2 088
Subscribers
No data24 hours
-37 days
+830 days
Posts Archive
2 088
رمان: #او_چند_نفر_است
ژانر: #عاشقانه #روانشناسی #اجتماعی
نویسنده: #هاله_بخت_یار
خلاصه:
هیراد آذریان، تک پسر یکی از خانوادههای سنتی و با اعتبار تهرانی، به اجبار پدرش مجبور به ازدواج با دخترعموی نشون کردهش، یسنا میشه...
دختر پرشوری که هفت سال ازش کوچیکتره و دقیقا نقطه مقابل هیرادی که در هر وضعیت خونسردیش رو حفظ میکنه...
اما بعد از گذشت چند ماه از زندگی مشترکشون و زمانی که کم کم مهرشون به دل هم میافته، یسنا رفتارهای عجیبی رو در هیراد کشف میکنه...
رفتارهایی که زمین تا آسمون از اون هیرادِ خونسرد بعیده و یسنا رو میترسونه!
2 088
رمان : #درد_ترس_درمان
ژانر : #اجتماعی #عاشقانه
نویسنده : #کیمیا
خلاصه :
نازان دختر جوانی که از خاکستر دردوترس به درمان میرسه...
2 088
رمان : #غوغا
نویسنده : #آذر_اول
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی #اختلاف_سنی
خلاصه:
غوغا دختری که شاید سنش کم باشه ولی اتفاق های زندگی، این دختر و از درون زیر و رو کرده.
دختری که پناهی نداشت، نبود مادر تو زندگیش، نامادری فتنه، پدری که از پدر بودن حتی اسمشم خراب کرده.
غوغا زندگیش شبیه اسمش میشد اگه فتاح نبود
ولی بود، بود و شد پناهش
امنیتش ،
عشقش
آبروش
حامی و عزیزِ قلبش
مردی که خودش کم زخم نخورده بود....
بار غم خیانتی که دید بی وفایی هایی که از زندگی مشترک قبلی دید، ولی مرد بودن خودش و حفظ کرد و برای غوغا مردونگی خرج کرد.
2 088
رمان : #انتقام_خون
نویسنده : #فائزه_عیوض_خانی
ژانر : #ترسناک #عاشقانه
خلاصه:
رمان درمورد دختریکه پدرمادرشو از دست داده و خونه ای تویکی ازروستاهای شمال بهش داده میشه مستقرمیشه اونجا درحالیکه نمیدونسته در اون مکان کارای غیرانسانی انجام میدادن چند روح سرکش سعی در اذیت کردنش دارن تواین راه با کسایی اشنا میشه و هیچوقت فکرشو نمیکرد که عشق دوباره تو قلبش ریشه بدونه….و ایاچه کسی میتواند بفهمد اخراین قصه چه میشود با ما همره باشید تا به پاسخ برسید
2 088
رمان: #آخرین_نفر_در_باغ_یاس
نویسنده: #سنیه_منصوری
ژانر: #عاشقانه #مذهبی
مقدمه
آخرین نفر در باغ یاس
یک نفر مانده
آخرین نفر
همان که باید باشد
همان که تنها در باغی از یاس مانده
باغ یاس
آخرین نفر در باغ یاس
2 088
رمان: #شیخ_عالیجناب
نویسنده: #سنیه_منصوری
ژانر: #عاشقانه #مذهبی
مقدمه
شیخ ما عالیجناب قصه هاست
قصه ما، گفته های شیخ ماست
هم قدم با شیخ تا کوی خدا
قصه کوتاه است....
شیخ آمد و قصه آغاز شد، داستانی از عاشقانه های شیخنا....
2 088
رمان #پادزهر_من
نویسنده: #گلبرگ_راد
ژانر: #عاشقانه #انتقامی
خلاصه:
آلا دختری پرورشگاهیه که برای نجات خواهرش از زندان مجبور میشه صیغه و پرستار رادمان که تازه فلج شده و زنش به خاطر بیماریش رهاش کرده بشه
در این بین متوجه میشه که پسرعموی رادمان به خاطر انتقام (فکر می کنه که باعث مرگ نامزدش رادمانه)
باعث فلج شدنش شده
و آلا نجاتش میده
اما اینبار طعمه آنیل اونه
2 088
رمان #تاوان
نویسنده: #سارا_خلیلی_زند
ژانر: #عاشقانه #انتقامی
خلاصه:
میعاد مرد با نفوذ و ثروتمندی که وقتی نامزد محبوبش الهه در یک تصادف فوت میشه به دنبال انتقام سراغ آدم اشتباهی میره و احساسات ، آزادی و بچه اونو ازش میگیره تا زمانی که حقیقت برملا میشه و باید تاوان بده.
