"لایار"
Open in Telegram
360
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-1430 days
Posts Archive
360
جلوی آینه بودم، صدا میگفت: «وقتی به اون دستاوردها برسی، میتونی ادعا کنی که خوشبختی اونا نیست؛ اگه قبلِ به دست آوردنشون، چنین ادعایی کنی، احتمال اینکه یه فریب باشه زیاده.» صدا میگفت و میگفت. اونقدر گفت که به خودم اومدم دیدم دارم باورش میکنم. دیدم به خودم اجازه نمیدم از دمدستیها راضی باشم و لذّت ببرم، حتماً باید یه چیز بزرگ باشه، بزرگ تو چشم دیگران تا مطمئن بشم بزرگیش توهمِ ذهنِ من نیست. خوشبختی چیزای بزرگ میشد و دور و دور و دورتر از دستم قرار میگرفت.
دیدم صدا حرف میزنه ولی چهرهٔ آینه ساکته. از چشمای تو آینه میشد خوند: نکنه بزرگی خوشبختی از جنس باد شدن بادکنک باشه؟ نکنه خودِ اینکه حتماً باید به دستاوردها برسی و بعد بتونی ادعا کنی خوشبختیت چیز دیگهایه توهم پیچیدهایه؟ اصلاً چه اهمیتی داره کسی ادعایِ بیدستاوردِ تو رو باور کنه یا نکنه، وقتی خوشبختی دمِ دستت باشه، زندگی برد و باخت نداره. زندگی زندگیه.
حالا که بیست و شیش سالم شده، میخوام به خودم زندگی رو هدیه بدم و دوباره خوشبختی رو دمِ دستم بیارم. وقتشه چهرهٔ تو آینه صداش رو پس بگیره.
🎲 لایار
360
جلوی آینه بودم، صدا میگفت: «وقتی به اون دستاوردها برسی، میتونی ادعا کنی که خوشبختی اونا نیست؛ اگه قبلِ به دست آوردنشون، چنین ادعایی کنی، احتمال اینکه یه فریب باشه زیاده.» صدا میگفت و میگفت. اونقدر گفت که به خودم اومدم دیدم دارم باورش میکنم. دیدم به خودم اجازه نمیدم از دمدستیها راضی باشم و لذّت ببرم، حتماً باید یه چیز بزرگ باشه، بزرگ تو چشم دیگران تا مطمئن بشم بزرگیش توهمِ ذهنِ من نیست. خوشبختی چیزای بزرگ میشد و دور و دور و دورتر از دستم قرار میگرفت.
دیدم صدا حرف میزنه ولی چهرهٔ آینه ساکته. از چشمای تو آینه میشد خوند: نکنه بزرگی خوشبختی از جنس باد شدن بادکنک باشه؟ نکنه خودِ اینکه حتماً باید به دستاوردها برسی و بعد بتونی ادعا کنی خوشبختیت چیز دیگهایه توهم پیچیدهایه؟ اصلاً چه اهمیتی داره کسی ادعایِ بیدستاوردِ تو رو باور کنه یا نکنه، وقتی خوشبختی دمِ دستت باشه، زندگی برد و باخت نداره. زندگی زندگیه.
حالا که بیست و شیش سالم شده، میخوام به خودم زندگی رو هدیه بدم و دوباره خوشبختی رو دمِ دستم بیارم. وقتشه چهرهٔ تو آینه صداش رو پس بگیره.
🎲 لایار
360
چراغهای شهر
ستارگان آسمان را خاموش ساختهاند
دیگر خبر از یک برج بابل نیست
برجها پی در پیاند
مزیّن به نورهای مصنوعی
خندههای تصنّعی
و آخرین هدایای انقلاب صنعتی
در طبقهٔ چندم زندگی میکنی؟ همانقدر شهر زیر پای توست، همانقدر شهروند
من گربههای وحشی را
در پهنهٔ حیات دیدهام
و گربههای شهری را
در سطلهای آشغال
ساکن طبقهٔ بالا امّا
از آن فاصله فقط یک شبح را خمشده در آشغال میبیند
خدا خمشده در لیموزینش
سفیدی را استنشاق میکند
او دیگر نگرانِ یکزبانیِ مردم نیست
وقتی معنای یک کلمه
طبقه به طبقه فرق میکند
و برجها بالاتر ساخته میشود.
