en
Feedback
گاهِ روایت و رؤیا

گاهِ روایت و رؤیا

Open in Telegram

از‌ خیال و خاطره

Show more
436
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
دوستت دارم یا دوستت ندارم - می‌روم، پسِ پشتِ خود نشانی‌هایی به‌جا می‌گذارم قابل گم‌کردن. و چشم به راه بازگشتگان می‌مانم، و آنان میعادهای مرگم را می‌دانند و می‌آیند. تویی آن‌که وقتی دوستت دارم دوستت ندارم. باروهای بابِل در روز تنگ است، و چشمانت درشت، و رخسارت در پرتوْ منتشر. انگار هنوز زاده نشده‌ای. هنوز ما از هم جدا نشده‌ایم. و مرا هلاک نکرده‌ای. و بر بامِ تندبادها هر سخنی زیباست، و هر دیداری وداع. جز این دیدار میانِ ما نیست، و جز این وداع میانِ ما نیست. دوستت دارم، یا دوستت ندارم - پیشانی‌ام از من می‌گریزد، و احساس می‌کنم که تو هیچ چیز یا همه چیزی و قابلِ گم شدن. می‌خواهمت، یا نمی‌خواهمت - زمزمه‌ی جویبارها در خونم شعله‌ور است. روزی تو را می‌بینم، و می‌روم. من کوشیدم دیگر‌بار دوستی چیزهایی را به دست آورم که از نظر غایب شده است ـ و توفیق یافتم. و کوشیدم به دو چشمی بر خود ببالم که برای هر پاییز جای دارد - و توفیق یافتم. و کوشیدم نامی را نقش بزنم که مناسب زیتون‌بُنی بر گردِ کمرگاهی است - پس اختری زاد و زه کرد. می‌خواهمت وقتی که می‌گویم نمی‌خواهمت ... رخسار من به‌سانِ برگ ریخت. چون رودی در دوردست تنم ذوب می شود. و در بازارْ خونم را چون شوربای کنسرو شده فروختند. می‌خواهمت، وقتی که می‌گویم میخواهمت - ای زن که ساحل دریایِ مدیترانه را در دامن ... و باغ‌های آسیا را بر شانه‌ها ... و همه‌ی زنجیرها را در دل خود نهاده‌ای. می‌خواهمت، یا نمی‌خواهمت - زمزمه‌ی جویبارها، خش‌خش برگ‌های صنوبر، خروش دریاها و پَرِ بلبلان در خونم شعله‌ور است - روزی تو را می‌بینم و می‌روم. تو را ترنّم می‌کنم، یا ترنّم نمی‌کنم - خاموش می‌شوم. فریاد می‌کنم. فریاد را میعادی نیست و سکوت را میعادی نه. تویی یگانه فریاد و تویی یگانه سکوت. پوست من با حنجره‌ام در هم آمیخت. از زیر پنجره‌ی من باد می‌گذرد با تن‌پوشی از نگاهبانان بر تن. و تاریکی میعاد ندارد. آن‌گاه که سربازان از کف دستانم پایین بیایند چیزی خواهم نوشت... و آن‌گاه که سربازان از پاهایم پایین خواهند آمد کمی راه خواهم رفت... و آن‌گاه که سربازان از دو دیده‌ام خواهند افتاد تو را خواهم دید... قامت خود را از نو خواهم دید. تو را ترنّم می‌کنم، یا ترنّم نمی‌کنم تویی یگانه ترنّم، و اگر خاموش شوم تویی که به ترنّمم وامی‌داری. و تویی یگانه سکوت. _مزامیر _محمود درویش https://t.me/NADTime

با تو راز بزرگی خواهم گفت درها را ببند مردن آسان‌تر از دوست داشتن است از این است که من قادرم زندگی را تحمل کنم. —لویی آراگون https://t.me/NADTime

این کانال رو دریابید گرامیان. انتخاب‌های بی‌نظیری داره

🎼 #OST #Game #Instrumental 🆔 @X8_MUSIC

درخشان...

