en
Feedback
شصت تیپ

شصت تیپ

Open in Telegram
2 088
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+830 days
Posts Archive
رمان: #رد_خون #ردخون نویسنده: #مریم_روح_پرور ( #کمند) ژانر: #عاشقانه #هیجانی #معمایی #خانوادگی #پسر_غیرتی تعداد صفحه:۳۹۵۰ خلاصه : شهاب صدر یک مدلینگ بسیار معروف و پر نفوذ و سر شناس در گذشته زندگیش یه راز بزرگ داره و الا ملک دختری خود ساخته که در سن پایین مادر شده و از خانواده طرد شده این دو ادم سرشتشون از ازل باهم پیوند خورده باید دید چطور به سرنوشتشون برمیگردن.

رمان: #ردخون #رد_خون نویسنده: #مریم_روح_پرور (کمند) ژانر: #عاشقانه #هیجانی خلاصه : شهاب صدر یک مدلینگ بسیار معروف و پر نفوذ و سر شناس در گذشته زندگیش یه راز بزرگ داره و الا ملک دختری خود ساخته که در سن پایین مادر شده و از خانواده طرد شده این دو ادم سرشتشون باهم پیوند خورده باید دید چطور به سرنوشتشون برمیگردن

رمان #فرو_افتاده نویسنده: #الناز_دادخواه ژانر: #عاشقانه #تخیلی خلاصه : اشتباهم... و در اشتباه‌ترین نقطه دنیا ایستاده‌ام بی‌تعلق به چیزی... بی‌شباهت به کسی... مانند آخرین ستارۀ فرو افتاده از آسمان جدا مانده از دنیایی که دیگر مال من نیست... من تنهاترینم... تنهاترین ستاره‌ای که پیش از طلوع باز هم خواهد درخشید...

رمان: #با_تو_تقاص_هم_شیرین_خواهد_شد نویسنده: #nia_12 ژانر: #کلکلی #عاشقانه خلاصه: این داستان داستان زندگی5 دوسته که بهم خیلی نزدیکن…برای تعطیلات عید میرن شمال و در اونجا اتفاقی براشون میفته که هیچ کس انتظارشو نداره…همه فراموش میکنن اون ها زمانی بودن چون فکر میکنن اون ها مردن اما….5سال میگذره اون بچه های شر و شیطون خیلی وقته لبخند نمیزنن…دارن تقاص یه کنجکاویو میدن…تقاص یه عشق یا شایدم یه هوس…اما 5سال کافی نیست؟!حالا اونا بازم با همن اما با وجود تمام این اتفاقات با وجود تمام عذاب ها و تقاص ها آیا میتونن باز هم مثل قبل بشن؟میتونن دوباره همون دختر بچه های سرخوش بشن؟!/…

رمان: #این_آخر_راه_است نویسنده: #MATINA ژانر: #ترسناک #هیجانی #جنایی خلاصه: گاهی اوقات ، مسیر زندگی آدم ها با یه موضوع ساده یا حتی یک اشتباه تغییر می‌کنه ؛ بعضی اشتباهات ، فقط باعث تباه شدن زندگی خود فرد خاطی نمی‌شه ، بلکه زندگی یه گروه بزرگ رو تحت تاثیر قرار می‌ده.داستان ما هم از یک اشتباه شروع شد . اشتباهی ناخواسته ؛ شاید هم برنامه ریزی شده ؛ اما هر چه که بود ، باعث عوض شدن مسیر زندگی همه شخصیت های رمان ما شد. نترسیدن از عدالت بدون بخشش ، کار دست شخصیت های ما داد . نترسیدن از عدالتی که بخشش در آن بی معنی بود ؛ شخصیت های ما رو گرفتار عواقب وحشتناکی کرد ...

رمان : #وستا نویسنده : #AZI_H10 ژانر : #مافیایی #عاشقانه #هیجانی خلاصه : زندگی آنطور که تصور میکردم راحت نبود و در این وضعیت پیچیده عاشق شدم، عاشق مردی که اولین بار وقتی با او رو به رو شدم قصد خفه کردنم را داشت و لعنت به من، لعنت به من و این دل زبان نفهمم که عاشق چشمان گرگ درندهاش شد، گرگی که با چنگال هایش راه تنفسم را سد کرده بود و من غرق او و چشمان خونخواهش شدم!

