en
Feedback
[شبح محافظ کتاب‌ها]

[شبح محافظ کتاب‌ها]

Open in Telegram

https://t.me/HarfChatBot?start=35e0148bc5a4 ‏سکوت و تاریکی و پنهان شدن. راه من همین است و طور دیگری نمی‌توانم عمل کنم...

Show more
211
Subscribers
-124 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
و در ضمنش یاد اون جمله‌ی مارسل که گفته بود: [سفر واقعی، کشف سرزمین‌های تازه نیست، بلکه دیدن باچشم‌های تازه است] خواهی افتاد. تو به دستش آوردی و داری راحت‌تر از بیست و سه سال گذشته‌ی زندگیت نفس میکشی.

لحظه‌هایی تو زندگی هست که همه چیز در بهترین حالت خودشه... به خودت میای و میبینی بخش‌هایی از خودت رو داری نفس میکشی که تا پیش از اون لحظات نمیدونستی در درونت وجود دارن. شبیهه نوعی آگاهی می‌مونه، آگاهی از چیزی که مطمئنی میخوای و جسورانه براش قدم برمی‌داری. در این مسیر کارهایی رو انجام میدی که با من‌های قبلیت تفاوت‌های بنیادینی دارن اما تو نسبت بهشون سرشار از احساس شعفی. اون دقایق رو به تمامی زندگی می‌کنی و انسان بودن رو با تمام فرازها و فرود‌هاش جایی در درونت می‌پذیری. کجی‌های خودت رو میبینی و دلت میخواد تغییرش بدی. اون لحظات من بهتری از چیزی که امروز هستی رو تمنا میکنی. چون تو زنده‌ای و میخوای قدر محبتی که روزگار بهت داده رو بدونی:)))

حقیقت باید از طریق برخورد آزادانه دیدگاه‌ها به دست آید.

احساس دلتنگی خیلی انسانی محسوب میشه.‌‌.. از یه جاهایی به سطح میاد و بعد تو رو با خودش همراه میکنه که خودتم تا پیش از اون اصلا نمیدونستی که وجود داشته. انگار به‌ آدمیزاد عمق میده.‌..

فروغ_تولدی دیگر.mp33.79 MB

ایو: کیست که زئوس را از بلندای قدرت فرو می‌کِشد؟ پرومتئوس: سودای خام او.

و هیچکسی متوجه نیست دارم چه فشاری رو بابتش تاب میارم

رو سلامتی انسان‌های اطرافم نگرانیه وسواس‌گونه دارم

خود را رها کرد و دیگر فکر نکرد.

The Wounded - House of Crows.mp312.25 MB

من به یه دوست مثل ستار تو کلیدر نیازمندم.

احساس میکنم این جت‌هایی که تو شهر‌های مختلف یکی یکی صداش رو احساس میکنن داره میاد سمت ما‌‌

روزی سونیا با قدری هیجان که هرگز از ویژگی‌های بارزش نبود، آرزومندانه گفت: یک روزی ما پیروز می‌شویم، جنگ تمام می‌شود، و آن‌وقت زندگی خوب و خوشمان شروع می‌شود... رابرت حرفش را با لحنی خشک و زهردار قطع کرد: به خودت وعده نده. ما همین الان هم زندگی خیلی خوبی داریم. درباره پیروزی هم باید بگویم... هرکدام از آن آدم‌خورها پیروز بشود، من و تو همیشه بازنده خواهیم بود. او حرفش را با جمله‌ای تلخ و عجیب به پایان رساند: من از مربی‌‌ام چیزی گرفتم که کمکم کرد نه سبز بشوم، نه آبی، نه سرباز، نه محافظ... سونیا با تشویش پرسید: منظورت چیست عزیزم؟ این حرف من نیست، حرف مارک اورل است. آبی و سبز، رنگ دو تیم رقیب در میدان اسب‌دوانی است. منظورم این بود که برای من هیچ‌وقت مهم نبوده کدام اسب برنده می‌شود. برای ما این موضوع اهمیتی ندارد. در هر صورت چیزی که نابود می‌شود، انسان و زندگی شخصی‌اش است‌. بخواب سونیا.‌‌..

[زودگذر، ناپایدار، گذرا، موقتی]

+نگرانم _نگران چی؟ +نگران ایران...

یعنی قراره یاد بگیریم با وجود جنگ مثل قبل به زندگی ادامه بدیم؟

پیکی که همیشه خرید‌های خونه رو میاره بهم میگه من باید کار کنم تو چرا نرفتی؟ میشه بهم یکم آب خنک بدی؟ در حالی که دارم براش شربت رو درست میکنم با خنده میگم احتمالا ما هم داریم به روش خودمون در برابر تغییرات و ترک خونه مقاومت میکنیم... می‌خنده و میگه تهران خیلی خلوته اما باز خوبه انگار یه عده دارن برمی‌گردن اخه آدمیزاد که نمیتونه برای همیشه خونش رو ترک کنه... خداحافظی میکنم و آهسته در رو می‌بندم. در حالی که دارم خرید‌ها رو جابه‌جا میکنم با خودم میگم [نه آدمیزاد میتونه خونش رو حتی برای همیشه ترک کنه... فقط وقتی که مجبور باشه.]

آدمی تا زنده است زندگی را احساس نمی‌کند و تنها با گذشت زمان است که زندگی برایش چون صدا محسوس می‌شود