کلبه وحشت
Open in Telegram
تبلیغات: http://t.me/tablighattdilok
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
6 131
Subscribers
-324 hours
-357 days
-14330 days
Posts Archive
6 131
#داستان_ترسناک
صدای ماتم و زاری از داخل اتاق، که زنان در آن اقامت داشتند، بلند شد. حاجی با صورت خاکستری در حیاط بیرون قدم می زد. مرد جوانی نبود - خیلی پیرتر از آن که بتواند پدری باشد که تازه بچه اش به دنیا بیایید آن هم نوزادی که بعد متولد شدن از دست داده بود. چندین و چند بار این اتفاق افتاده بود دیگه حسابش از دستمون در رفته... دهم؟ بیستم؟ همه آنها مردند. دخترا، پسرا هیچ کدام از آنها یکی دو روز بیشتر دوام نیاوردند. بهترین طبیب ها و حکیم ها آورده شده بود - بی فایده.
او باکره های جوان و همچنین زنان بیوه و مطلقه ای را که قبلا باروری خود را ثابت کرده بودند، هم بستر شده بود... اما خواست خدا این بود که او بدون فرزند بماند. صفورا همسر اولش در حالی که سینی در دست داشت به سمت او آمد...
بیا بشین حاجی استراحت کن. قسمت است، باید قبول کنیم. دیگر چه کاری می توانیم انجام دهیم؟
صفورا پس از دلداری حاجی به داخل خانه، به محل خود بازگشت. این فرزند او نبود که مرده بود و در گریه و زاری شرکت نمی کرد، اگرچه به احترام شوهرش و مقام او به عنوان همسر اول، لباس سیاه می پوشید.
مادر جوان که نوزادش مرده بود تسلی ناپذیر بود. صفورا به او نگاه پیروزمندانه تلخی میکرد. و با خودش میگفت احمق فکر می کرد می تواند جای صفورا را با شکم پرش بگیرد...
خودش نابارور بود و حتی تا حالا باردار نشده بود. او میدانست که مادر یک کودک برای مقام او خطری محسوب می شود، و منطقی بود که هر بار با متولد شدن نوزاد مرده خوشحال شود.
اما هیچ کس نمیدانست که او آنها را با فرو بردن یک سوزن خیاطی بلند و نازک در نقطه نرم سرشان در اسرع وقت پس از تولدشان به قتل می رساند و هیچ اثری از خود باقی نمی گذاشت. او در زایمان کمک می کرد و یافتن زمان مناسب برای حمله آسان بود. بچه خیلی زود می مرد. تا زمانی که صفورا در آن خانه زندگی می کرد و سلطنت می کرد، هیچ فرزندی در آنجا نخواهد بود...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
کمتر از یک هفته بعد، برایان دریپر و توری آدامجیک دستگیر و متهم به قتل کیسی شدند. هر دو پسر، دیگری را به خاطر قتل کیسی سرزنش کردند.
در طول محاکمه، توری آدامجیک گفت که او از فیلم ترسناک جیغ، که 9 سال قبل در مورد دو پسر دبیرستانی که همکلاسی های خود را می کشند الهام گرفته و تحت تاثیر فیلم جیغ این کار رو کرده است.
برایان دریپر اعتراف کرد که میخواست مانند اریک هریس و دیلن کلبولد توی فیلم باشد و بزرگترین رویداد و قتل سریالی در تاریخ آمریکا را انجام دهند.
برایان و توری هر دو به قتل درجه اول و توطئه برای ارتکاب قتل مجرم شناخته شدند و بدون امکان آزادی مشروط به حبس ابد محکوم شدند. درخواست تجدید نظر آن ها در دادگاه شکست خورد. تا به امروز، هنوز در حال ارائه درخواست تجدید نظر هستند قاضی که این حکم را صادر کرد گفت: "دو نوجوان آنقدر دیوانه هستند که اگر درباره از زندان بیرون بیایند، قتل های بیشتری انجام میدهند."
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
برایان قفل دری را در زیرزمین که به بیرون از خانه منتهی می شد باز کرد.
تا بتونن دوباره از طریق در زیرزمین وارد خانه بشن در حالی که کیسی و مت مشغول تماشا فیلم بودند، رایان و توری سعی کردند این دوتا را به زیرزمین بکشند تا بتوانند آنها رو قتل برسانند .
