سَمی
Open in Telegram
نوشته های یه مغز منطقی و یه قلب احساسی که گاهی هم جهت اند و گاهی در جنگ. همون سمیرا ام ؛ ۲۳ساله و دانشجوی سال ششم پزشکی.
Show more220
Subscribers
No data24 hours
-17 days
+830 days
Posts Archive
220
همیشه از خودم میپرسم بدترین چیزی که یه ادم میتونه تجربه کنه چیه؟ و جواب های متفاوتی تو ذهنم میومد که میتونست جزو گزینه ها باشه. دردناک ترین قسمت ماجرا برای من این بود که تمام این تجربه شده های دردناک از درون منشا میگرفت.
220
اون روزی که این دفترو برداشتم و نوشتم "استاجری سال یک" و شروع کردم به نوشتن و برنامه ریزی تا امروزی که سه چهارم دفتر پر شده از تیک و هایلایت برای روتیشن های مختلف و نهایتا تیتر "ازمون پره انترنی" . :)))
220
به خودم یه فرجه ی یه هفته ای داده بودم که هر کاری دلم میخواد بکنم. در واقع هیچ کاری نکنم و واقعا هم جز ورزش کردن هیچ کار مفید دیگه ای نکردم.فردا چهارشمبه است و روز اخر این قضیه. انگاری بدنم نیاز داشت بدون عذاب وجدان و بدون استرس عقب موندن از درس و امتحان و پایان نامه و... تنها و افسرده باشه و منم بهش این اجازه رو دادم.
220
نمیدونم چجوری توضیحش بدم که درخورش باشه. که بتونه حسمو منتقل کنه. که بعدم با خوندنش، لحظه های بهم گذشته رو لمس کنم. نمیدونم از شیرینی یادگرفتن بگم و دقیقا ازاونجایی بگم که چیزایی که فکر میکردم هیچ وقت یاد نمیگیرمو، یاد گرفتم یا کلا این موضوع رو رها کنم و برم سراغ حس اش. سراغ علاقه. سراغ لحظه هایی که احساس مفید بودن بهم دست میداد. سراغ لحظه هایی که خودمو تو اینده میدیدم که توانمندم.شاید این هم موضوع خوبی برای باز کردن در قلب و مغزم و شروع صحبت نباشه. شاید بهتره از ادامه ی بی پایان مسیر و لذت بردن از مسیر بگم. از دو سالی که مطمئنم براش دلتنگ میشم. از خاطره ها و لحظه های پر از شادی بگم که دلتنگی شون غم داره و غم داره و غم داره. دوره ی دو ساله کاراموزی سمیرا تموم شد.بهش که عمیقا فکر میکنم تنم یخ میکنه. الان باید اماده ی طبابت باشم و چه عبارت سنگین و پر مسئولیتی.دو تا چنل پین اطفال و گروه استاجری و گروه اطفالمون رو از فولدر های تلگرامم ان پین میکنم. فایل های روی لپتاپمو جمع میکنم و دسته بندی میکنم و به انچه که از سر گذشت و مجال سخن گفتن از ان نیست، فکر میکنم، ازش طومار مینویسم و گوشه ی خلوت و خصوصی خودم ثبت میکنم و لبخند میزنم. لبخندی پر از امید و رضایت.
220
خیلی غمگینم. مضطرب شدم. درس نخوندم. مریض شدم. بی حالم. تنهاام. دلتنگم. خیلی خیلی زیاد فکر میکنم.
220
زندگی واقعا سخته. دلبسته و دلبسته و دلبسته ات میکنه و بعد رها میشی. تکرار مداوم دلبستگی و رها شدن و تموم شدن. رها کردن برام سخت و رنج اوره. فکر اینکه محیط قبلی با اون شکل و شمایل و با اون اتفاقات و ادم ها دیگه برام پیش نمیاد، حتی با وجود تموم نقاط منفی اذیت کننده اش، باز هم برام سخت و ناراحت کننده است. برای این وجود بی نهایت خواه نقطه ی پایان مثل تیر میمونه که تو قلبم احساسش میکنم. کنار نقاط پایان قبلی.
