en
Feedback
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Open in Telegram

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Show more
1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
گر چرخ به کام ما نگردد ،کاری بکـُنیم تا نگردد هرگز قـَدِ مردمان آزاد ،در زیر فشار تا نگردد اَندَر کـَف مردمان آزاد ،نـَـوَد گِرِهی که وآ نگردد دوباره فتنهء چشم تو ،فتنه بَر پا کرد دلم ،دلم زِ شهر چو دیوانه روُ به صحرا کرد زِ بـَخت یاری بیجا طلب مَـکـُن کین شوُم، چو جغد میل به ویرانه داشت ،غوغا کرد خدا خراب کند ،خدا خراب کند خانهء کسی ،که مملکـَتی برای مصلحت خویش ،خان یغما کرد افسوس که از چاله به چاه افتادیم از اُوج سَحَر به شامـگاه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم این بود نـتیجه ی ندانم کاری بیچارگی و اَسیری و غمخواری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری افسوس که از چاله به چاه افتادیم از اُوج سحر به شامـگاه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم این بود نـتیجه ی ندانم کاری بیچارگی و اَسیری و غمخواری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری عارف قزوینی

گر چرخ به کام ما نگردد ،کاری بکـُنیم تا نگردد هرگز قـَدِ مردمان آزاد ،در زیر فشار تا نگردد اَندَر کـَف مردمان آزاد ،نـَـوَد گِرِهی که وآ نگردد دوباره فتنهء چشم تو ،فتنه بَر پا کرد دلم ،دلم زِ شهر چو دیوانه روُ به صحرا کرد زِ بـَخت یاری بیجا طلب مَـکـُن کین شوُم، چو جغد میل به ویرانه داشت ،غوغا کرد خدا خراب کند ،خدا خراب کند خانهء کسی ،که مملکـَتی برای مصلحت خویش ،خان یغما کرد افسوس که از چاله به چاه افتادیم از اُوج سَحَر به شامـگاه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم این بود نـتیجه ی ندانم کاری بیچارگی و اَسیری و غمخواری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری افسوس که از چاله به چاه افتادیم از اُوج سحر به شامـگاه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم رفتیم به جستجوی راهی بهتر گـُم کرده جهت به کوره راه افتادیم این بود نـتیجه ی ندانم کاری بیچارگی و اَسیری و غمخواری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری هشدار که گرگان به کـَمینند هنوز این قوم ندانند بجز مکاری عارف قزوینی

چلاق و رجز خوان و الدنگ و پست تو ای بی سروپای تازی پرست تو ای اهرمن زاد ِ میهن فروش سخن دارمت به سپاری بگوش فرا آورم روزگاری ترا که مرگت کنی آرزو بارها برونت کشانم ازین مرز و بوم جهانی رهانم ز کردار ِ شوم رسد تا ز اسلام ِ ناپارسان درین مرز چشمی نیابد نشان چوسیمرغ زادان ره آورشوند به کشور رهایی دلاور شوند کنون هرچه خواهی توباخانه کن بر و بام ِ این خانه ویرانه کن یکایک سوا کن بگیر و ببند گهی با خرافه گهی با چرند گهی آشکارا خور و گه نهان ز خون ِ زن و مردِ این باستان ترا با سپاه ِکلانت چه باک بخوابان جگرگوشگان را به خاک بنام خداوندک ِ تازیان جدا کن تن ِمردمان را زجان همه دار و نادار ِاین خانه را ببخشای دستان ِ بیگانه را خرَد خانه بربند و مسجد گشای به مشتی خرَد خفته شو رهنمای به میدان زگلهای ما بیشمار بگیر و بیاویز بر چوب ِدار بترسانمان از امام ِزمان بده نان ِ مارا به بیگانگان کنون گوی وچوگان چو دردست ِتست زمان و مکان هردو سر مست ِتست زمانت برآید چنان بی خبر که بینی بسی کاوه در هر گذر مپندار کُشتی به نام خدا که مانَد سرانجام ِ تو بی جزا کمی گر فریب ِترا خورده اند گمانت که ایرانیان مرده اند یکی زنده مانَد ز کورش پسر یکی روز ِ خوش را نبینی دگر به سال ِ هزاران چو ایران رسید نگردد به سی سال و چل ناپدید چو از ره رسد نوبت ِجنگ ِما رهایی کجا یابی از چنگ ِما برآید چوخورشید ازپشت شیر کشانم ترا از بلندی به زیر بدان تا که ایران مرا میهن است بلند آسمان جایگاه ِ من است چو ایران فلک هیچ مادر نزاد نباشد چو ایران جهان هم مباد 👤 مسعود_آذر

