en
Feedback
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Open in Telegram

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Show more
1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
به ناحق تاج بر فرق ستمگر می گذارند نه آرامی نه فردا را به سامان می سپارند به خواب مرگ پنهان شد نگاه کودکی تنها که در چشمان او امید شبیخون خورده از رویا کجاست آن مرد رزم‌آور که غیرت را علم دارد که خون عاشقان خاک به دوشش بار غم دارد غمی تاریک بی‌پروا درون خانه ام افتاد صدای ضجه‌ی مادر میان خاک‌ها فریاد به دوش بادها بردند صدای زخمی خاکم که دارد از غم تاریخ گواهی در دل پاکم زمین افتاده بر زانو زمان با خون می‌ارزد درختی خشک در باد است که با هر ناله می‌لرزد کسی در قاب آیینه شبیه من ولی مرده ستاره خودکشی کرده و ماه از شرمش افسرده دل از نالیدن افتاده به جان این شب تارش خدا هم سر به زانو برد در این ویرانه کارش نه فانوسی نه همدستی فقط دیوار و تنهایی شکستم را بغل کردم شبی در دشت رسوایی نه مرزی بین شب مانده نه راهی سوی آزادی جهانم غرق وهمی شد شبیه خواب آبادی ز گل‌ها دود برخاسته ز چشمان خزان باران کفن بر قامت رویاست و اینک نوبت یاران بر این آتش قدم باید نهادن چون بهارانم که روزی بشکفد گل‌ها ز خون لاله‌بارانم اگر امروز خاموشیم گناه از ماست از ما بود ستم ماند و ستمکاران سکوت ما خود امضا بود بگو سوگند بر این خشم فروخورده‌ی بی‌پایان بگو فردا از آن ماست نه با اشک بلکه با طغیان به نام دین به کام خویش عدالت را بریدند سر خدای خویش را با سکه سنجیدند سر منبر قسم بر خون هر مظلوم بر این شب‌های بی‌پایان طلوع از خون خواهد خاست نه از سازش نه از پیمان #نیما_آتین چهلمین شب آزادی شما... غم دی...

👑شاه آمد👑 ضحاک برو که شاه آمد خورشید شد و پگاه آمد از سینه تنگِ عاشقانش شاهنشه ما چو آه آمد چشمانِ به ره نشسته ما دیدند که
👑شاه آمد👑 ضحاک برو که شاه آمد خورشید شد و پگاه آمد از سینه تنگِ عاشقانش شاهنشه ما چو آه آمد چشمانِ به ره نشسته ما دیدند که شه ز راه آمد بر جان و دلِ شکسته ما هم مرحمت و پناه آمد بر هر شبِ تیره پر اندوه هم شور و نشاط و ماه آمد هر رنج که در خفا کشیدیم آگاه چنان گواه آمد قومی که بر او جفا نمودند بخشنده آن گناه آمد دیگر غم نان مخور که اینک بنیانگرِ هر رفاه آمد بر لشکر ضحاک ستمگر او یک تنه چون سپاه آمد این مژده به گوش خلق گوئید پایان شب سیاه آمد #صادق_مبارکی #پاینده_ایران_جاوید_شاه✌✌✌

ببار جانم که پاییز ، بی باران نمی ارزد ببار تا شستن این خون به گونه ی ترک خورده به مغز استخوان در سوز به چاک لب به داغ لاله های گوش از آن مخروبه های شهر ببار تا گلشن فرعون ببار بر باغ بی برگ جوانه میزند صلابه ی میدان بگو ابر قسم خورده دمیدی راست و چپ را ؟ ببار تا کشتن طاعون ببار از مهر تا آمدن مهر به قهر عاشقان پاک به آهنگ اذان در صبح ببار بر آفت این خاک ببار تا مردن مجنون ببار جانم توقع ز خزان این است به هامونی که دریا بود میان باطن ایشان همه خصم است همه کین است ببار تا دیدن کارون ... #نیما_آتین

