en
Feedback
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Open in Telegram

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Show more
1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
غمگین مشو کاین زخم دل روزی مداوا میشود رو دل مرنجان کاین تن افتاده بر پا میشود روزی سرانگشت شقایق بوسه بر گل میزند وز سرخی چهر گل این دوران شکوفا میشود چون آشیانت لانه ی ویرانگران شد غم مخور کاین خانه باز آباد و شاد از شانه تا پا میشود در پشت اسرار زمان خوابیده بازی بیکران آب گِل آلود وطن روزی گوارا میشود دامان دشت سینه ات جولانگه شبسایه شد شب جاودان هم شد بدان تسلیم فردا میشود بیرون مکش از دل اگر از دیده جانان شد برون عشقی که گم گشت از نظر یکباره پیدا میشود بخت تو چون زین روزگار افتاده پایین غم مخور خوشبختی و غم در فلک پایین و بالا میشود ره نیست آذر در جهان کانرا نباشد انتها آزادی میهن ز ره روزی هویدا میشود مسعود آذر

به نام یزدان پاک از پیکر  ِ پاکیزه ی  گلهای ایران شد لاله گون از خون خیابانهای ایران مامِ وطن در سوگ فرزندان خویش است بی تابِ ناجی گشته ویرانتر ز پیش است خون میچکد از چنگ ضحاک ِ زمانه هر دم کند حکمی به قتلِ ظالمانه دل خون شد از قومی که از ما گشته بر ما چون لشکر  ِ تازی به خون شد تشنه برما هیهات از این نامردم ِ بدتر ز دشمن تیغ خیانت میزند هر دم به میهن ای ملتِ پاک و نجیبِ خاکِ ایران ای علتِ این خاک بر مرز  ِ دلیران این گوی و این میدان کنون وقت نبرد است جان دادن از بهر وطن سودای مرد است تا جان به کف داریم و شاهنشاهِ خوبان ما را چه باک از آتش و شلاق ِ سوزان ما را مباد این ننگ بر دامان ناموس دستی رسد بیگانه از نیرنگِ سالوس امروز روزِ انتقام و روزِ خون است هشیار بودن حال در مرز جنون است چون کاوه طغیان کن مثال نور در شب ویران کن این دیوارهای مرز مذهب ما ملت  ِ آزادگی را این اسارت باشد مثال شاه کو اندر فقارت برخیز و عزت جو دگر بار از شجاعت بگسل ز پای خویش زنجیر حقارت ما را غم نان نیست گر بودی غم نان کِی نامور بودی به دنیا نام ایران زنهار ز این غفلت که چون مرگیست خاموش وای ار شود بر ما چنین ظلمی فراموش رستم چرا صحراب را نقش زمین کرد برخود جفا از ساحت ایران زمین کرد چون بیرق ایران زمین را واژگون دید شد بیقرار و نوجوانش را به خون دید این است رسمِ مردی و میهن پرستی خاموش گر بنشسته ای دشمن پرستی مرگی که آید از شهامت زندگانیست دردی که باشد از وطن خود کامرانیست ما از تبار پهلوانان دلیریم ما وارثان و ناجیِ ایران زمینیم روز حساب آمد دگر خاموش منشین از خاک ایران ریشه های ظلم برچین از نسل کژ اندیش و کژ کردار بگذر این پرچم  ِ بیگانه ی ضحاک بر در تا آید اندر اهتزاز آن شیر و خورشید با رنگهای سرخ و سبز و نور امیّد #صادق_مبارکی