‍‍ بهمن پنجاه و هفت چو هم میهنان را خرد تیره گشت به مرز گهر تیرگی چیره گشت ازین خانه راندند شاه شهان نشاندند دشمن به تخت کیان زدل مهر میهن برانداختند به آئین بیگانه دل باختند به بهمن در آن سال پنجاه و هفت چو دیو آمد آزادی از خانه رفت بد اندیشگان مرد دولت شدند نگهبان زندان ملت شدند ز بهمن بپا شد سرافکندگی زد و بند و کشتار و شرمندگی زن و کودک و مرد و پیر و جوان گشودند دروازه بر دشمنان وزان مام میهن چو ویرانه شد سرای زد و بند بیگانه شد گدا آمدند و گرفتند جان به یکشب خدایان شدند این ددان گلوی پسر برسر دار شد پدر سوی مادر تبر دار شد تبر خون ما را درین خانه ریخت بهایش به انبار ِ بیگانه ریخت گرفتند و بردند و بستند پر نیامد به جز مرگ ِ یاران خبر خدایی که اینان به ما داده اند قفس دارد و هم کمان و کمند قفس را نشان کرد بر بردگان کمند و کمانرا بر آزادگان به هر زندگی کزسر ِ بردگی ست دلیرانه مردن به از زندگی ست از آنروز من زندگانی کنم که زنده نمانَد یکی دشمنم نباشد رهی جز بپا خاستن بپا خاستن همزمان تن به تن که فردا سراسر درین بوم و بر نیابی ز ما رفته رفته اثر عربنامه ای را گرفتیم دست سپردیم کشور به تازی پرست کنون سفره بر دیو آراستیم ز فرزند ِ خود نانِ شب کاستیم روا کِی شود مِهر ِ دشمن ترا سزا کِی دهد جز شکستن ترا سرای تو در خاک ِ بیگانه نیست جزین خانه مارا دگر خانه نیست عرب ملکِ غزه کجا من کجا فلسطین کجا عشق میهن کجا هزاران چو لبنان و چون آن و این فدای یکی خشت ِ ایرانزمین که اینان بسی پارسان کُشته اند خدا کُشته و خود خدا گشته اند چنان قصّه خواندند در گوش ما که درخواب ِصد ساله شد هوش ما به سود ِ بقای نظامی پلید امام و امامزاده آمد پدید بسی نام ها را ز مذهب زدند بسی دُخت ِ کورش سمیّه شدند هدف جز فروشِ وطن هیچ نیست نگر کاینهمه آیت الله چیست نسوزد بر اسلام دلهایشان که در سر تجارت بوَد کارشان بیا تا چو آهنگران خاک را جهنّم بسازیم ضحّاک را فریدون ز ره آوریم این زمان که دزدی نماند درین باستان زمان شد که لشکرزخویش آوریم ز ناپارسان سینه ها بردریم زنیم آنچنان سر ز اشغالگر که بر شانه یادی نمانَد ز سر نژادی ندیدم همانند خویش که بر دین دهد جان فرزند خویش چنان خون ِ مادر بریزد بسی به تازی پرستی رسد هر کسی به سر آنچه آمد ز ویرانگران نشاید ز سر با گذشت ِ زمان نه هرگز فراموش خواهیم کرد نه هرگز بداریم دست از نبرد به دل گر دهی مِهر ِ میهن کمی به تاریخ هرگز نمیری دمی مرا نیست زین گفته خوشتر به یاد چو ایران نباشد ... جهان هم مباد ...... آذر