پ.ن: در سِفر پیدایش در تورات، داستان برج بابل به عنوان افسانهٔ اصلی علت پیدایش زبانهای مختلف دانسته میشود. طبق این داستان، پس از طوفان نوح، مردم به یک زبان صحبت میکردند. آنان به سمت شرق به راه افتادند و به سرزمین شنعار در بابل رسیدند. آنجا توافق کردند برجی بلند بنا کنند تا به آسمان رسند و بدین طریق نامی برای خود دست و پا و از تنوع زبانهایشان جلوگیری کنند. خدا که میترسید اگر انسانها تکزبان باشد، دیگر هیچ چیز نخواهد توانست جلویشان را بگیرد، پایین آمد و زبان آنان را مختلف قرار داد تا حرف یکدیگر را نفهمند و آنان را در زمین پراکنده ساخت.
🌪 شاید شعر
360
چراغهای شهر
ستارگان آسمان را خاموش ساختهاند
دیگر خبر از یک برج بابل نیست
برجها پی در پیاند
مزیّن به نورهای مصنوعی
خندههای تصنّعی
و آخرین هدایای انقلاب صنعتی
در طبقهٔ چندم زندگی میکنی؟ همانقدر شهر زیر پای توست، همانقدر شهروند
من گربههای وحشی را
در پهنهٔ حیات دیدهام
و گربههای شهری را
در سطلهای آشغال
ساکن طبقهٔ بالا امّا
از آن فاصله فقط یک شبح را خمشده در آشغال میبیند
خدا خمشده در لیموزینش
سفیدی را استنشاق میکند
او دیگر نگرانِ یکزبانیِ مردم نیست
وقتی معنای یک کلمه
طبقه به طبقه فرق میکند
و برجها بالاتر ساخته میشود.
پ.ن: در سِفر پیدایش در تورات، داستان برج بابل به عنوان افسانهٔ اصلی علت پیدایش زبانهای مختلف دانسته میشود. طبق این داستان، پس از طوفان نوح، مردم به یک زبان صحبت میکردند. آنان به سمت شرق به راه افتادند و به سرزمین شنعار در بابل رسیدند. آنجا توافق کردند برجی بلند بنا کنند تا به آسمان رسند و بدین طریق نامی برای خود دست و پا و از تنوع زبانهایشان جلوگیری کنند. خدا که میترسید اگر انسانها تکزبان باشد، دیگر هیچ چیز نخواهد توانست جلویشان را بگیرد، پایین آمد و زبان آنان را مختلف قرار داد تا حرف یکدیگر را نفهمند و آنان را در زمین پراکنده ساخت.
🌪 شاید شعر
360
تنها دلخوشیام این است که شناخت خوبی از نقاط قوّت و ضعفم پیدا کردهام و امیدوارم طرفدار رئال مادرید بودن این روحیه را به من بدهد که کامبک بزنم. امّا اوّل باید تکلیفم را با خودم و دیگران مشخّص کنم.
نمیتوانم تا آخر قاطر بمانم، یا خرِ خر یا اسبِ اسب. زندگیام در کشاکش ایندو دارد تباه میشود. میخواهم خودم را از بیشتر باگهایی که اجازهٔ ماندنشان را دادهام خلاص کنم، تا بهانهای نداشته باشم. زورم را جمع کنم و حتّی اگر نتوانستم تمام زورم را بزنم، نگویم اگر میزدم فلان میشد؛ آب مستعدِ جاری شدن که جاری نشود تالاب میشود، اما آبی که انتظار جاری شدن ندارد، دریاچه. پس باید تلاش آخرم را برای اسب شدن بکنم و اگر نشد دیگر خری شاد باشم و عدم رضایتم را فراموش کنم.
