نامهای ماندگار ( آبان خونین )
Open in Telegram
ما جنگیدیم میان آتش و گلوله ما ایستادیم میان درد و خون ما نامهای ماندگاریم صدای آنان که جان دادند و فراموش نشدند ما میمانیم تا یادشان بماند ارتباط با ادمین @abankhoonin 🔻twitter.com/Aban_Khoonin 🔻instagram.com/aban_khoonin
Show more1 158
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-1630 days
Posts Archive
🌹 شهید راه آزادی؛ سینا حقشناس
سینا، جوان ۲۷ ساله گرگانی و صاحب گلفروشی «شهده»، عاشق زندگی، زیبایی و گل بود؛ اما ۱۸ دی ۱۴۰۴ در جریان خیزش سراسری دیماه، با شلیک گلوله به سینهاش به شهادت رسید.
پیکر سینا پس از چهار روز و زیر فشارهای شدید امنیتی به خاک سپرده شد؛ اما خانوادهاش نگذاشتند یاد او در سوگ خاموش شود. برایش حنابندان گرفتند و چند ماه بعد، مادرش گلفروشی سینا را دوباره گشود؛ تا گلهایی که او دوست داشت، بار دیگر روایتگر نام و یادش باشند.
سینا را کشتند، اما نتوانستند زندگی، زیبایی و امیدی را که نمایندهاش بود از بین ببرند. 🌹
قهرمانان هرگز نمیمیرند؛ در اراده و عزم یک ملت تکثیر میشوند.
شهید راه آزادی بهزاد مختاری
بهزاد مختاری، پدر دو پسر، صاحب یک مغازه عطاری و از فرزندان اصفهان بود.
۱۹ دیماه ۱۴۰۴، برای حضور در اعتراضات مردمی به خیابان رفت؛ اما گلوله نیروهای سرکوبگر حکومتی به گردنش اصابت کرد و پس از انتقال به بیمارستان، به شهادت رسید.
سه روز بعد، پیکر بهزاد را در قطعه ۸۵، بلوک ۳ باغ رضوان اصفهان به خاک سپردند.
اما پشت این خبر، دو پسر ماندهاند که باید با جای خالی پدرشان زندگی کنند؛ خانوادهای که ستون خانهشان را از دست داد و شهری که یکی دیگر از فرزندانش را در راه آزادی از دست داد.
بهزاد مختاری نهتنها نامی در میان کهکشان ستارگان شهیدان راه آزادی است، بلکه پدری بود، انسانی با آرزوها و زندگیای که حق داشت ادامه پیدا کند.
قهرمانان هرگز نمیمیرند؛ بلکه در اراده و عزم یک ملت برای آزادی تکثیر میشوند.
+6
جانباختن عرفان میرزایی، از بازداشت شدگان اعتراضات سراسری دیماه در زندان دستگرد اصفهان
عرفان میرزایی، خواننده رپ و از معترضان دیماه، در زندان دستگرد #اصفهان یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵ جان باخت. روایتهای متفاوتی درباره مرگ وی منتشر شده، از جمله اجرای مخفیانه حکم اعدام یا خودکشی
مراسم خاکسپاری او دوشنبه ۱۶ شهریور در روستای غرغن شهرستان فریدن برگزار شد
تاکنون مقامات قضایی رژیم درباره علت مرگ او توضیح رسمی ارائه نکردهاند.
شهید راه آزادی نیما تاجیک
نیما تاجیک، جوانی ۲۱ ساله با دلی پر از شوق زندگی، تنها دو ماه با پایان دوران سربازیاش فاصله داشت. اما وقتی صدای فریاد آزادی در خیابانهای افسریه پیچید، او قدم به راهی گذاشت که سرنوشت آزادگان این سرزمین است.
در ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ بر اثر شلیک مستقیم گلوله وحوش خامنه ای به شهادت رسید و چهار روز بعد، پیکر پاکش در کهریزک به آغوش خانوادهاش بازگشت. رفتنی تلخ و جانکاه که قلب یک ملت را به درد آورد.
با این حال، حماسه نیما در دل این تاریکی درخشانتر شد؛ آنجا که مادری داغدیده اما استوار، در میان اشک و اندوه، اصالت و شرافت فرزندش را فریاد زد: «پسرم باشرفه، پسرم فرزند ایرانه... براش کف بزنید.»
