سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
به عنوان یه دانشجوی پزشکی وقتی ایرپادو برمیدارم که استفاده کنم دلم میخواد راستیو بذارم تو گوش چپ و چپی رو بذارم تو گوش راست؛ ))))
220
Repost from مرهمانه|فصل چهارم
تمامکننده باش، عزیزم.
تمامکننده و بسیار ادامهدهنده و خویشتندار و صبور و امیدوار و متمرکز.
[نمیدونم چند از #هفتاد]
220
اون لحظه ای که تو فروپاشی روانی قرار میگیرم احساس میکنم پایان دنیا رسیده. شر شر گریه میکنم و کسی نمیدونه چرا.
220
امروز استتوسکوپمو از لاکر بیمارستان دراوردم و برگردوندم اتاقم و گذاشتمش اون بالا. برای اینترنیام.
220
راستی امروز امتحان روان پزشکی مو هم دادم. مدت های خیلی زیادی بود که صدای تیک تیک موس تو سالن امتحانو نشنیده بودم. خیلی وقت از شدت استرس دست و پامو گم نکرده بودم. میدونین استرس جز لا ینفک زندگی منه. اتفاقای حاد مثل یه امتحان خیلی شدتشو بیشتر میکنه.
220
روز قشنگیه. شاید که چون اسمون ابر ابری و سرخه و اکسیژن صد درصد ارائه میکنه و تو درمانگاه پاتریک رو پیدا کردم...شایدم چون روزهای اخره و دلم پیششون گیره.
220
یکشنبه امتحان تئوری روانپزشکی دارم و واقعا امان از استرسش. به خدا که استرس تمومی نداره. تا هفته ی پیش از استرس پایان نامه ام تو خواب جلسه ی دفاع میدیدم. الانم میدونم بعد از روان یه استرس گنده تر برای اطفال دارم. خسته شدم ازین که استرس به استرس وصله. تمومی نداره. زندگی شخصی و خانوادگی هم استرس داره.اینده استرس داره. به هزار جا فکر میکنم و استرس میکشم و دلم میخواد فقط شرایط طوری باشه که استرس نداشته باشم. فکر نکنم. سختی فیزیکی و حجم کار رو تحمل میکنم که اصلا اصلا زیاد نیست اما استرس و فکر و خیال نفسمو میبره. دلم میخواد همه چی به نقطه ی صفر برگرده. همه ارتباطات. دلم میخواد قلبم صاف بشه. اینقدر موضوعات و مسائل مختلف یکجا تو ذهنم نباشه.دلم میخواد نقطه ی پایان همه چی اتفاق بیافته و من رها شم از این محیط و این استرس.
220
آسمانش رو گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد ِ نمناکش
باغ بی برگی روز و شب تنهاست
با سکوت ِ پاک ِ غمناکش
