کلبه وحشت
Open in Telegram
تبلیغات: http://t.me/tablighattdilok
Show moreThe country is not specifiedThe category is not specified
6 131
Subscribers
-324 hours
-357 days
-14330 days
Posts Archive
6 131

ستاره » هنر » ادبیات » داستان » ۱۵ داستان ترسناک جدید، کوتاه و واقعی
۱۵ داستان ترسناک جدید، کوتاه و واقعی
داستان کوتاه ترسناک با درون مایه وحشت و شخصیتهایی مثل روح، جن و... نوشته شده است. موجودات ناشناخته به زندگی انسانها وارد میشوند و اتفاقات داستان ترسناک را شکل میدهند.
آخرین به روز رسانی: آبان 30, 1400

ستاره | سرویس فرهنگ و هنر – آیا شما هم دوست دارید داستانی کوتاه را بخوانید که دستهایتان با خواندنش یخ بزند، با دلهره اطرافتان را نگاه کنید و یا مو بر اندامتان راست شود؟ اگر پاسختان مثبت است، شما یکی از طرفداران داستانهای ترسناک هستید. داستان کوتاه ترسناک ازجمله داستانهای تخیلی است که درونمایه وحشتناک داشته و بنا به قولی در ژانر وحشت جای دارند. اتفاقاتی که ماورای زندگی طبیعی هستند و ناشناختهها و کابوسهای ما را شکل میدهند، دستمایه نگارش این داستانها شدهاند.
در ادامه ۱۴ داستان ترسناک آوردهایم. داستان اول در واقعیت اتفاق افتاده و فیلمهایی نیز بر اساس آن ساخته شده است. سه داستان بعدی داستانهای کوتاه هستند و یکی از این داستانها ایرانی است. ده داستان آخر به داستانهای یکخطی یا مینیمال مشهورند که آخرین آنها کوتاهترین داستان ترسناک دنیاست.
آنچه در این مطلب خواهید خواند... عدم نمایش
داستان کوتاه ترسناک
۱. سوییچ ماشین
۲. عروسک آنابل
سه داستان کوتاه کوتاه ترسناک
۳. روح دختر بچه
۴. زنی در جاده متروکه
۵. یک کتاب عجیب
ده مینیمال ترسناک

#داستان_ترسناک
“سوییچ ماشین داستان ترسناکی است که برای یک پدر و دختر در یک شب بارانی اتفاق افتد.”
شبی پدری همراه دخترش، در جادهای کم تردد در بیرون شهر رانندگی میکرد. آنها کل روز را نزد مادر دخترک که در بیمارستان بستری بود سپری کرده بودند و شب هنگام در حال برگشت به خانه بودند. دختر در حالی که به صدای ضربات قطرههای باران روی سقف ماشین گوش میکرد، خواب چشمانش را سنگین و شروع به چرت زدن کرد. ناگهان صدای بلندی به گوش رسید. پدر با فرمان دست و پنجه نرم میکرد تا کنترل لاستیکها را از دست ندهد، اما ماشین روی جادهی خیس بارانی لیز خورد و به دیوار سنگی برخورد کرد.
پدر، دخترک را دید که در اثر تصادف زخمی شده است. پس از آن از ماشین پیاده شد تا اوضاع ماشین را ارزیابی کند. هر دو لاستیک جلوی ماشین ترکیده بود و گلگیر سمت راست در اثر اصابت با دیوار جمع شده بود اما قسمتهای دیگر ماشین صدمه جندانی ندیده بود.
پدر که سعی میکرد وضعیت را برای دخترش توضیح دهد گفت: «ما حتما از روی یک چیزی توی جاده رد شدیم! هر چیزی که بوده، جفت لاستیکها رو سوراخ کرده! »
دخترک در حالی که از شوک تصادف میلرزید پرسید: «میتونی درستش کنی پدر؟» پدر در حالی سرش را به نشانهی منفی تکان میداد پاسخ داد: «نه. متاسفانه من فقط یک لاستیک زاپاس دارم. مجبورم برگردم به شهر و یکی رو پیدا کنم تا ماشینو یدک کنه. شهر از اینجا زیاد دور نیست. تو میتونی توی ماشین منتظر بمونی.» دختر با اینکه دلش نمی خواست گفت: «باشه. اما لطفا خیلی طول نکشه.»
