en
Feedback
احسان عبدی‌پور

احسان عبدی‌پور

Open in Telegram

Admin: @alisalehi361

Show more
Iran107 530The category is not specified
2 611
Subscribers
+524 hours
+477 days
+7930 days
Posts Archive
کدوم یکی رو بیشتر دوست داشتید؟
Anonymous voting

لطفا تو این نظرسنجی شرکت کنید. امکان انتخاب چند گزینه وجود داره. اگر بخواین بیشتر از یک گزینه انتخاب کنید ابتدا اونها رو انتخاب می‌کنید سپس پایین صفحه ی نظر سنجی، روی vote کلیک می‌کنید. در صورتی که قصد تغییر نظرتون رو هم دارید روی vote کلیک کرده و گزینه ی retract vote می‌زنید.

استرالیا دو تا زده بوده‌مان. وقتی هم نمانده بود. خودشان داشتند تکه پاره‌مان می‌کردند، تماشاگر مست‌شان هم حمله کرد تورمان را درید. همه یادشان هست که توی حالت عجیب و مرگ‌آوری گیر کرده بودیم. انگار نتیجه و صعود برایشان بس نبود قرار بود بازیکنان‌شان که رفتند رختکن، تماشاگرهایشان بیایند بریزند سرمان. اینو برای مامان هاتون بذارید گوش بدند. @ehsanabdipoor

اگر دنبال روزِ شروعِ تحولاتِ رفتاریِ یوسفو بگردیم، به آشغالای جلو خونه ی سواحلی می‌رسیم. همیشه مشتی بچه استندبای تو میدونِ جلو خونه ش می‌پلکیدن بلکه در باز شود، عطر نصفه ای، لباسِ یکبار تن رفته ای، ته مونده ی کنیاکی، ته شیشه ی مارمالادی چیزی بگذارد دم در... @ehsanabdipoor اجرای زنده. کمی متفاوته با اجرای ضبط شده

من پادکست های آقای عبدی پور رو برای اونهایی که دوستشون دارم می‌فرستم. "هدیه" لزوما قرار نیست یه چیز مادی و یا فیزیکی و قابل لمس باشه. برای کسانی که دوستشون دارید این فایلها رو بفرستید. ❤

با احسان عبدی پور عاشق شاهین شدم @ehsanabdipoor

داشتیم بدو بدو پلان می‌گرفتیم. لوکیشن یه هتلی بود روزی خدا تومن اجاره‌ش بود. اتاق دم و شرجی و گرم و ساکت بود. همه تو سکوت مثل اسب کار می‌کردند. سیاه فنیِ فیلمبرداری بود. گنده بود و بلند و کاری. اگه سه پایه‌ی دوربین تا حالا دهان باز کرده بود چیزی بگه، او هم گفته بود. گفتگو با احسان عبدی پور در برنامه کتاب باز (سروش صحت) @ehsanabdipoor

یهو بی خبر میبینید عضو یه کانال شدید. ناراحت میشید بی اجازه این اتفاق افتاده؟ مثلا همین کانال. علی صالحی هستم و شما رو به این کانال عضواندم. خاطرات یک پادشاه رو مثلا گوش بدید و دوست نداشتید گروه رو ترک کنید.
Anonymous voting

سهرابِ عمه‌م خراب نانسی عجرم بود. بالوی نانسی، عربی شد فول.بلبل. شبا تو بالاخونه، با نانسی دو تایی بدون کولر می‌رفتن زیر پتو. تا صبح. عرق از چاربستش در میومد و می‌چکید رو نانسی. با صدای داریوش غریب زاده فیلمساز و نویسنده بوشهری. چند دقیقه از این فایل مربوط به احسان عبدی پوره. @ehsanabdipoor

برای غلام فرج زاده ی سیاه: می‌خواهم از موموسیاه تولد ۱۹۵۶ مرگ ۱۹۹۲ حرف بزنم. سیاه تنهایی بود. نمی‌شد درباره ی چهره اش بگوییم بامزه ولی مهر عجیبی داشت. توی خودش آفریقای کوچکی بود و انگار مثل آفریقا در جغرافیای جدایی زندگی می‌کرد که برای کسی نمی‌صرفید آن‌همه راه برود آن‌جا که ببیند تویش چه خبر است... @ehsanabdipoor