راه بــسـتـیــد بــر گــذار مــغــزهـا در نـهـایـت شــد ، فــرار مــغـزهــا شــارلاتـان را رویِ کار آورده‌ایــد ! ننـگ و بـدنـامـی بـه‌ بـار آورده‌ایـد از شـما این مـانـده بر ما سـهمیـه : اشـتـبـاه در اشـتـبـاه بـر ثـانـیـه !! گـر قـصـوری میـکـنـیـد و اشـتـبـاه آخـرش گـردن نـمـیگـیـریـد ، گـنـاه آنچـه بی‌انـدازه کـرد ؛ گـستاخـتان مفتخوری‌وعیش‌ونوش‌ در کاختان تــوده را از پـشـت پـرده بـنـگـریـد زیردسـت را هـمچـو بـرده بنـگریـد لـِیـبِـل راسـتیـن زدیـد بـر یـاوه‌هـا بـرتـری دادیـد عـدو ؛ بر کاوه‌هـا !! رسـمیـت دادیـد به فرهنـگ و ادب بـَـربـَـریّـت بـودن قــوم عــرب ..!! از کَــپَــر تـا تــازیـان آس و پـاس : سـاخـتیـد افـسانـه‌های بی اسـاس بر تَوحّش‌ شاخ‌وبرگ‌دادید سپس : ریشـه‌های پـارس را کردیـد هَـرَس از اساطیـرش بگیر تا خاک و آب : بیـخ‌ و بُـن نابـود کردیـد و خـراب بـا وجـود بـی‌بــهـای سـلـطـه‌جـو : ذرّه مــثـقــالــی نـمـانـده آبــرو ..؛ پـلـک را از روی پـلـک بـرداشـتیـم مـهمـلات را پشت سر بـگذاشتیـم آنچه کرد بیدارمان از خواب جهل آن خِـرد بـودسـت و آگاهـیِ عـقـل دین‌ و مذهب کرد وطن‌ را سیطره گشت‌ چهارده‌قرن پیش‌ مستعـمره اینسری‌ماست‌ریخته‌وبشکست‌تغار آمــدیـم بـا عــزم و رزم اســتــوار از تــن مُـفـتـی ؛ قـبـا را مـی‌دریـم تــا دمـار از روزگــار در آوریــم ..؛ خواهی از قامـوس مـفهـوم گـزنـد ( شیخ و مُلا باشد و آخوند گنـد ) پـا نـهاده هـر کـجـا مـلّای پـسـت : روزی از آنجا برفت ، آفت نشست پیشـهٔ آنها فقط خواب‌ و خورست مغزشان‌خالی‌وجیب‌هاشان‌ پُرست در ازای اکــتــســاب‌ مـــادیــات : میفروشند‌ چرت‌وپرت‌ و وهمـیات یـک قـبـا و یـک عـبـا بـر تـن کـننـد دور سـر ، عـمـامـه را دامـن کـننـد منبـرست و روضـه تـوبـره‌کارشـان شیـون و نـالاندنـست ، ابـزارشـان ایـن خـفـاکاران مـؤمـن اصـطـلاح ظاهـراً پیـراستـه ، باطن افتـضاح گـر ز دیــن کـردنـد تـبـلـیـغ زیــاد : " ذرّه‌ای بـر آن نـدارنـد اعـتـقــاد " آهـشان با نالـه سـودایـی نـداشـت هیچ فرق با بی‌سـروپـایی نداشت روی لـب بیـهـوده جـنـبـاننـد زبـان جمـلـه‌سـازی میـکـننـد با واژگان ! بــا بـکارگـیـری ز فــن مــغـلـطــه : منـحرف سـازنـد ذهـن با سفسطـه نیسـت در گفـتارشان یک مُـستَـدَل حرفـشان هـم فاقـدِ هر نـوع عمـل تـا گـدازاده به تـاج و تخـت رسیـد میهن هرگز روی خوشبختی ندیـد تا فـرو بسـت دیـده از گـیتـی پـدر خـانـه نـاایـمـن بـگـردیـد از خـطـر نـاخَـلَـف گـردیـد ؛؛ فــرزنــد خَـلَـف زد خـوشی بـد زیـر نـاف بـیـشـرف نـاسـپـاسـی شــد فـراگــیــر وطـن خـاربُـن روئـیـد بـه گِـرد نـسـتــرن پـا نـهاد ؛ پـیـش از ورود ، نـاآشـنا خـانــه گـردیـدش فــنـا از زیـربـنـا مُـرد و کفن و دفن شـد پیـر زمیـن مــادر چــرخ زاده فــرزنــد نـویــن رفـتـه رفـتـه رشـد فـعالـی گـرفـت پـرورش یافـت و پـروبـالی گرفـت هـر کـه بـا نـامـی زنــد او را صـدا مـا بـگوئـیمـش " دهـه هـشـتادیا " مـدرسـه می‌رفـت بـیامـوزد خـرد : درس او شد مشت و باتـوم و لگد این نـهال که گشت درخـت پر ثمـر ریـشـه را بـی‌ریـشـه‌ای زد بـا تـبـر کرده بود توجیه که او معذور بـود اصـطلاحـاً نـام او " مـأمـور " بـود چون هویجی خیره بوده بر اُفُق : تا رسـد بر دسـت او دستـور فـوق برخیالش‌میگذشت،حدسی‌نخست هرچه‌مافوقش‌بگفته‌ هست‌دُرست با تفـنگ و تانـک و باتـوم و شوکـر ساخت‌ زخود شخصیتی‌مثل‌جوکر تا به دندان او مسلّـح گشته بود !! میزد و‌ می‌کُشت و‌ گاهی می‌ربود از زنـان و دختـران‌ فـاکتـور بـگیـر تا جـوان و نوجـوان و طفل و پیر همچوسیبی گشته بوده مرد و زن جانی بالـفطـره حـکم پـوسـت‌کَـن جـامعـه ماننـد نـوعی تکّـه گوشت سرکش قصّاب شبیه چرخ گوشت بی دلیل خـون جـوانان را بریخت همچو خفاش درپی سایه گریخت او نمـی‌دانـد ، پـسِ خـون ریختـن آب بر کارون و جـیـحـون ریختـن رذل‌وخونخوار و تهی‌مغزی چنان : در نـهانـت گـشتـه اهـریمـن عـیان هر کُنِـش یک واکنش دارد به خود کشته‌ای ، یکروز خواهی کشته‌شد پند تاریخـست و داده درس خوب هر طلـوعِ دیـکـتاتـور دارد غـروب پندی از من داشته باش بر یادگار : " خاطرِخوش از خودت برجاگذار" #شعارآزادی #یزدان_ماماهانی #آغاز۲۰_۸_۱۴۰۱ #پایان۲۸_۹_۱۴۰۱ #مثنوی_۱۷۱_بیتی #جستار_چکامه_اعتراضی_انتقادی _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