رمان : #زندگی_بدون_اکسیژن ژانر : #عاشقانه نویسنده : #فائزه_احمدی خلاصه : مثل همیشه من بودم و سکوت شب با یه ماه باال سرم،از وجود خدا خبر نداشتم این که میگن خدا همه جا هستم نمیدونم راسته یا نه پس ترجیح دادم فعال فکرمو به حضور نفر سوم مشغول نکنم، به ماه خیره شدم دلم میخواست میتونستم دستمو دراز کنم از آسمون بکشمش پایین تا برا خودم باشه تا دیگه جرئت نکنه همزمان که باال سر من هس باال سر یه عالمه آدم دیگم باشه، ولی مگه میشه اون موقع من دیگه نمیتونستم ادعا کنم که تنهام چون حاال من !! «شریک تنهاییه همرو داشتم »ماه پس بی خیالش شدم دستمو دراز نکردم ، نه بخاطر اینکه مهر باطل میخورد رو تنهاییم، نه بخاطر اینکه نمیخواستم ماه و بکشم پایین نه! فقط بخاطر اینکه ضایع نشم!! جلو تنهاییم...!

رمان : #هیاهو نویسنده : #فاطمه_حسینی ژانر : #عاشقانه #طنز #خیانت خلاصه : قصه مون راجب یه شاهزاده خانم زیبا وخیلی بداخلاق ویه پرنس مهربون هیاهو زندگی اوناروباهم اشنامیکنه وعاشق هم میشن که ازقضادوست های صمیمی تودوطرف قراره باهم ازدواج کنن،توشب عروسی پسری که ازعشق زیاد به جنون رسیده ویه ترسی تووجودش ریشه زده،ترس ازدست دادن... باعث میشه به دخترک طفلی تجاوزکنه و...قراره باهم عقدکنن،ولی خیانتی که یکی ازطرفین مرتکب میشه؛ زندگی دیگری روبه آتیش می کشه بنظرتون کدوم یک ازطرفین پای عشقش جون میده؟

رمان: #با_تو_پر_کشیدم نویسنده : #ندا_سرآهنگ (نفس ) ژانر : #عاشقانه #درام خلاصه; داستان درباره زندگی دختری بنام گلرخ هست که شخصیت مستقل و دوست داشتنی دارد درس و اهدافش خیلی براش مهم هست .بعد از سالها متوجه عشق زیرخاکستر نیما به خودش میشود . در کش وقوس این عشق ،مصائب فراوانی برایشان اتفاق می افتد نیما بخاطر مشکلات پاپس میکشد اما گلرخ محکمتر از همیشه با حمایت خانواده اش جلو میرود اما غافل از اینکه کوه مشکلات و ناملایمات  بیشتر وعمیق تر ازآنچه فکر میکند روبرویش خودنمایی کرده . در آستانه ی چهل سالگی اش وقتی از وخامت بیماری اش مطلع میشود خاطرات عشق و زندگیش رابه قلم میکشد تا یادگاری برای دخترکش باقی بماند و......

رمان: #بازی_دل نویسنده: #مگان ژانر: #عاشقانه #معمایی #جنایی خلاصه: دختری به نام آیلین که یوتیوبر معروف و محبوبیه و یه روز تصمیم میگیره به یه کلبه‌ی مخوف که همه ادعا دارن یه قاتل اونجا زندگی میکنه بره و ناخوداگاه درگیر یه سری بازی میشه ...

رمان: #هواتو_از_دلم_نگیر نویسنده: #آنالیا ژانر: #عاشقانه خلاصه: داستان درباره ی دختری به اسم نوشینه که باید برای زندگی خود تصمیمی بگیرد و این تصمیم او را بر سر دوراهی قرار داده است. او باید بین حسین عشق قدیمیش که او را به دلایل نامعلومی ترک کرده و اکنون با ندامت بازگشته و تکتا، حامی همیشگیش در اوقات غمش یکی را انتخاب کند. اما او نمیداند در این بین کدام را انتخاب کند و تکتا با یک مسافرت این فرصت را به او میدهد تا…

رمان: #محاکمه نویسنده : #سید_غفار_وارثیان خلاصه: «فضای داستان در میانه ی قرن نوزدهم و در شهر فیالدلفیایِ ایاالت متحده آمریکا می گذرد. پیرمردی مفلوک که تقدیر، به گدایی اش انداخته پس از مدت ها سرگردانی در کوچه ها و خیابان ها، باالخره او را به مدت چهارماه، یک جا، در پیاده روی یک خیابان، درست روبروی یک خانه و دقیقا مقابل یک پنجره به بند می کشد آن هم به دلیل عشق به یک زن متاهل. پیرمرد گدا از اعماق وجود عاشق این زن شده می شود. زنی که همسر یکی از ثروتمندترین و قدرتمندترین تاجران شهر فیالدلفیا است. تاجری که جالل و شوکتش زبانزد خاص و عام است.»