پسرها سر و صدا کردند و برق خانه را قطع کردند. Cassie و Matt اهمیت ندادند و پسرها در نهایت خسته شدند و برق را دوباره روشن کردند. به دلیل صداها، قطع برق و رفتار عجیب سگها، کیسی ترسید و از دوست پسرش خواست که شب رو اونجا بمونه. والدین مت موافقت نکردند، اما به او پیشنهاد دادند که کیسی را ببرند و اجازه دهند شب را در خانه آنها بگذراند. با این حال، از آنجایی که کیسی مسئولیت پنج حیوان خانگی در خانه را بر عهده داشت، احساس کرد باید در خانه ی عمه و عموهایش بماند و از آنها مراقبت کند. در ساعت 10:30 شب، مت به خانه رفت و کیسی را در خانه تنها گذاشت برایان و توری هنوز در زیرزمین بودند.
پسرها دوباره سعی کردند با خاموش کردن چراغ ها، در زیرزمین کمین کنند. کیسی دوباره به آن صداها اهمیتی نداد،
سرانجام پسرها هر کدام با چاقو به طبقه بالا رفتند و وقتی کیسی روی مبل اتاق نشیمن دراز کشیده بود و مشغول تماشای تلویزیون بود 30 ضربه چاقو زدند. جسد او توسط پسر عموی 13 ساله اش پیدا شد. این پسر 13 ساله بعداً با دیدن جسد غرق در خون دختر عمویش اقدام به خودکشی کرد.
ادامه داره...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
در 22 سپتامبر 2006، کیسی جو استودارت، یک دانش آموز 16 ساله دبیرستانی، برای کمک به عمه و عمویش در خانه آن ها مانده بود آن ها سه گربه و دو سگ داشتند، بنابراین وقتی به مسافرت یا مهمانی میرفتند از کیسی کمک میگرفتند.
در ساعت 6 بعدازظهر همان شب، مت بکهام، دوست پسر کیسی، برای تماشای یک فیلم به آنجا آمد. اندکی بعد، دو پسر 16 ساله دیگر، برایان دریپر و توری آدامجیک هم به اونا اضافه شدند. هر چهار نفر در دبیرستان همکلاسی بودند.
برایان و توری کمی بعد آنجا را ترک کردند و کیسی و دوست پسرش فیلم Kill Bill، را تماشا کردند.
متأسفانه کیسی از نقشه شوم برایان و توری در سر داشتند اطلاع نداشت برایان و توری نقشه قتل همکلاسی خود را کشیده بودند آنها حتی چهار روز قبل از قتل در مدرسه از او فیلم گرفتند تا قبل از انجام قتل فیلمی از "قربانی" انتخابی خود بسازند
در مقابل دوربین برایان به شوخی گفت "او در یک خانه بزرگ تاریک تنها خواهد بود، چقدر این صحنه میتونه عالی باشیه یه چیزی مثل جهنم مقدس» که پسر دیگر پاسخ داد «وقتی به این موضوع فکر می کنم، هیجان زده میشم»
در حالی که کیسی خانه را به پسرها نشان میداد
ادامه داره...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
من قصد انجام این کار را نداشتم ...
وقتی هارون از پشت بام افتاد و به بتن سخت راهروی خونه برخورد کرد، مات و مبهوت شدم. اون روی زمین بود و نفس نمی کشید. دان، همسایه ما، مشغول کار توی باغچه خونش بود و بوته های رز خود را رها کرد و با وحشت به کنار هارون آمد. فریاد زد و بهم گفت " cpr رو میدونی؟؟؟" من پایین آمدم و کمک های خواسته شده را ارائه کردم. من هرگز روی کسی این کار نکرده بودم برای همین فکر نمیکردم که کار کند، اما برای هارون کار کرد و ضربان قلبش دوباره برگشت .دو روز بعد به هوش آمد و جدا از برخی مشکلات حافظه و کمر، او کاملاً رو به بهبودی بود. او برای بازگشتش یک جشن ترتیب داد مردم به سمت من آمدند تا برای کاری که انجام دادم دستم را بفشارند و به پشتم بزنند. هارون لبخندی زد ازم تشکر کرد...