مسعود آذر

مسعود اذر

✌️👑

چنین گفت آذر بیا تا ترا گویم از راستی که آگه شوی زین خرد کاستی تو یا پند مارا چو گوهر بگیر ویا اینکه در تنگدستی بمیر برین پند اندیشه میبایدت وزین راستی پیشه میبایدت گشا چشم و گوش ودل و هوش را مده بر خرافات آغوش را ترا گر خرد نیست در زندگی کنی زندگی در سرافکندگی نگر از تو بر من درین روزگار جز از ننگ و پستی چه آمد به بار همینان که فرمان دهندت بدان هم آواره بودند و هم گشنگان چه پیش آمدت کز سرایی بلند به پستی ترا سرنگون ساختند بتاراج بردند آزادی ات مزاران گشودند بر شادی ات گهی با زیارت گهی با شفا چپاول کنندت بنام خدا خرافه بتو بافتند و چرند که دارو ندارت به یکجا برند امام زمان گر بپا کرده اند ترا برده و خود خدا کرده اند بتو مذهب شیعه انداختند ز پردیس تو دوزخی ساختند حسینی که اینان بتو داده اند چرا خویش از خود نزاییده اند امانت گرفتتدش از کربلا که ایران شود بلکه تازی سرا به خاک و گِل امروز بنشاندنت نگر با حسین ات چه چرخاندنت کنون روی دریایی از دُر و زر بکش خاک نادانی ات را به سر زمانی سرای تو شاهانه بود سرای بزرگان فرزانه بود یکی بود یکتا بهشت برین که نامیده شد مرز ایرانزمین نیاکان برای تو جان باختند گلستان ز ایران ما ساختند که تو بی سرو پا شبانی کنی چو آدم در آن زندگانی کنی تو این خانه را خشک و تر سوختی به آئین بیگانه بفروختی دگر مرگ بر این و بر آن مکن به خویش ات نگر خویش کتمان مکن نباشد بجز تو ترا دشمنی نداری بجز خویش اهریمنی از آن روز میهن چو آمد پدید به ما آنچه بگذشت از ما رسید ز پیشین در ایران ما دشمنان نبودند مشتی جز ایرانیان همانان که اجداد نشناختند که کشور به دین عرب باختند ترا گفتم از راستی ها سخن چو خواهی رها گردی از اهرمن چه بهتر که در خود کنی جستجو خرافات خود را دهی شستشو هرآنکو ندارد خرد اندکی نداند ره رستگاری یکی نداری تو گر مهر بر میهنت چه خوش تا نباشد سرت بر تنت آذر مسعود

به نام یزدان پاک نور می آید ز خورشید از پس یلدای غار جنبشی چون کاوه آغازیم با یاد بهار  چله بنشستیم لیکن عزم از بهر خروش تا بگردانیم ضحاک دنی بر غم دچار همتی باید که این قوم وقیح و بی نسب ریشه هاشان را بخشکانیم از این بوم و دیار با غریو این نوای روشن ِ  #جاوید_شاه لاجرم ویران کند دیوارِ ظلم و این حصار استوار #ایمانمان است و دل از #نور امید میتپد بر رستخیزی جاودان و ماندگار سوی یزدان دست آریم و بسوی شَه رویم دست در دستان هم در راه مُلک شاهوار ای خوشا در راه میهن جان فشان و پر خروش زانکه ما سرخوش به ایرانیم و شهر پر نگار گو چه والاتر ز عشقی کو به نام میهن است مهر ِ میهن برتر است از عشق پاک کردگار در دلم باشد مبارک این سه والاتر ز جان نام یزدان ، شأن شاه و میهنِ پر افتخار خواهم ای پرودگار ای شاه دربار بهشت همچو برفِ دی شوَد روشن بما این روزگار #صادق_مبارکی