کرم بودیم و لولیدیم زیر ستم آوار شاید که برون آییم از تیرگی این غار درد است ولی شاید درمان به سفر باشد بی مرز رها گردیم در ظلمت این افکار ساطور به ساعد زد ما گشتیم غلام غم میهمانی وفور میگشت جشن بود به استمرار هی یاوه به پشت هم کنتور نمی انداخت یاوره رسانه بود یاوه همین اخبار بر خاک نهادیم جان از ما چه بمانَد؟ عشق فرسود و کمر خم شد از محنت این اجبار در کوچه یکی گفت هان گفتم بفرما جان گفتا که دست بردار از دادن آب بر دار ما خاک نمیخواهیم بی عزت و بی ناموس باید که بیفشانیم بذر شرف و کردار از خشم فرو خورده باید که بسوزانیم این خاک غم آلود را باغ و چمن آثار چشمی که ببارد اشک آتش بشود در دل تا چرخه ظلمانی شاید شکند زین کار سرگشته چه میچرخید از راست به چپ ناچار چون سمت درست باشد زیر سوزن پرگار با مشت گره کرده در کوچه و میدان ها شاید که بسازیمش فردای دگر این بار فریاد رها کردیم غلتیدیم به خون خویش وامانده از این نکبت در معرکه پیکار شاید که شبی خیزد از سرخی خاک ما توفانی که زد برما از گرد غم انکار بر بام زمان بنشین تا قصه رقم گردد ما را برساند عشق بر مقصد و بر دیدار بر سنگ سکوت سرد حک میشود این باور ما شعله ور از خشمیم در سینه شرر بسیار بر خیز که این خاکت محتاج حضور ماست هرگام تو چون آتش بر دشتِ شبِ اشرار هر قطره خون ما باران بقا گردد هرناله ی جانسوزی فریاد شود و تکرار ای خسته ترین دل ها برخیز و طلب کن حق چون رعد بزَنَد بر شب،بانگی که کند بیدار باید که شود روشن این برگ ز خون عشق تا نسل دگر خواند افسانه این رفتار ای عشق تو برخیز و جان باش به این ملت ما لشکر بی پرچم با قلب پر از ایثار برخیز که این ظلمت پایان پذیر آید شاید که شود دنیا بر قامت ما هموار #نیما_آتین

📌ملکی که سخن از تو در آن نیست کدام است وز مهر تو پیری که جوان نیست کدام است شب بی رخ ماه تو سزاوار سحر نیست وان روز که نور تو برآن نیست کدام است گو فرق میان من و پروانه به گِردت گر سوزش بین پر و جان نیست کدام است می گر نخورم عمر گران باد حرامم جامی که در آن از تو نشان نیست کدام است اندوه مخور چیده گرت شد دو سه برگی بادی که به دنیا گذران نیست کدام است مرز تو گر از گلکده شد خونکده یعنی دینی که نهادش ز گمان نیست کدام است آنان که به تختت به یکی آیه نشینند گر در طمع ِ سود کلان نیست کدام است ای آنکه فروشی غم میهن به دو نانی این نان اگرت زهر زمان نیست کدام است قومی که در آغوش تو بیگانه ستاید کارش چو ز کمبود روان نیست کدام است جز شیر که خورشید بر او تافته ، آذر عشقی که نیازش به بیان نیست کدام است مسعود آذر

وطن آب و خاک اجدادی است وطن زخم خورده تشنه آزادی است بیاید این آب و خاک را احیا کنیم این تاریخ شوم و سیاه را پاک کنیم این مرز و بوم خاکش آریایی است مکتب و درسش عشق و آزادی است امید به معنای برد در بازی است سقوط شیطان چقد تماشایی است #علی_آتشبت