اما من وقتی افتاد نتونستم جلوی لبخندم رو بگیرم. من قصد انجام این کار را نداشتم. من قصد نجات او را نداشتم... اگر فقط او سخت تر سقوط کرده بود یا دان ندیده بود همه چی طبق برنامم پیش میرفت...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
صدای ماتم و زاری از داخل اتاق، که زنان در آن اقامت داشتند، بلند شد. حاجی با صورت خاکستری در حیاط بیرون قدم می زد. مرد جوانی نبود - خیلی پیرتر از آن که بتواند پدری باشد که تازه بچه اش به دنیا بیایید آن هم نوزادی که بعد متولد شدن از دست داده بود. چندین و چند بار این اتفاق افتاده بود دیگه حسابش از دستمون در رفته... دهم؟ بیستم؟ همه آنها مردند. دخترا، پسرا هیچ کدام از آنها یکی دو روز بیشتر دوام نیاوردند. بهترین طبیب ها و حکیم ها آورده شده بود - بی فایده.
او باکره های جوان و همچنین زنان بیوه و مطلقه ای را که قبلا باروری خود را ثابت کرده بودند، هم بستر شده بود... اما خواست خدا این بود که او بدون فرزند بماند. صفورا همسر اولش در حالی که سینی در دست داشت به سمت او آمد...
بیا بشین حاجی استراحت کن. قسمت است، باید قبول کنیم. دیگر چه کاری می توانیم انجام دهیم؟
صفورا پس از دلداری حاجی به داخل خانه، به محل خود بازگشت. این فرزند او نبود که مرده بود و در گریه و زاری شرکت نمی کرد، اگرچه به احترام شوهرش و مقام او به عنوان همسر اول، لباس سیاه می پوشید.
مادر جوان که نوزادش مرده بود تسلی ناپذیر بود. صفورا به او نگاه پیروزمندانه تلخی میکرد. و با خودش میگفت احمق فکر می کرد می تواند جای صفورا را با شکم پرش بگیرد...
خودش نابارور بود و حتی تا حالا باردار نشده بود. او میدانست که مادر یک کودک برای مقام او خطری محسوب می شود، و منطقی بود که هر بار با متولد شدن نوزاد مرده خوشحال شود.
اما هیچ کس نمیدانست که او آنها را با فرو بردن یک سوزن خیاطی بلند و نازک در نقطه نرم سرشان در اسرع وقت پس از تولدشان به قتل می رساند و هیچ اثری از خود باقی نمی گذاشت. او در زایمان کمک می کرد و یافتن زمان مناسب برای حمله آسان بود. بچه خیلی زود می مرد. تا زمانی که صفورا در آن خانه زندگی می کرد و سلطنت می کرد، هیچ فرزندی در آنجا نخواهد بود...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
من می دونم شوهرم به من خیانت می کنه...
جالبه بدونید چیزی در حدود 60 درصد از ازدواج ها به خیانت ختم می شود، اما شما هرگز فکر نمی کنید ممکنه روزی برای شما هم اتفاق بیوفته.
مقالات زیادی در مورد خیانت خوندم
تمام علایم و نشانه های خیانت رو میدونم...
حتما اپیزودهای مسخره تو تلویزیون رو هم دیدید که یک دختر احمقو نشون میدن بعد فاش شدن خیانت همسرش در حال هق هق زدنه...
این مقالات، نمایش ها، و... آنها برای زنان ضعیف هستند. از لحظه ای که شوهرم دیگر مرا دوست نداشت میدانستم...نشانه های خیانت که خونده بودم کم کم ظاهر میشد ...
او بدون دلیل بیشتر لبخند خواهد میزد به چیزهای کوچکی که او می گوید یا انجام می دهد می خندد - چیزهایی که اگر شما آنها را می گفتید هرگز خنده دار نمی شد. با دیدنش صورتش مثل خورشید خواهد درخشید. و همه جا او را خواهد دید - شما نمی توانید آن را متوقف کنید. و مثل یه توده بدخیم سرطانی همه جا رو میگیره ...
