مَحیا | ایوانِ زندگی
Open in Telegram
اینجا اِیوانی است رو به حیات؛ برای لمسِ زیباییهای زندگی🌱 instagram.com/eyvanemahya eitaa.com/EyvaneMahya
Show more3 232
Subscribers
+224 hours
+197 days
+5230 days
Posts Archive
3 231
+9
🦋 اثر پروانهایِ آیتالله! (۲/۲)
🔑 ماجرای یک «کلید رازآلود» که قرار بود بزرگترین قفلِ جهان را باز کند.
@EyvaneMahya
3 231
+9
🦋 اثر پروانهایِ آیتالله! (۱/۲)
🔑 ماجرای یک «کلید رازآلود» که قرار بود بزرگترین قفلِ جهان را باز کند.
@EyvaneMahya
3 231
🌱 نماز با ما چیکار میکنه؟!
➕ رمزگشایی از «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَىٰ عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ»
@EyvaneMahya
3 231
کسانی را میشناسم که دوستت نداشتند، اما حالا دارند؛ انگار تازه پیدایت کردهاند. بعضیها که از صدا و سخنرانیهایت خوششان نمیآمد، حالا بیقرارِ شنیدنِ لحنِ پدرانهات شدهاند.
آدمهایی را میشناسم که برایشان پیرمردی لجباز بودی که سرنوشت کشور را به تقابل کشانده است. کسانی که حتی «دشمن دشمن» گفتنت را مسخره میکردند، حالا اما جورِ دیگری فکر میکنند. احساس میکنند به تو بدهکارند؛ حس میکنند قدرت را ندانستند و حالا به هر دری میزنند تا جبران کنند.
مردمی را میشناسم که با داغِ تو، یکشبه عوض شدند.
از وقتی رفتی خیلی چیزها عوض شده—تقریباً همهی ما. دیگر آن آدمهای سابق نیستیم.
آنها که عاشقت بودند را که با رفتنت کشتی. دنیا و مادیات را از چشمشان انداختی و هواییشان کردی. تا دیروز برای سهمِ بیشتر از دنیا مسابقه میدادند و امروز مثل آبخوردن جانفدا شدهاند؛ یک اقیانوسِ چهل میلیونی که دربهدر دنبال قاتلت میگردند تا تسویهحساب کنند.
آنهایی که مسیرِ دیگری میرفتند را با رفتنت به مسیرِ خیر برگرداندی—به روحشان شوک دادی و خونت، تمامِ سوءتفاهمها را شست.
آنهایی که مدتها بود جدا افتاده بودند و حتی بعضیهایشان در لشکر دشمن ایستاده بودند را با نورِ رفتنت بیدار کردی. طناب انداختی و از قعر چاه نجاتشان دادی.
تو همه را عوض کردی؛ هر کسی را به نحوی. ما را تبدیل به آدمهای بهتری کردی.
مدام از خودم میپرسم چطور چنین چیزی ممکن است؟ و هر بار به یک جواب بیشتر نمیرسم: تو ما را زیادی دوست داشتی!
تمامِ عمرت، کارهایت و حرفهایت برای این بود که ما را یک قدم به حق نزدیکتر کنی. تا ثانیهی آخر کارت همین بود. اما دنیا با محدودیتهایش دستوپاگیر بود و آنقدر که دلت میخواست، این اتفاق نمیافتاد. تو اما دلت نمیآمد مردمت را رها کنی؛ پس از خدا خواستی رفتنت را هم جوری تنظیم کند که این رفتن، آدمها را بالا ببرد.
انگار میخواستی با پردهی آخرِ جاندادنت هم بگویی چقدر دوستمان داری! برای همین گفتی میروم صفِ اول شهادت و سینهام را سپر میکنم. گفتی دستِ زهرایم را هم میگیرم تا شاید نورِ وجودش، کوردلترین و سیاهترین قلبها را هم تکانی بدهد.
تو رفتی و تازه به ما نشان دادی عشق و عاشقی یعنی چه. همیشه میگفتی «تکتکِ شما را دوست دارم و برایتان دعا میکنم»، اما ما باورمان نمیشد. آخر خودمان اینطور نبودیم؛ ما آشنایانمان را هم آنقدر دوست نداریم که بیالتماسِ دعا، به یادشان باشیم.
تو اما عاشق بودی و ما را شرمندهی عشقِ خودت کردی.
تو رفتی و ما را عوض کردی.
رفتی و ما را کشتی.
رفتی و با خونت گفتی: دوستتان دارم.
@EyvaneMahya