نیما نرفت؛ او در رگهای این خاک جاری شد تا یادش، غرور همیشگی ایران باشد
شهید راه آزادی علیرضا ارغوانی
علیرضا فقط ۲۱ سال داشت؛ جوانی از قم که برای ساختن زندگیاش به تهران آمده بود و در حرفه مکانیکی کار میکرد.
اما روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، انتخاب دیگری هم کرد؛ کنار مردم ایستاد و به خیابان رفت.
۱۹ دی، علیرضا ارغوانی با شلیک مستقیم نیروهای سرکوبگر در تهران به شهادت رسید.
اما سرکوب پس از گرفتن جان او پایان نیافت. خانوادهاش برای تحویل پیکرش تحت فشار قرار گرفتند و مراسم خاکسپاری، سوم و هفتم او زیر حضور گسترده نیروهای سپاه و انتظامی برگزار شد. حتی مراسم چهلمش نیز با فشار، پنج روز زودتر برگزار شد.
آنها تلاش کردند روایت علیرضا را مصادره کنند؛ اما حقیقت را نمیتوان تغییر داد.
چهلم دو سرو سرفراز آزادی
ابوالفضل سپاهی و امیرحسین صفری
سحرگاه ششم مرداد، میدان علیخانی اصفهان شاهد پرکشیدن دو جوان شجاع، ابوالفضل سپاهی بادجانی، ۲۴ ساله، و امیرحسین صفری، ۲۷ ساله بود؛ دو جوان که با وجود معلولیت از ناحیه دست، تا آخرین لحظه بر سر شرافت و آزادگی ایستادند و تسلیم نشدند.
پس از آن، خانوادهها از رنج و شکنجههای واردشده بر آنان گفتند. مادر ابوالفضل از تیراندازی به پای او، شکستن فک، سوختگی زیر چشمها با فندک و محرومیت از ابتداییترین امکانات روایت کرد. با این حال، ابوالفضل تا آخرین لحظه از باورهایش عقب ننشست.
امیرحسین نیز پیش از اعدام به مادرش گفته بود: «مامان، من هیچکس را نکشتم؛ اینها به زور از من اعتراف گرفتند.»
پیکر امیرحسین بامداد سهشنبه ششم مرداد در خور و بیابانک، دور از مرکز استان، به خاک سپرده شد؛ جایی که خانوادهاش برای رسیدن به مزار او باید ساعتها راه بپیمایند.
اما داستان این دو جوان با خاکسپاری پایان نیافت. همان شب، مردم اصفهان به خیابان آمدند و با شعارهای اعتراضی، نشان دادند که ایستادگی و تسلیمناپذیری ابوالفضل و امیرحسین و راه آزادی، در یاد و قدمهای مردم ادامه خواهد داشت.
شهید راه آزادی محمدمسیح شکیبنیا
تنها ۱۸ بهار را دید و پر کشید.
جوانی شجاع و آزادیخواه که میخواست در آزادی نفس بکشد؛ برای همین در اعتراضات سراسری دیماه به خیابان آمد و سهمش از ایستادن برای آزادی، گلوله شد.
دو ماه تمام درد و رنج ناشی از اصابت گلوله را تحمل کرد و سرانجام، ۱۵ اسفند ۱۴۰۴، بر اثر جراحات، به شهادت رسید.
یاد و نام محمدمسیح، در راه آزادی ایران ماندگار است.
+1
شهید راه آزادی زینب احمدی
زینب احمدی، متولد ۲۸ آذر ۱۳۶۰، زنی مهربان و حامی حیوانات بود؛ سرپرست دو سگ که صبح روز بعد، بیقرار و ناآرام، نبودن او را حس میکردند.
۱۹ دی ۱۴۰۴، زینب از خانه برادرش در فردیس خارج شد تا به خانهاش برگردد؛ اما گلوله مأموران سرکوب به بالای پایش اصابت کرد.
با وجود خونریزی شدید، خودش را تا پارکینگ ساختمانی کشاند. مردم تلاش کردند جانش را نجات دهند، اما تهدید و شلیک مأموران اجازه انتقال او به بیمارستان را نداد.
زینب در همان پارکینگ به شهادت رسید؛ بیآنکه خانوادهاش بدانند آن شب چه بر سرش آمده است.
فردای آن روز، جستوجوی خانواده آغاز شد؛ تا اینکه حقیقت از جایی دردناک آشکار شد: زنی با کاپشن سفید که شب گذشته در پارکینگ ساختمانی جان باخته بود، زینب احمدی بود.
نام زینب، روایت یک انسان مهربان است که راه خانه را در پیش گرفت، اما در مسیر سرکوب، جانش را برای آزادی ایران از دست داد.
