1 494
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
Repost from › HERisteria 🇺🇦🏳⚧
🛑 صدای دانشآموزان باشیم که توسط جمهوری اسلامی در مدارس مورد خشونت و آزار قرار میگیرند: در مدارس ایران، دانشاموزان در امنیت نیستند. بارها گزارشاتی منتشر شده که دانشآموزان در مدارس به دلیل اعتراضات تحت خشونت و تحت فشار قرار گرفتند. در مرحلهی اول مدارس و مهدکودکها باید توسط خانوادهها بایکوت بشه تا بیشتر ازین جان کودکان به خطر نیافته. در مرحلهی دوم باید در مورد وضعیت مدارس ایران اطلاع رسانی بشه که به کمک همتون نیاز داریم. گزارشاتی همراه با توییتهای مرتبط منتشر شده که میتونید ازشون برای توییت، پست تلگرام و اینستاگرام استفاده کنید:
1) دیروز در یکی از هنرستانهای نمونه دولتی تهران، فردی که با عنوان «تحلیلگر سواد رسانهای» وارد مدرسه شده، در عمل شروع به توهین به کشتهشدگان و هموطنان دانشآموزان کرد. با اعتراض دانشآموزان، او صراحتا گفت: «کشتیم که کشتیم، باید میکشتیم». پس از بالا گرفتن اعتراضها، درِ کلاسها بسته شد و از دانشآموزان فیلمبرداری انجام گرفت. بسیاری از بچهها دچار ترس شدید و گریههای کنترلنشده بخاطر مواجهه با گاز اشک آور شدند و فقط درخواست خروج از محیط را داشتند. گفته شده با وجود ادعای حذف فیلمها، فایلها همچنان در گوشی ضبطکننده (بخش حذفشده) وجود دارد. این موضوع میتواند برای دانشآموزان خطر جدی ایجاد کند. این فرد پس از ماجرا، از مسئولان مدرسه درخواست اسامی دانشآموزان معترض را کرده است. مشخص نیست این اسامی تحویل داده شدهاند یا نه.
TWEET:
Security-affiliated individuals entered a school in Iran to “talk” to students. The session turned into insults against victims. Students protesting were locked in classrooms, tear-gassed, and filmed.
#SchoolsUnderAttack #StudentRights #FreeIran #ChildrenRights
2) صحبتهای مادری با شبکههای خبری در مورد بازداشت فرزندش و دانشاموزان دیگر در مقابل مدرسه پس از امتحان، بدون اطلاع خانواده خبر داد.
TWEET:
Students in Iran are being violently detained outside or inside schools without any notice to their families.
#SchoolsUnderAttack #StudentRights #FreeIran #ChildrenRights
3) مسمومیت دانشآموزان پس از توزیع تغذیه یا شیر رایگان که باعث انتقال کودکان به بیمارستان شده است.
TWEET:
Multiple reports from schools in Iran indicate students were poisoned after receiving “free” food or milk, resulting in children being hospitalized.
#SchoolsUnderAttack #StudentRights #FreeIran #ChildrenRights
4) برخورد خشونتآمیز با کودکان ۸ تا ۱۲ ساله به دلیل شعار دادن در مدرسه، بستن دست و چشمهای کودکان و فیلمبرداری از آنها در ایذه.
TWEET:
In Izeh, Iran, children aged 8–12 were subjected to violence for chanting at school. Their hands and eyes were reportedly bound, and they were filmed by authorities. #SchoolsUnderAttack #StudentRights #FreeIran #ChildrenRights5) در برخی مدارس نیروهای وابسته به سپاه و نهادهای امنیتی بهصورت مستقیم در مدرسه حضور پیدا میکنند. در بعضی مدارس تجهیزات نظامی، از جمله سلاح، خودروهای نظامی و.. نگهداری میشود. این موضوع نگرانی جدی درباره تبدیل شدن فضای آموزشی به محیط نظامی و ناامن ایجاد کرده است. TWEET:
Students report the presence of IRGC-affiliated and security forces inside schools in Iran. In some cases, military equipment—including weapons and military vehicles—is reportedly stored on school grounds.
#SchoolsUnderAttack #StudentRights #FreeIran #ChildrenRights
6) بهطور مکرر افراد سپاهی یا مأموران امنیتی را به مدارس میآورند تا برای آنها «صحبت» کنند. این جلسات بهجای آموزشی بودن، باعث ترس، اضطراب و احساس ناامنی شدید در میان دانشآموزان شده و تأثیر منفی جدی بر سلامت روان آنها گذاشته است.