اینها را نوشتم تا بگویم، چندبار دلم خواسته بیایم و تو را ببینم امّا نمیخواستم در قامتِ شکست خورده ببینمت. امیدوارم اسب شوم و برای دیدنت بدوم، وگرنه دوستی با خر فقط به درد شِرِک میخورد.
🐏 حلّاج
🪶 به مَسی
360
تنها دلخوشیام این است که شناخت خوبی از نقاط قوّت و ضعفم پیدا کردهام و امیدوارم طرفدار رئال مادرید بودن این روحیه را به من بدهد که کامبک بزنم. امّا اوّل باید تکلیفم را با خودم و دیگران مشخّص کنم.
نمیتوانم تا آخر قاطر بمانم، یا خرِ خر یا اسبِ اسب. زندگیام در کشاکش ایندو دارد تباه میشود. میخواهم خودم را از بیشتر باگهایی که اجازهٔ ماندنشان را دادهام خلاص کنم، تا بهانهای نداشته باشم. زورم را جمع کنم و حتّی اگر نتوانستم تمام زورم را بزنم، نگویم اگر میزدم فلان میشد؛ آب مستعدِ جاری شدن که جاری نشود تالاب میشود، اما آبی که انتظار جاری شدن ندارد، دریاچه. پس باید تلاش آخرم را برای اسب شدن بکنم و اگر نشد دیگر خری شاد باشم و عدم رضایتم را فراموش کنم.
اینها را نوشتم تا بگویم، چندبار دلم خواسته بیایم و تو را ببینم امّا نمیخواستم در قامتِ شکست خورده ببینمت. امیدوارم اسب شوم و برای دیدنت بدوم، وگرنه دوستی با خر فقط به درد شِرِک میخورد.
🐏 حلّاج
🪶 به مَسی
360
یک بار در جاوااسکریپت به باگی برخوردم که به راحتی میتوانستد در یک آپدیت آن را حل کنند اما هیچوقت این کار را نکردهاند، دلیلشان؟ میلیونها خط کد با همان باگ نوشته شده است و رفع آن میتواند برنامههای زیادی را دچار اشکال عملکردی کند. بعد از آن، به خودم کمتر سخت گرفتم و اجازه دادم باگهایی درون من بماند، چون خیال میکردم از همان جنس باشد امّا این سهلانگاری همانا و ضعیف شدن من همانا.
هانا را دوست دارم، آنقدری که هزاربار و بیشتر تعجب کردهام که چگونه از عادیترین حرکات او غرق خوشی میشوم. هانا هم مرا دوست دارد، آنقدری که نگرانم بعد از او هیچکس نتواند مرا آنقدر دوست داشته باشد. در خیلی از مسائل با هم چفتیم و در یکسری مسائل ساده نه. مسائل سادهای که «شکنجهٔ آب چینی» شده است. بارها با او حرف زدهام، بارها فرصت دادهام، حتی بارها تهدید کردهام که رابطه تمام میشود، امّا هربار قولی داده و بعد شکسته است. وقتی کسی که فکر میکنید بیشتر از همهٔ دنیا شما را دوست دارد حتّی نتواند به یک قول ساده عمل کند، شما چه حسی پیدا میکنید؟ من که بیارزشی.
اینقدر بیارزش شدهام و اینقدر خودم را زیر سؤال بردهام که فکر میکنم لیاقت چیز بیشتری را ندارم، اصلاً مگر چیز بیشتری هم هست؟ همیشه چیزی لنگ میزند، حتی وقتی همهچیز کامل به نظر میرسد، یک پیچ ساده که شل بسته شده است، باز میشود و همهچیز را فرو میپاشاند.
امّا حتّی اگر مسألهٔ رابطهام حل بشود، من میمانم و هزار گیر و گرفتاری دیگر. مهمترینشان؟ سر جای خودم نیستم.