رمان؛ #رقابت مترجم : #نانیا (#جلداول از #مجموعه_شکار) ژانر : #bdsm #انمیزتولاورز #بازی_باذهن خلاصه: سلیا ورنر عادت داره برنده باشه، نه خواسته بشه؛ مخصوصاً از طرف مردی که می‌تونه همه‌چیزش رو نابود کنه. ادوارد فاسبندر رقابت رو بلد نیست، اون له می‌کنه؛ و سلیا دقیقاً همون نقطه‌ایه که نباید لمسش کنه. اون‌ها وارث یه جنگ قدیمی‌ان، جنگی که با پول و قدرت زنده مونده. بینشون کششی شکل می‌گیره که شبیه علاقه نیست، شبیه خطره. هر برخورد، یه نبرده؛ هر نزدیک شدن، یه خط قرمز تازه. سلیا می‌جنگه که کنترل رو نگه داره، ادوارد می‌جنگه که مالک بشه. هیچ‌کدوم دنبال عشق نیستن، اما هر دو دارن توش گیر می‌افتن. این رقابت برای بردن نیست… برای شکستنِ طرف مقابله.

رمان: #خواب_گل_سرخ نویسنده : #چیستا_یثربی ژانر : #عاشقانه قسمتی ازمتن رمان : صدای جیغ مریم ! انگار خدا را صدا می کرد... گویی صدای بشر نبود ! صدای تمام فرشتگان دنیا با هم بود ، که از دلتنگی خدا ، عجز و ناله می کردند ! نفهمیدم چه شد ... پله ها را دو تا یکی ، پایین دویدم. زن همسایه ؛ زودتر از من رسیده بود، او هم نگران... گفتم : چی شده ؟! مریم گفت : رفت ! صدایش انگار از جایی دوردست می آمد. صدای همیشگی مریم نبود.انگار تمام عاشقان جهان ؛ در صدایش بغض کرده بودند.... ساک خریدش ؛ روی زمین افتاده بود. گفتم : چی ؟! گفت : حامدم رفت ! سیبی از ساک خریدش ، بیرون افتاده بود. گفت : فقط یه دقیقه پیشش نبودم بهم گفت : دلم سیب می خواد ، رفتم بگیرم ! خیلی زود برگشتم... اما صبر نکرد ! به تخت نگاه کردم... حامد ؛ مثل این بود که سال ها ، به سنگ بدل شده است !انگار هرگز وجود نداشت ! شبیه یک آدم خفته ، نبود ! شبیه مرده هم ، نبود !... انگار کسی ، وردی درگوشش خوانده ؛ و او را با خود برده بود !

رمان؛ #رقابت مترجم : #نانیا (#جلداول از #مجموعه_شکار) ژانر : #bdsm #انمیزتولاورز #بازی_باذهن خلاصه: سلیا ورنر عادت داره برنده باشه، نه خواسته بشه؛ مخصوصاً از طرف مردی که می‌تونه همه‌چیزش رو نابود کنه. ادوارد فاسبندر رقابت رو بلد نیست، اون له می‌کنه؛ و سلیا دقیقاً همون نقطه‌ایه که نباید لمسش کنه. اون‌ها وارث یه جنگ قدیمی‌ان، جنگی که با پول و قدرت زنده مونده. بینشون کششی شکل می‌گیره که شبیه علاقه نیست، شبیه خطره. هر برخورد، یه نبرده؛ هر نزدیک شدن، یه خط قرمز تازه. سلیا می‌جنگه که کنترل رو نگه داره، ادوارد می‌جنگه که مالک بشه. هیچ‌کدوم دنبال عشق نیستن، اما هر دو دارن توش گیر می‌افتن. این رقابت برای بردن نیست… برای شکستنِ طرف مقابله.