و تمام توجه و عشق او را از شما میگیرد. و سپس، حتی بدتر، دوستان او، دوستان شما، متوجه خواهند شد...
آنها به شما خواهند گفت که هرگز او را اینطور ندیده اند، چقدر خوشحال است. همین کافی است که شما رو روانی کند. و در نهایت، او به شما خواهد گفت قبلاً هرگز چنین عشقی را احساس نکرده بود، و نمی داند بدون او چگونه زندگی می کرد...
خوب بدیهی است که باید کاری انجام می دادم. من عاشق شوهرم هستم قرار نیست وسوسه گر کوچکی او را از من بدزدد! آن وقت من چه جور زنی خواهم بود؟ نه من اجازه نمیدم اون شوهر منو ازم بگیره...
بنابراین تصمیم گرفتم خودم این مشکل را از سر راه زندگیمون بردارم...
خدا رو شکر که هنوز کوچولو بود فک کنم حتی اگه راه میرفت نمی توانستم به این راحتی او را غرق کنم...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
Repost from N/a
🔴 افشای رابطه امیر تتلو با سحر قریشی
🔴 فیلم لاک زدن انگشتان پای تتلو توسط سحر قریشی
🔴 سحر قریشی و دوستانش در ویلای امیر تتلو
🔴 فیلم لو رفته از سحر قریشی در حیاط خانه امیر تتلو
🔴 شایعه ازدواج امیر تتلو و سحر قریشی حقیقت دارد؟
🔴 آیا سحر قریشی برای همیشه از ایران خارج شده است؟؟
پاسخ به همه سوالات و مشاهده کلیپ ها در کانال سلبریتی ها:
🆔 @insta_celeb 🆔 @insta_celeb
🔺🔺🔺🔺🔺🔺 🔺🔺🔺🔺🔺🔺
🆔 @insta_celeb 🆔 @insta_celeb
🔺🔺🔺🔺🔺🔺 🔺🔺🔺🔺🔺🔺
🆔 @insta_celeb 🆔 @insta_celeb
🔺🔺🔺🔺🔺🔺 🔺🔺🔺🔺🔺🔺
❗️سحر قریشی را در کانال سرچ بزنید❗️
6 131
#داستان_ترسناک
این خیلی غم انگیزه که این روزها حتی نمی توانی به یک بچه یک آب نبات بدهید بدون اینکه به پدوفیل بودن متهم شوید .
خب، تصمیم گرفتم به این اتهام ها اهمیت ندهم. لذت دانستن این که روز یک کودک را ساخته ام و باعث خوشحالی اون بشم برام خیلی باارزش بود...
گاهی والدین لبخند می زنند و از کودک می خواهند تشکر کند. اما اغلب آنها می گویند "نه، متشکرم" و آب نبات ها را به من پس می دهند و راه می روند. و من در جواب کار زشت آنها میگم: "من آنها را می خورم" و به خوردن یکی از آنها ادامه می دهم تا نشان دهم که آنها سالم هستند .البته این کارم باعث میشه برخی عذرخواهی کنند و آب نبات ها را می پذیرند و برخی به راهشون ادامه میدهند
امروز به یک پسر جوان 4 یا 5 ساله شیرینی تعارف کردم. مادرش با صدای سردی گفت: از پسرم دوری کن. ناراحت شدم طبق روال ، آب نبات را جلوی او خوردم. یک دقیقه بعد با پخش شدن سم در بدنم متوجه شدم که فراموش کرده بودم آن روز صبح پادزهر را مصرف کنم.
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#بازی_ترسناک
بازی ترسناک How to see a ghost
یک بازی/آیین ترسناک از ژاپن است که به شما امکان می دهد روح واقعی مردگان را ببینید. شما می توانید این بازی را به تنهایی انجام دهید و متوجه شوید که آیا توانایی دیدن افراد مرده را دارید یا خیر.
مرحله 1: شما باید در خانه تنها باشید. یک مکان آرام پیدا کنید. می توانید روی یک صندلی بنشینید یا روی تخت دراز بکشید.
مرحله 2: چشمان خود را ببندید و خانه ای را که در آن متولد و بزرگ شده اید تجسم کنید.
مرحله 3: تصور کنید که بیرون از خانه، جلوی در ایستاده اید. در را باز کنید و وارد خانه شوید.