مرد میتوانست ترس را در چشمان دخترش ببیند. در حالی که در ماشین را میبست به دخترش گفت: «همینجا بشین. به محض این که بتونم برمیگردم.»
دختر پدرش را در آیینه جلوی ماشین نظاره کرد که با گامهایی خسته در زیر باران به سمت پایین جاده میرفت تا در سیاهی شب از دیده پنهان شد. یک ساعت از رفتن پدرش میگذشت. دخترک در شگفت بود که پدرش چرا هنوز بعد از این همه وقت بازنگشته است. او بسیار نگران بود چرا که پدرش تا آن موقع باید برمیگشت. در همان هنگام، نگاهی به آیینه جلوی ماشین انداخت و شمایلی را دید که از دور به سمت ماشین حرکت میکرد. دخترک فکر کرد که آن شخص پدرش است؛ اما هنگامی که سرش را برگرداند تا نگاه دقیقتری بیاندازد، متوجه شد که مرد غریبهای است. مرد لباس سرهمی پوشیده و ریش پرپشتی صورتش را پوشانده بود. او چیز بزرگی را در دست چپش گرفته بود که با هر قدم به جلو و عقب تاب میخورد.
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان
من آخرین نفر اینجا هستم. این موجودات عجیب همه را کشتن. آنها با بال های بزرگ، با چشم های مهره ای، با چنگال های تیز... هر بار که چشمانم را می بندم، می بینم که همکارانم رو چطور تیکه تیکه شدند... چند نفر از ما به ساختمانی که نزیکی محل کارمون بود فرار کردیم اما حتی اینجا هم در امان نبودیم...
خیلی ترسناک بود من آنها را تماشا کردم که یکی یکی به دست ان موجودات افتادند و در حالی که با مرگ می جنگیدند فریاد می زدند...
من نمیخواستم همچین اتفاقی بیوفته سعی کردم جلوی آن را بگیرم، قسم می خورم که من تلاشمو کردم ... همکارام بهم گفتن که تو باید هر چه سریع تر برق درهای مرکزی ساختموم رو قطع کنی تا هیچ کدوم از درها باز نشن و وظیفه من تنها این بود که یکی از دکمه ها را فشار دهم... من باید دکمه قرمز رو بزنم تا کل درهای برقی مرکز قطع بشه... و ظاهراً، دکمه سبز باعث میشد درهای برقی دوباره باز بشن ...
تصمیم سختی بود و جان همه همکارام در حال حاضر به دکمه که انتخاب کرده بودم بستگی داشت ...
من نمیخواستم همچین اتفاقی بیوفته چشمام پر اشک شده و ترس همه وجودمو گرفته الانم که دارم از دست اونا فرار میکنم صدای فریاد دوستام رو پشت سرم می شنوم... کاش بهشون میگفتم که من کوررنگی دارم و نمیتونم رنگ ها رو تشخیص بدم...کاش دکمه درست رو انتخاب میکردم...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
🎉از روی تمام غصه ها، دلتنگی ها
ناراحتی ها و کدورت ها بپر
سال جدید منتظر توست
🔥چهارشنبه سوری مبارک🔥
.
6 131
#معرفی_فیلم
غریبهها: (The Strangers)
یک فیلم ترسناکآمریکایی است به کارگردانی برایان برتینو و بازی لیو تایلرو اسکات اسپیدمن که در سال ۲۰۰۸ منتشر شد.
داستان:
فیلم در مورد یک زوج جوان است که سه مهاجم نقاب زده به صورت مرموزی در خانه به آنها حمله میکنند ...
+داستان فیلمم از یک پرونده واقعی در سال 1981 و قتل سه نفر به نام های سو شارپ، پسرش، جان، و دوستش دانا الهام گرفته شده...
اجساد این سه نفر در اتاق خود بصورت بسته و مرده پیدا شدند... انگیزه و هویت قاتلان هنوز مشخص نشده است...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود...