صـحـبتـی دارم شِـنـو سـرکـوبگـر : مـعـتـرض را خـوانـده‌ای آشـوبـگـر می‌کِـشی بـا کینـه و خـشم و نـزاع اسـلـحـه بـر مـردمـان بـی دفـاع !! آنـکه مـی‌خـوانـی بـه نـام دشمنـت عـنصـر بی‌مایـه اوست هم‌ میهـنت افـتـخـارم مـی‌کـنـی ؛ سـر می‌بُـری خونِ هـمخـون خودت را میخوری هـموطـن تـقـدیـم کـرد گل بـا سبـد هدیه دادی جـای گل ، مشت و لگد این به آن معناسـت هستی ناخَلَـف ننـگ بـر تـو ، شـرم بـادت بیـشـرف آنـکه را "داعش" حسابش می‌کـنی آن خودت هستی خطابش می‌کنی کُلت و باتوم و کـلاشینـکف بدست آنکه را کُـشتـی فـرزنـد کـس است لــودهٔ واپــســگــرای غــربــتــی ..؛ آسـیاب چـرخیـده نـوبـت نـوبـتـی حـاصـل یـکصـد پـدر بـا یـک ننـه .. مـنـعـکـس کـردسـت نـور را آیِـنِــه مـیـرســد روزی کـه بــرگــردد ورق از گـلـو پـائـیـن رَوَد پـیـکـی عــرق مـست گـردنـد ایـل پـارسـی‌زادگان گـرد هـم آیـنـد اگـر ایـن دودمـان ! کُـرد و تـرک و بـخـتـیـار و گـیلـکی بـاز گـردنـد بـر گـذشتـه انـدکـی .. ارتش همبـستـگی ؛ سازمـان دهـند گارد جـاویـدان نـو بـنـیـان نَـهـنــد بـا صـف‌آرایـی و بـا فـرمـان شـاه : روزگـار نـاسـپـاس گــردد سـیـاه !! با تو هـستـم بی‌طـرف ایستـاده‌ای دور حـلـقـت بــسـتـه‌انـد قــلّاده‌ای دُم ؛ بـه اربـابـت تـکانـش مـیدهـی گـوش به دستـور زبـانش میـدهـی بلـه ، قربـان ، چشم گـوی او شـدی پــیــرو اهــریـمــن بــدخــو شــدی بـا گـلـولــه ..!! اخـتـیـار بـر آتـشـی مـردم و هـم مـیهـنـت را می‌کُـشی کمـرهٔ تـاریخ و بـایـگانیـست هنـوز بـنگـرش آن را بـه دقّـت کـینـه‌تـوز آنچـه ضبـط و ثبت گـردیـده در آن از سـتـمـکاران وقــتِ هــر زمـان .. جز تِـم خـونخـواری و وحشیـگـری زان نـمانـد هـرگـز بـجـا زور و زری آنچـه باقی مانـد ز جـبّـاران متاع : نفـرت و کیـن اسـت و آه اجـتمـاع فـقـر و فـحشـا و فـسـاد ناپـسنـد : نیـست هرگز در خـور یک شهرونـد می‌توانیـم با فـروش نفت خویـش توسعه‌بخشیم بر پیشرفت خویش با درایـت مـیتـوان صـدها شگفـت رویِ کـار آورده و پـیـشـی گـرفـت آنچه سلب‌‌ گردیده ازما دانش‌است آنچه‌بایکوت‌گشته‌‌ برما ارزش‌است دانـش ارزش آفـریـنـسـت بی‌کـران گـر نـباشـد مـفـت نمـی‌ارزد جـهان ما وطن‌خواهیم و تنخواه نیستیم گم بـکردیـم راه و گمـراه نیـستیـم ذهن مسمـوم و تن فاسد یکی‌ست جهـل نادان و یـخ جامـد یکی‌ست داده بــودیـم