اینک نفسِ آخر شب، شعله کشیده‌ست وقت است به میدان شود افکار، خرابم شب‌ها به رگم زهر چکاندند، که هر روز در حلق جنون خواب و بیدار، خرابم با جلوه‌ی حُسن تو ندارم خبر از خویش چون بلبل شوریده به گلزار خرابم در معرکه‌ی ظلم جهان، عشق تو شمشیر بر جان من افتاد و چو آوار، خرابم درد است ولی خنده‌زنان شعر کنم فاش در حلقه‌ی گمگشته‌ی اسرار خرابم از دستِ دروغ و دغلِ قومِ عدالت با خون‌دل و کیفر بسیار خرابم آن عاشق اندیشه و اندوه وطن کو؟ در چشم زمانه‌ست گنهکار، خرابم خون می‌چکد از لهجه‌ی لبخندِ وزیران با جامِ طلا، مستِ فریب‌کار، خرابم در محضر ارباب زر و زور و تزویر با ناله‌ی خاموش، سزاوار خرابم هر جا که چراغی‌ست، در آن سایه‌ی فقر است هر قافیه‌اش مذهب و مقدار، خرابم از صبر چه حاصل؟ که زمان کور و کر افتاد هر خطبه‌ی فریاد، به دیوار، خرابم تا کی بنویسم غم و سانسور بخوانند؟ ای واژه، تو آماده‌ی پیکار خرابم باید که قلم، تیغ شود در کفِ آگاه تا بشکنم این قفلِ شب تار، خرابم تاریخ اگر پنجره‌ای رو به شرف داشت من در لبه‌ی بسته‌ی این غار خرابم هر روز بگویند که آزادیِ ما کو؟ در جُستن آن وعده‌ی دیدار خرابم بر سفره‌ی این خاک، جز اندوه نچیدیم با دست تهی، سینه‌ی تب دار خرابم من شاعرِ شب‌های وطن‌سوزم و بی‌کس در سوگ جوانان سرِ دار خرابم گفتند: "مخور غصه، جهان پر ز امید است" با درس سکوت و غمِ تکرار خرابم #نیما_آتین

عاقبت روز مکافات عمل خواهد رسید حاصل این رنجها و این جدل خواهد رسید هرچه ظالم کام ما را تلخ کرد از ظلم خود عاقبت ایام شیرین چون عسل خواهد رسید گرچه ضحاک زمان آشفته کرد ایرانمان عاقبت شاهنشه از بهر خلل خواهد رسید از غم گلهای پرپر گشته دلهامان چه خون مرحمی بر زخمهای جان و دل خواهد رسید رنگ پایان جهان دیدیم بعد از این ستم بار دیگر روزگاری چون ازل خواهد رسید سوز هجران سینه ام سوزد ز یاران شهید گرچه دانم زود بر من هم اجل خواهد رسید میچکد خون و نوای غم اگر آید ز شعر عاقبت شور و طرب اندر غزل خواهد رسید #صادق_مبارکی

به نام خداوند جان و خرد ز خونِ ستمدیده ایران نژند شنیدم ز ایران، شبِ تیره‌فام که افتاد بر دشت، آتش چو دام ز هر سو شرارِ ستم شد عیان خروشِ دلِ مردمان تا کران دلیری به زنجیر و کودک به خاک جهان گشت از اشک مادر هلاک «علی»، حاکم مستِ خون و فریب به لب خنده داشت و به دل‌ها نهیب ز خونِ جوانان زمین شد خضاب ز فریادِ ملت جهان در شتاب به هر کوی و برزن، شکنجه چو مار تنِ خسته را کرد صد پاره‌کار ز ناموس مردم، ستمکارِ پست ربود آبرو، عهد انسان شکست ولی در دل شب، شرر زنده ماند امید از میانِ خطر زنده ماند چو خورشید فردا برآید ز خاک نماند ستمگر، که او شد هلاک

