en
Feedback
『ذهن خسته』

『ذهن خسته』

Open in Telegram

•[﷽]• ‌ و تو آن دلبر معروف غمی که اسیرت شده این [•ذهن خسته•] ‌

Show more
441
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ابتدا فکر میکردم شاید یک اتفاق ساده باشد تا اینکه بعد از اون هیچ اتفاق دیگری در من رخ نداد..

هرموقع به هرکی نزدیک میشم میفهمم چرا تنهایی بهتره.

من خیلی وقته تو مود « نمیخوام، نمیرم، نمیگم، مهم نیست ، حسش نیست، کی اهمیت میده؟ ساعت ها نگاه کردن به سقف، تجربه کردن احساسات جدید و متناقض ، حوصله ندارم، انرژی ندارم ، خستم، روح و روانم درد میکنه و به درک » ای هستم .

افسرده نیستم، فقط دلتنگم.

قاعدتا کسی که بتونه منو تحمل کنه آدم نرمالی نیست.

ز من لبخند میبینی ولی جانم پریشان است

ن رفتن آدما اذیتم میکنه ن حالی که بعد از رفتنشون دارم من فقط دلم برای خودِ قبل از اومدن اون آدما به زندگیم تنگ میشه و حسرت میخورم که کاش غریبه میموندن..

از خودتون بدی دیدیم ولی از اونی که بدشو میگفتین نه.

میتونی درک کنی چه حالی داره وقتی هر حرکتی تو زندگیت میکنی واسه فرار کردن و دور بودن از آدماییه که از هر کسی تو دنیا بهت نزدیک ترن؟

شاید بالغ بنظر برسم، ولی هنوز به بقیه اعتماد میکنم.

چون حوصلتون سر رفته استاندارداتونو نیارید پایین.

چون صبرت زیاد بود گمان کردند چیزی حس نمیکنی!

تحمل آدمای بچه سال از تحمل بچه ها برام سخت تره .

علاقم به خواب بخاطر تنفر از بیدار بودن و زندگی کردنه ، وگرنه بی تحرک ی جا دراز کشیدن چیز جالبی نیست واقعا .

چیزی گم است در من،از آرزو فرا تر..

چیزی مرا کم است! شاید امید.. شاید فراموشی.. شاید دوست.. شاید من!

هیچ چیز راحتم نمیکند ، ن دریا، ن آفتاب، ن درخت ها، ن فیلم ها ن لباس هایی که تازه خریده ام ، نمیدانم چه کار کنم، بروم و سرم را به درخت ها بکوبم ، داد بزنم،گریه کنم ، نمیدانم.

حالم از آدما بهم میخوره.

دیگه حوصله ندارم در موردش حرف بزنم میخوام درموردش گریه کنم.

قبلنا شبا خیلی دلگیر بود،الان صبح چشامو که باز میکنم قلبم شروع میکنه به ناله که چرا هنوز زنده ام:)