یاد و نامش را زنده نگه داریم.
شهید راه آزادی؛ مریم براتی
مریم براتی، مادری ۶۳ ساله و دارای چهار فرزند بود.
او شب ۱۸ دیماه شاهد آنچه در فردیس گذشت بود. همان شب برای فرزندان ایران آش نذری پخت و شب بعد، ۱۹ دیماه، به خیابان آمد تا هموطنان و فرزندان ایران را تنها نگذارد.
مزدوران سرکوبگر با شلیک گلوله، مریم را به شهادت رساندند.
مریم مادر بود، مادربزرگ بود و عاشق فرزندان ایران. او جانش را در راه آزادی فدا کرد.
تاحالا بیو پیج حمید مهدوی رو خوندی؟؟
اولویتش همواره مردم بود و به همین خاطر هم جونشو فدای مردم کرد
شهید راه آزادی محمد سلطانی
فقط ۳ روز از جشن تولد ۱۶ سالگیاش گذشته بود.
محمد سلطانیفر، نوجوانی با رویای تیم ملی، در خیابانهای محلات، در شامگاه ۱۸دی۱۴۰۴ِ، هدف گلوله مزدوران حکومت قرار گرفت؛ وقتی برای نجات دوستش دوید.
این فقط یک نام نیست…روایت نسلی است که برای آزادی ایستاد و جان داد.
یادش زنده است…راهش ادامه دارد.
شهید راه آزادی، مهدی جدیدی
مهدی فقط ۱۹ سال داشت. به مادرش گفته بود:
«مگه خون من از بقیه رنگینتره که جلو نرم؟»
۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در نازیآباد تهران، با ۸ گلوله هدف قرار گرفت؛ اما نامش خاموش نشد.
مهدی جدیدی رفت تا یادآوری کند که بعضی جوانان، آیندهشان را برای آزادی یک ملت میبخشند.
قهرمانان هرگز نمیمیرند؛ در اراده و عزم یک ملت تکثیر میشوند.
#مهدی_جدیدی
شهید راه آزادی امیرعلی مولایی
امیرعلی مولایی تنها ۱۸ سال داشت؛ جوانی که در جریان اعتراضات مردمی ۱۸ دی در قشم، با شلیک مستقیم جان باخت.
یک زندگی ناتمام، یک جوان ۱۸ ساله و خانوادهای که داغ او را برای همیشه با خود حمل میکنند.
قهرمان انتقامت گرفته ناشده باقی است.
نامش را بگوییم و یادش را زنده نگه داریم.
شهید راه آزادی فاطمه حاتم سنگری
فاطمه حاتم سنگری، مادر و مادربزرگی از دیار سنگر و رشت، در اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ به خیابان آمد؛ زنی که سن و سال نتوانست قدمهایش را از مسیر آزادی بازدارد.
شامگاه ۱۸ یا ۱۹ دیماه، در محدوده شهرداری و خیابان سعدی رشت، هدف شلیک نیروهای سرکوب قرار گرفت. پس از اصابت گلوله به پا و انتقال به کوچهای برای رساندن او به درمانگاه، نیروهای سرکوبگر رسیدند، او را مورد ضربوشتم قرار دادند و از فاصله نزدیک به شکمش شلیک کردند.
فاطمه دو روز در بیمارستان با مرگ دستوپنجه نرم کرد و سرانجام در ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ بر اثر شدت جراحات به شهادت رسید.
او رفت، اما ایستادگیاش ماند؛ در حافظه مردم رشت، در قلب خانوادهاش و در اراده نسلی که برای آزادی ایران به میدان آمده است.
فاطمه، مادرِ دلیر رشت؛ نامت پرچم ایستادگی و راهت، عهد آزادی است.
شهید راه آزادی؛ زهرا معبودی
زهرا فقط ۱۷ سال داشت؛ بوکسور بود، برای کنکور تلاش میکرد و در خانه از مادر بیمارش نگهداری میکرد.
در اعتراضات ۱۹ دی ۱۴۰۴، در فردیس کرج، گلوله جنگی به قلب و نخاعش اصابت کرد و پرواز کرد.
پنج روز خانوادهاش در جستوجوی او بودند؛ تا اینکه پیکرش را میان اجساد در بهشت سکینه پیدا کردند. حتی برای دیدن صورت دخترشان تنها چند دقیقه به مادرش فرصت دادند.
زهرا نه پدر داشت، نه برادر؛ تنها یک مادر بیمار چشمانتظارش بود. پیکر دختر ۱۷ ساله را سرانجام در تبریز، کنار مزار پدرش، به خاک سپردند.