اما بعد از چند دقیقه ، دیدم که پوسیدگی ها روی پوستش به وجود اومده پوستش تیره تر شده بود ... همون لحظه متوجه اشتباهم شدم. من پسرم را زنده نکرده بودم. فقط روحش را به جنازه اش آورده بودم.
سعی کردم بهش آرامش بدم اما بدن هر روز متورم و پوسیده تر میشد.
روز و شب از ترس ناله می کرد که گوشتش از استخوانش می افتاد... این ناله ها تمام طول شب هم ادامه داشت و تنها زمانی که گلویش پوسیده شد، از جیغ زدن دست کشید. سعی کردم به عالم اموات برگردم، روح پسرم رو برگردونم، اما دیگه راهی برایم باز نشد. من مرگ را فریب دادم و مجازاتم نگه داشتن آنچه دزدیده بودم بود پسرم الان بطور کامل پوسیده و من استخوانهایش را جمع کردم و در صندوق عتیقهای که از مادرم به ارث برده بودم، گذاشتم....
گاهی اوقات استخوانهای پسرم رل ساعتها و حتی روزها روی سینهام میگذارم و امیدوارم که روح او راه خود را پیدا کند و به جایی که تعلق دارد برگردد ...
من هر روز باید بهش سر بزنم اگه یه روز دیرتر برم پیشش استخوانهایش دوباره شروع به لرزیدن میکند و میدانم که او هنوز اینجاست ...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم، صندوقچه ای را که پسرم را در آن نگه می دارم را باز می کنم. جمجمه کوچکش را نوازش می کنم و "صبح بخیر" را زمزمه می کنم، البته می دونم که اون دیگه نمتونه جواب منو بده. فقط میخوام بدونه من اونو فراموش نکردم ...
میدونم وقتی این متنو میخونید حتما سوال های زیادی توی ذهنتون به وجود میاد پس بذازید یکم از گذشته براتون بگم من پسر کوچولومو خیلی دوس داشتم وقتی پسرم بر اثر تب فوت کرد، نمیتونستم با مرگ اون کنار بیام اون فقط یک نوزاد بود، و تنها دلخوشیه من توی این دنیا ...
بنابراین سراغ داستانهایی که مادرم قبلا برام تعریف کرده بود، آداب و رسوم و افسانههایی که در کودکی یاد گرفته بودم رفتم ...
تمام کتاب ها و قوانین بازگرداندن کسی که مرده را مطالعه کردم بنظرم انجام دادنش کار آسونی بود.
توی اینترنت داستان افرادی که این کارو انجام داده بودند خوندم همشون نوشته بودن که شکست خوردند و امکان همچین کاری وجود نداره.. اما من، مطمئن بودم که اراده من قوی تر از اراده آنها خواهد بود. بعد از چندین بار امتحان کردن به زور تونستم وارد عالم ارواح بشم و روح کم رنگ پسرم را پیدا کردم. من اونو به بدنش هدایت کردم، و هرگز به پشت سرم نگاه نکردم چون طبق قوانین اگه پشت سرمو نگاه میکردم ممکن بود خودمم برای همیشه اونجا گیر بیوفتم ...
پسرم دوباره چشمانش را باز کرد و به من لبخند زد، فکر کردم کار درستی کرده ام اون داشت دوباره می خندید،می دوید، مثل قبل بازی می کرد...
ادامه داره...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
پدرم ترسناک ترین مردی است که من تا به حال می شناسم و وقتی با یک بطری مشروب مست میکند رفتارش مثل یک کابوس ترسناک میشود ...
فقط صدای شلاق زدن کمربندش یا بلند شدن صدایش کافی بود که من مثل برگ بلرزم. یک شب، در حالی که به خاطر کبودیها و صدای گریههای مادرم تا نیمه های شب بیدار بودم ، یک ایده مبتکرانه برای متوقف کردن این رفتار ترسناک پدرم به ذهنم رسید: ایده من این بود پدر را بترسانم. شاید با خودتون بگید این دیگه چه ایده مسخره ای هست اما من احساس میکردم که او نمیدانست اعمالش چه حسی در ما ایجاد میکند، پس من باید کاری میکردم که مثل ما بترسد و حسی که تو وجود ما هست رو تجربه کند امیدوار بودم که با این کارم رفتارش تغییر پیدا کنه...
