en
Feedback
Cooped up

Cooped up

Closed channel

شل کن و Let them be . . . خواستید به کسی دیلی رو معرفی کنید لینک رو از اینجا بردارید @haniisalive چون گاهاً اینجا پرایوت میشه . آرت چنلم : @hanidoesarts 👀 . و ناشناس : https://t.me/HarfChatBot?start=63cc429028f0 (سال تا سال چک میکنم یک دنیا معذرت)

Show more
656
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+230 days
Posts Archive
چون حال مسخره بازی نداشتم واسه اون‌ شب ولی بازم نمیخواستم برم چون داح؟! تولدش خیلی کول بود😂

دیگه نموندم ببینم واکنشش چی بود، عین پلنگ مازندران رفتم پیش اکیپ خودمون، به یکی از رفیقام که بیشتر از بقیه بهش اعتماد داشتم و میدونستم حال و حوصله‌ی دراما نداره مثل خودم، گفتم بیا تا آخر تولد بچسب به من و کلا دیگه با هم این‌طرف و اونطرف بریم و با هم برقصیم که این بنده خدا بی‌خیال بشه.

خلاصه که بازم رقصیدم باهاش تا جایی که دیدم یکم داره فاصله‌ی بین‌مون زیادی کم میشه - - - همونجا یهو وسط رقص کشیدم کنار اینجوری بودم که من برم پیش بچه ها، تشنمه!😭😂

اینجا من کم کم داشتم خایه میکردم اینجوری بودم که حاجی نکنه جدی جدی بچه هامون توهم نزده بودند؟! ولی درجا باز با خودم میگفتم نهههه بابا ول کن.

یکم گذشت، دو تا آهنگ رد شد... دیگه خواستم بشینم این دوباره دست منو گرفت گفت نه بیا برقصیم بازم! منم یکم ویرد طوری شده بودم ولی بازم اینجوری بودم که آاااام. اوکی؟! خلاصه بازم رقصیدیم، ایندفعه دسمتو گرفت بیشتر کشیدم وسط جمع. گفت بیا بریم زیر نورها، وسط جمع برقصیم.

قشنگ اینجوری بود که من سگِ مسکیولین بودم، اون بدبخت خارمادرِ فمنین

رقصیدنش رو یادمه هنوز. هرچقدر من عین وحشیا می‌پریدم بالا و شیرجه میزدم رو زمین، این بنده خدا خیلی با ناز و عشوه میرقصید

از اونجایی که بچه ها گفته بودن این بنده خدا یکم وایبش عجیبه، ترجیح دادم همونجا نزدیک بچه‌های خودمون باهاش برقصم که اگه به هر دلیلی هر اتفاقی هم میخواست بیوفته، نیوفته😂 هرچند توی این مرحله همچنان ۹۰درصد مطمئن بودم رفیقام جو گرفته‌شون و توهمی‌ان و این بنده خدا واقعا قصدی نداره.

بعد یکم گذشت دیدم اومد خودش سلام کرد. منم جواب دادم و بغل و اینا... بعد گفت بیا بریم برقصیم. منم که اصلا حالوم خوب گفتم حله. بعد من پا شدم شروع کردم به قر دادن با این عزیز. (موزیکا همه خارجکی یا دوپس دوپس یا خاک بر سری. حال عجیبی داشت اون متولد بنده خدا ولی موزیکش همیشه سلیقه‌م بود بی‌شوخی.)

و مسئله اینجا بود که من اون سال‌پایینی ای که اینا میگفتن انگار قفلی زده روم رو می‌شناختم. حتی با هم اتفاقی یک کلاس زبان انگلیسی میرفتیم خارج از مدرسه و اصلا هیچ وایبی نگرفته بودم ازش... ولی خب توی اون تولد آشنایی ندادم (انتی‌سوشالم خودتونید) و کلا اصلا کاری به کارش نداشتم با اکیپ خودمون میگفتم میخندیدم.

منِ گاو که اصلا حالم خوب، اینجوری بودم که بابا ول کنید این لِزبو بازیا رو الکی جو گرفته‌تون، کراش کیه سال پایینی کیه ولمون کن بیا برقصیم و اینا

وسط پارتی بچه ها گفتند یکی از سال‌پایینی‌هامون عجیب انگار روت کراش زده امشب و انگار همه‌ش حواسش به توعه و میخواد تنها باشه باهات.

تولدش واقعا نِکست لِوِل بود. رقص نور و باند و دود و فینگر فود و همه چی گرفته بود یارو. ما هم خوش و خرم داشتیم میرقصیدیم با بچه‌های خودمون و کاری به کار غریبه ها نداشتیم... اما؟!؟!؟

من تو اِرای لباس‌مردونه پوشیدنم بودم و یادمه اون شب پیرهن مردونه سفید با شلوار و کراوات مشکی پوشیده بودم...

این خاطره مال چند سال پیشه واضحا. فکر کنم ۱۷-۱۸ سالم بود. عجیبه که اینقدر واضح یادم مونده، اون هم من که هفته‌ی پیشم رو به زور یادم میاد... قضیه از اونجا شروع شد که یک شب یکی دیگه از بچه های کلاس (که حتی توی به اصطلاح اکیپِ ما هم نبود) ما رو دعوت کرد تولدش... ما همه رفتیم و دیدیم خیلی‌های دیگه هم هستند که از سال پایینی‌هامون یا مدارس دیگه هم بودند که نمیشناختیم ولی مشخصا متولد کانکشن های زیادی داشت-

من اینو خیلی میگم که با آدم‌ها کاری ندارم و کلا هیچ فکری درباره‌ی هیچ کسی نمی‌کنم و مشکلی هم با کسی ندارم... ولی وقتی یه چیزی از کسی می‌بینم که باعث میشه کنسل بشه برام، دیگه مهم نیست چقدر بخواد جبران کنه یا عوض بشه یا هر چی. دیگه حتی خودمم نمیتونم کمکی بکنم وقتی کسی به چشمم کنسل میشه... و رفیق‌های دوران راهنمایی و دبیرستانم هم یک‌روز عصر همین‌جوری کنسل شدند برام. با اینکه واقعا دلم میخواست باهاشون در ارتباط بمونم ولی دیگه به چشمم تموم شده بود. انگار یه لنز جدیدی به چشمام اومده بود که اصلا هر خاطره‌ای که از ۶ سال درس خوندن کنار همدیگه داشتیم پوچ به نظم میرسید. و این واقعا چیز خوبی نیست.

همین الان دو نفر از بهشتیانِ جمع که میلی به خوردن گوشت برادر مرده نداشتند لفت دادند خدا رو شکر... از جهنمیانِ نانازم هر کی مونده بشینه تعریف کنم چرا که تایپ زیاد- - -

نمیدونم قبلا اینجا گفتمش یا نه ولی حتی اگه قبلا تعریفش کرده بودم هم الکی تعجب کنید که فکر کنم تعریف نکردم.

غیبت که نمیشه گفت، این یکی رسما خاطره‌ی یکی از لحظه های هایلایت شده از زندگیمه که هر از گاهی تو سرم میاد بالا و باز فرداش یادم میره تا چند وقت دیگه... ولی در کل.

بچه ها بیاید غیبت نصفه شبی-