🎼 #OST #GAME #INSTRUMENTAL 🆔 @X8_MUSIC

«آنگاه که جهان رهسپار تاریکی گردد، به من باز‌ خواهی گشت، چُنان نسیم آرام و یله‌ای...» https://t.me/NADTime

Repost from Hossein_jannati
. جهان، آبستنِ دیو است... هر اِشکم چهل عنتر! دریغ از یک سلیمان در رَحِم... یک حلقه انگشتر... به سعیِ دیده نتوان جُست، راهِ راست را زیراک، میانِ حق و باطل اختلافی نیست در منظر! خلایق، بنده‌ی چشمند، عیبی نیست، درد اینجاست؛ که نشناسند اهلِ فضل، موسی را زِ جادوگر... غبارِ نعلِ فرعون است... می‌گویند: اینک ابر! سراسر پشتِ‌سر دیوار... می‌گویند: آنک دَر! ابوسفیان چنان در خطبه می‌گرید که پنداری، محمد رفته بعد از قصه‌ی معراج بر منبر! ورم کرده‌ست خیکِ شیخ و می‌گوید: به اذنِ حق، مجدد حاملِ عیسی شدم! البته بی‌مادر! چهل قرن است قرآن بر سرِ نیزه‌ست و می‌بینم، که در آونگِ عمروعاص حیراننند مُشتی خر! زبان در کام و شوقِ ذوالفقارش در نیام آوخ! تماشا می‌کند این زیر و رو را با غضب حیدر... ازین مصحف گشودن‌های بی‌حاصل گریزانم... که قاری لالِ مادرزاد و جمله اهلِ مسجد کَر! دُکانِ کاوه تعطیل است از بس مشتری جوشد، در این بازارِ حیرت در میانِ پای اسکندر! . . #حسین_جنتی #روزگار . @h_jannati

—ویکتور خارا —ترجمه‌ی بابک زمانی https://t.me/NADTime
ویکتور خارا —ترجمه‌ی بابک زمانی https://t.me/NADTime

«راه سفر با تو کجاست؟ من از تو می‌پرسم، بگو...» https://t.me/NADTime

در مسیرم به سوی کار به تو می‌اندیشم در پستوی کوچه‌های شهر به تو می‌اندیشم هنگامی که چهره‌های پشت پنجره‌های بخار‌گرفته را می‌بینم هیچ نمی‌دانم که هستند آنان! کجا می‌روند... تنها به تو می‌اندیشم به تو ای عشق من ای مونس زندگانی‌ام، به تو می‌اندیشم و به فرداهای پیشِ رو به روزهای تلخ و ایام شادکامی به توان زیستن در این روزگار به تقلا در آغاز این داستان بی‌آن‌که بیندیشم به پایان. هنگامی که کار روزانه‌ام خاتمه می‌یابد هنگامی که غروب از راه می‌رسد و سایه‌ی بلندش را بر سر سقف‌هایی که ساخته‌ایم می‌گستراند به گاهِ بازگشت از خستگی کار آن دم که با یاران کارگرم گرم صحبت می‌شوم «که سرنوشت چیست و فرصت کدام است» عشق من، من به تو می‌اندیشم به تو ای مونس زندگانی‌ام به فرداهای پیش روی‌مان به روزهای تلخ و ایام شادکامی‌مان می‌اندیشم به توان زیستن‌مان در این روزگار به آغاز داستانی که سرانجامش پیدا نیست. و به گاهِ بازگشتم به خانه تو را آنجا می‌بینم و رؤیاهایمان را با هم می‌بافیم. این‌گونه داستانی آغاز می‌شود که سرانجامش را نمی‌دانیم. —شعر و صدای ویکتور خارا، شاعر، ترانه‌خوان، آهنگساز و آزادی‌خواه فقید شیلی. https://t.me/NADTime