TWEET:
Security and IRGC agents are repeatedly brought into schools in Iran to speak to students. These sessions are not educational; they cause fear, anxiety, and severe psychological distress among children.
#SchoolsUnderAttack #StudentRights #SchoolToPrison #FreeIran #ChildrenRights
از اکانتهای توییتر فعال حقوق بشر رو هم میتونید برای تگ کردن استفاده کنید.
از تصویر زیر هم برای توییتهاتون استفاده کنید:Repost from سکوت سبز؛
فقط یک یادآوری جهت این که یادتون نره هیچ جامعهای آزاد نیست وقتی زنانش آزاد نیستند، و هیچ آزادیای کامل نیست اگر به زندگی روزمرهٔ «همهٔ آدمها» نرسه. پس این شعار از زن شروع میکنه چون فشار در این بخش شدیدتره، ولی مقصدش یک جامعهٔ قابل نفس کشیدن برای «همه»ست. در واقع آزادیِ زن، مرد رو هم از زندان کلیشههای جنسیتی آزاد میکنه. کسی ضرر نمیکنه جز سیستمهای کنترلدوست.
Repost from بهرام بیضایی آرشیو
خون مانده هنوز در رگَم چند
خون گریه کُنم به دردِ ایران!
بهرام بیضایی
-عکس واقعی است. آزادهای با انگشت خونی کف پیادهروی خونی نوشته است «ایران».
صبح جمعه ۱۹ دی، کرج.
@Archivesbahram
راههای تماس با کمیتهی پیگیری وضعیت بازداشت شدگان رو دم دست داشته باشید. امیدوارم نیازتون نشه.
[متن]
یکم.
و آن جبار... آه از آن جبار که نامِ خدا را دزدید تا با آن خنجری بسازد برای دریدنِ گلویِ خدا. زبان را بریدهاند. وقتی کلمات را میکشند، ناچاراً جسم باید سخن بگوید. و اینک، بدنها در خیابان حرف میزنند. این حروفی که بر آسفالتِ سرد پخش شدهاند –دستها، چشمها، گیسوان– اینها الفبای تازهی ماست. ما که سالها سکوت کردیم، اکنون باید قرائتِ خون بیاموزیم.
دوم.
جنایت، تنها فشردنِ ماشه نیست. جنایت آن است که معنا را از صورت تهی کنی. آنکه بر منبر مینشیند و حکمِ قتل میدهد، پیش از آنکه جانِ آدمی را بستاند، جانِ کلمات را ستانده. او عدل را کشت، پیش ازانکه عادل را بکشد. او نور را کور کرد، پیش ازانکه ساچمه در چشمِ دخترانِ این سرزمین بنشاند.
من درین ظلمات، که شبِ یلدای تاریخِ ماست، هیولایی میبینم چندسر. ضحاک؟ شاید. اما ضحاکِ فردوسی مغز میخورد تا آرام گیرد؛ اینان اما مغز میخورند تا فراموش کنند. فراموش کنند که انسان، حرمت بود. چهگونه بنویسم سرخ، وقتی سرخیی خونِ آن نوجوان بر سنگفرش، معنای رنگ را عوض کرده؟
سوم.
روایت کردهاند که در روزِ واقعه، آسمان سرخ نشد؛ زمین بود که به آسمان پاشید.
میدانید؟ مسئله دیدن است. آنها چشمها را نشانه میروند. چرا؟ چون چشم، دروازهی شهادت است. و جلاد، بیشازهرچه از شاهد میهراسد. آنها میخواهند ما کور باشیم. اما نمیدانند که خون، چشمِ بازِ تاریخ است. خونی که ریخته میشود، دیگر خشک نمیشود؛ بخار میشود و در هوای شهر میماند. ما اکنون خون تنفس میکنیم.
[تحشیه و تعلیقات]
در بابِ واژهی انقلاب:
انقلاب؛ از ریشهی قَلَبَ. گشتن. واگشتن. امّا درینسیاق، نه بهمعنای چرخشِ افلاک، که بهمعنای زیروروشدنِ باطن است. آنچه در خیابانهای تهران و کردستان و رشت رخ داد، تنها تغییرِ سیاسی نبود؛ انکشاف بود. هایدگر (که میدانم دوستش نمیدارید اما ناچارم ارجاع دهم) از Aletheia میگفت؛ حقیقت بهمثابهی ناپوشیدگی. این جوانان، حجابِ ترس را دریدند و حقیقتِ عریانِ این نظام –که همانا «نیستی» و «مرگ» است– را آشکار کردند. انقلابِ اینان، پسزدنِ پرده بود از چهرهی کریهِ دیو.
