⫷ Dream world ⫸
Open in Telegram
A real life in me far from reality🌬️.. . . . I'm delusional, try to understand my world ایدی اینستا: isn0t.real
Show more926
Subscribers
-524 hours
-207 days
-6830 days
Posts Archive
پنجاه سال پیش
سیاه چال های بزرگی پیدا شد سراسر زمین.
⚠️سیاه چال هایی که از درون آن موجودات وحشتناکی به اسم مانستر ها بیرون اومدن⚠️
بشریت رو به انقراض بود و مردم به زیر زمین پناه بردن...
بعد از چندین سال تمدن زیر زمین شکل گرفت و سازمان بزرگی به دست بنیانگذران تاسیس شد
سازمان HFS❗️
سازمان بزرگی که موظفه تک به تک اون موجودات رو از بین ببره!!
میتونی بخشی از این سازمان باشی؟
میتونی کمکی برای بشریت باشی؟
𝗢𝗥𝗚𝗔𝗡𝗜𝗭𝗔𝗧𝗜𝗢𝗡 𝗛.𝗙.𝗦
های گایز چطورید
بچه ها دوستانی که تو گپ رول های ار پی بودن و تجربه کافی دارن لطفا به ایدی زیر جهت کمک کردن به منه بی نوا پی ام بدن🚶♀❤️
@Hahahaha_1010
#lovely_trouble
«دانای کل»
چندی نگذشت که اد با کیسه دارو ها وارد اتاق شد و بقیه هم پشت سرش در استانه در ماندند
ارس:سریع باش ببین تو دارو ها پرامپانل هست یا نه بدو بدو!!
اد سریع همونجا روی زمین کل دارو هارو خالی کرد و روی یک زانو نشست تا به ورق قرصی که آرس از ان حرف میزد دست یابد
چندی گذشت و که ارس به اد تشر زد
ارس:داری چه غلطی میکنی پس
در دل به خود دشنام میداد و میگفت اگر در نسخه قرص را ننوشته باشم چه!
بعد از تشر آرس،اد با یک ورق قرص به سرعت به سمتش رفت
اد:همینه؟
آرس که انگار معجزهای دیده باشد
آرس:خودشهه بیا بیا این بچه رو بگیر تو بغلت تا بشینه
با این حرفش اد سریع روی تخت نشست و ان دختر را در بغل به صورت نشسته گرفت
حال که آرس او را به حمام برده بود و اد یک چهره تمیز از او میدید از این همه زیبایی متعجب شد
یک لحظه از ذهن اد گذشت «اگه محکم فشارش بدم حتما توی دستم متلاشی میشه و میشکنه!»
آرس قرص رو به سرعت از ورق جدا کرده و به سمت دهان دخترک برد اما دهان به هم قفل شده اش مگر به راحتی باز میشد؟
آرس زمزمه وار جوری که انگار با خود سخن میگوید
آرس:دو پاره استخون این همه زور از کجایی میاری اخه باز کن این دهنو دیگه
ولی خود به خوبی میدانست در حالت تشنج قفل شدن دهان ربطی به زور و قدرت ندارد
فرمان مغز است و زنده ماندن در تشنج مانند تشنجی به این نوع به نیرو و توان بستگی دارد
به سختی دهان را باز کرده و قرص را زیر زبان دخترک قرار داد و زبانش را رول کرده دور از دندان هایش گذاشت
اد:زبونشو که گاز نگرفت؟
ارس سری به نشانه منفی نشان داد
ارس:فقط محض احتیاط این کارو انجام دادم...نم نم دیگه اروم میشه
اد که متوجه هر لحظه خفیف تر شدن لرزشی که تا چندی پیش مانند پرش بود میشد
اد:داره اروم تر میشه...
