255
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
صدای بارون و دریا قاطی شده و من تا گردن زیر پتو مچاله شدم، دلم میخواست کاش صدا انقدر بلند بود که مغزمو خفه میکرد، مغزی که این روزا بیشتر از هر وقتی سرزنشگر شده و امانمو بریده. چیزهایی رو یادم میاره که ازشون فراریم و چیزهایی رو تکرار میکنه که نمیخوام به یاد بیارم. اینکه چرا مجبورم یه سری کارهارو هرروز انجام بدم و مجبورم یه سری چیزا رو تحمل کنم. انگار صبرش تموم شده و دیگه نمیخواد تحمل کنه. ولی هنوز زورش نمیرسه. هنوز من قوی ترم و حرف حرف منه نه مغزم. ولی میدونم بالاخره میرسه یه روزی که انقدر زورش زیاد میشه که دیگه نتونم مقاومت کنم. و احتمالا همیشه یادم میمونه که تو جنگ بین من و مغزم من تنها بودم و هیچکس کنارم نبود. :) شاید هم جنگ بین من و مغزم نبود، بین من و واقعیت بود.
گفته بودم که دوست داشتنت ربطی به تو ندارد، انگار این روزها به من هم ربط زیادی ندارد، فقط هست و میسوزاند و جای نبودنت درد میکند.
الان مدت هاست هرشب زار میزنم و به خدا التماس میکنم یه اتفاقی نیفته. امشب ولی واسه اولین بار وسط گریه هام ازش خواستم منو نجات بده، دیگه مهم نیست چه اتفاقی بیفته فقط منو نجات بده.
من قبول کردهام که قرار نیست دیگر اتفاقی بیفتد. بهتر بگویم، عمیقا باور کردهام که تغییری رخ نخواهد داد و همین است که هست.
تلخ است؟ به درک.
وَ...
شبي كه رفتي؛
از خودم پرسيدم: آيا باز مي گردد؟
پاسخم هر چه باشد،
بر سوال خويش مي گريم...