روی بـی‌انـدازه ما .. شـرع و عـرف شد تفـرقـه انداز ما جعبهٔ کارتـن نباشـد هـوش و عقـل تـا شـود ، محدود با برچسب جهل ما بجنگیم ضـدّ جبر و اُخـت شدن هـرزه مـغز گوید برای لخـت شـدن ما ز اسب اصل خویش افـتاده‌ایم حال به بـازگـردانـدنـش آمـاده‌ایـم چونـکه دزدیـده شـده ، شـادیِّ مـا یـا ؛؛ ربــوده گـشـتــه ،، آزادیِّ مـا نه ستیـزه‌جـو نه احساسی شدیـم ما هـواخـواه دمـوکـراسی شـدیـم دست سـیّاس رو شـده بـر ما دگـر عمـرمان با دیـپلـمـاسـی شـد هـدر ما سیاسی نیستیم درحق خویش معترض‌هستیم‌ بسا برحق خویش ما نه وصل‌ و‌ خـط بگیرِ دستـه‌ایم یا به حـزب و فرقه‌ای وابستـه‌ایم آنچـه نـامیـدیـد بر ما صـد لـقـب : آن شـمائیـد وصلـه بـر قـوم عـرب آن قَـدَر مـنـفـور و بیـشـرمـانـه‌ایـد بـا تـبـار پـارسـیـان بـیـگانـه‌ایـد !! آن تـجـاوزگـر شـمائیـد بـی‌گـمـان : دسـت درازی کــرده بــر ایـرانـیـان با هزار نیـرنگ و افسـون و نبـوغ : بـا خــود آوردیــد آئـیـن دروغ ..!! خدعـه می‌کردیـد و میدادید فریب همچو کِـرم آفـتیـد در بطـن سیـب گارد و پشتیبانی و اسکورت‌خاص دور خود قاپچین‌ کردیداختصاص نـوبـت مـردم رسیـد ، لیـکن شـما : پـس حـوالـه میدهیـد دیـن و خدا لـذّت دنـیـای مــادّی بــر شـمـاسـت گریـه‌وسـوگ‌وعـزایـش مال ماست در حـمـاقـت بـی‌نـهایـت احـمـقـیـد مـطلـقـاً ؛ خـودکامـگان مـطـلـقـیـد بـر شـمـا دارد ،، شـرافـت رُفـتـه‌گـر مـفـت نـمی‌ارزیـد بـر سـرگیـن خـر آنچه زان هرگز نبردیـد رنگ و بـو : آدمـیّـت ، نـقـد پـذیـری ، آبــرو ..! پـشـت مـیـز نـخبـگان لَـم داده‌ایـد تـختخـواب جـاه ، دراز افـتاده‌ایـد ما شرف‌کاشتیم و برداشتیم‌شعف با شـرافـت میـرویـم سـوی هـدف بـر شـما ؛ هـرگـز نبـود وجـدان روا قـومیـت‌ها را ز هم ساختیـد سـوا ارج مـیهـن شـد نه تنـها ، تـخلیـه : قـطعـه قـطعـه کرده‌اید و تجـزیـه باچه‌ قیمت‌ خودفروشی میکنید ؟ ضدّ مردم‌ جنب‌وجوشی میکنید ؟ مـزد مـزدوری ، مگـر کافـی نبـود ! بنـگ وافـوری ، مگـر کافـی نبـود ! میشود چون سایه ننگ همراهـتان خواری هردم چشم به راه راهـتان این سـروده بـود تـهی از سـوءظن روی لـبـهـای سـیـاهــم بـوســه زن رُک بگویـم ، بی‌تـعارف ، بی‌غـرض نه شما اصـلاح شوید و نه عـوض جای اینـکه فـردخـوشنامـی‌ شویـد رفتـه رفتـه چـون هیـولا میشویـد پیـرو و خواهانتان پا پیش کشیـد ریش‌تراش‌ برداشته‌وبرریش‌کشید