بیشتر از یک ساعت از روزم را استفاده نمیکنم. پتانسیلم تانکری است که شیرش کاملاً باز است، همه دارد هدر میرود. مخالف رودخانه شنا کردن، خستهام کرده، نزدیک است غرق شوم. حتی درست حسابی شنا نکردهام، سالی چند دست و پا میزنم و بس! دوستانم که سؤالهایشان را از من میپرسیدند با جریان همراه شدند و حالا به درآمدهای بالای صد میلیون رسیدهاند و موقعیتهای اجتماعی خوب. تازه اول کارشان است، آنها حتی کمتر از من دست و پا زدهاند، اما تلاششان را جریان تقویت کرده است. من چه؟ در خلوت برای تفریح کتابهایی را میخوانم که دانشجویان رشتههایشان نمیخوانند، کسِ درخوری تواناییهایم را ارج نمینهد، حس میکنم بیفایده است، رها میکنم، دوباره کرمش برمیگردد، دوباره از اول خط.
حس میکنم شاید گوشم آنقدر از تعریف و تمجید پر بود که خیال میکردم نیازی به آن ندارم، و حالا بعد از چندسال دوری از فضاهای آکادمیک، میبینم که آدم برای اینکه فکر نکند تواناییهایش توهم ذهن خودش است، نیاز به صداهای تأییدی افراد شایسته دارد.
حالا من حتّی تأیید خودم را از دست دادهام. کوشا نیستم. وقت و انرژیام هدر میرود و این وقتی خارج از سیستم باشی یعنی محکومیّت به گا. کاش حداقل نوشا بودم، آنطوری وقتی به عقب نگاه میکردم، میگفتم لااقل خوش گذراندهام، امّا نه! یک خمیرم که میان پتانسیل و تنبلیام کش میآیم و نزدیک است پاره شوم.
قاطرم، نه خرم نه اسب، هم خرم هم اسب. گاهی که هیچچیزِ آینده و گذشته برایم اهمّیّتی ندارد، با یک دلخواهِ ساده، مثلاً فیفا بازی کردن، خوشی چنان در رگهایم میدود که در رگهای یک خرِ گرسنه، وقتی کاه تازه میجود. امّا زمانی نمیبرد که گذشته و آینده به من هجوم میآورد و در گوشهایم داد میزند: پاشو خره، تو اسبی!
اسبم وقتی در علوم، فلسفه و هنر میدوم. اسبم وقتی برای لحظهلحظهٔ عمرم برنامه میچینم و میبینم که حتّی با یک دهم زمان درنظر گرفته شده، میتوانم به آنها برسم.
میدوم، میدوم و باز خرم یاد قبرس میکند. قبلاً که در سیستم بودم، تشویقها و دیدنِ فایده از دویدنها، اسب بودم را تقویت میکرد و حالا که بیرون از سیستمم و دویدنهایم ارجی اجتماعی ندارد، راحتتر وا میدهم. دیگر از سبک زندگیام نگویم که یک وادادگی پررنگ است.
مکگرگور راجع به یکی از شکستهایش چیزی به این مضمون میگفت: «در دورهٔ آمادگی برای آن مسابقه، هدفهای روزانهای را برای خودم تعیین میکردم امّا به آنها نمیرسیدم، مثلاً فلان ساعت بیدار شوم. شکستهای من در آن کارهای ساده باعث شکست من در آن مسابقه شد.»
حالا من هم دائم در حال شکست خوردن در این کارهای سادهام و شکستهای هانا هم قوزی بالای قوز شده است.
میبینی؟ غرق شدن حتمی به نظر میرسد.
گاهی که امیدی به نجات میرود، جامعه با دستهای پرقدرتش، سرم را محکمتر زیر آب میکند. من فکر میکنم حاکمیت یک جامعه نمایندهٔ یک سری خُلقهای بنیادین در بیشتر افراد آن جامعه است. مثلا در افراد جامعهٔ ما، دیکتاتوری یا اینکه شکستهایمان را نمیپذیریم و بزک دوزکشان میکنیم. من دیگر نمیخواهم بزک کنم. نیمهٔ اوّل زندگی من گذشت و من شکست خوردهام، با اختلاف زیاد.