من یک رعیت عادی بودم مثال باقی مردمان. اندک نانی داشتیم و روزگارمان با تعادلی لرزان سپری می‌شد چونانکه دیگران. تا اینکه توپی شوت شد و تاج شاهی را با جل و جبروتی معجزه وار آورد گذاشت روی سرم. @ehsanabdipoor

من حالا به هر‌کسی که بگویم دوکو را کروکودیل خورد،یک فکری پیشِ خودش می‌کند یا یک فکری درباره ی من می‌کند. اما راستش این است که یک کروکودیل دوکو را خورد. @ehsanabdipoor

ممدِ راجرز، اپوزیسیون دنیا آمد، اپوزیسیون زیست و اپوزیسیون هم قرار بود از دنیا برود که نرفت. به هر دری زد نه تنها حتی یک حمالی آبرومند هم گیرش نیامد بلکه این میان، لایِ رفتن‌ها و آمدن‌ها و خم‌شدن‌ها و ماچ کردنِ دستِ کارگزینی‌چی‌ها برای باَیِ نَحو کان با شغل به خانه برگشتن، هی بیشتر از گندکاری‌ها و زد و بند‌ها و پشت پرده ی همه چیز خبردار شد. @ehsanabdipoor

ما یک رفیق داریم که دزد است. کما‌اینکه یک رفیق داریم که روی تاکسی کار می‌کند یا کما آنکه یک رفیق دیگری که توی اتاق عمل متخصص بیهوشی است. اسم الکی این رفیق دزدمان جیجوست. جمشید. الکی. مستعار @ehsanabdipoor

اگر جماهیر هنوز در اتحاد بودند و کاپیتالیسم قدغن و ممنوعه نمی‌شد، اگر روس ها کار به کار ملّاک ها و سرمایه دارها نداشتند و از ایروان و باکو کوچشان نمی‌دادند به سرزمین های مجاور، حالا روند سکونت و یک‌جانشینی من در تهران طور دیگری بود. باید از جام بلند بشوم... @ehsanabdipoor

اگر بردارم در شرح و معرفی ماشالله بگویم که او کارمند بانک بود، هیچ کاری نکرده ام. فقط زحمتم دو برابر می‌شود. چون شما هم برمی‌دارید از هزارتا کارمند بانکی که به عمرتان دیده اید یکی را توی خیالتان مجسم می‌کنید، کار درستی هم می‌کنید ولی ماشالا شبیه هیچ کدامِ آنها نیست. @ehsanabdipoor

قضیه از این قرار است که خیلی سال پیش، مک‌لوهان، حبیبو کشمش را اتفاقی توی کافه ای در ابوظبی دیده، به حبیبو گفته هر وقتی برگشتی ایران به زینت سلام برسون و بگو اگه یه آدم با عرضه ای پاشه یه فیلمی از زندگی روزگار تو بسازه، من تمام کتابهام رو از کتابفروشی ها جمع می کنم و ... @ehsanabdipoor

این یک شوخی واقعی است که یک وقتی یک معلم تاریخ در شوروی سابق اول می‌رود اتاق مدیر، کتاب را می‌کوبد روی میز و می‌گوید: آقای مدیر من نمی‌توانم توی این مملکت تاریخ درس بدهم من بعد. چرا آقای معلم؟ (مدیر می‌گوید این را) آقای معلم می‌گوید چون که نه تنها آینده، بلکه گذشته ما هم قابل پیش بینی نیست آقا. @ehsanabdipoor

فروشگاه غارت شده بود. سوغات چین به فیلادلفیا هم رسیده بود و اهالی حجابِ تمدن و نوع دوستی و این دست نُنُر بازی ها را زده بودند کنار و قفسه ها رو صاف کرده بودند. @ehsanabdipoor

اگر دنبال روزِ شروعِ تحولاتِ رفتاریِ یوسفو بگردیم، به آشغالای جلو خونه ی سواحلی می‌رسیم. همیشه مشتی بچه استندبای تو میدونِ جلو خونه ش می‌پلکیدن بلکه در باز شود، عطر نصفه ای، لباسِ یکبار تن رفته ای، ته مونده ی کنیاکی، ته شیشه ی مارمالادی چیزی بگذارد دم در... @ehsanabdipoor