مرثیهیی برای چشمها:
در متونِ قدیم آمده که چشم، چراغِ بدن است. شلیک به چشم، خاموشکردنِ چراغ نیست؛ شکستنِ آینه است تا جلاد، تصویرِ خود را درش نبیند. «و چون چشمها را بستند، خیال کردند که روز تمام شدهست؛ غافل که خورشید در سینهها طلوع کرده بود.» (از یادداشتهای پراکنده)
ضحاک و مسئلهی زمان:
تطبیقِ تاریخیی اسطوره، کارِ سادهانگاران است، اما گاه اسطوره خود، جامهدران بهمیانِ خیابان میآید. جمهوریی اسلامی، تجسدِ آن زمانهی دوزخی است که فردوسی «روزگارِ تلخ»اش نامید. کشتنِ فرزندان؟ چه نامِ دیگری دارد جز فرزندکشی؟ امّا تفاوت درینجاست: کاوه، اینبار یک تن نیست. کاوه تکثیر شدهست. هر گیسویی که بریده شد، درفشی شد.
و این کثرت، کابوسِ آن وحدتِ دروغین است. وحدتی که با چماق و گلوله حفظ شود، عینِ تفرقه است.
سکوت و فریاد:
من که سالها در کنجِ انزوا، کلمات را صیقل میدادم تا شعر شوند، اکنون میبینم که شعر، در دهانِ آن جوانیست که آخرین نفساش را در برابرِ باتومِ پاسدار فریاد میزند. ادبیاتِ ما، پس از این کشتار، دیگر نمیتواند همان باشد. ما شرمندهی واژگان ایم. وقتی کلمهی آزادی را بر دیوار مینویسند و مغزشان پریشان میشود، شاعر باید قلم را بشکند و با خونِ ایشان بنویسد.
این سکوتِ من، سکوتِ رضایت نیست؛ سکوتِ بُهت است. بُهت در برابرِ اینهمه زیبایی (در جانبِ قربانی) و اینهمه زشتی (در جانبِ حاکم).
شطحِ آخر:
خداوندگارِ بلخ گفت: «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش...»
اینان قماربازانِ پاکبازِ عشق بودند. نه برای نان (که نان نیز دریغ شد)، که برای «زندگی». برای آن «زن» که ناماش رمزِ رهایی شد.
و بدانید؛ در پایانِ این شبِ سیه، که بهدرازای چهاردهه کشیدهست، سپیدهیی نیست مگر آنکه از سرخیی این خونها رنگ گرفته باشد.
ح. خ
[متن]
یکم.
و آن جبار... آه از آن جبار که نامِ خدا را دزدید تا با آن خنجری بسازد برای دریدنِ گلویِ خدا. زبان را بریدهاند. وقتی کلمات را میکشند، ناچاراً جسم باید سخن بگوید. و اینک، بدنها در خیابان حرف میزنند. این حروفی که بر آسفالتِ سرد پخش شدهاند –دستها، چشمها، گیسوان– اینها الفبای تازهی ماست. ما که سالها سکوت کردیم، اکنون باید قرائتِ خون بیاموزیم.
دوم.
جنایت، تنها فشردنِ ماشه نیست. جنایت آن است که معنا را از صورت تهی کنی. آنکه بر منبر مینشیند و حکمِ قتل میدهد، پیش از آنکه جانِ آدمی را بستاند، جانِ کلمات را ستانده. او عدل را کشت، پیش ازانکه عادل را بکشد. او نور را کور کرد، پیش ازانکه ساچمه در چشمِ دخترانِ این سرزمین بنشاند.
من درین ظلمات، که شبِ یلدای تاریخِ ماست، هیولایی میبینم چندسر. ضحاک؟ شاید. اما ضحاکِ فردوسی مغز میخورد تا آرام گیرد؛ اینان اما مغز میخورند تا فراموش کنند. فراموش کنند که انسان، حرمت بود. چهگونه بنویسم سرخ، وقتی سرخیی خونِ آن نوجوان بر سنگفرش، معنای رنگ را عوض کرده؟
سوم.
روایت کردهاند که در روزِ واقعه، آسمان سرخ نشد؛ زمین بود که به آسمان پاشید.
