2 611
Subscribers
+524 hours
+477 days
+7930 days
Posts Archive
2 611
لطفا تو این نظرسنجی شرکت کنید. امکان انتخاب چند گزینه وجود داره. اگر بخواین بیشتر از یک گزینه انتخاب کنید ابتدا اونها رو انتخاب میکنید سپس پایین صفحه ی نظر سنجی، روی vote کلیک میکنید. در صورتی که قصد تغییر نظرتون رو هم دارید روی vote کلیک کرده و گزینه ی retract vote میزنید.
2 611
استرالیا دو تا زده بودهمان. وقتی هم نمانده بود. خودشان داشتند تکه پارهمان میکردند، تماشاگر مستشان هم حمله کرد تورمان را درید. همه یادشان هست که توی حالت عجیب و مرگآوری گیر کرده بودیم. انگار نتیجه و صعود برایشان بس نبود قرار بود بازیکنانشان که رفتند رختکن، تماشاگرهایشان بیایند بریزند سرمان.
اینو برای مامان هاتون بذارید گوش بدند.
@ehsanabdipoor
2 611
اگر دنبال روزِ شروعِ تحولاتِ رفتاریِ یوسفو بگردیم، به آشغالای جلو خونه ی سواحلی میرسیم. همیشه مشتی بچه استندبای تو میدونِ جلو خونه ش میپلکیدن بلکه در باز شود، عطر نصفه ای، لباسِ یکبار تن رفته ای، ته مونده ی کنیاکی، ته شیشه ی مارمالادی چیزی بگذارد دم در...
@ehsanabdipoor
اجرای زنده. کمی متفاوته با اجرای ضبط شده
2 611
من پادکست های آقای عبدی پور رو برای اونهایی که دوستشون دارم میفرستم. "هدیه" لزوما قرار نیست یه چیز مادی و یا فیزیکی و قابل لمس باشه. برای کسانی که دوستشون دارید این فایلها رو بفرستید. ❤
2 611
داشتیم بدو بدو پلان میگرفتیم. لوکیشن یه هتلی بود روزی خدا تومن اجارهش بود. اتاق دم و شرجی و گرم و ساکت بود. همه تو سکوت مثل اسب کار میکردند. سیاه فنیِ فیلمبرداری بود. گنده بود و بلند و کاری. اگه سه پایهی دوربین تا حالا دهان باز کرده بود چیزی بگه، او هم گفته بود.
گفتگو با احسان عبدی پور در برنامه کتاب باز (سروش صحت)
@ehsanabdipoor
2 611
یهو بی خبر میبینید عضو یه کانال شدید. ناراحت میشید بی اجازه این اتفاق افتاده؟ مثلا همین کانال. علی صالحی هستم و شما رو به این کانال عضواندم. خاطرات یک پادشاه رو مثلا گوش بدید و دوست نداشتید گروه رو ترک کنید.
2 611
سهرابِ عمهم خراب نانسی عجرم بود. بالوی نانسی، عربی شد فول.بلبل. شبا تو بالاخونه، با نانسی دو تایی بدون کولر میرفتن زیر پتو. تا صبح. عرق از چاربستش در میومد و میچکید رو نانسی.
با صدای داریوش غریب زاده فیلمساز و نویسنده بوشهری.
چند دقیقه از این فایل مربوط به احسان عبدی پوره.
@ehsanabdipoor
2 611
برای غلام فرج زاده ی سیاه:
میخواهم از موموسیاه تولد ۱۹۵۶ مرگ ۱۹۹۲ حرف بزنم. سیاه تنهایی بود. نمیشد درباره ی چهره اش بگوییم بامزه ولی مهر عجیبی داشت. توی خودش آفریقای کوچکی بود و انگار مثل آفریقا در جغرافیای جدایی زندگی میکرد که برای کسی نمیصرفید آنهمه راه برود آنجا که ببیند تویش چه خبر است...
@ehsanabdipoor
2 611
من یک رعیت عادی بودم مثال باقی مردمان. اندک نانی داشتیم و روزگارمان با تعادلی لرزان سپری میشد چونانکه دیگران. تا اینکه توپی شوت شد و تاج شاهی را با جل و جبروتی معجزه وار آورد گذاشت روی سرم.