اما خاک نمیتواند نام او را دفن کند.
او با رفتن خود، نامش را بر صفحه تاریخ آزادی این سرزمین حک کرد؛ دختری که پروازش، پرچمی از شجاعت و یادش، نوری جاودان در قلب یک ملت شد.
سوگندت هنوز زنده است
چهل روز از شهادت مهدی خانکی، جوان ۲۷ساله و فارغالتحصیل حقوق میگذرد؛ جوانی که آزادی و عدالت را انتخاب کرد و تا آخرین لحظه بر باورش ایستاد.
ماهها انفرادی، شکنجه، تهدید و وعده آزادی، نتوانست ارادهاش را درهم بشکند. مهدی میدانست چه سرنوشتی در انتظارش است، اما با آرامش گفت:
«من میروم و اعدام میشوم؛ ولی تو سلام من را به بچهها برسان.»
او رفت، اما صدایش خاموش نشد؛ سوگندی که بر زبان آورد، امروز در حافظه مبارزان راه آزادی و عدالت زنده است.
در چهلمین روز شهادتش، نام مهدی را به یاد میآوریم؛
جوانی که ایستاد، نترسید و تا آخرین لحظه از آرمان آزادی و عدالت دست نکشید.
قهرمانان نمیروند؛ در یاد و اراده یک ملت ادامه پیدا میکنند.
+5
شهید راه آزادی سیامک هنرکار
سیامک هنرکار، جوشکار ۵۴ساله، در هجدهم دیماه خونین تهرانپارس، برای نجات جان مبارزان آزادیخواه دست به کاری زد که میدانست میتواند جان خودش را به خطر بیندازد.
او کابلهای دوربینهای کلانتری ۱۲۶ تهرانپارس در خیابان رشید را قطع کرد تا صدها نفر از چشم نیروهای سرکوب در امان بمانند؛ اما هنگام تلاش برای قطع برق خیابان، هدف گلوله قرار گرفت و با اصابت چهار گلوله به پا، شکم و سینه، به شهادت رسید.
دستهایش از پارهکردن کابلها زخمی و کبود شده بود؛ اما تا آخرین لحظه ایستاد.
سیامک پیش از شهادتش نوشته بود:
«با یکدیگر مهربان باشیم، شاید فردایی نباشد.»
آری، شاید فردایی نباشد؛ اما نام قهرمانانی چون سیامک، در حافظه یک ملت باقی خواهد ماند.
🕊 یاد سیامک هنرکار، شهید راه آزادی، گرامی باد.
شهید راه آزادی امیرعباس جعفریزاده
امیرعباس جعفریزاده، جوان ۳۵ ساله ایلامی، ۱۸ دیماه در جریان اعتراضات سراسری در کرج از ناحیه پا هدف گلوله قرار گرفت.
اما آنچه خانواده ۱۲ روز بعد دیدند، فقط پیکر یک جوان تیرخورده نبود؛ آثار خفگی روی گردن، کبودی و جراحتهای متعدد و شکمی کاملاً بخیهشده، از روزهایی تلخ در فاصله ناپدیدشدنش تا شهادت او حکایت داشت.
پزشکی قانونی تاریخ فوت را ۱۸ دی ثبت کرد؛ اما خانواده میگویند پیکری که تحویل گرفتند، با گذشت ۱۲ روز همخوانی نداشت.
امیرعباس چه بر سرش آمد؟ این پرسش هنوز بیپاسخ است.
از امیرعباس قهرمان یک دست نوشته باقی مانده است
«در سال ۱۴۰۵ به بالاترین ورژن خودم رسیدم...»
او با خونش این گفته اش را مهر کرد
+3
شهید راه آزادی؛ امید زارع
مادرش به جای اشک، بر مزار فرزندش رقصید؛ نه از سر شادی، بلکه از عمق خشم و افتخاری که یک مادر برای فرزند قهرمانش دارد.
امید فقط ۲۳ سال داشت؛ آرایشگری جوان که نانآور خانه و تکیهگاه مادر و خواهرش بود. اما ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ ، در اعتراضات سراسری گلوله جنگی سرکوبگران در رستمآباد گیلان، زندگی او را گرفت.
آنها امید را از خانوادهاش گرفتند، اما نتوانستند نام و یادش را خاموش کنند.
امید زارع، فرزند ایران، در قلب مردمی زنده است که برای آزادی ایستادهاند. 🖤