زن چــو پـا بـر عـرصـهٔ گـیتـی نـهـاد نــظـم مـوزون شـگـفـتـی روی داد ! زنـدگـی بــا عـاطـفـه پـیـونـد خــورد نام عشق با حرف تـاء پسونـد خورد (تـعـشـق) دلـبــری و عـاشـقـی ..؛ آغــاز یـافـت گل ؛ بـهار و بـوسـتـان را بـاز یـافـت یک‌نـواخـت شد ، ریتـم سـازِ رابـطـه آخــرش شــد فـاش ...؛ رازِ رابــطــه زنـدگانـی زاده شـد ؛؛ هـمـراه عـشـق آیِنـه نقش بست در خود ؛ ماه‌ عشق دلـگـشـا ؛؛ وابـسـتـگـی ایـجــاد کــرد یـک وجــب دل را ز بـنــد آزاد کــرد مـرد آمـد چـشـم بـر هـستـی گـشـود رنـج ؛ طبعش گل بکرد و زان سـرود دردکِـشی و زخـم‌خوری رابنـدگیست "مبـتنـی بر این دو مـرد زندگیـست" یـک‌تـنـه بِـسـتـانـده افــسـار مـعـاش هـوشیـار و سخـت‌کوش و پر تلاش نان‌حرمت‌خورد ، نمک‌گیر شدچنان : آبــرو داری بــکـرد  تــا پـای جــان .. بـست چـو هـمّـت ، رفـت بالا پلّـه را آنچنـان پیمـود که دریافـت ؛ قلّـه را داد دست دوسـتی با دسـت دوسـت یافت همانندش ، همی مانند اوست خطبـهٔ‌‌عقـدخواندعشق‌براین‌دو زوج زنـدگانـی ؛ شـد شـروع قـعـر و اوج حـالــیــا ؛ خـوانـنـدهٔ ایــن مـثـنــوی یـک شـعـار و یـک پـیـام مـعـنـوی .. در درون خـود نـهـفـتـه بـی گـمـان ! اوّل حــرف مــصــاریـع را بــخــوان ابتـدا تـا مـصـرع بـیسـت و چـهـار : هــر هــجــا را در کـنــار هــم گــذار یـک عـبارت ؛ وانـگهـی گـردد پـدیـد یک شـعـاری ؛ را سـپس داده نـویـد جـملـهٔ : " زن ، زندگی ، آزادیَـسـت " لفـظِ : " مـرد و میهـن و آبادیَـست " زیـن شـعار اُلگو پذیـر از بیـخ و بُـن ســردر و دیــوار خـانــه ؛ قـاب کــن هیــچ محـدویـتـی ، اجـبـار نـیـست زن اگر آزاد نـیسـت ، انـگار نـیسـت زن نـبـاشـد ؛ آلـت جـنـسـی فـقـط ! سـلـسـلــه انـگـیـزهٔ سـکـسـی فـقـط زن نـباشـد ؛ مـوجـب تحـریـک کس هـرزه نیست ؛ بوده اگر نزدیک کس هیچ‌ ضرورت‌نیست‌حجاب‌وپوشش شـرح تـوجیـه نیسـت بـر آرایـشش ز‌ن نه کُلفـت هست نه بـرده نه کنیز او نـه آفـت آفـریـنـسـت و نـه هـیـز کـس چنیـن پنـدار شـوم دارد بِـسَـر هـرزه مغـز بـیش نیست آن بی‌پـدر زن ؛ کـنار مـرد نـیک ، حاصـل شـود زنـدگـی ؛ بـا مـرد و زن کامـل شـود رمـز آزادی همیـن است ، شـاد باش عـمـر را خـوش بـگذران ، آزاد بـاش رنگ آزادی ؛ سـفیـد و سـرخ و سبـز کــوی آزادی ؛؛ نــدارد خــط و مــرز ""‌  مــرکــز آزادی و انــسـانــیــت "" فـرق ندارد ، رنگ و قوم و جنسیت آنچـه بـایـد یـاد داد بر خـویـشتـن : درس انسان بـودن و خوب زیستـن اخـتلاف پـیش آورد ، مـحـدودیـت فـاجــعــه بـار آورد ، مـمــنــوعـیـت بــیـت بــالایـی بــیــایــد روی کـار : اخـتـلاف و فـاجـعـه آیـد بـه بـار .. اشـتبـاه و نـادرسـت اسـت بیـکـران ســرکـشـی بــر زیـسـتـگاه دیـگـران یـا دخـالـت‌هــای بـی‌جــا و غـلـط : تـخم خـصم و کـینـه می‌کارد فقـط نـیـسـت در قـانــون آزادی ، نــفـاق پـس جـلـوگیـری کنیـد زیـن اتّـفـاق اعـتقـاد کـورکـورانـه ..‌ بـس اسـت انـتـقـاد نـاپـسنـدانـه .. بـس اسـت نقـد روشـنـفکـر و نـقـد تیـره فـهـم اوّلی‌دارای‌علم و دوّمی دارای‌وهـم آنچه فـاقـد گـشـتـه در اقـلیـمـمـان مــنــعِ آزادیِ گـــفــتــار و بـیـان !! منتقد لب‌بست و او دانست صلاح منفعـت‌جـو می‌برد دست بر سلاح لـب فـرو بـستـن و یا مُـهر سـکوت چون فلوتـی‌ست زیر تار عنـکبـوت گـر هـنـرمـنـد و پـزشـک و کاسـبی گـر رسـیـدی جـایـگاه و مـنـصـبـی مـوســم و هـنـگام بـیـداد و سـتـم جامـهٔ رزم پـوش و قد را کن عَلَـم پـاشـنــهٔ پـیــکار را بــالا بــکـش .. طـعم خـون دادخواهـی را بِچِـش کرکسی بنیان نـهاد ، با آب و تاب : آشـیـانــه در قــرارگــاه عــقــاب ! در نبـود شیـرشـاه ، کـفتـار پست : خودسرانه ؛ مـسنـد قدرت نشست کـرکـس و کفتار ، ز سهم اغـذیـه : مـیـشدنـد با خـونخـواری تـغـذیـه شیر فراخواندش عقاب رایک‌شبی تـا بـر آن روشـن بـسـازد مـطلـبـی مشورت صورت گرفت و گفتمان : شد قلـمـرو ، سـلطـهٔ بـیگانـگان .. چیره‌بردشمن‌به‌وحدت‌بستگی‌ست "رمزپیروزی ، فقط‌همبستگی‌ست" پـنـجـه‌های شیـر و چـنگال عـقـاب با شـعار " پیش به سوی انقـلاب " با شگـرد و نقشـه و تـکنیک خـاص راه جـستنـد بر مجـازات و تـقـاص حـلــقــهٔ هــمـبـسـتـگـی و اتّــحــاد شــد ســرآغـاز نــبــرد و اجـتــهـاد پنجـه‌ای ماننـد گرز بنشست عمـود پـنـجـهٔ دیـگــر چـنـان آمــد فــرود اوّلــی : کـرده اصـابـت بــر ســرش دورزدش ، دورِخود و دور و بـرش دوّمـی را کـوفت بر چـشم و شکم در نـهـایـت ؛ کـرد او را زیـر و بــم عـاقبـت با وحـدت شـیـر و عـقاب بـر فـراز آمــد درفــش انــقـلاب .. فـاتــحـانــه دشـت را آزاد سـاخـت جـلـگــهٔ ویـرانــه را آبــاد سـاخـت منشـأ ظلم‌وستم ، خودکامگی‌ست شـاخـهٔ پـر بـار از افــتـادگـی‌سـت