چوبگذشت شش برف ازمن زسر ندیدم دگر رنگ و روی پدر مرآمد چنان راهبر سایه ام که زین سایه بشکفت سرمایه ام وزآن پس رهی بین ما باز شد سخن های بسیار آغاز شد چنان زین میان دوستی سر گرفت که گویی جهان چهر ِ دیگر گرفت همه روز و شب سایه ِ تیره گون میامد پس از ابر از من برون که تنهایی ام را بگیرد ز من گهی با سکوت و گهی با سخن بدین گونه بس روزگاران گذشت بهار ِ جوانی پدیدار گشت شبی این سپید اندر ِ تیره فام نمایان شد از زیر ِماهی تمام سر از شانه افتاده روی شکم دو پایش ز اندوه خم بیش و کم چو چشمم نگه زد به رخسار ِاو گرفتم که دارد سر ِگفتگو نشستیم و در کوچه ی کودکی دو تن در کنار ِهم اما یکی کمی پس به پای خود انداخت سر چنین گفت با من سخن های زر که سرور تو بسیار رنجیده ای جفا جای مهر ِ پدر دیده ای ولی جز تو یکتن مرا یارنیست تنی در جهانم خریدار نیست مرا زاد روز ِترا داده است همان مادری کو ترا زاده است چو تاب ِزمان را نبندی دوام شود زندگی بر من و تو تمام مگر باز آمد دگر آنکه مُرد نه باز آید آنکو گرش خاک خورد به پا گر نمانی ازین بار ِدرد مرا با تو در گور خواهند کرد روا باشد ار مرگ آید ز در خوش آمد چو آید ولی دیرتر نگر کاین جوانی ترا یاور است ترا زندگانی پدر مادر است بیا نیک اندیش بر کار ِخویش سبک تا ز رنج ات کنی بار ِخویش که با سایه ات گر مدارا کنی تهیدست اندیشه دارا کنی نگر بر تن ِخویش با چشم ِجان که بینی چو موجود بس بیکران درون ِتو جا گشته جان بیشمار هزاران هزاران هزاران هزار وجودت چنان کهکشانی که هست ز موجود ِ زنده بنا گشته است که یک یک ترا زندگانی دهند به پای تو یک یک جوانی دهند یکی در وجود ِتو خود خواه نیست خود آن خواهد آنکو دل آگاه نیست ترا بر تن آید چو زخم از گزند همه در تنت یار ِ یکدیگرند به تن رخت و پولاد بر سر کشند به کشتار ِ بیگانه لشکر کشند چو دانند دنیای آنان تن است که هرچه نباشد ز تن دشمن است همه در تو گویند پاینده باد چو این تن نباشد تن ِ ما مباد بکوشند تا واپسین چکه خون که تو زنده باشی چو هستی کنون مپندار جانت ز یک بیش نیست که جانهای بسیار با تو یکیست تو گر زنده هستی ز همبستگی ست که بند ِ تن و جان ز پیوستگی ست رسد گر تو خود را کنی ناپدید به پایان جهان ِ تو خواهد رسید کنی یا یکی سر ز یک تن جدا بدان کهکشانی دهی بر فنا ترا گفتم از راستی ها سخن کنون نیک دانی چه خواهی زمن دگر سایه بر لب نیاورد هیچ به جان هم دگر نامد از درد هیچ ازین تیره تن نازنین ِ جوان فشردم سرانگشت ِ دل بر دهان چنان گشتم از سایه ام رستگار که بینم در آیینه خود بیشمار بسی بوسه بر دست و پایش زدم چو شه تکیه بر خاک ِجایش زدم کمی پس چو سایه به ابری گسست مرا داد رازی که بر جان نشست که سرور ، نباشد ترا زندگی نباشد گرت عشق و آزادگی آذر

