en
Feedback
478
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
«نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند» ما سوگوار خاکسپاری هستیم، اما نه برای شما، که برای بزرگان این خاک و مردمانش که در دورانِ ظلمت ِضحاک، روزگارشان چنان بود که اینجاست؛ کاوه گلستانِ عکاس، دست ِهوشنگ گلشیری نویسنده را بر مزار محمد مختاری شاعر که به فرمان دجال در بیابان دارش زدند، به تسلی می‌گیرد تا یادآورمان کند؛ که ما مردمانِ سال‌های سیاه ‌ِوطن، جز خود، هیچ‌کس را نداریم! کاوه گلستان که امروز ۷۶ ساله می‌شد، در جایی از مستندِ “ثبت حقیقت” که درباره‌ی سانسور و سرکوب ساخت می‌گوید: «می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی. می‌توانی خاموش کنی. می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها. اما نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری. هیچ‌کس نمی‌تواند» هم فیلم توقیف شد، هم خودش ممنوع‌الکار. از ما می‌خواهند فراموش کنیم، چه بر سر این خاک و بر ما، مردمانش رفته است. می‌خواهند که سوگوار باشیم! که هستیم؛ سوگوار سال‌های سیاه، سال‌های در بند کردن حقیقت. به مسلخ بردن زندگی. بر دار کردن شرافت. همین هم، درد کاوه گلستان بود که گفت: «من از همان ابتدا عکاسی را وسيله‌ای دانستم برای طعنه‌زدن به يک‌سری ارزش‌هایی که در جامعه مطرح بود… عکس برای من یک وسيله برای مبارزه اجتماعی بود. من زياد به هنر عکاسی کاری ندارم. هنر دارد. ولی هنر این‌جور عکاسی در بی‌هنری آن است. در برخوردهای مستقیم آن با واقعیت و انتقال درست واقعیت» برای همین ثبت حقیقت بود که از زخم‌‌خوردگان و فراموش‌شدگان این خاک گفت و تصویرشان کرد. از روسپیان و مجنونان، از کارگران و جنگ‌زدگان، از “شهر نو” تا تیمارستان‌ها، از حاشیه‌نشینان تا جبهه‌های جنگ؛ ثبت واقعیت کرد. تا ۲۳ سال پیش که در نوروز ۱۳۸۲، آنگاه که برای ثبت رنج مردم و روایت واقعیت، پا بر مین گذاشت و دروازه‌ی رستگاری را بر خود گشود. که مُردن به نیکنامی چنین باشد و دریاها فاصله است میان سوگواری شما و ما. وقتی ۱۵۰ عکس او از سه مجموعه‌ی “کارگر، جنون، روسپی” در تالار عبید دانشگاه تهران به نمایش در آمد، از این گفت که قصدش از این نمایشگاه صرفا نمایش چند عکس نبوده؛ بلکه نمایش روزگار و وضعیت ماست. خبرنگار که از او پرسید؛ در پس‌پشت این صبر که برای ساخت چنین مجموعه‌ای، سال‌ها زمان گذاشتی، چه تلاشی نهفته است، کاوه گلستان گفت: «احترام! احترام کلید رابطه با انسان‌هاست» و همان‌جا گفت که تمامی زخم‌خوردگان این خاک، در برابر کوچک‌ترین رابطه‌ی انسانی، بغض‌شان می‌ترکد. همان بغضی که در صورت اوست بر مزار محمد مختاری، همان بعضی که در گلوی بازماندگان تمامی این سال‌های سیاه ِفرو خورده، شکسته است. بارها گریسته بود. نه از درد، نه از سختی، که از بی‌پناهی ما مردمانِ این روزهای تار. از دهشتی که با شنیدنِ دار زدن محمد مختاری در موسم قتل‌های زنجیره‌ای شنید. که شاعر این سرزمین را به حکم دجال، در ساختمان نیمه‌ساز، بر زمین دار زدند، چرا که هوا تاریک بود و گماشتگانِ بُت اعظم، نمی‌خواستند با روشن کردن چراغ، همسایه‌ها چیزی ببینند؛ پس بر سینه‌ی او نشستند و طناب را کشیدند و شاعر را بر زمین بر دار کردند! بارها گریسته بود. نه از درد، نه از سختی، از دهشتی که بر مردمانِ بی‌پناه این سرزمین می‌رود. در “کاوه گلستان؛ عکس‌ها و یک گفت‌وگو”از دهشتی که در تمامی این سال‌ها دیده بود می‌گوید؛ از این‌که چه به سادگی آدمی در این سرزمین تباه می‌شود و زندگی، به جهنم می‌رود. از گریستن‌اش از آن صحنه‌ی دهشتناک که برای ثبت حقیقت به جبهه رفته بود و زیر آتش، با رزمنده‌ای در حال گریختن به سمت سنگر، که پس از شنیدنِ صدای مهیب انفجار ناگهان می‌بیند که دو پا، بی بدن در کنارش می‌دوند. «داشتیم می‌دویدیم. داشتند کاتیوشا می‌زدند. می‌دویدیم که برویم خودمان را بیاندازیم داخل یک سنگر. من و او با هم بودیم، یک مرتبه نگاه کردم دیدم یک جفت پا فقط بغل من دارد راه می‌رود. یک گلوله فیشی آمد خورد، نصف بدنش را برد و من دیدم. قبل از این که بی‌افتد. پاها هنوز می‌دویدند» پاهایی که می‌دوید؛ مثل پاهای خودش که برای روایت ‌ِرنج مردمان، بر مین گذاشت. و چنین بود که بر مزارش نوشتند: «در راه ثبت حقیقت کشته شد» در فراز درخشانی، در جایی، در معرفی خودش گفته است: «من کاوه گلستان هستم، عکاس! نه بالا، نه پایین، نه چپ، نه راست. فقط برای ثبت واقعیت به دنیا آمده‌ام. این حقیقت است که رنج می‌کشد» که ما مردمانِ این خاک، رنج می‌کشیم، که سوگواریم، سوگوار زندگی، سوگوار آرزوها که در خاک شدند، سوگواریم؛ اما نه برای شما. و با هر ضربت، باز هم خواهیم دوید، در پی آواز امید. برای ثبت حقیقت! - کاوه گلستان حالا ۷۶ ساله شد. https://x.com/Adorno_Persian/status/2074901980573524305