مرحله 4: خانه را در جهت عقربه های ساعت دور بزنید و تمام پنجره ها را یکی یکی باز کنید.
مرحله 5: اکنون، به عقب برگردید، گام های خود را در جهت خلاف جهت عقربه های ساعت دنبال کنید، تمام پنجره ها را یکی یکی ببندید.
مرحله 6: از درب ورودی خانه را ترک کنید و سپس چشمان خود را باز کنید.
بعد انجام مراحل
حالا سوال اینجاست: در حالی که در خیال خود در حال قدم زدن در خانه بودید، آیا متوجه چهره های عجیب و غریبی شده اید که در یکی از اتاق ها کمین کرده باشد؟ اگه شکل عجیبی دیدی او یک روح بود...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
فیلم Paranormal Activity(فعالیت های فرا طبیعی) سودآورترین فیلمی است که تاکنون ساخته شده است. بر اساس سرمایهگذاری بازگشتی، فیلم بسیار سودآور بود. برای ساخت آن تقریبا حدود 15.000 دلار هزینه شد و فروش این فیلم تا الان چیزی در حدود 200 میلیون دلار بوده
جالبه بدونید کارگردان این فیلم رو با دوست خودش و تو خونه خودش ساخته چون هیچ کارگردان و تهیه کننده ای حاضر به ساخت این فیلم نشده بود.
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
Repost from چهار گوشه جهان
شنیدم مکان های تفریحی ایران رو نرفتی!؟!؟😳
واقعا نرفتی؟؟؟!!!!😳😳😳😳😳😳
عیبی نداره پس من چرا اینجام؟!؟
بیا ببرمت
فقط چمدونات ببند بزن روی لینک زیر
===============================
@Look_ation @Look_ation
@Look_ation @Look_ation
@Look_ation @Look_ation
6 131
#داستان_ترسناک
شبهای آخر در خانه کودکیام خیلی ترسناک بود .
بعضی شبها همه چیز خوب پیش میرفت. اما بعضی وقت ها اتفاقات عجیب می افتاد. البته من تنها کسی نبودم که این اتفاقات را تجربه کرده بود اما هرگز در مورد آنها با یکدیگر صحبت نمیکردیم. با این حال مدت کوتاهی پس از اینکه مادرم بطور ناگهانی و مرموز در حمام فوت کرد ما نقل مکان کردیم. من شخصاً همیشه از چیزی که در تاریکی در هر گوشه و کناری پنهان شده بود می ترسیدم. چیزی که بیشتر من را میترساند کمدم بود. همیشه قبل خواب در کمد را میبستم اما موقع بیدار شدن در کمد باز بود و گاهی در سکوت شب یه صدا،مثل کسی که با احتیاط سعی می کند توجه کسی را جلب کند از کمد شنیده میشد.من همیشه آن را نادیده می گرفتم، صدا مرا تا صبح بیدار نگه می داشت. اگر جواب می دادم، زمزمه ای ادامه می یافت: «شرط می بندم که آنقدر شجاع نیستی که کمد را چک کنی.» من هرگز جرات نداشتم که به سمت کمد بروم واونو چک کنم. با این حال، قبل از خواب، نگاهی می انداختم و چیزی برای ترس پیدا نمی کردم. صدا می آمد اما من همیشه سعی می کردم بی توجه به آن بخوابم...
این خاطرات برای زمانی بود که مادرم زنده بود و تو اون خونه قدیمی بودیم از اون زمان سالها گذشته بود منم دیگه کم کم داشتم فراموش میکردم...