photo content

‌پسر با پدر گفت روزی چنین چه کردید با مرز ایرانزمین یکی دین گرفتید از تازیان سپردید کشور به بیگانگان همه هستی نسل ما باختید به چنگال ضحّاک انداختید به من ازتو زین خاک میراث کو به جز مرگ و خون ارزش و پاس کو همه خانه داریم و بی خانه ایم که در خانه ی خود چو بیگانه ایم مرا زندگی کردن از یاد رفت ترا مهر فرزند بر باد رفت چهل قرن فرهنگ و آیین ما در آتش شد از دین ننگین ما چه حس و چه روح و دلی داشتید که دروازه بر دشمن افراشتید کنون بس ز گُلها سر انداختند هم از مام میهن قفس ساختند سر ِ عشق بر دار آویختند به سینه بسی مرگ دل ریختند شما خویش را عقل کُل خوانده اید ز دیوانگان هم عقب مانده اید به گیتی چو ما نیست دیوانه ای که بر سر زند خاک بیگانه ای نه امّا دگر ما چو ما نیستیم بدانید ما چون شما نیستیم نتازند دیگر درین سرزمین نگیرند ما را نفس بیش ازین که ما یادگاران ِ آهنگریم مباد آنکه از حقّ خود بگذریم شما آنچه کردید غم بود و درد بدانید ما آن نخواهیم کرد بدانید ما دیده خواهیم شست نیاکان ز تاریخ خواهیم جُست اجازه به کس کِی دهیم این زمان که هندی بکارد درین باستان وزان پس بتازد به ما روز و شب شبیخون بر آرَد وجب تا وجب ولایت کجا دست ِ باطل دهیم به فرزند خود نام قاتل دهیم به آنان که جانی صفت زاده اند به نابودی اجدادِ ما داده اند بسی تن عرب شد درین سال سی ازین پس نجوییم جز پارسی نداریم اینباره حقّی چنان که نابود سازیم آیندگان چگونه شویم اندرین غم سهیم جگر گوشه گان را جهنّم دهیم مرا مادرم دوش در گوش گفت که تا زنده هستی نبایست خُفت به یغما همه هستی ات برده اند وزین بیش ایرانت آزرده اند به مُلک ِ تو دشمن نوازی کنند به نامِ خدا مُرده سازی کنند رد ِ قفل و زنجیر بر دست و پاست کنون نازنین خانه شیطانسراست چنین گر بمانَد ترا آب و خاک گریزد ز دستت تن و روح پاک گلستانسرایت چو زندان شود در آن حبس و کُشتار آسان شود چنانت بکوبند بر سر همی نخیزد دگر زین سرا رستمی ازین بوم و برزن یکی آریا نمانَد برای نمونه به جا ز میهن زبان دری بر کَنند عرب را کیان تاج بر سر زنند شبانگه شبیخون به حافظ برند بجایش امامزاده بس گسترند ببندند دانشکده بیشمار مساجد گشایند صد ها هزار همه ثروت ِ ملًی خانه را ببخشند دستان بیگانه را بسی مُهر ِ باطل به آرَش کِشند خِرَد خانه ها را به آتش کشند اگر هوش ات از تو گریزان شود دو صد نسل بعد ازتو ویران شود نهان گردد آیین مهر آوری ز کشور گریزد همی داوری پسر را به مادر ستمگر کنند پدر را چو فرزند پر پر کنند نشینند زان پس سر هر گذر به شمشیر تازی برآرند سر به هر کوچه میدان و منبر زنند به دستور الله شان سر زنند بزودی چنین واعظان لجن اَلْا یران بنامند نام وطن نگه کن سراپای ایرانزمین چه آمد سر پرچم راستین کجا شد سرود خوشاهنگ ما همه تازیانیست فرهنگ ما به دلها دگر عشق تعطیل شد به ما دین بیگانه تحمیل شد بسی اسمها را ز مذهب زدند بسی دُخت کورش سمیّه شدند حکومت عرب شیخ و دولت عرب بکارند تخم ِ عرب هر وجب چو خواهی که مانَد ز ایران نژاد سر ِ شیخ بر دار باید نهاد وگر نه چنین بگذرد روزگار که جایی نمانَد ز ما یادگار دریغ است ایران اَلْا یران شود مَلَخ جای بلبل فراوان شود شما را چو نیست اختیاری به جان نکارید فرزند در این جهان اگر من در آینده گشتم پدر گذارم کمانگیر نام پسر بخوانم به گوش دلش پند خویش که گوید به نوبه به فرزند خویش که گر یک به یک تن به تن جان دهیم از آن به که کشور به دزدان دهیم بیا دست در دست یاران کنیم وطن را سراسر گلستان کنیم #مسعود_آذر