ساکنین نوار جنوبی کشور اگر این پیام رو میبینید یه اعلام وضعیتی بکنید ببینیم حملات در چه حدی بوده

الان من نفهمیدم دوباره شروع شده یا نه

14 UNKLE - When Things Explode.mp312.79 MB

Abba-The-Winner-Takes-It-All-320.mp311.44 MB

اکه هی.
اکه هی.

Calm Returns to Isfahan During Ceasefire ISFAHAN, IRAN - MAY 1, 2026: Women without veil are seen jogging by the dried Zayand
+5
Calm Returns to Isfahan During Ceasefire ISFAHAN, IRAN - MAY 1, 2026: Women without veil are seen jogging by the dried Zayandeh River bank near Si-o-se-pol bridge in the morning during the ceasefire agreed by U.S.-Israel and Iran on April 30, 2026 in Isfahan, Iran. The Zayandeh River used to have significant flow of water all year long, unlike many of Iran's rivers which are seasonal, but today it runs dry due to water extraction before reaching the city of Esfahan. In the early 2010s, the lower reaches of the river dried out completely after several years of seasonal dry-outs.on May 1, 2026 in Isfahan, Iran. (Photo by Kaveh Kazemi/Getty Images)

سریال bear تموم شد همه چیز در اوج پختگی سازندگانش و در ادامه روند فصل‌های قبل بود، از حفظ کردن تنش ذاتی فیلم‌نامه تا دوربین و
سریال bear تموم شد همه چیز در اوج پختگی سازندگانش و در ادامه روند فصل‌های قبل بود، از حفظ کردن تنش ذاتی فیلم‌نامه تا دوربین و موسیقی‌متن

Nick Cave The Bad Seeds - Avalanche.mp310.51 MB

@koronmusic-Morghe Hagh.mp316.76 MB

مرغ حق خواند هر دم در دل شب ای ماه کز شب عاشق آه چشم جهان خفته،عاشق خون گرید کِی داند هر دل کو را سوز محبت نیست اشک محبت چیست؟ گریه ز دل خیزد،بی دل چون گرید شب تاری به بیداری مرغ شب آهنگم کند با شب حکایت ها آهِ دل تنگم وای وای وای از شب های سیاه من جز شب کیست در عشق تو گواه من؟ جفا کردی وفا کردم ستم راندی دعا کردم >رهی معیری

Don Carlo Ancelotti
Don Carlo Ancelotti

محمد کوچک‌پور کپورچالی ۱۳۳۲-۱۴۰۵
+7
محمد کوچک‌پور کپورچالی ۱۳۳۲-۱۴۰۵

Chavoshi - Mohammad RezaShajarian & K.Kalhor.mp326.62 MB

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ است بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم؛ ببینیم آسمانِ «هر کجا» آیا همین رنگ است؟ تو دانی کاین سفر هرگز به‌سوی آسمانها نیست؛ سوی اینها و آنها نیست به سوی پهندشتِ بی‌خداوندی‌ست، که با هر جنبش نبضم هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاک افتد بهل کاین آسمان پاک، چراگاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد: که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان پدرْشان کیست؟ و یا سود و ثمرْشان چیست؟ بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم به‌سوی سرزمینهایی که دیدارش، به‌سان شعله‌ی آتش، دواند در رگم خونِ نشیطِ زنده‌ی بیدار. نه این خونی که دارم؛ پیر و سرد و تیره و بیمار بیا تا راه بسپاریم به‌سوی سبزه‌زارانی که نه کس کِشته نِدْروده به سوی آفتاب شاد صحرایی، که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی و ما بر بیکران سبز و مخمل‌گونه دریا، می‌اندازیم زورقهای خود را چون کُلِ بادام و مرغان سپیدِ بادبانها را می‌آموزیم، که باد شرطه را آغوش بگشایند، و می‌رانیم گاهی تند، گاه آرام بیا ره توشه برداریم. قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم کجا؟ هرجا که پیش آید به آنجایی که می‌گویند چو گل روییده شهری روشن از دریای تردامان، و در آن چشمه‌هایی هست، که دایم روید و روید گل و برگ بلورین‌بال شعر از آن و می‌نوشد از آن مردی که می‌گوید: «چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی کزآن گل کاغذین روید؟» بیا ره توشه برداریم کجا؟ هرجا که اینجا نیست من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور، وزین تصویرِ بر دیوار ترسانم درین تصویر، عدو با تازیانه‌ی شوم و بی‌رحم خشایرشا، زند دیوانه‌وار، امّا نه بر دریا؛ به گرده‌ی من، به رگهای فسرده‌ی من، به زنده‌ی تو، به مرده‌ی من بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دلکنده و غمگین! من اینجا بس دلم تنگ است بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم >مهدی اخوان ثالث