﮼دفترچرخشبینهایتروزها
Open in Telegram
Notebook of Infinite/ endless rotation of days of a Martian
Show more999
Subscribers
No data24 hours
-177 days
-10930 days
Posts Archive
Repost from N/a
+1
کفارهی شراب خوری های بیحساب
هشیار در میانهی مستان نشستن است
-صائب تبریزی
دیدم که از دستت عصبانی نیستم،دلشکسته نیستم، قهر نیستم،خلاصه این که من دیگر با تو هیچ چیز نیستم
-جمال ثریا
Repost from New season🧣
چالش:
این پیام فوروارد کنید چنلتون تا بگم وایب کدوم ارای تیلور رو میدید و یه آهنگ از تی(ربطی به وایب اراتون نداره فقط رندوم از کل آهنگ های تی)بهتون هدیه بدم🫶🩶
لطفا جوین باشین(ظریفیت هم تا وقتی که خط بخوره)
نمیدانم از کجا باید «آ» آغاز باشم و بنویسم؛آخر میدانی، خیلیوقت است که باهم غریبه شدهایم و کلماتم از یاد بردهاند که چگونه روی صفحه میرقصیدند و میخواندند و میدانی غریبه شدن من و تو از کجا آغاز شد؟
از آنجا که من، خود را از یاد بردم و مثل باقی ماهیهای این اقیانوس، به سمتی که محکوم بودم، حرکت کردم؛ از آنجا که یادم رفت منِ من کیست و چه او را شاد میکرد و از یاد بردم که تمام روح من در زندگی، خلاصه به چکهکردن جوهر و سیاهشدن سفیدی یا سفید شدن سیاهی برگ است؛ یادم رفت که تو، همیشه شنوایی به من و درد من و آنها را در صندوقچهات حك میکنی.
راستی از کجای مسیر یادمان رفت که مهم خودمانیم؟ از کجا یاد گرفتیم که روی خطکش معیار و ملاك مسخرهای که معلوم نیست چه کسی آن را تعیین کرده،کاغذ زندگیمان را خط بکشیم و جلو ببریم؟چه کسی آنقدر با ما دشمن بود که اینچنین خطکش مسخرهای را وارد زندگی همهمان کرد؟ نمیدانم،نمیدانم؛ اما به خوبی میدانم که همهیما در مسیر پرپیچ و خم جنگل زندگی که هر قدم در هرموقعیت، تفاوت دارد، خطکش زشتی به دست گرفتهایم و میخواهیم هرطور شده مسیر را طبق آن صاف کنیم، هرچند که قیمت آن، ویرانی جنگل باشد.
فکر میکنم مشکل از جایی آغاز شد که همهیما خواستیم هرطور که شده ثابت کنیم که متفاوتیم، که برتریم و در بالای جدول قرار داریم؛ بهراستی چهکسی جدول را ساخت؟ چهکسی آنقدر بیمار بود که ماهایی را که مثل رنگها هستیم و هیچکدام مانند دیگری نیست را داخل جدولی تكرنگ قرار دهد؟ چهفرقی دارد که اول جدول چهکسی قرار بگیرد وقتی که تو، اول آن جدول خوشحال نخواهی بود؟
همهیما تمام میشویم و همه یادشان میرود که کجای جدول بودهایم؛فقط خودمان، مداد وجود خودمان را به قدری تراش میکنیم تا به نوك برسیم و درنهایت تمام میشویم.
و داستان زندگیمان میشود تمامِ ناتمام با کولهپشتیهایی از آرزوهای واقعی خودمان که برای رسیدن به قله یکسان،آنها را زمین گذاشته و کولهپشتیای که آنها گفتند را حمل کردیم… قبرستان آرزوهای بیشتر انسانها روی کوهپایهست و نه روی قله کوه…
نمیدانم اما میدانم من «ن» پایان نیستم، من «ی» یگانه هستم و تو میتوانی مرا با پرتوی اسم خود ببینی؛شاید کدر و غمگین اما هنوز درتکاپو تا با موج حرکت نکند؛ من یگانه هستم و نه «ن» پایان و نمیدانستم از کجا آغاز کنم، چون من «آ» در آغاز نبودهام، هیچزمان، چرا که «ی» در میان هم میتواند شیرین باشد.
-یگانه، ۲۱ ژوئن ۲۰۲۴
@infiniterotationofdays
تنهایی، چه از نظر منطقی و چه از نظر تجربی، ربطی به تنها بودن نداره؛ چیزی که دربارهی تنهایی مهمه، شمار افرادی نیست که دوروبر آدمن، بلکه احساسیه که اون آدم از رابطهاش با بقیه داره ...
-لارس اسوندسن
چه کسی میتواند چنان نزدیک باشد،
که تركهای جان و روانم را ببیند؟
-معین دهاز
Repost from N/a
We’re nowhere near it for sure
It just felt that way
Like a goodbye kiss
No beginnings and no endings
Just in between
An open ending movie
Our favorite one
Staring just us two
Could we hold on to each other?
For the rest of the night
Seems like a game, but could we?
Being close enough to feel your heartbeat
Like I could stop that
Just to make a first move
Or maybe the last
No one’s ever had me, not even you
And you know that by heart
Could we survive from each other?
Could I be more than a queen of sandcastles that you destroy?
I don’t think so either
P.S
Cause I love you the most, craziest and true one, just not the one.