@ehsanabdipoor
2 611
من حالا به هرکسی که بگویم دوکو را کروکودیل خورد،یک فکری پیشِ خودش میکند یا یک فکری درباره ی من میکند. اما راستش این است که یک کروکودیل دوکو را خورد.
@ehsanabdipoor
2 611
ممدِ راجرز، اپوزیسیون دنیا آمد، اپوزیسیون زیست و اپوزیسیون هم قرار بود از دنیا برود که نرفت. به هر دری زد نه تنها حتی یک حمالی آبرومند هم گیرش نیامد بلکه این میان، لایِ رفتنها و آمدنها و خمشدنها و ماچ کردنِ دستِ کارگزینیچیها برای باَیِ نَحو کان با شغل به خانه برگشتن، هی بیشتر از گندکاریها و زد و بندها و پشت پرده ی همه چیز خبردار شد.
@ehsanabdipoor
2 611
ما یک رفیق داریم که دزد است. کمااینکه یک رفیق داریم که روی تاکسی کار میکند یا کما آنکه یک رفیق دیگری که توی اتاق عمل متخصص بیهوشی است. اسم الکی این رفیق دزدمان جیجوست. جمشید. الکی. مستعار
@ehsanabdipoor
2 611
اگر جماهیر هنوز در اتحاد بودند و کاپیتالیسم قدغن و ممنوعه نمیشد، اگر روس ها کار به کار ملّاک ها و سرمایه دارها نداشتند و از ایروان و باکو کوچشان نمیدادند به سرزمین های مجاور، حالا روند سکونت و یکجانشینی من در تهران طور دیگری بود. باید از جام بلند بشوم...
@ehsanabdipoor
2 611
اگر بردارم در شرح و معرفی ماشالله بگویم که او کارمند بانک بود، هیچ کاری نکرده ام. فقط زحمتم دو برابر میشود. چون شما هم برمیدارید از هزارتا کارمند بانکی که به عمرتان دیده اید یکی را توی خیالتان مجسم میکنید، کار درستی هم میکنید ولی ماشالا شبیه هیچ کدامِ آنها نیست.
@ehsanabdipoor
2 611
قضیه از این قرار است که خیلی سال پیش، مکلوهان، حبیبو کشمش را اتفاقی توی کافه ای در ابوظبی دیده، به حبیبو گفته هر وقتی برگشتی ایران به زینت سلام برسون و بگو اگه یه آدم با عرضه ای پاشه یه فیلمی از زندگی روزگار تو بسازه، من تمام کتابهام رو از کتابفروشی ها جمع می کنم و ...
@ehsanabdipoor
2 611
این یک شوخی واقعی است که یک وقتی یک معلم تاریخ در شوروی سابق اول میرود اتاق مدیر، کتاب را میکوبد روی میز و میگوید: آقای مدیر من نمیتوانم توی این مملکت تاریخ درس بدهم من بعد.
چرا آقای معلم؟ (مدیر میگوید این را)
آقای معلم میگوید چون که نه تنها آینده، بلکه گذشته ما هم قابل پیش بینی نیست آقا.
@ehsanabdipoor
2 611
فروشگاه غارت شده بود. سوغات چین به فیلادلفیا هم رسیده بود و اهالی حجابِ تمدن و نوع دوستی و این دست نُنُر بازی ها را زده بودند کنار و قفسه ها رو صاف کرده بودند.
@ehsanabdipoor
2 611
اگر دنبال روزِ شروعِ تحولاتِ رفتاریِ یوسفو بگردیم، به آشغالای جلو خونه ی سواحلی میرسیم. همیشه مشتی بچه استندبای تو میدونِ جلو خونه ش میپلکیدن بلکه در باز شود، عطر نصفه ای، لباسِ یکبار تن رفته ای، ته مونده ی کنیاکی، ته شیشه ی مارمالادی چیزی بگذارد دم در...
@ehsanabdipoor
