en
Feedback
همه چیز درباره آقای نویسنده؛

همه چیز درباره آقای نویسنده؛

Open in Telegram

«مجله‌نامه سردبیر استرسی» -اتوبایوگرافی یک نویسنده کم حافظه کنار خیابان هفتم ادبیات معاصر؛ نویسنده داستان و شعر سپید اگر زبان شما چیزی جز فارسی و فرانسوی بود با کاغذ خودتون رو بسازید و برام بفرستید http://t.me/HidenChat_Bot?start=356922080

Show more
381
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
+ از روزی که تو رو از ساقه بامبو بیرون آوردم تورو مثل بچه خودم دوست داشتم وقتی تو رو بغل می‌کردم، لباست رو عوض می‌کردم و می‌ذاشتمت روی پاهام، احساس می‌کردم توی بهشتم.
«منو ببخش، بهم یاد بده چطور احساس کنم»
+ همین الان تو رو کول می‌کنم و می‌برم یه جای دور که هیچکس ما رو نشناسه - منو محکم‌تر بگیر نذار برم
+ این باغچه ساختگیه! سنگ ساختگی.. خونه ساختگی... همشون ساختگی هستن همینطور من به خاطر همین بدبختی دیگران تقصیر منه چون من ساختگی‌ام
The Tale Of The Princess Kaguya .«پرنسسی که میخواست زندگی کنه»

+ اگر خوشبختی شما به کلاه درباری بستگی داره باشه. پس من باهاتون میام به قصر و وقتی که دیدم شما اون کلاه رو رو سرتون گذاشتید. اون وقت خودم رو می‌کشم
+ من فقط یکی از کسایی هستم که از ماه به اینجا فرستاده شدم.
+ بد خلقی نسبت به تعلق داشتن به کسی، نادیده گرفتن خواسته‌هاتون و گول زدن خودم با دشت و کوهستان جعلی باعث شد هدفم رو فراموش کنم ولی حالا که مجبورم برم یادم میاد که چرا اومدم اینجا و چرا تو این سرزمین همیشه اون آهنگ رو می‌شناختم. متولد شده بودم که زندگی کنم. درست مثل پرنده‌ها و حیوون‌ها
The Tale Of The Princess Kaguya «پرنسسی که میخواست زندگی کنه»

ماهِ من.. طایفه‌ی روزه‌بگیران... چه‌کنند؟ شب عیدی که تو پنهان شده باشی جایی.

- چرا انتقاد پذیر نیستی؟ + چون تنها چیزی که بعد از یک روز سخت میپذیرم قدردانی، بوسه و آغوشه #دیالوگ

رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم. #دیالوگ

سه سال پیش وقتی برای اولین بار صدای شما رو شنیدم. مدام در ذهنم بودین. ناامیدانه دنبال کاسه گدایی سنگی بودا گشتم از دشت‌ها و کوه‌ها عبور کردم به تمام معابد این سرزمین سر زدم و بالاخره خسته کنار یه جاده روی یه سنگ نشستم اتفاقی چشمم خورد به یک گل وحشی که کنار پام بود. احساساتم نسبت به شما سر باز کرد و فکر کردم دقیقاً مثل همین گله. ناگهان به فکرم خطور کرد که چیزی که می‌خواستم بهتون بدم و شما می‌خواستین دریافت کنید یک گنجینه غیر قابل دسترس نبود بلکه یک گل بود. یعنی نماد جانسپاری من به شما؛ من همیشه گل و گیاه رو دوست داشتم مجذوب گل‌های بی‌نامی هستم که کنار جاده رشد می‌کنند و همیشه آرزو داشتم بتونم مثل یکی از اون گل‌های توی دشت زندگی کنم پرنسس با من بیاین.. به جایی که مثل اینجا نیست بیاید پایتخت و تشریفاتش رو ترک کنیم و بریم به یه دشت پر از سبزی و گل ، پرنده‌ها و ماهی‌های پر جنب و جوش جایی که مثل اینجا نیست با خرسندی می‌خندیم می‌خونیم و می‌خوابیم صبح تا شب فصل‌ها رو پشت سر می‌گذاریم بزارین یه داستان زیبا رو بسازیم با من بیاین به جایی که مثل اینجا نیست به یه دشت سرسبز جایی که گل‌ها شکوفه می‌کنن پرنده‌ها آواز می‌خونن و ماهی‌ها می‌رقصن «جایی که مثل اینجا نیست»
The Tale Of The Princess Kaguya .«پرنسسی که میخواست زندگی کنه»

+ فردا به موقع برای خورش قرقاول برمی‌گردیم؟ «ولی برای پرنسس و سوت ما رو فردا هیچوقت نرسید»
+ اگر ابروهامو بکنی تو چشمام عرق میره - یه پرنسس نجیب عرق نمی‌کنه + با اون دندونای سیاه عجیب چطوری بخندم؟ - یه پرنسس نجیب دهنش رو باز نمی‌کنه چه برسه به اینکه بخنده + احمقانس! یه پرنسس هم می‌تونه گاهی وقتا عرق کنه و بلند بخنده یا بخواد گریه کنه یا عصبانی بشه و فریاد بزنه - خیر، یه پرنسس نجیب اینطور نیست + پس پرنسس اصلاً آدم نیست.
هر شبی که ماه بیرون می‌اومد پرنسس بهش خیره می‌شد
+ سرت رو بچرخون. اگر کج بهش نگاه کنی، خونمون رو میبینی
The Tale Of The Princess Kaguya .«پرنسسی که میخواست زندگی کنه»

+ امروز یه بچه پیدا کردم - کجا پیداش کردی + داخل جنگل، توی یه چوب بامبو
«یک نگاه ارزش صد قصه رو داره کاگویا»
+ چی صداش بزنیم - جوانه‌ی بامبو
بچرخ بچرخ و بچرخ آسیاب بچرخ بچرخ و آقای سان رو خبر کن پرندگان، حشرات و حیوان ها سبزه ها، گل ها و درختان بهار و تابستون و پاییز و زمستون رو میارن بهار و تابستون و پاییز و زمستون رو میارن
The Tale Of The Princess Kaguya 3013 «پرنسسی که میخواست زندگی کنه»