فصل رزم و فصل جنگه وقت مرگ و دفن ننگه فصل آواز تفنگ و وقت پرواز فشنگه فصل سم پاشی هذیان وقت یورش به خرافه س فصل رویش حقیقت وقت اعدام جفنگه  روز خونخواهی ملت شب تبعید امامت فصل بیداری خواب و وقت قطع دست غارت شب اگه سرد و سیاهه روشنایی توی راهه چه قشنگه روز آزادی و پایان اسارت فصل رزم و فصل جنگه وقت مرگ و دفن ننگه فصل آواز تفنگ و وقت پرواز فشنگه جون ما  و جون  میهن تو رگ ما  خون میهن سبز و خرم باش میهن جاودان و شاد و آباد زندگی بی تو حرومه عمر دشمنت  تمومه خیلی باشه یک اشاره مونده تا سقوط آزاد فصل رزم و فصل جنگه آذر

هرجا که من دو تاست باید که ما شوند من ها چو ما شدند باید بپا شوند زیرا که زندگی درخانه زنده است تا مرگ بردگی راهی نمانده است آنگه که در خطر فردای میهن است آنگه که رهبر ِ راه تو دشمن است باید بپا شویم با حیله و ریا ملت جدا کنند کشتار لاله با نام خدا کنند تا نان سفره ات را بیش و کم برند اندیشه ی ترا از ریشه بردرند آنگه که زادگاه در حال مردن است آنگه که خون ما چون آب ِخوردن است باید بپا شویم شیخک به سود خویش میهن به خون کشید ایران گرفت و تا مرز جنون کشید با مذهب آمدند کشور جدا کنند هر تکه از وطن پخش و پلا کنند آنگه که در خطر فردای میهن است آنگه که رهبر ِ راه تو دشمن است باید بپا شویم هر جا که من دوتاست باید که ما شوند آذر

این آخرین پیامه زمان ِ   انتقامه هدف کل نظامه نزدیکه روز شادی شاه میهن آبادی... فصل قیام و جنگه تو سینه ها فشنگه به دستا پاره سنگه تو خونه ی اجدادی شاه میهن آبادی .. بی هم همه  اسیریم با هم نفس میگیریم ایرانو پس میگیریم با نعره ی پولادی شاه میهن   آبادی ...   ما وارث ایرانیم جنگنده ی میدانیم چون رستم دستانیم در خاک مادر زادی شاه. میهن آبادی ... سال فشنگ و خونه رزم تفنگ و  جونه ضحاک سرنگونه زن زندگی آزادی شاه میهن آبادی ... آذر

عشق برای ما سلاح بود عبور از تاریکی ها بود شیخ دشمن ما بود امنیت ما به شاه بود دروغ قانون کلمه ها بود بهشت و جهنم ابزار علما
عشق برای ما سلاح بود عبور از تاریکی ها بود شیخ دشمن ما بود امنیت ما به شاه بود دروغ قانون کلمه ها بود بهشت و جهنم ابزار علما بود خودکشی پایان آرزوها بود زندگی تفکرات سیاه بود رویا ته یک چاه بود کشتن به اسم خدا بود جهل دلیل جبر ذهن ها بود سقوط شاه سقوط ما بود #علی_آتشبت

فکر می‌کنی هستی فکر می‌کنی حضور داری اما تو بی محتوای تو خلاصه ای از ذهنیت و افکار و نگرش دیگران هستی بازی بازی چرخش ذهن هاست تو توسط الگو های ذهنی دیگران در حرکت هستی تو در جمع هستی خارج از جمع نیستی جمع حاصل یک تفکر است تو پذیرفت ای همین بمانی اندیشه تو پذیرای ایده و تفکر تازه نیست این باور در وجود تو زنده نشده ذهن بر اساس عادی بودن شکل گرفته چون همه چیز بوده تو فقط مصرف کننده خوبی بودی خودت را خسته نکردی حرکت نکردی تلاش نکردی رنج و عذاب نیاز روحی انسان است رنج درمانگر است  چالش بخش حیاتی زندگی انسان است مسیر یکنواخت خسته کننده خواهد بود انسان در تمام شدن بی معنی میشود این حس تکرار گونه در نوع خودش برای انسان بدترین عذاب الهی است وقتی حس فهمیدن و اندیشه در وجود انسان کشته شود خالی و پوچ میشوی گم میشوی دیگر پیدا و نهان نیستی وقتی چیزی نهفته در درون نداری یک خود بیماری ذهنی تمام تار و پودت را خواهد خورد پوسیده و فاسدو گندیده میشوی تو در نیستی خود غرق خواهی شد ذهن انسان گورستان بدون تاریخ است. #علی_آتشبت