یک شب من و برادرم تو خونه تنها بودیم و شروع به خوردن مشروب کردیم... نمیدونم چرا یاد اون خونه قدیمی افتادیم و من از اون سایه کمد و زمزمه های که میشنیدم رو برای برادرم تعریف کردم ...رنگ از صورتش پرید. ازم پرسید "تا حالا به کمد رفتی؟"
به عنوان پاسخ سرم را تکان دادم. میتوانستم ببینم که او ترسیده بود ازش پرسیدم چی باعث شد یهو اینجوری تغییر کنه؟
اون بهم گفت که او هم در آن خانه صدای میشنید که بهش میگفته بیا زیر تخت دقیقا مثل چیزی که من شنیده بودم . برادرم گفت یک شب تصمیم گرفت با آن ترس روبرو بشم و به این ترس پایان بدم ... رفتم زیر تخت چندین سایه سیاه ترسناک دیدم که بهم گفتن حالا که اومدی باید باهام معامله کنی، "یا خودت باید با ما بیای... یا مامان عزیزت ...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
ساعت 4:03 صبح بود و با جیغ از خواب بیدار شدم. خواب بدی بود هرکسی را که میشناختم یا دوست داشتم توسط یک موجود عجیب کشته میشد.
بدنی چاق کوتاه و بازوهای بلند و باریکی داشت که به چنگال هایی ختم می شد که بیشتر شبیه شمشیر بود تا چنگال. چشمهایش شکافهایی بود که در تاریکی سرخ میدرخشیدند و دندانهایش مانند شاخ بلند و مانند چاقوی استیک تیز بود.
قبل از اینکه آنها را بکشد به من نگاه می کرد و هر بار قبل از اینکه عزیزانم را با چنگال های تیزش از هم جدا کند می خندید.
چطوری تونسته بود وارد خونه ما بشه ؟یادم افتاد که توی خواب با تقلید صدای پدرم مرا فریب داد تا اجازه دهم آن را وارد خانه ام کنم. رویا به پایان رسید و موجود ترسناک همراه با یک قهقهه شیطانی به آرامی به سمت من می آمد در این هنگام فریاد زدم و بلند می شدم.
چشمامو باز کردم من تو اتاقم، و رو تختم دراز کشیدم ، همه چی فقط یه خواب بود. به ساعت نگاه کردم ساعت 4:03 بود ، صدای ضربه در را میشنیدم، فورا یخ زدم. تامی، شنیدم که فریاد می زنی، حالت خوبه؟ صدای مادرم بود بعد اون خواب بعد چه آرامشی، مامان اینجاست. جواب دادم "حالم خوبه مامان، فقط یه خواب بد بود" مامان گفت: باشه عزیزم، یه لیوان آب برات آوردم، میخوای؟
گفتم "حتما بیا داخل" و همانطور که آن کلمات از دهانم خارج می شد، یادم اومد که من 3 هفته پیش به خوابگاه دانشگاه برگشتم و مادرم اینجا نیست...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
مارلا در واقع یک شیطان نبود. از بیرون، او یک چهره کوچک و کاملاً زیبا داشت. و رفتار او کاملاً عادی به نظر می رسید، کودکی خنگ و تا حدودی بی خیال. حتی زمانی که مادرش راز خود را در سن ده سالگی برای او فاش کرد، به نظر می رسید تا حدودی نگران نشده بود. از این گذشته، به نظر می رسید زندگی بدون آینه یک زندگی کاملاً ممکن و عادی است. یک هفته بعد از تولد دوازده سالگی، او با مادرش در مرکز خرید محلی خرید می کرد. کنار هم هر کدام به آرامی راه می رفتند. مارلا برای رسیدن به طبقه دوم خود را به آسانسور پر از آدم انداخت و مادرش از او عقب ماند. و مردیبا عجله به جای شماره طبقه، دکمه توقف اضطراری را فشار داد و آنها را به طور موقت بین طبقات گیر کرد. مارلا در صورتش احساس عجیبی می کرد که خون از پوست کنده شده او سرازیر شد. دردی شدید در دندانهایش احساس میکرد بدون اختیار به آدم های تو آسانسور حلمه کرد چند نفر از آنها روی زمین تکان میخوردند و خون از رگ ان ها فوران میکرد ، او با وحشت به دنبال یک آینه بود، به بالا نگاه کرد تا انعکاس شیطانی خود را ببیند که از آینه روی سقف آسانسور به او لبخند می زند. انعکاسش او را آزار داد تا اینکه متوجه شد در حال لبخند زدن است. ساعتی بعد پلیس و امدادگران درهای باز آسانسور را محاصره کردند. اجساد مسافر با گزشهایی به اندازهای عمیق پوشیده شده بود که شاهرگ های آنها دریده شده بود و دیوارها و کف را به رنگ قرمز تیره پوشانده بودند. آینه آسانسور به هزار تکه خورد شده بود
و یک رد کفش کوچک خون آلود از صحنه دور می شود. مادر مارلا با شنیدن اتفاقی که در آسانسور افتاده بود فهمید که کار دخترشه ، اما مطمن بود که هرگز به یک دختر 12ساله شک نخواهند کرد...