میدانید؟ مسئله دیدن است. آنها چشمها را نشانه میروند. چرا؟ چون چشم، دروازهی شهادت است. و جلاد، بیشازهرچه از شاهد میهراسد. آنها میخواهند ما کور باشیم. اما نمیدانند که خون، چشمِ بازِ تاریخ است. خونی که ریخته میشود، دیگر خشک نمیشود؛ بخار میشود و در هوای شهر میماند. ما اکنون خون تنفس میکنیم.
[تحشیه و تعلیقات]
در بابِ واژهی انقلاب:
انقلاب؛ از ریشهی قَلَبَ. گشتن. واگشتن. امّا درینسیاق، نه بهمعنای چرخشِ افلاک، که بهمعنای زیروروشدنِ باطن است. آنچه در خیابانهای تهران و کردستان و رشت رخ داد، تنها تغییرِ سیاسی نبود؛ انکشاف بود. هایدگر (که میدانم دوستش نمیدارید اما ناچارم ارجاع دهم) از Aletheia میگفت؛ حقیقت بهمثابهی ناپوشیدگی. این جوانان، حجابِ ترس را دریدند و حقیقتِ عریانِ این نظام –که همانا «نیستی» و «مرگ» است– را آشکار کردند. انقلابِ اینان، پسزدنِ پرده بود از چهرهی کریهِ دیو.
مرثیهیی برای چشمها:
در متونِ قدیم آمده که چشم، چراغِ بدن است. شلیک به چشم، خاموشکردنِ چراغ نیست؛ شکستنِ آینه است تا جلاد، تصویرِ خود را درش نبیند. «و چون چشمها را بستند، خیال کردند که روز تمام شدهست؛ غافل که خورشید در سینهها طلوع کرده بود.» (از یادداشتهای پراکنده)
ضحاک و مسئلهی زمان:
تطبیقِ تاریخیی اسطوره، کارِ سادهانگاران است، اما گاه اسطوره خود، جامهدران بهمیانِ خیابان میآید. جمهوریی اسلامی، تجسدِ آن زمانهی دوزخی است که فردوسی «روزگارِ تلخ»اش نامید. کشتنِ فرزندان؟ چه نامِ دیگری دارد جز فرزندکشی؟ امّا تفاوت درینجاست: کاوه، اینبار یک تن نیست. کاوه تکثیر شدهست. هر گیسویی که بریده شد، درفشی شد.
و این کثرت، کابوسِ آن وحدتِ دروغین است. وحدتی که با چماق و گلوله حفظ شود، عینِ تفرقه است.
سکوت و فریاد:
من که سالها در کنجِ انزوا، کلمات را صیقل میدادم تا شعر شوند، اکنون میبینم که شعر، در دهانِ آن جوانیست که آخرین نفساش را در برابرِ باتومِ پاسدار فریاد میزند. ادبیاتِ ما، پس از این کشتار، دیگر نمیتواند همان باشد. ما شرمندهی واژگان ایم. وقتی کلمهی آزادی را بر دیوار مینویسند و مغزشان پریشان میشود، شاعر باید قلم را بشکند و با خونِ ایشان بنویسد.
این سکوتِ من، سکوتِ رضایت نیست؛ سکوتِ بُهت است. بُهت در برابرِ اینهمه زیبایی (در جانبِ قربانی) و اینهمه زشتی (در جانبِ حاکم).
شطحِ آخر:
خداوندگارِ بلخ گفت: «خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش...»
اینان قماربازانِ پاکبازِ عشق بودند. نه برای نان (که نان نیز دریغ شد)، که برای «زندگی». برای آن «زن» که ناماش رمزِ رهایی شد.
و بدانید؛ در پایانِ این شبِ سیه، که بهدرازای چهاردهه کشیدهست، سپیدهیی نیست مگر آنکه از سرخیی این خونها رنگ گرفته باشد.
اصلاً بهخاطرم نبود که اینجا تریبون کوچکی دارم که قابل استفادهست. 'پایان چنل' رو به دلیل بحران ملغیٰ میکنم.
یه شعری از پوشکین هست که با خوندنش تماماً یاد رهایی که دیگه بینمون نیست افتادم.
وسطش میگه:
تو گاه و بیگاه زنده خواهی کرد
خاطرهی مرا
در پیالهای از پونش، میدانم.
امّا اگر رخت به خانهای تازه کشیدم
(که تقدیر همگان است چنین خفتّی)
به واژَم درآی که:
«خدا قرین شادی کند او را
دستِکم به زندگی دوستداشتن را میشناخت»