2 088
رمان: #بازی_شکار #شکار_او
نویسنده: #حدیث_افشار_مهر
ژانر: #هیجانی #عاشقانه
خلاصه:
الیسا نامه های مشکوکی پیدا میکنه. نامه هایی که با رد خون اسمش بارها و بارها روی کاغذ نقش و نگار شده. دائم احساس میکنه که در حال تعقیبه این که یه نفر همیشه حواسش به اونه و حتی صداش رو می شنوه. از اینکه نزدیک پنجره بشه میترسه چون هر وقت بیرون رو نگاه میکنه توی اون تاریکی شب شخصی رو میبینه که همیشه نگاهش به خونشه! و حواس اون تا ابد پی الیسا میگرده. نه اسم داره و نه هویت اما تمام اطلاعات الیسا رو داره. بهش پیامک میده حسابش رو پر و خالی میکنه و حتی میدونه قدم به قدم الیسا به کجا ختم میشه! اون شکارچی کیه که فقط شب ها پیداش میشه همه رو زیر داره و بازی خطرناکی رو با پنج نفر شروع کرده. بازی که از جنس خون و انتقامه. بازی که در نهایت به یه ضیافت ختم میشه ضیافتی که فقط یک نفر از اون جون سالم بدر میبره. شکارچی بعد از پنج ماه از راه رسیده، و قراره یکی یکی خون همه رو بمکه. اون کیه؟ و چرا همه چیز به اون شکارچی تاریکی می رسه؟..
2 088
رمان #مرثیهای_بر_باد ( جلد دوم )
#مرثیه_ای_بر_باد
نویسنده: #منیر_کاظمی
ژانر: #عاشقانه
2 088
رمان #مرثیهای_بر_باد ( جلد اول )
#مرثیه_ای_بر_باد
نویسنده: #منیر_کاظمی
ژانر: #عاشقانه
خلاصه:
بژین دختر کوردی که مادر خود را بیست سال پیش به دلیل خودکشی از دست داده است. او و برادرش از همان زمان به عمهها سپرده شده اند و پدرشان مجدد ازدواج کرده است. برادر بژین در صدد پیدا کردن دلیل مرگ مادرش، به پدرش اتهام قتل و به عمه اش اتهام همکاری با او برای ساخت صحنه ی خودکشی می زند .
در جریان این تلاش برای برداشتن پرده از راز گذشته، بژین بالاجبار خانه را ترک میکند و مشغول به کار در یک کتابفروشی بزرگ می شود. در آنجا با برادران شاملو آشنا میشود که....
2 088
رمان: #کنج_عطر_کلمات
نویسنده #سحر_مرادی
ژانر #عاشقانه #خانوادگی #اجتماعی
خلاصه:
رادمهر مباشر مقدم، برای فراموش کردن گذشتهای که جز رنج و عذاب خاطرهای برای او نداشت، از خیلی چیزها فاصله گرفت. سال آخر چشم پزشکی انصراف داد و سراغ عطرسازی و عطرفروشی رفت تا روح مهجورشو از زخمهای عمیقش نجات بده، اما فراموش کردن دختر چشم سبزی که رادمهر عاشقش بود کارِ مُحالی بود و خبر نداشت که قرار بود همان آدمهای بیرحم که باعث جدایی رادمهر از عشقش شده بودند، این بار با نقاب دیگری سر راهش قرار بگیرند. او با دختری آشنا شد که همخون آدمهاییست که کینهشان را هنوز به دل دارد.
دختری که چشمهایش همرنگ چشمهای عشق رادمهر بود و نمیدانست عاشق شدنِ دوباره برای او غیرممکن بود و نزدیک شدن به او تاوان بزرگی داشت. تاوان سختی که بتواند غم این سالها را تلافی کند.
2 088
رمان #آقا_شاه
نویسنده: #آزاده_امانی
ژانر: #عاشقانه #انتقامی #خشن
خلاصه:
من یه دختر کله پزم....خیلیها اعتقاد دارن اینکار مختص مردهاس ولی من خوب از پسش بر میام اما درست از روزی که باشگاه کنار کله پزی و یکی خرید همچی تغییر کرد اون یه مرد گنده و عظیم و جسه و شیک و پیک ضد کله پاچهست که میخواد هر طور شده در مغازهی من و تخته کنه؛ اما...
2 088
رمان #روناک
نویسنده :#طاهره_خدادیان
ژانر: #عاشقانه
خلاصه :
دشت های حاصلحیز دینور و زمین های پر برکت دامنه های زاگرس در روزهای پایانی تابستان چون مادرانی که فرزندانشان را پس از ماهها نگهداری وپرورش در بطن حود به دنیل آورده باشن اینک پس از اتمام فصل درو فارغ و آسوده در زیر آیمان حدا نفس میکشیدند باد پاییزی از هم اکنون سفر حود را آغاز کرده و….
