731
Subscribers
+124 hours
+47 days
+1930 days
Posts Archive
731
سفر یه روزه به میشیگان و وقت گذروندن با آدمای جدید مرهم کوچکی به قلب دلتنگم بود. خصوصا وقتی که تعدادی از دوستام بار سفر بستن تا قسمتی از تابستون رو ایران باشند و کنار خانواده بگذرونن. قلبم با هر چمدون آماده سفر تا فرودگاه میره و عقلم تاکسی میگیره و از فرودگاه برش میگردونه خونه و بهش قیمت دلار و اینترنت فیلتر شده رو یادآوری میکنه.
731
تو دانشگاه پرنده پر نمیزنه. یه جلسه میخواستم بذارم با شش نفر دیگه هیچ کدومشون نیستن، یکی داره میره هند برای کار تحقیقاتی، یکی دیگه رفته سیدنی، یکی سوار کروزه دور اروپا، یکی داره میره هاوایی و…
731
تو یه قسمت از کتاب دنیا بدون من اونجا که درسا داره از ایران میره نوشته: مهاجرت نوعی مرگ بود، در ابعاد کوچکتر. در مرگ برای همیشه از دنیایی به دنیای دیگر میرفتی و در مهاجرت از کشوری به کشور دیگر. اما اینکه خودت این راه را انتخاب کنی مهاجرت را از مرگ سختتر میکرد.
📕دنیا بدون من
✍️الهام کوهی
731
قبول کردن اینکه هر چیزی تو اونجا داشتم رو باید رها کنم تا بتونم اینجا دووم بیارم برام سخت شده.
731
کمتر می نویسم چون چیز جدیدی برای گفتن ندارم. نه اینکه قبلا داشتم و می نوشتم، نه، قبلا هم از سر دلتنگی اینجا دل نوشته مینوشتم. نوشتن تو اینجا و در واقع هر فعالیت مجازی ای که دارم برام شبیه یه تلاش مذبوحانه برای نگه داشتن ارتباط نصفه و نیمه ام با ایرانه، با دوستام. با آدم ها. مغزم هنوز نمیتونه بپذیره که تموم شده.
یادتونه که میگفتم توی راه پرواز به اینجا به این فکر می کردم لباسهای روی بند توی حیاط رو جمع کردم یانه و یادم نره برگشتم جمعشون کنم؟ مغزم هنوز هم همینجوری فکر میکنه. چندباری مچ خودمو در حال فکر کردن به ایران و تصور آینده کاریم تو اونجا گرفتم. انگاری هنوز مغزم فکر میکنه قراره که برگردیم. فکر میکنه قراره که صبحا بیدار شم از سرکوچه نون بربری تازه بخرم و با پنیر لیقوان بخورم، مقنعه سرم کنم و سوار متروی شلوغ تهران شم و برم پونک سرکار. موقع برگشت هم سر راه یه خونه بازی از اونا که جوجه سفارش داده بود بخرم و برم خونشون. به اینجاها که میرسم چشمامو می بندم و تصور میکنم که بغل کردنش حالا که نزدیک دو سالش شده و قد کشیده چطوریه. لابد دیگه مثل الان پشت تلفن باهام غریبی نمیکنه و تو بغلم وول میخوره و با اون صدای بانمکش بهم میگه آله آتی. سعی میکنم تصور کنم بوش چطوری بود حس بغل کردنش چطوری بود. سعی میکنم طعم غذاهای خواهرم یادم بیاد. یادم بیاد تصویر سه بعدی عزیزانم چطوری بود.
به اینجاها که میرسم بغض میکنم. به خودم تشر میزنم خودت میدونستی این شکلی میشه، خودت خواستی.
731
امروز داشتم حساب می کردم از وقتی وارد دانشگاه شدم تا الان صد و خرده ای امتحان پایان ترم دادم. یعنی میانترم، پروژه، تمرین، کوییز، دوتا کنکور و اینا به کنار ها، فقط صد تا امتحان پایانترم دادم.
731
امتحانا تموم شد. هوا آفتابیه و تابستون از الان رسما شروع شده.
فکر میکنم همین دوتا اتفاق میتونه برای یه ماه زنده نگهم داره.
731
درسش یه جور بین رشته ای بین برق (الکترونیک) و فیزیک (سمی کانداکتور ها) و کوانتومه و در نتیجه خیلی فیزیکی و پیچیده است.
731
بعد اینجوری هم نیست که گذاشته باشم واسه آخر ترم ها. کل کلاس هارو رفتم، سر کلاس فعالانه گوش میدادم و سوال می پرسیدم. یه دور تمام جزوه و کتاب و اسلاید هارو خوندم (فقط هزار صفحه اسلاید بود) و وضعیتم اینه.
731
انقدر خسته ام که خدا میدونه. یه هفته است دارم مداوم درس میخونم و تقریبا هیچ کار دیگه ای نکردم و هیچ جا نرفتم. و انقدر این درس سخت و پیچیده هست که با این حال یه هفته مداوم درس خوندن براش کمه.
731
آدم هایی که قشنگ زندگی میکنن
چشاشون برق داره
نور از قلبشون ساطع میشه
رابطه داشتن و حرف زدن باهاشون ساده ست