360
یک بار در جاوااسکریپت به باگی برخوردم که به راحتی میتوانستد در یک آپدیت آن را حل کنند اما هیچوقت این کار را نکردهاند، دلیلشان؟ میلیونها خط کد با همان باگ نوشته شده است و رفع آن میتواند برنامههای زیادی را دچار اشکال عملکردی کند. بعد از آن، به خودم کمتر سخت گرفتم و اجازه دادم باگهایی درون من بماند، چون خیال میکردم از همان جنس باشد امّا این سهلانگاری همانا و ضعیف شدن من همانا.
هانا را دوست دارم، آنقدری که هزاربار و بیشتر تعجب کردهام که چگونه از عادیترین حرکات او غرق خوشی میشوم. هانا هم مرا دوست دارد، آنقدری که نگرانم بعد از او هیچکس نتواند مرا آنقدر دوست داشته باشد. در خیلی از مسائل با هم چفتیم و در یکسری مسائل ساده نه. مسائل سادهای که «شکنجهٔ آب چینی» شده است. بارها با او حرف زدهام، بارها فرصت دادهام، حتی بارها تهدید کردهام که رابطه تمام میشود، امّا هربار قولی داده و بعد شکسته است. وقتی کسی که فکر میکنید بیشتر از همهٔ دنیا شما را دوست دارد حتّی نتواند به یک قول ساده عمل کند، شما چه حسی پیدا میکنید؟ من که بیارزشی.
اینقدر بیارزش شدهام و اینقدر خودم را زیر سؤال بردهام که فکر میکنم لیاقت چیز بیشتری را ندارم، اصلاً مگر چیز بیشتری هم هست؟ همیشه چیزی لنگ میزند، حتی وقتی همهچیز کامل به نظر میرسد، یک پیچ ساده که شل بسته شده است، باز میشود و همهچیز را فرو میپاشاند.
امّا حتّی اگر مسألهٔ رابطهام حل بشود، من میمانم و هزار گیر و گرفتاری دیگر. مهمترینشان؟ سر جای خودم نیستم.
بیشتر از یک ساعت از روزم را استفاده نمیکنم. پتانسیلم تانکری است که شیرش کاملاً باز است، همه دارد هدر میرود. مخالف رودخانه شنا کردن، خستهام کرده، نزدیک است غرق شوم. حتی درست حسابی شنا نکردهام، سالی چند دست و پا میزنم و بس! دوستانم که سؤالهایشان را از من میپرسیدند با جریان همراه شدند و حالا به درآمدهای بالای صد میلیون رسیدهاند و موقعیتهای اجتماعی خوب. تازه اول کارشان است، آنها حتی کمتر از من دست و پا زدهاند، اما تلاششان را جریان تقویت کرده است. من چه؟ در خلوت برای تفریح کتابهایی را میخوانم که دانشجویان رشتههایشان نمیخوانند، کسِ درخوری تواناییهایم را ارج نمینهد، حس میکنم بیفایده است، رها میکنم، دوباره کرمش برمیگردد، دوباره از اول خط.
حس میکنم شاید گوشم آنقدر از تعریف و تمجید پر بود که خیال میکردم نیازی به آن ندارم، و حالا بعد از چندسال دوری از فضاهای آکادمیک، میبینم که آدم برای اینکه فکر نکند تواناییهایش توهم ذهن خودش است، نیاز به صداهای تأییدی افراد شایسته دارد.
حالا من حتّی تأیید خودم را از دست دادهام. کوشا نیستم. وقت و انرژیام هدر میرود و این وقتی خارج از سیستم باشی یعنی محکومیّت به گا. کاش حداقل نوشا بودم، آنطوری وقتی به عقب نگاه میکردم، میگفتم لااقل خوش گذراندهام، امّا نه! یک خمیرم که میان پتانسیل و تنبلیام کش میآیم و نزدیک است پاره شوم.
قاطرم، نه خرم نه اسب، هم خرم هم اسب. گاهی که هیچچیزِ آینده و گذشته برایم اهمّیّتی ندارد، با یک دلخواهِ ساده، مثلاً فیفا بازی کردن، خوشی چنان در رگهایم میدود که در رگهای یک خرِ گرسنه، وقتی کاه تازه میجود. امّا زمانی نمیبرد که گذشته و آینده به من هجوم میآورد و در گوشهایم داد میزند: پاشو خره، تو اسبی!
