سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
هر چقدر یه رابطه ی سمای رو بیشتر طول بدی اسیب روانی بیشتری میبینی و تموم کردنش برات سخت تر و گرون تر تموم میشه.
220
مریض هایی که یکی پشت یکی میان تو. از اتباع لاشون زیاد هست. بوهای عجیب میدن و گاهی با خودم فکر میکنم که شاید ماه هاست حموم نرفتن. نااگاهی بین شون موج میزنه. اینو وقتی فهمیدم که یکی از مادرا به بچه ی چهار ماهش به خاطر سرماخوردگی سوپ خورونده بود. گاهی فکر میکنم مطب نیست و بغالی عه. مادره با حالت واقعا بدی میگفت فقط با امپول خوب میشه. ازش که پرسیدیم امپول چی؟ میگفت یکی از همین مسکن ها و انتی بیوتیک ها بود دیگه. حتی نمیدونن مسکن چیه و انتی بیوتیک چیه. فقط روی توهم غلط خودشون به اصرار پافشاری میکنن. استاد بدو بدو مریض میبینه و منو پای سیستم نشونده.اون مابین به خودم یاداوری میکنم که دو هفته ی دیگه تو اینجا نیستی. این رفت و امدها تموم میشه. دیگه انقضای کارت استیجری ات میرسه و تو به مرحله ی بعدی میری. به خودم گفتم میدونم که سخت گذشت. میدونم که روزهای زیادی بود که نفس کشیدن برات سخت بود. میدونم که زندگی بالا و پایین داشت و تو بالا و پایین هاش تنها بودی و هستی، اما سمیرا من تورو میشناسم. دلت تنگ میشه. واسه همه ی حس هایی که تجربه کردی و سکوت کردی.واسه همه ی تشویق هایی که شدی و ذوق کردی و دادشون زدی. برای انتقاد های درست و غلطی که احساس درماندگی کردی و سعی کردی پنهانشون کنی. واسه همه چیزش دلت تنگ میشه. گذر روزها، صبحها، عصر ها، کلاس ها، مورنینگ ها، ادمها، حرف ها همه و همه و همه خاطره هایی هستند که مایه دلتنگی ان و بعدها با نگاه بهشون لبخند میزنی و اشک گوشه چشمات حلقه میزنه. حسش کن. به خاطر بسپار. جوونی ، ذوق، انگیزه و ارزوهات رو ببین و تلاش کن.
220
رفتم چک کردم دیدم که از ۲۸دسامبر تا امروز که ۳۱ دسامبره از اطفالم غر نزدم و خب وقت مناسبی که از اطفالم غر بزنم.
220
زندگی فاقد محتوای بصری هیجانی و تازه است. صبح ها بدو بدو به شب ها وصل میشه و من دونه دونه روزارو میشمرم و باورم نمیشه که داره تموم میشه. واقعا دلم براش تنگ میشه. واسه راحتیش و سخت گرفتن خودم تنگ میشه. من این دو سال به پزشکی و پزشک بودن علاقه پیدا کردم. این دو سال ارتباط بر قرار کردن با ادمای مختلف رو یاد گرفتم و تمرین کردم. واقعا دخترک دو سال قبل که زیر بارون میدویید به بخش نورولوژی برسه با دخترک امروز که شونه هاشو عقب میده و سرشو بالا میگیره و وارد امفی تاتر بیمارستان اطفال میشه هزار درجه تفاوت میکنه. خودم نمیشناسمش.