‍‍ ابله ازخواب بهشتی که امان میدهدش مادر خویش به تیغ دشمنان میدهدش چون خدارا به یقین برهمه نادیده فروخت خود چو بیند به خدا دل به گمان میدهدش کار علم و سخن از دانش و بینش همه هیچ گوش دارد به دهانی که اذان میدهدش دل به نادیده ی مذهب دهد آنکو همه عمر نپذیرد ز خِرَد آنچه نشان میدهدش هرگز ازخواب نخیزد جسدی زنده به گور با نسیمی که چو گهواره تکان میدهدش زان دُمِ دین که چوبدکاره بِخود بست و نشست دست و پایی نکند گرچه زیان میدهدش مفتیِ شهر که نان از کفِ بیچاره گرفت هم به بیچاره ی دیگر چه گران میدهدش عقلِ ملّت چو جنون یافت حکومت او را همچو تکه استخوانی به سگان میدهدش 👤 #مسعود_اذر

فردوسی یعنی تاریخ و هویت شاهنامه افسانه ایست برای بشریت تو را نباشد نشانی از عقل آدمیت دلقکی بی ریشه کو اساس تربیت نخاله ها و پخمه ها در مرکز قدرت به هر بی سر پایی داده اند جرات کشتن اندیشه انسانی توسط یک دلقک طرح قانون بر اساس سقوط انسانیت جهل و خرافات واحد کنترل ملت نابودی تاریخ فاکتور اصلی سیاست همه در طلب پول و قدرت و شهرت در این ساختار فاسد همه قابل مصرف اندیشه و هویت بر اساس شهوت بیدار شو هم وطن از خواب غفلت فصل گرسنگی آتش زدن خرمن شناخت دوست در لشکر دشمن #علی_آتشبت

واعظان در جمع گر محو ِ خدا گردیده اند بارها در خلوت ِخود بر خدا خندیده اند وین خدایی را که گویندت توان دید وشنید خود درون ِ خویشتن نادیده و نشنیده اند روضه و سجّاده و تسبیح و مُهر و جانماز اینهمه دارو به قصد ِ خوابِ ما پیچیده اند گر به چنگ و گر به دندان میدرند آزاده را چنگ و دندانیست این کزمردمان دزدیده اند با دو آیه ثروت ِمیهن به یغما رفت و رفت با دو سوره جان ِما را از میان برچیده اند دَم مزن گر عشق چرخانند در بالای دار ما گنه کاریم و اینان کعبه را چرخیده اند زین طبیعت تا مگر مار ِ دوسر آید پدید مادران ِ مفتیان با اژدها خوابیده اند ترس بر دل ره مده زین مذهب اهریمنان زین حقیرانی که از ناف خدا باریده اند 👤 #مسعود_اذر