اسبم وقتی در علوم، فلسفه و هنر میدوم. اسبم وقتی برای لحظهلحظهٔ عمرم برنامه میچینم و میبینم که حتّی با یک دهم زمان درنظر گرفته شده، میتوانم به آنها برسم.
میدوم، میدوم و باز خرم یاد قبرس میکند. قبلاً که در سیستم بودم، تشویقها و دیدنِ فایده از دویدنها، اسب بودم را تقویت میکرد و حالا که بیرون از سیستمم و دویدنهایم ارجی اجتماعی ندارد، راحتتر وا میدهم. دیگر از سبک زندگیام نگویم که یک وادادگی پررنگ است.
مکگرگور راجع به یکی از شکستهایش چیزی به این مضمون میگفت: «در دورهٔ آمادگی برای آن مسابقه، هدفهای روزانهای را برای خودم تعیین میکردم امّا به آنها نمیرسیدم، مثلاً فلان ساعت بیدار شوم. شکستهای من در آن کارهای ساده باعث شکست من در آن مسابقه شد.»
حالا من هم دائم در حال شکست خوردن در این کارهای سادهام و شکستهای هانا هم قوزی بالای قوز شده است.
میبینی؟ غرق شدن حتمی به نظر میرسد.
گاهی که امیدی به نجات میرود، جامعه با دستهای پرقدرتش، سرم را محکمتر زیر آب میکند. من فکر میکنم حاکمیت یک جامعه نمایندهٔ یک سری خُلقهای بنیادین در بیشتر افراد آن جامعه است. مثلا در افراد جامعهٔ ما، دیکتاتوری یا اینکه شکستهایمان را نمیپذیریم و بزک دوزکشان میکنیم. من دیگر نمیخواهم بزک کنم. نیمهٔ اوّل زندگی من گذشت و من شکست خوردهام، با اختلاف زیاد.
360
انگار آدم هرچی پیش میره، تاریخ انقضای چیزهای مختلف براش کم و کمتر میشه، اگه قبلا یه چیزی منو یه سال میتونست خوشحال نگه داره، الان یه ماه میتونه و میترسم بعداً یه روز هم نتونه.
360
مقابل پردهٔ سینما میخکوب میشوی، کودکی. زندگی در چشمهای تو موج میزند و زندگی برای تو تصویرهاییست که پشت سر هم روی پرده میافتد. بزرگ که میشوی چشمهای آبی یک دختر رقیب عشق دیرینهات میشود. در موهای طلایی او آرامش گندمزار را مییابی. و حالا زندگی سرچشمهای نو دارد.
سنگهای سختی جلوی این آب را خواهند گرفت. بهترین دوستت به تو میگوید: «زندگی مثل فیلمها نیست، خیلی سختتر است.» و زندگی که دیگر فیلم نیست، برای تو سخت میشود.
Cinema paradiso 1988
🎬 کلوزآپ
360
زیاد مشتاق آینده هستم گرچه الان زندگیم یکنواخت شده ولی خب انگیزه ی زیادی دارم برای ادامه دادن و زندگی کردن کنار آدم موردعلاقم.
360
پس خوشحالم برات.
کلا امتحان، مدرسه، دانشگاه و امور این شکلی چشمبندای خوبی فراهم میکنن برای زودتر گذشتن
360
یه چیزی که حس میکنم اینه که آدم هرچی پیش میره تاریخ انقضای چیزهای مختلف براش کم و کمتر میشه، اگه قبلا یه چیزی منو یه سال میتونست خوشحال نگه داره الان یه ماه میتونه و میترسم بعدا یه روز هم نتونه
برای شما هم همینطوره؟
360
یجای مبهم
یجایی که نه پایانه نه اغاز
باید با پایان دادن به یسری چیزا زندگی جدیدو اغاز کنم
