدم حالش خراب باشه این منابع میره برای تخریب بیشتر. همین متیو پری شاید اگر هر روز مجبور بود برای چندر غاز بره سر کار و شکم زن وبچه ش رو سیر کنه نهایت فرارش می شد دو تا آبجو یعنی پولش رو نداشت که به سه تا فکر کند. موفقیت و ذهن بیمار ترکیب نامبارکی ست. *** دوستی داشتم که دختر بی نهایت زیبایی بود ولی متاسفانه در کودکی مورد آزار جنسی قرار گرفته بود. چون قطب نمای احساسی ش از کار افتاده بود مردهای عوضی زیادی مثل زنبور دور کندوی عسلش وزوز می کردند و شیره ی جوانی اش رو کشیدند. در واقع ترکیب زخم های کودکی و زیبایی کار دستش داد. می خوام بگم چنین دختر آسیب دیده ای اگر شبیه گودزیلا بود خیلی به نفعش تمام می شد. زیبایی و ذهن بیمار ترکیب نامبارکی ست. *** این قضیه محدود به آدمها نیست، حتی کشورها هم همین هستند. چرا راه دور بریم؟ سرنوشت ایران خودمون چیست جز ترکیب نامبار‌ک‌ جهالت و نفت؟ اگر منابع زیرزمینی رو از این معادله بر می داشتند چه دلیلی داشت ما امروز ترکیه نباشیم؟ ذخایر غنی و جهل ترکیب بسیار نامبارکی ست. *** هزاران سال پیش بودا گفت: آنچه اهمیت دارد ذهن است. * موفقیت و ثروت و زیبایی به خودی خود هیچ بد نیست ولی در غیاب ذهن سالم، موفقیت یک جکوزی برای غرق شدن است. زیبایی بستری ست برای تحقیر و تجاوز و یک کشور غنی می شود گورستان آرزوهای یک ملت. *Mind Matters Most.
705
14
چند شب پیش مینی سریال "ضد درد"* رو می دیدم. زیاد اهل سریال نیستم مخصوصا اگر طولانی باشه ولی این سریال شش قسمتی انگار چکیده ی اون چیزی ست که باید در مورد صنعت داروسازی و سازوکار کثیف دنیایی که توش زندگی می کنیم، بدانیم. از نت فلیکس بعید بود چنین اثر باارزشی، لابد از دستشون در رفته. *** امشب خبر مرگ متیو پری یا همان شیندلر سریال فرندز دلم را به درد آورد و داشتم دنبال دلیل این فاجعه می گشتم‌. می دونستم متیو کودکی سختی داشته و با اعتیاد دست و پنجه نرم می کرده‌. خودش این ها رو توی کتاب اتوبیوگرافی ش نوشته و مجتبی شکوری هم فایل صوتی ش رو ساخته. کتاب ارزشمندی هست‌ و خوندنش رو توصیه می کنم. *** حالا این دو پاراگراف چه ربطی دارند؟ حادثه ای که در سال ۹۷ روی جت اسکی برای متیو اتفاق می افته و بستری ش می کنه‌. برای تحمل درد براش قرص ویکودین تجویز می شه. متیو قبل تر با الکل مشکل داشت ولی ویکودین که یک ترکیب ضد درد شبه مورفینی هست سرآغازی میشه برای یک اعتیاد بسیار جدی تر. خودش در خاطراتش می نویسه که تا روزی ۵۵ قرص بالا مینداخته و بعدتر اعتیاد به اکسی کانتین هم پیدا می کنه. سریال "ضد درد" داستان ابداع و بازاریابی اکسی کانتین رو حکایت می کنه که در یک کلام چیزی نیست جز ترکیبی از هرویین توی یک روکش آهسته رهش. جالبه بدونید پروژه‌ی پایان نامه ی من هم چیزی شبیه همین بود منتها من آسپیرین رو آهسته رهش کردم که خدا رو شکر کسی رو معتاد نمی کنه. سازندگان اکسی کانتین هم با همین ادعا پزشک ها رو ترغیب کردند که این کوفت رو تجویز کنند‌. وقتی سریال رو می دیدم به این فکر کردم چقدر آدم ها طفلکی و تنها؛ محاصره شده اند بین کمپانی های بی وجدان و پزشک های بی سواد و یک مشت کارشناس طماع که پروانه ی چنین جنایاتی رو صادر می کنند. این وسط اگر آدمی مثل متیو پری در کودکی هم تنها و بی پناه مانده باشد انتظار پایان دیگری هم می شه داشت؟ ترکیب آدم تروما زده و مواد مخدر مثل آتش است و پنبه - می سوزاند و عمرهای عزیز را خاکستر می کند‌. ما هم می خوانیم و می گذریم و فراموش می کنیم‌. فکر می کنیم این ها اتفاقاتی ست که برای سلبریتی ها می افتد یا آدمهای ضعیف‌. فکر می کنیم ما از پسش بر می آییم. همین چند ماه پیش یکی از بهترین دوستان کودکی ام را کوکایین ازم گرفت. برای کاهش وزن استفاده می کرد و یک احمق بی شرفی بهش گفته بود که کوکایین اعتیاد آور نیست. دوستم هنوز زنده ست اما کم کم از خودش تهی شد جوری که دیگه نمی شناختمش. مثل پوسته ای بود از اون رفیق قدیمی. تماشای زوال و پریشانی ش کابوسی بود که در توانم نبود. حالا چرا دارم این ها رو می نویسم؟ چون هم داروساز هستم و هم جزئی از این سیستم نیستم؛ هر چیزی که روی کارکرد شیمیایی مغز ما اثر بگذارد بالقوه اعتیاد آوره. تمام. مخصوصا برای یک سیستم عصبی زخمی که دنبال مرهمی بیرونی برای آسایش می گردد، خطر دو چندان است. مراقب خودمون باشیم، هیچ فرد و نهاد و سازمانی به فکر ما نیست، حتی اگر متیو پری باشیم. *painkiller
7 110
15
اینجا می نویسم چون اگر ننویسم خفه خواهم شد. می دونم‌ قرار بود در این صفحه طنز بنویسم ولی هرقدر هم دنیا رو به تخمدانم بگیرم وقایع این روزها شوخی بردار نیست. از وقتی خبر را شنیدم‌ حالم خرابه و بهتر هم نشده. توی این چند روز فهمیدم آدمیزاد می تونه عزادار کسانی باشه که حتی یک بار هم از نزدیک ندیده اما از فامیل به روح ش نزدیک ترند. آره، من عزادارم. درست مثل عزاداران بیل. *** دبیرستان بودم که فیلم هامون بیرون آمد. اولین فیلمی بود که من را به فکر کردن واداشت. شروع کردم به خوندن کتاب ذن و تعمیر موتورسیکلت و اگزیستانسیالیسم کی ر که گارد. موسیقی باخ گوش می دادم و به مفهوم حیات فکر می کردم. دور و برم همه هامون باز بودند و دیالوگهای فیلم را از بحر می گفتیم. یک فیلم، تنها یک فیلم، سلیقه ی کتاب و موسیقیایی من و خیلی از ما را تغییر و اعتلا داد. چند تا کارگردان می شناسید که چنین تاثیری به جا گذاشته باشند؟ دوستم می گفت، هر وقت به اوج ناامیدی می رسم فیلم اجاره نشین ها تنها چیزی ست که حالم را بهتر می کند. می گفت چهل بار این فیلم را دیده. با خودم فکر کردم چقدر جالب، من هم بارها با اجاره نشین ها یک روز بد را پایان دادم و غم دلم را فراموش کردم. چند تا کارگردان چنین فیلمی می توانند بسازند؟ چند تا فیلم مثل میهمان مامان سراغ دارید که انقدر اصیل، بی ادعا و ایرانی باشد؟ چند تا فیلم مثل دایره ی مینا توانستد باعث احداث سازمان انتقال خون شوند؟ *** مهرجویی فقط یک کارگردان نبود. حتی فقط بهترین کارگردان ایران هم نبود. او یک کنش گر اجتماعی و یک آموزگار بود. همان علی عابدینی هامون بود، همان لیلای عاشق و صبور. ما را خنداند و گریاند و چیز یادمان داد. ما فیلم‌هایش را ندیدیم، با فیلم‌هایش زندگی کردیم. حالا او به قتل رسیده و خون سرخش روی بخشی از زندگی و هویت فکری ما پاشیده. خونی که با هیچ چیز پاک نمی شود. چنین کارگردانی هرجای دیگر دنیا چشم به جهان گشوده بود اجر می دید و تجلیل می شد اما نصیب مهرجویی سانسور و لغو پروانه ی نمایش فیلمها و در آخر سلاخی بود. مرگ مهرجویی فقط مرگ یک کارگردان نیست، پایان یک دوران است. پایان جوانی من، پایان نسلی که کتاب های فلسفی می خواند و هامون وار عاشق می شد و برای عشق و سهم خود می جنگید و فریاد می زد. حالا در این جاده ی برفی لیز چه چاره ای داریم جز آنکه منتظر یک معجزه باشیم...فقط یک معجزه.