شروع به اجرای ایده خودم کردم من هر کاری که به ذهنم می رسید امتحان کردم تا پدر را بترسانم مخفی میشدم و یهو به طرفش میپریدم، اما او حتی تکان هم نمیخورد. من یک مار اسباببازی را در توالت گذاشتم، اما این فقط باعث شد که من اون روز کتک بیشتری بخورم .
هیچ کدوم جواب نداد بالاخره تصمیم گرفتم چیزی رو که دوست داره رو ازش بگیرم آره فکر کنم این جواب بده پدرم عاشق بطری های الکل بود قبلا یه جایی خونده بودم که آدما از اینکه چیزای رو که دوست دارند از دست بدن میترسند ...
بنابراین یکی یکی بطری های پدرم را در فاضلاب ریختم و مشتاقانه منتظر واکنش او بودم. اینبار مطمن بودم که جواب میده و ترسو تو وجودش خواهم دید...
بلاخره شب، پدرم بطریهای خالی را پیدا کرد و بیشتر از چیزی همیشه و طوری تا حالا او را ندیده بودم عصبانی شد...
یادم می آید اون خونه رو بهم ریخت و بعد به سمت اتاق من حمله کرد...
آخرین چیزی که یادم میاد اینه که دستهاش دور گردنم بود و بعد یهو همه چیز سیاه شد...
اما خوشبختانه، برنامه ریزی و تلاش بعد این همه وقت جواب داد... دیگه پدرم داره با یه ترس دائمی زندگی می کنه. من این ترسو تو وجودش حس میکنم دیدن ترسیدنش انقد لذت بخشه همیشه و همه جا نگاهش میکنم...تا حالا فکر نمیکردم پدرم انقد ترسو و عصبی باشه. هر وقت میام کنارش و بهش نگاه میکنم رنگ صورتش سفید می شود، بدنش مثل زمانی که من از ترسش می لرزیدم می لرزد و عرق سردی از صورتش میریزد...
الان انقد اونو ترسوندم که فکر می کند یک روح دیده است...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
در روز چهارم به این نتیجه رسیدم که مشکل روک را حل کرده م اون دیگه خراب کاری نمی کردو من به راحتی با این دوربین هدایتش میکردم و باهاش صحبت می کردم تا احساس تنهایی نکنه...
تازه رسیده بودم خونه حدود 10دقیقه ای میشد که با روک به اتاق خوابم رفتم خیلی خسته بودم چشمام داشتن بسته میشدن که یهو صدای هشدار از تلفنم رو شنیدم این هشدار از دوربین بود که خودم فعالش کرده بودم. بنظرم چیز زیاد مهمی نبود ولی به هر حال بازش کردم چیزی که دیدم باعث شد از ترس تمام بدنم به لرزه بیوفته... دوربین تو اتاق خواب من نصب بود اما به جای فیلمی از خودم در رختخواب، مردی را دیدم که، قد بلند، ژولیده، با پوست رنگ پریده و چشمان درشت داشت... با قدم های اغراق آمیز مثل یک شخصیت کارتونی یواشکی داشت وارد اتاق من می شد. وقتی به دوربین رسید، آنقدر نزدیک شد بهش که تقریباً نفس گندیده اش را حس کردم و لبخند زد....
من بلافاصله ویدیو را متوقف کردم، نمیدونستم از شدت ترس تصمیم بگیرم دوباره یه نگاهی به اتاق انداختم خالی بود ...
به نقطه ای که مرد باید ایستاده بود نگاه کردم، اما کسی آنجا نبود...
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که حتما دوربین اشکالی داره برای همین به آمازون رفتم و دوربین حیوان خانگی را که خریده بودمو پیدا کردم همه بخش ها رو خوندم شرکت سازنده هیچ ایرادی برای دوربین ننوشته بود یه لحظه به ذهنم رسید نظرات رو بخونم به امید اینکه همچین اتفاقی برای خریداران دیگه ام پیش اومده باشه ...