ارس سری برای اد تکان داد و اول به دارو های ریخته روی زمین و بعد به بقیه در استانه خیره شد
نگرانی از صورت ساشا سرازیر میشد ولی دنی ریکشن کمتری نسبت به بقیه داشت
به فکرش رسید«شاید چون ساشا هم یه خواهر داره اینقد نگران شده وگرنه این همه نگرانی برای یک غریبه؟»
البته اگر برای خواهرش هم نبود ساشا مهربان تر از این حرف ها بود که برای یک غریبه،به مثل عروسک روی تخت دل نسوزاند!
نگاه به اد انداخت که با توقف لرزش بدن دخترک او را روی تخت به ارامی گذاشت و به صورتش خیره بود
لابد اد هم مانند او متوجه زیبایی دخترک شده بود
اد که حالا به صورت ارس نگاه میکرد
اد:امشب خطرناکه ممکنه دوباره تشنج کنه میمونم من
ارس به سمت دارو ها رفت و انها را از روی زمین جمع کرد
ارس:هرکاری میخوای بکن فقط مزاحم من نشو یه امشبه
.
.
.
#part13
#lovely_trouble
«دیدگاه:دانای کل »
خسته تر از همیشه گوشه چشمانش را با دو انگشت ماساژ داد
دنی خریدن دارو هارو به عهد گرفته بود چون از نظرش کمترین کار امشب برای اوبود
ارس با لیوان داغی که حاوی قهوه بود و ساشا به دستش داده بود به سمت طبقه بالا حرکت کرد وسط پله ها که رسید متوجه حضور دنی در خانه شد اما به پایین برنگشت
مقصد جایی نبود جز اتاق ان عروسک افسار گسیخته مو اتشین
دلش دیدن ان عروسک را میخواست،
فرشته روی تخت با ان تن و بدنش او را یاد خودش می انداخت وگرنه این همه عطوفت برای یک غریبه از طرف او بعید بود!!
ارس نا خودآگاه او را با گربه نارنجی رنگی که در کودکی به او غذا میداد مقایسه کرد هر دو زیبا بودند و چشمانشان...
سعی کرد چشمان ان گربه را به یاد بیاورد به یاد داشت که او هم چشمان دو رنگ داشت
مطمعن نبود که رنگ چشمان گربه با عروسک روی تخت برابر بود یا نه !
وقتی در اتاق رو باز کرد اول سرش رو از در به داخل برد تا وضعیت دخترک را ببیند،بخاطر کشیدن گردنش به داخل،گردنش سوخت
سوختگی جای چنگ ان عروسک بود
ریشخندی به خود برای این مقایسه بجا زد واقعا شبیه به هم بودند دخترک و گربه
ارس:هر دوتا چنگ هم میکشن..(زمزمه وار)
خود را از کنار در کامل به داخل کشید و نزدیکش شد متوجه لرزه تن دخترک شده بود که از دور ندیده بود سریع به استانه در رفت و با صدایی که گوش خودش هم از شنیدنش به درد نشست فریاد زد
ارس:یکیتون اون مشمای دارو هارو بیاره بالا سریع!!!!
به سرعت عقب گرد کرد و سر ان فرشته مو آتشین را در دستش گرفت
باید دور ور بدنش را خالی میکرد اما چیزی برای خالی کردن وجود نداشت ولی هر لحظه لرزش بدن دخترک بیشتر میشد
ارس با خود گفت اگر این تشنج رد شود او دیگر نمیمیرد چون با این بنیه ضعیف هر ان امکان مرگ وجود داشت!
سریع مغزش شروع به پردازش کرد
تشنج کرده بود از لرزش اینگونه بدنش گمانش به یقین پیوست تشنج از نوع تونیک کلونیک بود
باید با قرص پرامپانل از حرکت نگهش میداشت
با خود فکر کرد ایا این قرص را در نسخه نوشته بود؟؟
برای اولین بار در این سال های اخیر یک چیز را از تهه دل از خدا میخواست ان هم این بود که سهل انگاری نکرده باشد و برای اطمینان هم شده
ان قرص را در نسخه نوشته باشد!
