Mine
Closed channel
| مَــــــــت | .در تلاش برای ارشد روانشناسی .در مسیر باریستا شدن .۲۵ ساله _روزنهای برای بازگشت به خودم _ثبت میکنم تا فراموش نکنم
Show more305
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
305
حالا دم در اتاق دارم به چی فک میکنم؟! تو لهجه اصفهانی به مارمولک میگن مالمالی، دارم فک میکنم شاید چون خودش رو بههمه جا میماله.😭
305
نشستم دم در اتاق بهش میگم هرشب برات غذا میذارم سرکوچه برو بخور، حتی اگه اذیت میشی برو تو باغچه قشنگ زندگیتو تشکیل بده؛ فقط از اتاق من سریعا خارج شو.
305
برگردندون معشوق و زبونبند که کاری نداره، کاش دعانویسان محترم برا پیدا شدن مارمولک دعا مینوشتند تا مرید درگاهشون بشم.
305
Repost from آوای یک رویا
از دوستیهای کم رنگ اما موندگار توی سالیان طولانی خوشم میاد. زنگ میزنی حالشو میپرسی و شیش ماه بعد اونم بهت زنگ میزنه و صمیمیت تو صداش جوریه که انگار دیروز همو دیدید. این وسطها گاهی برا هم تو اینستاگرام و تلگرام پستهای بامزه میفرستید و مکالمات کوتاه دارید.
305
البته آقای حنا خیلی جدی به آقای کتابفروش گفتند که دیگه به من کتاب نفروشن چون که کنکور نزدیکه و امسال بنده باید رفتنی باشم؛ آقای کتابفروشم گفتند چشم.
305
الان دروغگویی روی مبل رو شروع کردم، بعدش مسئله اسپینوزا، بعدش مامان و معنی زندگی، بعد خیره به خورشید نگریستن و بعد خلقشدگان یکروز و در نهایت رواندرمانی اگزیستانسیال.
305
و از کتابهای یالوم:
هنر درمان✅
شدم آنکه هستم✅
درمانشوپنهاور✅
موضوع مرگ و زندگی✅
وقتی نیچه گریست✅
305
فرق دهه ۷۰ و ۸۰ فقط اونجا که با ۲۵ سال سن ساعت ۱۲ رفتم بیرون و ۲ بعدازظهر مامانم زنگ زده که هواخوری بسه و برگرد تو سلولت. بعد خواهر ۱۵ سالم ۸ صبح رفته الان برگشت ازش تشکر میکنه که زود اومده خونه.
305
واقعا رانندگی تو ایران جالبه، وسط خیابون آدما راه میرن، تو مسیر دوچرخه ماشین پارک کردند و موتورها تو پیادهرو جولان میدن؛ همه هم شاکی و طلبکار.
305
Repost from مونالیزا بیتاب است.
اینستاگرامم را برای یک مدت دی اکتیو کردم. چون بدون اینکه متوجه باشم، تمام دیشب فکرم مشغول کسی بود که یک استوری درمورد دوشیفت کار کردنش گذاشته بود. و بدون اینکه متوجه باشم از شب تا صبح و حتی در خواب، احساس بیعرضگی کرده بودم. و بدون اینکه متوجه باشم، صبح با نفرتی بیش از پیش بیدار شده بودم. مسئلهام احساسات ایجاد شده نبود، مسئله این بود که مغزم به صورت خودکار و بدون اینکه من بفهمم، داشت برای خودش میبرید و میدوخت. اول فکر کردم این حال بد، تاثیر این چند روز بیماری و در رخت خواب افتادن است. اما عمیق که شدم، دیدم شبانه روز درحال فکر کردن به آدم ها و چیزهایی ام که اگر مچ خودم را وسط فکر کردن بهشان بگیرم، شاید خجالت هم بکشم. تصمیم گرفتم تا وقتی که به خودم مسلط تر نشدهام، سمت اینستاگرام نروم. چون بدون اینکه بفهمم، احساس بدبختی ام را بیشتر میکند.
305
هرازگاهی برای همین تقویتِ گیر نکردن روی یه چیزی حرکات انتحاری میزنم، مثلا بدون نگاه کردن کل آهنگام رو پاک میکنم یا کل پوشه عکسای تلگرامم رو، نه نگاه میکنم و نه انتخاب، فقط دیلیت.
اگه یه روزی اینکارو با سیو مسیج تلگرام انجام دادم قطعا دیگه هیچچیزی نمیتونه منو به این دنیا وصل کنه. ((:
305
ترجیح میدم خودم رو به چیزای اصیلتری گره بزنم و بهشون احساس تعلق کنم، وقتی خودم رو تو آینه نگاه میکنم صرف نداشتن میکاپ احساس زرد و نزاری نکنم؛ اوکی زردم ولی نزار نیستم، امروزم وقتی بدون ریمل اومدم کافه بهم گفتن یجوریم امروز، انگار بیحالم، گفتم نه فقط ریمل نزدم.
305
اینستاگرامم رو هم پاک کردم و فعلا قصدم اینه برای همیشه باهاش خدافظی کنم، قدم قدم تا حذف همهی متعلقات پوچ و بی معنی✅