نمیترسیم ... شعر و دکلمه از مسعود آذر

به نام یزدان پاک یاد دارم روزگارانی که بود این آرزو باشم آزاد و رها از ظلم و جورِ دیو خو آرزویی بس محال و نقش آن همچون سراب آنچه میدیدیم دریا بود و آزادی حباب در دلِ کابوس رویا دیدم از جنسِ محال در شب تاریک روزی دیدم از جنس خیال زه براین افسون زهی بر چرخ گردون آفرین زانکه این تعبیر بر رویا تو کردی این چنین پرتویی از نور شاهی ساکن آفاق شد بر تن ضحاک این اشراق چون شلاق شد سایه های مرگ اندر کوچه ها شد ناپدید رنگهای وحشت از رخسار این ظلمت پرید مینوازد گوشِ جان را بانگِ هر جاوید شاه میگشاید این نوا هر مانعی هر سد راه کوه با این وحدتِ ملت شوَد هموار و پست روح با این عزم ملت میشود هُشیار و مست نیست دیگر آرزو آزادیِ در خونِ ما نیست آگه اهرمن ز احوال و چندوچون ما همچو اقیانوسِ طوفانی خروشان میشویم یاچو خوشید فروزان داغ و سوزان میشویم بنگر از خاکسترش برخواستی ققنوس ما شد فریدون زمان شاه و همی مانوس ما جنگ پایانی میانِ نور و ظلمت در گرفت قادسیه بار دیگر هم در ایران سر گرفت تا شوَد حاصل که باید میشدی آن روزگار آن ظفرمندی که باشد صاحبش پروردگار بشنو ای سوگنده خورده برسر این دشمنی بشنو پایانِ نبردت ای که چون اهریمنی عاقبت ضحاک با دست فریدون شد به بند تا بمیرد در دل ِ کوه ِ دماوند ِ بلند چون تو ،آن ضحاک هم بر کس نکردی این چنین شد هلاک او در دلِ کوه و تو در قعر زمین بیرقی در اهتزاز آید ز خورشید و ز شیر لایق این سرزمین و شاه و اقوامی دلیر #صادق_مبارکی

نترسانندم از میدان که من جانباز میدانم که من از دین و از ایمان بجز ایران نمیدانم نترسانندم از کشتن نه در خون خود آغشتن که من اسمی بجز میهن نمیدانم نمیخوانم درین مذهبسرا جانا شبیخون ناخودآگاهست به گلزار وطن وقتی سر بریده در چاهست اگر از پای بنشینیم و گر سر بر سکوت آریم ازین خانه بجز ویرانه ای بر جای نگذاریم بیا توفان برانگیزیم و هم با هم بپا خیزیم چراغ چشم دشمن را به سقف خانه آویزیم بیا تا عمر ما باقیست تا خونی به رگ داریم به میهن جان دهیم و یا ازین جان دست برداریم بمان با من بخوان با من که وقت مرگ دشمن شد بریده باد آن دستی که سرخ از خون میهن شد مرا در دام گر گیرند و گر سر برکنند از من و یا این سینه بشکافند و جان بیرون کنند از تن مرا گر لب به لب دوزند و سوزند آشیانم را اگر بر دارم آویزند و رقصانند جانم را نترسانندم از میدان تو گر آتش برانگیزی مرا مرگی نترساند تو گر با من بپا خیزی بیا تا عمر ما باقیست تا خونی به رگ داریم به میهن جان دهیم و یا ازین جان دست برداریم آذر

مستقیم آزادی رو به پنجره تنی زخمی بغض در حنجره دین و مذهب آیین مسخره حجاب طبق قانون و تبصره تار موی زن عامل اصلی خطره زن در ا
مستقیم آزادی رو به پنجره تنی زخمی بغض در حنجره دین و مذهب آیین مسخره حجاب طبق قانون و تبصره تار موی زن عامل اصلی خطره زن در این بازی ارتش تک نفره سیستم حکومت شب‌های برره اینجا دروغ گفتن خودش هنره زندگی در ایران از جهنم بدتره معیاراقتصادش بر اساس آلت خره #علی_آتشبت