آنـچـه نُـمـو یـافـت و نـمـود زیــرِ پـوسـت دشـمـن خـیـرخـواه و هـمـی شـرِّ دوسـت دختـرک از فـقـر بفـروخـت تـن ، سـپس : دغــدغــۀ مــردم شـــهـــر ، آبـــروســت !! وای بــــر آن ؛ جــامـــعـــۀ زن ســـتـیـــز : شـاخـصـۀ مـعـضلـشان ، " تـارِ مـوسـت " فـاش و عـیانـسـت کـه زمـامــدار شــهـر : بیـخـرد و جیـب‌بُـر و بی‌چشـم و روسـت چــیـــره و چـــربــیــــده چــنــان زورِ زر : بـنـد جـهـان ؛ قــبـضــۀ چــنــگال اوســت کـس نــشِــنـاخــت مــبـتـکـر اسـکـنـاس ! لـیک پیِ کـشفـش هـمـه در جستجوسـت "" زاده و فـــرزنـــــد اراده ..؛؛ مــــنــــم "" " مـــادر بـدبــخــتــی تــــو ؛؛ آرزوســـت " آنـکـه دریـده شـده نـیـسـت بـی سـبـب .. " تـکـیـه‌گـاهـش ؛ تَـنِ درّنــده خـوســت " پـنــد نــشــد آویــزهٔ گـوشَــت ، ســپــس : هـر چـه بــیـایــد ســر تــو حـق تــوســت جــان سـخـن آنـچـه بِــه و بـدتــر اسـت : " دوستـیِ دشمـن بُـوَد و خـصم دوست " #خصم #یزدان_ماماهانی #آغازسـرایـش۲۷_۱۱_۱۴۰۲ #پایان‌سرایش۳۰_۱۱_۱۴۰۲ _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

به نام یزدان پاک ای یاد تو روح و خاک تو پیکر من ای نام تو دین و هستی و باور من من جز غم تو به دل ندارم اندوه ایران من ای تو مهربان مادر من سوگند به خاک پاکت ای فخر زمین در راه شریف تو نهادم سر من میدان ِ  نبرد ،  بهر  ِ آزادی ِ  تو خالی ز دلاوران نشد ، کشور من فردوس من این دیار باشد به جهان کیهان ، چو تو ارزشی ندارد برِ من گر نقش خدا کشم  به تصویر شبی غیر از تو مرا نباشد  ای مظهر من گهواره تویی مرا ، تویی گور مرا دنیای  منی  و   عالمِ   دیگر  من آکنده به دل خدا و شاه و  وطنم جاوید شهنشه و وطن ، گوهر من ای خسته ز تازش و هجوم ِ دگران ای غُصه‌ی تو سیاهه  در  دفتر من بی مِهر تو دل چو گِل بوَد در سینه ای خاک  تو عشق ِ اول و آخر ِ من امروز اگر به ظلمت و خون اَستی باز از دلِ  خاک ، بر دمی اختر من ما در ره ِ تو  دمی نباشیم خموش پاینده  تویی ، ستاره‌ی  انور ِ  من #صادق_مبارکی

زندگی در بردگی گر هست مردن بهترست زهر خوردن جای نان از دست ِ دشمن بهترست   زآنچه میکاری به خون ِ دل نه برداری اگر بیگمان آتش گر اندازی به خرمن بهترست پشت هم خنجر زند بیگانه گر پشت ِ ترا بازهم از پشت ِ پا از دوست خوردن بهترست ارزش ِ آدم به سراندام و زور و وزن نیست تک نگین ِ کوچکی از کوه ِ آهن بهترست واژه ی مردانگی را کی توان معنا نمود تا که از بسیار مردان ِ جهان زن بهترست   اندکی در گوش ِ دل پند بزرگان ریختن بی برو برگرد از خروار من من بهترست بال و پر در هر مکانی نیست راه بهتری ایستادن گاه گاهی از پریدن بهترست   خانه تا میسوزد آنکو دل نسوزاند کمی در وجودش سر نباشد روی گردن بهترست علم بهتر هست یا ثروت معلّم داد زد گفت آذر, ای معلّم عشق ِ میهن بهترست  👤 #مسعود_آذر