رادیو نرگسیوس.
Open in Telegram
نرگس.ع هستم؛ دانشجوی پرستاری. نشستم یه گوشه مینویسم. "راستی، ممنون که کپی نمیکنی."
Show more2 796
Subscribers
-2524 hours
-2147 days
+1 47730 days
Posts Archive
2 796
مهر ۱۴۰۴ تا همین مرداد ۱۴۰۵، جز سخت ترین چندماه زندگیم بود. فوت مادربزرگم، دی ماه، امتحانای ترم سه با افسردگی کامل، جنگ، بدبختی، کارآموزی، بازم امتحان، پرپر شدن جوونای دست گل. همش. شده بودن یه چیزی که همیشه بابتش غصه بخورم. هنوز داغ مادربزرگم تازهست. هنوز اون سوگ توی قلبم شعله میکشه. هنوز صدای مادر مبین و بابای سپهر و مادر آیدا توی گوشمه. هنوز برای اون دوشب، گریه میکنم. هیچکدومشون تموم نشدن. بیشتر هم میشن. سخت بود. خیلی سخت بود. هنوزم سخته. هنوزم جنگه، هنوزم جوون میمیره، هنوز هم این غم داره کش میاد. حتی نمیدونم چطور زنده موندم. یا اصلا چطور تونستم دست و دلمو جمع کنم بشینم درسمو بخونم یا برم کارامو انجام بدم. به گمونم زور اون غریزههه توی درونم خیلی زیادتر از این غصههای فیل از پا درآره. به گمونم هنوز باید برای یه کاری زنده بمونم. به گمونم.
2 796
کم مونده بود تخت خوابگاهو بپیچم بیارم پایین. من چرا اینقدر وسیله دارم خاک تو سرم؟
2 796
اسممو میذارم گرگعلی اگه بار بعدی از یه ساک و کوله پشتی و نایلوت وسیلهی اضافهتری بیارم خوابگاه.
2 796
باز تهش خودمو جمع و جور میکنم. باز تهش دست خودمو میگیرم و بلندش میکنم از رو زمین. بازم دووم میارم. باز هم. مثل همیشه.
2 796
من دیگه نمیکشم. واقعا نمیکشم همهچی این زندگی ریدمان رو باهم تحمل کنم. واقعا دیگه نمیتونم. تکون دادن پرچم سفید.