ده نظر اولو بررسی کردم همه چیز استاندارد و عالی ، اما وقتی داشتم آخرین نظر میخوندم از ترس در حالت ایستاده یخ زدم ...نمیتونسم حرکت کنم یکی از خریدار های دوربین نظر داده بود که دوربین با تأخیر زمانی ویدیو ها رو نشون میده، و این تاخیر گاهی تا پانزده دقیقه هم طول میشکه...
سریع به ویدیو ضبط شده برگشتم و با انگشتان لرزان دکمه پلی رو فشار دادم تا ادامه ویدیو رو از جایی که متوقف کرده بودم ببینم....
با وحشت داشتم نگاه می کردم دیدم که اون مرد آروم اومد و رفت زیر تخت من و قبل از ناپدید شدن در تاریکی به دوربین لبخندی زد سپس خودم را دیدم که وارد اتاق شدم و قبل از پایان ویدیو تو تخت خوابم دراز کشیدم...
الان روی تختم نشستم و می دونم که اون زیر تخته منه. می تونم با پلیس تماس بگیرم، اما شک دارم که تا رسیدن اونا وقت داشته باشم...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
#داستان_ترسناک
همیشه نظرات را بخوانید
دوست دخترم سه هفته پیش منو ترک کرد. گربه من، روک، خیلی بهش وابسته بود الان که اون رفته روک واقعا تنها شده و این تنهایشو با کاراش میخواد بهم نشون بده... مخصوصاً وقتی سر کار هستم.
چند بار وقتی از سر کار به خونه اومدم دیدم که پرده های خونه رو پاره کرده یا همه دستمال توالت تکه تکه کرده بود آخریشم همین چند وقت پیش زمانی بود که بخاطر کارم مجبور شدم چند ساعت دیرتر بیام به محض اینکه به خونه رسیدم متوجه شدم که سوراخی به اندازه یک بشقاب غذاخوری در کناره مبل ایجاد کرده است...دیگه داشتم از این کاراش عصبی میشدم هر کاری که فکرشو بکنید براش انجام دادم ... اسباببازیهای مختلف براش خریدم اما هیچ کدوم تاثیری تو رفتار روک نداشت یک شب که داشتم تو سایت آمازون میگشتم به طور اتفاقی یک تبلیغ جالب دوربین حیوان خانگی را دیدم...
یه دوربین جمع و جور و کوچک که با نصبش تو هر مکانی که خواستین میتونین تمام حرکات و رفتار حیوان خونگیتون بصورت آنلاین هر جایی که باشین زیر نظر بگیرین... حتی یک عملکرد صوتی هم داشت که باهاش میتونستین با حیون خونگیتون صحبت کنین حتی میتونستن اونو طوری تنظیم کنید که هر چند ساعت یک بار یک فیلم ضبط شده برای گوشی شما بفرستد...
بلاخره تصمیم گرفتم بخاطر گربه پشمالوی خودم این دوربین رو بخرم
بعد اینکه مراحل خرید رو تکمیل کروم یک شبه دوربین رو تحویل گرفتم و بلافاصله تصمیم گرفتم آن را در اتاق خوابم نصب کنم، زیرا روک بیشتر تو اتاق خواب من بود.
اولین روز کارم فکر می کنم سی بار آن دوربین را چک کردم. وقتی با میکروفون صحبت کردم، به نظر میرسید که با شنیدن صدای من روک خوشحالتر بود، البته اون روز هیچ خراب کاری هم انجام نداد ...
ادامه داره...
☠📛 🆔 @tarsshow 📛☠
6 131
• • • ♡ • • • 💭 • • •
نمیدونم کی هستی انقدر قشنگ مینویسی، ای کاش زودتر پیدات میکردم دختر :)
تکستهای اینجا چیزیه که نیاز داری بشنوی :))🌱
@zendegii_inja✨
@zendegii_inja🪐
@zendegii_inja🐛