.
.
.
#part12
#lovely_trouble
«دیدگاه:دانای کل»
الان فقط و فقط ذهنش پیش اون فرشته خفته روی تخت طبقه بالا بود با خود فکر کرده بود
باید از بچه ها بخواهد برایش از نسخه ای که قرار است برای فرشته کوچولو ببند بخرند
اینطور بهتر به روند بهبود او کمک میکند شاید هم باید به بیمارستان میرفت و از دکتر سالخورده ای که انتونیو نام داشت کمک میخواست
حتما او میتوانست دستگاه هایی که انتونیو لازم داشت را برایش در خانه فراهم کند
مطمعن بود اگر ان فرشته مو اتشین را حال از خانه بیرون ببرد از ضعف درد نمرده از شوک میمیرد باید سر از کار ان مایک حرومزاده در می اورد
افسرفوربز:پسر اصلا فکر نمیکردم توهم جز اونا باشی
آرس ابرو جمع کرد و فقط گوش سپرد اونا؟
مگه مشکل اوناهای این افسر سال خورده میگفت چه بود
این هم ننگ محسوب میشد جوری که دوست داشتن زندگی کنند؟
با اینکه اعصابش متشنج شد اما حرفی نزد و شنوده شد
درست بود که آرس خیلی وقت بود از اینکارا نمیکرد و فقط مربی بود اما...
افسرفوربز:اسیب رسوندن به افراد اصلا سرگرمی جالبی نیست با اینکه میدونم بر میگرده به مشکلات روانی و سادیسم یا حالا هر چیزی چه مطمئنم شما بیشتر ازش خبر دارین ولی اونا نیاز به درمان دارن شاید ریشه پوسیده باشه!
با جمله اخر افسر آرس در جای از بدنش درس در قسمت چپ سینه اش دقیقا همانجا که میگویند تکه گوشتی به نام قلب در تپیدنست دگر نزد
اما فقط برای ثانیه ای،ریشه پوسیده باشد؟
منظور این پیرمرد چه بود...
چیزی بود که با ان زاده شده بودندن و به سختی، کنار امدند با خواسته ای که گاه به جنون میکشاندشان
استثنا داشت و بعضی به راحتی پذیرفته بودند و به خود و سرشت خود سخت نگرفته بودند
چشم بر هم گذاشت اما به ثانیه نکشید از جا بلند شد و با بی ملاحظه گری تمام و نیم نگاهی حواله ان افسر کرد و گفت
آرس: متاسفم اما من خستم و باید به کارام برسم اومیدوارم همونطور که گفتم درک کنید تنش های امشب حسابی خستم کرده و نیاز به یه ریکاوری دارم
با گفتن این حرف حتی منتظر خداحافظی از جانب افسر فوربز نشد و با همان سیاست و اقتدار قدم های معلومی که برای خیلی ها بلند محسوب میشد برداشت
.
.
.
#part11
#lovely_trouble
«دیدگاه:دانای کل»
طبق عادت شاه وارانه روی صندلی نشست و پا رو پا گذاشت
با نگاهی که به سردی و تاریکی زمستون طعنه میزد خیره شد به مرد سپید مو اما قوی هیکل روبه روش
بلافاصله سکوت شکست و بازصدایی که اقتدار و سیاست توش موج میزد
آرس:عذر میخوام که اینقدر بی ادبانه و صریح حرفمو میزنم ولی من وقت اضافه برای تلف کردن ندارم و خوشحال میشم زودتر حرفتون رو بزنین آقای..