کبوترهای آزادی را سر بریدن برای جوجه ها دام چیدن آزادی را به لجن کشیدند ستاره ها را از آسمان چیدند برای آخرت ما خواب دیدند پا
کبوترهای آزادی را سر بریدن برای جوجه ها دام چیدن آزادی را به لجن کشیدند ستاره ها را از آسمان چیدند برای آخرت ما خواب دیدند پاداش را در طناب دار دیدند به زور و سرکوب حکم میدن به نقطه صفر زندگی رسیدن به سوی مرگ رفتن و نترسیدن تو چشمان ستمگر سقوط را دیدن برای نان و غذا و زندگی جنگیدن خوشا آزادی و در فضای باد رقصیدن اینجا همه منتظر سرنوشت و تقدیرند جوان های که در آرزوهای خود پیرند #علی_آتشبت

باغبان باغ ما خود آفت باغ بود بازار جهل و خرافات دین داغ بود هدف روباه فریب دادن کلاغ بود گرگ آماده حمله بود بره ها چاق بود ن
باغبان باغ ما خود آفت باغ بود بازار جهل و خرافات دین داغ بود هدف روباه فریب دادن کلاغ بود   گرگ آماده حمله بود بره ها چاق بود نفهمیدن از گوش های دراز الاغ بود اسارت وبردگی خودش انتخاب بود #علی_آتشبت

تاریخ مرور میشود حقیقت جستجو میشود سیاهی ها نابود میشود پهلوی نور میشود شاهی که مشهور میشود برای ایرانی باعث غرور میشود از دست دادن شاه باعث سور میشود یک اشتباه که به باخت تمام میشود قمار باز سوار بر بازی میشود شاه در بازی دوباره قاضی میشود باختی که برای مردم دست عبرت میشود ملت بدون شاه بدون هویت میشود شیخ گم و گور میشود وضعیت ناجور میشود آش نذری شور میشود انسان از جهل دور میشود دعاها همه باطل میشود آیه ها بی حاصل میشود عقل و اندیشه شکوفا میشود بستر عشق و محبت محیا میشود  شاهزاده رضا پهلوی شاه میشود دنیا از خشم و کینه پاک میشود #علی_آتشبت

دین اساس حقه بازی است حاکمی که نژاد تازی است عدالت اینجا سالها قربانی است آزادی در کشور ما زندانی است از برکت شیخ شهر سفره خا
دین اساس حقه بازی است حاکمی که نژاد تازی است عدالت اینجا سالها قربانی است آزادی در کشور ما زندانی است از برکت شیخ شهر سفره خالی است اعتراض حکمش تیر اندازی است دین را برای مردم دام کردند به اسم دین خدا را رام کردند به وعده بهشت همه را خام کردند همه را برده و مطیع و غلام کردند روی زمین جهنم را برپا کردند سوختن ما را تماشا کردند خدا را در کعبه اختراع کردند شیطان را تبدیل به چرخ دنده خدا کردند خدا و شیطان ترکیب یک توهم است سیاست مذهب کنترل آدم است #علی_آتشبت

تو هـمان بی‌شرفـی ، بی‌شرفیـت مرز نداشـت تـو هـمان بـی‌هـمـه‌چـیـزی ز بـها ، ارز نـداشـت نه قـیاسِ تـو چو با هـرزه گـناه‍ـست و خـطا ! نـه چـنیـن نام و نـشـانـی علـفِ هـرز نـداشـت تـو هــمـانـی بِــکـشــی آبِ روان را بـه لـجــن ! نـه چـنیـن جـوهـره را بیـلِ کـشـاورز نـداشـت تـو هـمان کاردِ فـرو رفـتـۀ تا دستـه به زخـم : نه چنین خصلـت و طبع را قمه و گرز نداشت تو همان دیوِ سه‌شاخی شده از دستِ تو من : سـرِ سـوزن ؛ نـه سـتـونِ بـدنـم لَـرز نـداشـت ! تو هـمان غیـرِ مُـجازی که مـسیـرش قَـدِغَـن ! کـه چـراغ قـرمـزِ آن حـوصـلـۀ سـبـز نـداشـت تو هـمانی شـرفـش را به پـشـیـزی بِـفُـروخـت تـو هـمان قـالـیِ پـاره شــده‌ای ، پُــرز نداشـت تـو هـمـانـی بـزنــی لــطـمــه بــر ارجِ دگــران ! تو همان بس سر و انـدیشـۀ نیـکـورز نداشـت من همانـم شـرفـش ، کاخ بـلنـد است و بـزرگ بَـر و بـارو و حـصـارش ، تَـرَک و درز نـداشـت #بی‌ارج #یزدان_ماماهانی #آغازسرایش۴_۱۰_۱۴۰۴ #پایان‌سرایش۶_۱۰_۱۴۰۴ #جستار_چکامه_تنشزا #کالبد_ادبی_غزل #فعلاتن_فعلاتن_فعلاتن_فعلن _🎼🎸گیـــتار بـی‌تــــار🎸🎼_

📛 شعر ممنوعه ⛔️ - Statistics & analytics of Telegram channel @shermamnooe