و از آن موقع مارلا دیگر دیده نشد...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
انعکاس شیطانی
مارلا فقط یک نوزاد بود که مادرش متوجه شد که آینه ها او را با چهره ای شیطانی نشان می دهند. مارلا بچه شیرینی بود اما در آینه ها چهره اش هیولایی با دندان نیش بلند بدون پوست بود. اولین بار وقتی چند لحظه جلوی آینه قرار گرفت ، شروع به تغییر کرد تا با انعکاس خود با چیزی که در آینه بود مطابقت داشته باشد، پوست نوزادش شروع به کنده شدن کرد و لثههایش خونریزی کرد زیرا نوک دندانهای نیش دندانه دار شروع به فشار دادن کردند.
مادرش با دور کردن او از آینه باعث شد این تغییر در عرض چند دقیقه محو شود. مادرش به طور طبیعی به دوست داشتن مارلا ادام و هر کاری که ممکن بود برای محافظت از او انجام داد. او پدر مارلا را ترک کرد و به مکانی دورافتاده در فرار کرد و در آنجا هویت جدیدی برای خود و دخترش انتخاب کرد.
او به تدریس زبان انگلیسی به صورت آنلاین کار می کرد و از بیرون رفتن اجتناب می کرد. خوشبختانه چهره اهریمنی مارلا فقط در آینه بود، نه در انعکاس روی شیشه. او آینههای بغل و عقب ماشینشان را با روکش نصب کرد و مارلا از سوار شدن در ماشین دیگران منع شد. مهدکودک و مدرسه، و همچنین مکان های بازی در خانههای دیگران مطرح نبود، اگرچه کودکان دیگر آزادانه آنجا بازی میکردند. مادر مارلا به عنوان یک مادر مجرد مهربان و بیآزار شناخته میشد که بهطور محتاطانه فهمیده میشد که از رفتار های خشونتآمیز اجتناب میکند، و مردم شهر به نیاز او به حریم خصوصی احترام میگذاشتند.
مادر مارلا او را در خانه آموزش داد و با گذشت زمان بدترین ترس او باقی ماند...
ادامه داره...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
مدتی این احساس را داشتم که تحت نظر هستم. بخصوص تو خونه و اتاقم... پنجرههای من اغلب با پردههای صورتی و آبی من بسته هستند ، اما دلیل این حسو درک نمی کردم ...
روی تختم نشستم و گوشه ای را نگاه کردم. نه چشمی وجود داشت، نه نفسی، و نه چهره ای که نشان دهد کسی آنجاست، فقط تاریکی اتاق خواب من.
یهو گفتم "اگر کسی اینجاست لطفا به من بگه." شجاعانه تا شب صحبت کردم. صدای فرشته ای از گوشه ای که بهش خیره شدم شنیدم گفت: "من اینجام."
پرسیدم "شما کی هستید؟"
"فرشته نگهبان تو." یک لحظه فکر کردم. نگهبان؟ فرشته؟ "چرا اینجایی؟"
گفت: برای محافظت از شما. نگاهی به دستانم انداختم و عرق را در کف دستم حس کردم و سپس به گوشه ی سایه نگاه کردم. "خودت را نشان بده."
درست در آن زمان، یک درخشش درخشان از نور آسمانی، مانند فلاش از یک دوربین دیدم. نگاهی به نگهبانم انداختم. او خیره کننده بود، قبل از اینکه دوباره در تاریکی از آمدنش محو شود، با خوشحالی لبخند می زد. زنی که فقط عکسشو دیده بودم.اون مادرم بود...
مادرم همیشه مراقب منه این بهم حس امنیت میداد خیلی خوبه که احساس کنیم کسی مراقب ماست... اون گفت همیشه پیش من بوده درست کنار اتاقم تو حیاط خلوت ...
جایی که پدرم اونو دفن کرده بود ...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