کمی مکث کرد که مرد مسن لب از لب باز کرد
افسرفوربز:فوربز،جیمز فوربز
آرس سری تکون داد
آرس:درسته،افسر فوربز
افسر فوربز:همونطور که خودت گفتی وقت خیلی باارزشه و سریع میرم روی اصل مطلب
افسر سال خورده لبس را با زبات تر کرد
افسر فوربز:توی اون مهمونی چیکار میکردی چرا تا اونجایی که ما پیگیر شدیم ادمای اون لجن زار ازت حساب میبرن
آرس هیچوقت از گفتن گرایش خودش خجالت نداشت و همیشه معتقد بود هر فرد هر طوری که عشقش می کشد و میخواد میتونه زندگی کند
چون ان زندگی برای یک فرد است قرار نیست دوباره تکرار شود پس کسی نمیتونه مانع انتخاب دیگری شود
آرس دستهایش را بر روی پاهایش چفت کرد و کمی به جلو خم شد،خیره به چشمایه مرد روبروش شروع به حرف زدن کرد،درواقع میخواست با خیره شدن توی چشمایه یه افسر سالخورده تاثیر بیشتری بگذارد
آرس:افسر فوربز این مانریه (مدل،روش) که من از سکس و رابطه هام لذت میبرم
افسر از صراحت کلام آرس پلک جمع کرد و ابرو گره زد اما آرس بی توجه به ریکشنی که در مقابل حرفاش دریافت کرد ادامه داد...
خب حرفانش دراقع اصلا به مذاق مستر فوربز خوش نیومده بود از نظر او این نوع روابط،رابطه ای روان گونه و ترسناک به نظر میرسید اصلا دلش نمیخواست که فکر کند مرد پر ابهت روبه روش به این مریضی دچار است..چه کند سنش بالا بود و ذهنش زنگ زده!
آرس:اگه کسی نمیتونه این رو قبول کنه به خودش بستگی داره ماکنار هم زندگی میکنیم و به هم اسیب نمیزنیم فقط از مغز های پوسیده توقع داریم که مارو مورد قضاوت خودشون قرار ندن ،من یا به عبارتی ما از لحظاتی که برای همدیگه تشکیل دادیم راضی هستیم و هیچ دخلی به دیگران نداره ماهم چیز زیادی نمیخوایم فقط درهفته چندساعت از بند مشکلاتمون جدا میشیم همین!
آرس دوباره به همون پوزیشن خودش برگشت و دستاش قدرتمندانه روی دسته مبلی که روش نشسته بود گذاشت
ارس دروغ گفته بود!
سال های سال میشد که همچین روابطی نداشت او فقط یک مربی بود و آسیب ها جلو گیری میکرد با اموزش دادن به اسلیو ها و اربابانشان
آرس:تموم این رجز خوندنا جواب سوال اولتون بود و در جواب سوال بعدی..من نظری براش ندارم
داشت..البته که داشت چه کسی امکان داشت از آوازه خودش خبر نداشته باشد که آرس دومیش باشد؟
اون با تمام اگاهیتش زبون به کام گرفت تا دردسری به درسرایه قبلیش و کنونیش اضافه نشود
آرس با هرچیزی میتوانست کنار بیاید هرچند سخت الا پلیس از پلیس جماعت تنفر داشت و دردساز میدید این مردان به قول خود وظیفه شناس را چیزی جز دردسر و اعصابم خورد کنی نمیدید
.
.
.