رمان: #خواب_گل_سرخ نویسنده : #چیستا_یثربی ژانر : #عاشقانه قسمتی ازمتن رمان : صدای جیغ مریم ! انگار خدا را صدا می کرد... گویی صدای بشر نبود ! صدای تمام فرشتگان دنیا با هم بود ، که از دلتنگی خدا ، عجز و ناله می کردند ! نفهمیدم چه شد ... پله ها را دو تا یکی ، پایین دویدم. زن همسایه ؛ زودتر از من رسیده بود، او هم نگران... گفتم : چی شده ؟! مریم گفت : رفت ! صدایش انگار از جایی دوردست می آمد. صدای همیشگی مریم نبود.انگار تمام عاشقان جهان ؛ در صدایش بغض کرده بودند.... ساک خریدش ؛ روی زمین افتاده بود. گفتم : چی ؟! گفت : حامدم رفت ! سیبی از ساک خریدش ، بیرون افتاده بود. گفت : فقط یه دقیقه پیشش نبودم بهم گفت : دلم سیب می خواد ، رفتم بگیرم ! خیلی زود برگشتم... اما صبر نکرد ! به تخت نگاه کردم... حامد ؛ مثل این بود که سال ها ، به سنگ بدل شده است !انگار هرگز وجود نداشت ! شبیه یک آدم خفته ، نبود ! شبیه مرده هم ، نبود !... انگار کسی ، وردی درگوشش خوانده ؛ و او را با خود برده بود !

رمان: #پينوكيو نویسنده: #سيما_انورى ژانر: #عاشقانه #مافيايى #جنايى #معمايى تعداد صفحات:2152 خلاصه: من به دنيا آمدم كه عجيب باشم. متفاوت باشم و خوب نباشم وبد باشم. اما اين انتخاب من نبود. فقر، جنگیدن و خون... با من متولد شده بودند. غريزه هاى ترسناكى كه تا لحظه  مرگ رهايم نمى كردند. من خارج از كالبد يک انسان بودم و عجيب الخلقه بودم. من فرزند يک حيوان روانى بودم...يک موجود وحشتناك، يك هيولا! اما در يک ثانيه...نه یک پلک زدن يا شايد هم كمتر... من شدم قهرمان! جادوگر شده بود، قهرمان يک سرزمين! متفاوت شدم و خوب شدم و خوشحال شدم اما هنوز بَد بودم. چون تو بد  بودن را رها نكرده بودى و من هم كه هميشه تابع تو... تويى كه هميشه در سايه بودى اما هياهو بودى... مردک چوبی !

رمان: #لاکونا نویسنده: #کیانا ژانر: #عاشقانه خلاصه: بعضی وقت‌ها تقدیر چیزی رو برات در نظر می‌گیره که خودت رو به در به دیوار می‌کوبی که عوض کنی؛ اما اون گوشش به این حرف‌ها بدهکار نیست! قلمش رو برمی‌داره و بی‌رحمانه روی کاغذ زندگیت می‌نویسه، من رزا دختری هستم که تقدیر بدجور اون رو به بازی گرفت و حالا من هم و یه قلب شکسته که فریاد می‌زنه و از آدم‌های مهم زندگیش کمک می‌خواد؛ اما کی به حرف یه دخترک اهمیت میده به نظرتون می‌شه با تقدیر جنگید؟!

رمان: #شهزاده_و_دختر_گدا نویسنده: #عسل_احمدی ژانر: #عاشقانه خلاصه: راستی سرباز ها بهش چی می گفتن!؟عالیجناب!؟مگه اون کیه که سربازا ازش می ترسن و حساب میگن..

رمان: #شهر_بی_یار_مگر_ارزش_دیدن _دارد نویسنده: #مريم_پاييز ژانر: #عاشقانه خلاصه: این رمان سرگذشت دختریست به اسم زعفران که زندگیش بعد از تحولات سیاسی افغانستان دگرگون گشته و وارد ماجراهای میشود که سرانجامش او را به کجاها که نمی‌کشاند نويسنده آنرا به زبان زعفران و هلال احمد که شخصیت مرموز این داستان هست بصورت خاطره در زمان ماضى نگاشته هست!گفتنیست اتفاقات این داستان حقیقی بوده و با تغییرات اندک به رشته تحریر درآمده هست