مایکل گمبون بازیگر نقش ماندگار پروفسور دامبلدور در سری فیلم‌های هری پاتر درگذشت. یکی از خاطره انگیز موزیک‌های مرتبط به این شخصیت رو با هم بشنویم 🖤 🆔@FootFunMusic

شعر #روسری‌ها از شاعر و مبارز پُر‌آوازه‌ی جهان عرب، محمود درویش و به فارسی سیروس طاهباز: «سکوت تو مانند آرامگاه شهیدان است، که جاری‌ست، که گسترده می‌شود. به یاد می‌آورم چگونه دستهایت به روی قلب من همچون پرنده‌ای پر می‌زد. عشق من! از رنج آذرخش، دل تیره مکن؛ آن را به افق‌های تیره واگذار اما دل به اندیشه‌های دیگر بسپار: اندیشه‌ی بوسه‌های خونین و روزهای تشنگی و مرگ، مرگ من و غم‌های سوگواری. روسری‌های بدرود ما کفن ماست، و چون باد در خاکستر می‌وزد خون در دره‌های ژرف می‌جوشد و اشک‌های آرزومند در بادبان‌های «سندباد» از خطاب صدایی خاص سرریز می‌شود. عشق من! به سوی من بازگرد، روسری‌ها از دوری ما آه می‌کشند، نغمه‌ی عود را به آنان بازگردان؛ نه آه بدرود را. دیدار شادمانه‌ی ما آرزویی‌ست که در این تبعید پیوسته افزون می‌شود. بر مرگ‌های پی‌در‌پی اشک مریز مرا چیزی جز چشمان تو نیست. روسری‌های بدرودمان را چون یادگارهای آواز عشق‌مان بر سر مکن عشق من! در سرزمین‌مان زخمی را با آنان درمان کن». https://t.me/NADTime

-به یاد سارینا اسماعیل زاده، که Hozier را دوست داشت و با یاد محسن شکاری که طرفدار بازی God of War بود. «I've walked the earth and there are so few here that know How dark the night and just how cold the wind can blow I've no more hunger now to see where the road will go I've no more kept my warmth Than blood upon the snow...» https://t.me/NADTime

«و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند نام تو را بر دیوار شهرم می‌نویسم نام حقیقی تو را نام تو را و دیگر نام‌ها را که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم من نام تو را می‌خوانم: آزادی!» —پل الوار —اجرای زنده‌ی شاهین نجفی از آهنگ ۲۰۹ در کنسرت تورنتو-۲۰۲۳

—نرودا —فارسی بیژن الهی https://t.me/NADTime
—نرودا —فارسی بیژن الهی https://t.me/NADTime

مژه‌هات از دریا برگردند ای صاحب شانه‌ی من! آن‌گاه که فرفره‌یی از عطر سرخ در پوست می‌چرخد در پیشگاه لحظه‌یی دار‌آویز می‌خواهم که به دستی گردنم را بلند کنی می‌خواهم مژه‌هات از دریا برگردند ای صاحب شانه‌ی من! در مدار یخ‌های سبز لبان سمی‌ی افق دایره‌وار بر کوهه‌یی از شاخ‌های پیچاپیچ می‌دمد مهره‌های مومیایی‌ی باد سبز و مسموم لغزان بر یخ تا دریا که از مردمکت فواره می‌زند. سینه‌ریزی از زنبق پای دار می‌ریزد. شفا شفای سینه‌ی من آن‌دم که نفس‌هایم قفل می‌شود قفل می‌شود در حلقه‌های آبی‌ی آبی. —محمود شجاعی — از مجموعه‌ی آبی نفس‌های کوتاه https://t.me/NADTime

کتاب خواندنی و قابل تأمل «بازنویسی روایت شفق» به قلم اکبر سردوزامی که با زبانی بی‌پرده و موجز، داستان زندان‌ و زندانی را روایت می‌کند؛ زندان، این تاریکخانه‌ی اشباح. https://t.me/NADTime