#part10
+1
🦋#𝙈𝙖𝙣𝙜𝙖 ❤️ #𝙁𝙞𝙧𝙚𝙛𝙡𝙮_𝙈𝙖𝙧𝙧𝙞𝙖𝙜𝙚💦
😀 سرنوشت #ازدواجاجباری یه ➗ قاتل➗ با دختر اشرافزاده و بیمار چیه؟؟؟
🕸😀آیا اون میتونه زندگی کوتاهشو با کسی شریک شه که بهش قول ازدواج دادن😀
🌨️🌨️🌨️🌨️🌨️
🖤 برای خوندن تمام چپترهای این مانگا روی لینک زیر بزن ☕️📖
⭐😀 https://t.me/MangaLilas86
⭐😀 https://t.me/MangaLilas86
🀍 جدیدترین مانگاهای ترجمه شده با ژانرهای موردعلاقه تون رو اینجا بخونید 🥰
#lovely_trouble
«دیدگاه:ارس»
یکم که گذشت فرشته کوچولو توی بغلم اروم گرفت و کمی از اون گارد تهاجمی دور شد
یکم ازش فاصله گرفتم و سعی کردم روی چشماش متمرکز بشم اما اون همه زیبایی با وجود اون رد زخم قدیمی که از بالای ابرو و کمی پایین تر از چشم سمت چپ امتداد پیدا کرده بود باعث میشد نتونم چشمامو یه جا بدون حرکت نگهدارم و چشمام روی اجزایه صورتش دو دو میزد
آرس:اسم تو چیه عروسک هوم؟...
اینقد اروم یچ زدم و بعد چند مین که جواب نداد فک کردم نشنیده واسه همین دوباره حرفمو تکرار کردم با صدای بلند تر اما با واکنش نه چندان جالبی که نشون داد فهمیدم قصد حرف زدن نداره!
بدنش رفته بود روی ویبره و شروع کرد چنگ انداختن به سر و صورتم که باعث شد نفس نفس بزنه و از حال بره سریع قبل اینکه روی زمین فرود بیاد از زمین جداش کردم و تن خسته از تنش و تحرکش رو روی تخت گذاشتم و اروم به سمت پایین رفتم اون که اروم شده بود پس این حالت تهاجمی دوباره چیه ...
وقتی پام به اخرین پله رسید زنگ خونه به صدا در اومد،قبل اینکه من بخوام برم درو باز کنم ساشا پیش دستی کرد و گفت
ساشا:من باز میکنم
بعد پا تند کرد و به طرف در رفت،من هم به طرف اشپزخونه رفتم تا یه ابی به دست و صورتم بزنم
چندی نگذشت که ساشا حوله به دست وارد آشپزخونه شد و حوله رو به دستم داد،سرمو به معنی تشکر تکون دادم و حوله رو ازش گرفتم
ساشا تو همون ثانیه ای که دیده بودمش توی مبارزه خوب خودی نشون داده بود بد رقمه قدرت بدنی بالاش به چشم اومد ،حوله رو دادم دستش
آرس:کارت درسته دیدم تو اتاق با بادیگاردای مایک چیکار کردی
ساشا لبخندی زد و حوله رو مرتب توی دستش تا کرد
ساشا: ممنون...
کمی تعلل کرد و نگاهش روی اجزای صورتم دوید بعد بی توجه به مکث نسبتا طولانی چند مین پیش ادامه داد
ساشا:ولی مثل اینکه تو اون بالا درحال جنگ بودی بدم مجروح شدی ،جای این زخما تا هفت هشت روز رو صورت و گردنت میمونه
دستی به پشت گردنم کشیدم و نفسی بیرون فرستادم
ساشا:ولی فک نکنم وقت مداوا کردنش رو داشته باشی چون دیگو با عموش اومده
با شنیدن این حرفش گره ای میون ابروم نشست
دیگو باید قبلش بهم میگفت،نباید سر خود به پلیس اونم از این نوع وارد محوطه من میکرد اینجا جای یه پلیس نیست،نه فقط اینجا هر جایی که من هستم باید از پلیس پاک باشه
ساشا بدون توجه به واکنشم ادامه داد
ساشا:مثل اینکه عموش میخواد ببینتت،ماهم از اون دختره که آوردی حرفی نزدیم که نشه واست قوز بالا قوز اینکه بگی یا نگی به خودت بستگی داره فقط میخواستم بگم سوتی ندادیم
با این حرفش گره میون ابروهام کمرنگ تر شد ،لاقل خوبه به عقلشون رسید که راجب اون گربه کوچولو حرفی به پلیس نزنن.
.
.
.
#part9
