en
Feedback
سَمی

سَمی

Open in Telegram

نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.

Show more
220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
گرفتی گوشم امید به زندگیمو چند درجه اورده پایین تر:))))

یه چندتا فکر و مسئولیت مو از شونه هام برداشتم و گذاشتم زمین.

وای شما نمیدونین من چقدر ترسیدم.

من فکر میکنم مشکلات دو تا مسیر مشخص دارن. یا راه حل دارند که کاملا حل بشن و یا حل نشدنی هستند اما راهی دارند که از بدتر شدنشون میشه جلوگیری کرد.

باید لیست بلند بالایی از کارهامو بنویسم و بدو بدو انجامشون بدم. دیگه واقعا زمانی برای غر زدن از هیچ کاری نکردن نمونده.

خسته شدم از مریض بودنم.

دایما به خودم میگم در لحظه زندگی کن.

امروز وقتی متوجه شدم که بغل گوشم طفل معصوم دو ساله ای با شکایت سرماخوردگی اومده بستری شده و تو بررسی ها ازش AML m3 پیدا کردن و عرض یه هفته اکسپایر شده فهمیدم که " دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ"

تلاش میکنم.

صبح استرس داری بود. نمیدونم از دمبل پنج کیلویی دیروز و پی ام اس بود یا استرس که کل وجودمو به درد حس میکردم و برای نشستن و اروم گرفتنش دست به کمک ژلوفن خشک و خالی ته کوله پر از کاغذ پاره ام شدم تا نجات پیدا کنم. امروز راند و مورنینگ و کنفرانس بخش اطفال کنسل بود و به جاش در مورد "مانا" برامون جلسه تشکیل داده بودند. استاجر های اینجا و پزشک های عمومی استاد. نگاهشون که میکردم قند تو دلم اب میشد. اینترن روتیشن داخلیمو دیدم. یادم اومد که در مورد فشار خون یکی از مریضا باهام حرف زده بود. اون موقع باسواد و جا افتاده بود اما نه. الانش فرق میکرد. چه تغییر واضحی. برام جالب شد. خودمو گذاشتم جاش. نمیخوام زیاد از تنها احساس درونی غالب این روزهام بگم ولی مجبورم که بگم باز هم استرسو تو نقطه نقطه ی بدنم حس کردم.بعد از ناهار بیمارستان رفتم و تند تند صفحه های کتابمو میبردم جلو و دور کلمه ها خط میکشیدم و اگه از جایی سوالی اومده بود با خودکار قرمز دورشو مشخص میکردم. ادما برام جالبن گاهی زیر زیری ادمای اطرافمو زیر نظر میگرفتم و به این فکر میکردم که چجوری درس میخونن و جلو میرن و چجثری بین زار تا فکر توی سرشون تمرکز میکنن. کتابخونه ام مفید بود چون برنامه ی بعدش کافه ی مورد علاقه ام بود. شیرینی هامونو که سفارش دادیم و کتاب شعر سهراپ سپهری رو که به دست گرفتیم به شانس شعر فانوس خیس بالا اومد. " شب پرخواهش و پیکر گرم افق عریان بود. رگه ی سپید مرمر سبز چمن زمزمه میکرد. و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود امد. و ابی جام هاشان با رنگ افق پیوسته بود. زمزه های شب مستم میکرد. پنجره ی رویا گشوده بود. و اون چون نسیمی به درون وزید. اکنون روی علف ها هستم. و نسیمی از کنارم میگذرد. تپش ها خاکستر شدند. ابی پوشان نمیرقصند. فانوس اهسته پایین و بالا میرود." . . زندگی مجموعه ای از ناخواسته های اشکار و خواسته های براورده شده ی پنهانه. شاید که چون فراموش کاریم و زیبایی و واقعیت لحظه ها و نعمت هایی که زندگی شون میکنیم رو نمیبینیم. موجوداتی به غایت کمال گرا و مقایسه گر و کور هستیم. امروز روز عزیزی بود.نه به خاطر اینکه همه چی بر طبق مراد و ارومه که اصلا اینطور نیست. بلکه به خاطر اینکه تو اشفته بازار ذهنم اروم بودم. شاید که پذیرفتم حق دارم خطا کنم. خوب نباشم. خودخواهی کنم. خسته بشم. ناراحت بشم. در واقع اون حسی که دنبال پرفکت بودن بود رو رها کردم.شایدم که به حرف چندتا پیام بالاییم عمل کردم. یکم بیخیال ترتلاش میکنم.

+پیشی وسط میز چیکار میکنه - فرمان روایی

photo content
+1

کارایی که سمیرا عاشقشه. عکس از وسط کتابای رندوم>>>>

یه استاد عفونی داریم وقتی میخواد بگه فلان باکتری فلان بیماری رو ایجاد کرده میگه فلان باکتری، فلان بیماری رو برگزار میکند:)))))))

این رز قرمزه که گوشه ی تختم اویزون کردم تقریبا خشک شده.

دوست داشتن و دوست نداشتن اره. نصفه دوست داشتن و کم دوست داشتن نه.

کاش یکم بیخیالی روم نصب بود. اونوقت بعد روز به این خوبیم به خودم افتخار میکردم.

یه جور عجیبی سردمه.

یه وقتایی میبینم ترسو تر شدم، یه وقتایی ام نه شجاع تر. نمیفهمم دقیقا چی شدم.

هر دوش رو‌ پیدا کردم ولی هیچ کدوم شکلات نداشت.
هر دوش رو‌ پیدا کردم ولی هیچ کدوم شکلات نداشت.