2 088
رمان : #قصر_چوبی
نویسنده: #اکرم_محمدی (#بانوی_بارانی)
ژانر: #عاشقانه #خانوادگی
خلاصه:
تا حالا دختر نجار دیدید؟
من دلآرا، اولین دختری شدم که پابهپای فؤاد با تخته و چوب کار میکردم.
چرا؟ چون یه مرد قوی و بانفوذ اجازه نمیداد هیچجا کار پیدا کنم.
عشق قدیمی من، کیانمهر سپهسالار...
هر جا که برای کار رفتم باعث شد سهسوت اخراج شم.
اما یه نفر تو نجاری بهم کار داد: فؤاد....
سرش درد میکرد برای دعوا...
لات نبود، لوتی بود.
نه از کیان میترسید، نه از عاقبت کمک به من... تا اینکه..
2 088
کتاب: #بیمار_شماره_۴۱
نویسنده : #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی
ژانر: #عاشقانه #روانشناختی
بخشی از کتاب:
«وقتی در را باز کرد، بوی آشنای دارو، و آن سکوت آزاردهنده، هر دو برگشتند.
لبخند زد و گفت:
"فکر کردم دیگه نمیای."
و من فقط توانستم بگویم: "خودمم همین فکر رو کرده بودم."
آن لحظه فهمیدم که اسمش یک علاقه ساده نیست، چون یک علاقه ساده آرام است و این...
این چیزی میان تب و گناه بود.»
2 088
رمان: #شوهر_بی_رحم
نویسنده: #Lilith_vincent
ژانر: #خشونت #دارک_رومنس #اروتیک #عاشقانه #درام #هپی_اند
خلاصه
داستان یه ازدواجه اجباریه، ولی نه اون مدل کلیشهایش! این یکی پر از کشمکش، قدرتنمایی، حرص، هوس، و اون رابطههایی که مرز عشق و نفرت رو از بین میبرن. جوری که نمیفهمی کی دلت میخواد ازش فرار کنی، کی دلت میخواد باهاش بمونی...
2 088
رمان : #دیوانه_در_آغوشم_بگیر ( جلد اول )
نویسنده : #یاسمن_سعیدی_نیا
ژانر : #عاشقانه #مافیای #روانشناسی
خلاصه :
در تیمارستان آلجی، بیماری زندانی است به نام کرکگور؛
میگویند در شبی بارانی، پدر و مادرش را به قتل رسانده.
شبها از طبقهای که او را نگه میدارند، صداهای وحشتناکی میآید.
هیچ پزشکی حاضر به ملاقاتش نشده؛ آنهایی هم که قبول کردهاند، نصفهراه برگشتهاند.
برای حفظ جان نگهبانان، دیوارهای اتاقش را با آلومینیوم پوشاندهاند و دستوپایش را زنجیر کردهاند؛ حتی پلیسها هم از درگیری با او ناتواناند.
در میان همهی این نامها، پزشکی بود به نام نارویین.
او داوطلب نبود؛ انتخاب شد.
قرار بود کرکگور را درمان کند،
اما خیلی زود معلوم شد این بار پزشک اسیر شد، نه بیمار.
از روزی که نارویین وارد طبقهی پایین شد، صداها تغییر کردند؛
کمتر فریاد… بیشتر نجوا.
و بعضیها میگویند امپراتوری کرکگور
از همان لحظهای بزرگتر شد
که نارویین در را پشت سرش بست.
2 088
رمان: #فاخته_ها_در_آسمان_میگریند
نویسنده: #مهسا_عادلی
ژانر: #عاشقانه #هیجانی #روانشناختی
خلاصه:
اون یه روانشناس روانی بود!
قرار بود کارآموزش باشم تا بتونم رویامو پر و بال بدم...
زیبا و جذاب بود. اون قدر که هر دختری رو شیفتهی خودش میکرد.
اما بخش سیاه زندگیش من و شیفتهی خودش کرد.
پا گذاشتنم به اون بیمارستان اعصاب و روان دلیل ورودم به زندگی اون مرد شد.
زندگیای که مثل یک اتاق فرار بود..
اتاق فراری که شاید کشف کردن راز هاش می تونست من و به آرزوم برسونه.
2 088
رمان: #رسوب_احساس
نویسنده : #فرزانه_سادات_عدالتیان_حسینی
ژانر: #عاشقانه #درام
خلاصه:
«بعضی آدمها، نه با ورودشان،
بلکه با ماندنِ بیدلیلشان خطرناک میشوند.
نه آنقدر نزدیک که اسمش عشق باشد،
نه آنقدر دور که فراموش شوند.»
«رسوب احساس»
روایتی از دوستیهایی است که بیصدا شروع میشوند و درست همانجا همه چیز شروع به تغییر کردن میکند......