647
16
برای مهاجرت راه های زیادی داریم، بعضی با تخصص و بعضی با پول و سرمایه گذاری. اما چه فرقی می کنه؟ ما همه زخمی یک طوفانیم... *** اپیزود سوم رو اینجا گوش کنید، سابسکرایب کنید و برای دوستان تون بفرستید 🙏 https://castbox.fm/vb/631612455
661
17
No text...
618
18
اگر علاقمند به شنیدن پادکست در مورد مهاجرت هستید، لطفا صفحه ی اینستاگرام گریز از مرکز رو فالو کنید.🙏☘👆 https://instagram.com/goreez.az.markaz?utm_source=qr&igshid=OGIxMTE0OTdkZA==
706
19
https://instagram.com/goreez.az.markaz?utm_source=qr&igshid=OGIxMTE0OTdkZA==
719
20
شیر آب ولرم رو باز کردم که برای خودم لختی (به فتح لام) توی وان ریلکس کنم. برای این که به خودم حسابی حال بدم یک قاشق بابونه هم ریختم کف وان. یک کتاب خوب برداشتم و یک حوله ی تمیز. قدیم ها یک گیلاس شراب هم با خودم می بردم ولی الان مدتی ست دارم سعی می کنم سالم زندگی کنم. با خوشحالی می رفتم سمت حمام و زیر لب می خوندم "گل در اومد از چمن، سنبل در اومد از چمن" که ناگهان جنگی بین ببری و پیشی در گرفت و صدای خش و فش شون به هوا رفت. وقتی داشتم از اطاق خارج می شدم پیشی مثل فشفشه از کنار در دوید زیر تخت و به دنبالش ببری مثل گوله در تعقیبش بود که با هم در درگاه شاخ به شاخ شدیم، در یک ثانیه، ببرالملوک با سر رفت توی استخون ساق پای من و هر دو جیغ مون رفت هوا. حوله و کتاب پخش و پلا شد و ببری هم پرید توی کمد. ضربه انقدر محکم بود که استخونم می سوخت ولی بیشتر نگران ببری بودم که مبادا ضربه مغزی شده باشه. هرچی صداش کردم خودش رو گوله کرده بود ته کمد و دستم بهش نمی رسید. نیم ساعت کف زمین‌ التماس کردم و خوراکی های مختلف آوردم اما فایده نداشت. همین آن متوجه شدم که صدای شرشر آب خیلی غیر طبیعی شده، وان پر شده و آب کف حموم رو برداشته بود. دویدم سمت آب گرفتگی و حس و حال شب ریلکس به چوخ رفت‌. وقتی با جوراب های خیس از حموم بیرون اومدم دیدم ببری از کمد اومده بیرون و انگار نه انگار چیزی شده نشسته داره دمبش رو لیس می زنه. لبخندی روی لبم نشست و خدا رو شکر کردم که بچه سالمه و همه چی به خیر گذشت‌. *** یادمه روزی که رئیس بزرگ من رو اخراج کرد حس کردم دنیایی که برای خودم ساختم فرو ریخته و من بدبخت ترین آدم دنیام. تمام راه گریه کردم. وقتی رسیدم خونه ساعت دو بعد از ظهر دم‌ پارکینگ یکی از همسایه ها آگهی زده بود به دیوار برای یک گربه ی گم شده. عکس گربه هه شبیه ببری من بود - البته نه به این خوشگلی چون ببری به چشم من نظیر نداره. یادمه وقتی آگهی رو دیدم اون روز یک لحظه با خودم گفتم، الهی شکر که گربه ی من گم نشده. من دیگه بدبخت ترین آدم دنیا نبودم چون ببری توی خونه منتظرم بود. حاضر نبودم به هیچ قیمتی جای صاحب اون‌ گربه ی گم شده باشم. *** مهم نیست زندگی چقدر سخت باشه، همه ی ما تا وقتی کسی یا چیزی رو از ته دلمون دوست داریم خوشبختیم. ممکنه یادمون بره ولی اون عشق، دلیل بودن ماست. مهم نیست سگ یا گربه یا فرزند یا یک گلدون. ممکنه امیدی باشه توی تاریکی روحمون، اعتقادی توی قلبمون، فکر و ایده ای باشه توی سرمون یا هنری در عمق وجودمون، به هر حال خوش به سعادت هرکس که به عشقی زنده ست. بقول مولانا، زهی عشق، زهی عشق که ماراست خدایا، چه ببر است و چه تیز است و چه پشموست خدایا! چه گرمیم، چه نرمیم از ین عشق چو پیشول! چه دمب است و چه سيبيل و چه پنجول، خدایا‌.
717