en
Feedback
سَمی

سَمی

Open in Telegram

نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
احساس مسئولیت منو کشت اقای قاضی.

خودم اینجا روی تخت، فکرم به درس، دلم لب دریا. ممنونم که جای قشنگ یاد من کردی💕

یاد تو افتادم وقتی گرفتمش:)

[فقط میدونم این زندگی همیشه همینه؛ بارها قراره شک کنیم و ناامید بشیم و حتی بعضی وقتها، ادم احساس میکنه دیگه تمومه و کاری نمیشه کرد اما همیشه یه فرصت دوباره هست. واقعا هست و تا وقتی زنده باشیم، میشه حداقل یه درجه بهتر بشیم.] مبینا برامون نوشت.

کاش این مسیر درستی باشه. کاش علمم به دردم بخوره. کاش دکتر خوبی بشم.
کاش این مسیر درستی باشه. کاش علمم به دردم بخوره. کاش دکتر خوبی بشم.

خلاصه که درس دارم و استرس دارم و خسته ام که درس دارم و استرس دارم.

گاهی وقتا به زندگی که فکر میکنم و یه مقایسه کوچیک میکنم و به زندگی بیست و دو-سه ساله های دیگه نگاه میکنم، به فکرم میرسه که نه تنها زندگی نکردیم بلکه نفهمیدیم زندگی واقعی کجاست. واقعا یه لحظه متمرکز فک کردم و دیدم خیلی وقته که شرایط این طوری عه که یا درس میخوندم، یا درس نمیخوندم و استرس درس داشتم. مسافرت بودم و استرس درس و غیبت داشتم. شب بیرون بودم و استرس صبح داشتم. مریض بودم و استرس داشتم. خسته بودم و میرفتم تفریح اما بازم استرس داشتم. نمیدونم زندگی بقیه چجوریه ولی امشب واقعا خسته ام از تمام لحظه هایی که استرس داشتم و باید پنهانش میکردم. از تمام لحظه هایی که یه قسمت گنده ی ذهنم درگیر درسام بود. خستم از تمام لحظه ها و موقعیت هایی که به خاطر اینکه درس داشتم پیش نیومد و کسی باورش نشد که من درس دارم. واقعا دلم میخواد بدونم ذهنی که درگیر درس و ازمون و امتحان و اینده ی تحصیلی شغلی نیست چه شکلیه. خیلی زمانه ها. دقیق نگاهش کن. هشت سال از زندگی یه ادم بیست و سه ساله یک سوم عمرشه و البته که تمام جوانی.

حالا که فیتوپیا سهمیه درومد خودم براتون فیتنس کار میکنم. ولله.دختره ی عجوزه. مثلا این وعده ی بعد از ورزشمه. (اولین باره درستش
حالا که فیتوپیا سهمیه درومد خودم براتون فیتنس کار میکنم. ولله.دختره ی عجوزه. مثلا این وعده ی بعد از ورزشمه. (اولین باره درستش کردم🥸) ماست ایسلندی، جودوسر پرک، چیا، موز، شکلات صبحانه، و اجیل داره. خوشمزه ام بود. یکم ماستش زیاد بود و مزه ی ترشش یه خورده زیادی شده بود.

امروز رو تو کتابخونه زندگی کردم.🐚
امروز رو تو کتابخونه زندگی کردم.🐚

به نظرم که امروز درس نخوندن هیچ توجیهی نداره دیگه.

Repost from ufo
به قول شایع که میگه یه جا بالاخره بر می‌خوره بهت.

[نکند بر انچه شنیده ایم اشک جاری کنیم ولی به انچه که دیده ایم بی تفاوت باشیم؛ تامل لازمه ی بقای شرافتمندانه است.]

زنان هم تموم شد و دوستش داشتم. خیلی زیاد.

به تصویر اتاق زایمان دقت کنین.

photo content
+8

+ اتاق زایمان و سقف گل گلیش شبیه زندگی های ما میمونه. ظاهرش گوگولی و قشنگ و ارامش بخشه اما پروسه هایی که توش اتفاق میافته پر از خون و خون ریزه.:)))))) اگه اینجوری مقایسه کنیم میشه امیدوار بود که ته زندگی هامون و ته اون رنج ها قشنگه.

تکه پاره های ذهنیم از - بخش زنان - +نمیدونم چرا دلم میخواد جای زنان و زایمان، زنان و حماقت صداش کنم🗿 +زنان خیلی بهم خوش میگذره.تازه دارم دوستش میدارم. فقط اگه این زنیکه حضور غیاب نباشه خوشحال ترم میشم. +امروز که از بیمارستان بر میگشتم تصور میکردم اخرین روزهای هر چیزی چجوریه. اخرین روز های استاجری، اخرین روز های اینترنی، اخرین روزهای خوابگاه. تصور کردم. با خودم فکر کردم. به در دانشگاه نگاه کردم. گذر تمام روز هایی که گذشته رو تو ذهنم اوردم. +امروز تو درمانگاه برای اولین بار اسپکولوم گذاشتم، پاپ اسمیر گرفتم،اندازه ی رحم مادر باردار معاینه کردم، صدای قلب جنین پیدا کردم و گوش دادم، پستان معاینه کردیم، سونوگرافی واژینال دیدم، جواب تست غربالگری دیدیم و تحلیل کردیم.

احتمال میدم اگه تریلی از روم رد میشد پروگنوز بهتری میداشتم.

میتونم قسم بخورم روز های بقیه از ۲۴ ساعت بیشتره.

خیلی وقت پیش گفته بودم که دلم میخواد یکی بهم راه رو نشون بده و بهم بگه همینو برو، تهش سبزه. هنوز تو همون موقعیتم. دو سال گذشته ولی هنوزم نتونستمش. کاش یه جای دوری بودم. اونجا قطعا تنها انتخابم، علاقه ام میبود. امان از این جغرافیا.