تن های زخمی نوای آزادی سر میدهند کبوترهای عاشق به مرگ محکوم می‌شوند عدالت را کشتن ظلم همیشه پایدار شد حکومتی که بر پایه خون ا
تن های زخمی نوای آزادی سر میدهند کبوترهای عاشق به مرگ محکوم می‌شوند عدالت را کشتن ظلم همیشه پایدار شد حکومتی که بر پایه خون استوار شد هرکه دوست بود تبدیل به اژدها و مار شد خشم و کینه و نفرت فصل شکار شد نسلی که بنیانش عشق و رهایی بود بین عاشق و معشوق سالها جدایی بود سیاست و دین وارد بازی رقص شمشیر شدند خدا و شیطان این دو توهم چقد مشهور شدند #علی_آتشبت

Hamed Fard Hame Janam Iran.mp38.75 MB

خداوندا نمیبخشم اگر هستی و دندان بر جگر داری گر آگاهی ز داغ و سوگواریهای جانسوزِ پدر داری نمیبخشم اگر دیدی و خاموشی و در جای خداوندی چنین فریادهایی را شنیدی و مقامی بی اثر داری فغان مادران و اشکهایی آتیشین کز عمق جان آید مگو کز گریه های کودکان مانده بی مادر خبر داری پدر از داغ دختر بچه معصوم خود مجنون و خونین است مگو آگاهی از داغ و فغان های جگر سوزِ پسر داری ز دل خواهم نباشد خالقی اینگونه بی تدبیر و بی اُلفت که بخشیدن نشاید گر بر این ظلمت بر این ماتم بصر داری نمیخوانم تو را زاین پس، نمیگردم دگر مانوس گمانم میرود بر درد این ملت وجودی بی ثمر داری خدایم شد وطن ز این پس سجودم خاک ایرانست گمانم ای که خاموشی بر این ظلمت تو خود نامی دگر داری #صادق_مبارکی #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم #مرگ_بر_سه_فاسد #پاینده_ایران_جاوید_شاه

جواب عدالت گلوله در تفنگ بود خیابان نگو که میدان جنگ بود سیاست کثیف حباب دو رنگ بود خدای که خود از جنس سنگ بود شجاعت ایرانی عبور از مرزها بود خیابان در تصرف غرش شیرها بود خامنه ای معلم مدرسه موش ها بود کشتار معترضان از پشت نقاب ها بود در خیابان شعارها همه جاوید شاه بود این همه خون هدیه در را پادشاه بود #علی_آتشبت

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام وساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است با ریشه ام چه میکتید؟؟! گیرم که در سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید پرواز را علامت ممنوعرمیزنید با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟؟! گیرم که می کشید گیرم که میبرید گیرم که میزنید با رویش ناگزیر جوانه ها چه میکنید؟؟! «با اشک خونین مادران چه میکنید» #شیدای_همدانی

تقدیم به سلبریتی های حکومتی که لیاقت محبوبیت رو ندارند و لایق زباله دان هستند #درپیتیهای_وطنفروش تف بتو قاقا علی پروین و گهنوش کثیف تو رضازاده خیانتکار پست بی حریف تف بتو ناارجمند ای داریوش پست دون خودفروشی چون قمر آن شهره رذل زبون هادی ساعی تو ای نا قهرمان بی وطن که شدی همدست ملاهای دون اهرمن ای خداداد عزیزی خاک بر سر تو چرا فکر میکردم که خوبی تو دورنگ بی حیا تو از آن سیروس ببچاره زبون تر گشته ای خودفروشی کرده کور و کرّ و هم خر گشته ای هم وطن بفروختید و خویش را همراه آن نه ببخشم نه فراموشش کنم ای خائنان راستی ای بی شرف که غرق پول و نعمتی! راست گو بفروختی خود را تو با چه قیمتی؟! #شیدای_همدانی

⁉️ @shermamnooe من از نسل خون و قیام دروغ من از نسل انسان دربند جهل من از نسل فرمانروایان دیو که انسان بکشتند آسان و سهل من از قوم بیگانه با خویشتن ستاینده ی قاتلان پدر نبینی به تاریخ چون قوم من شکست بد خویش خوانند ظفر ز فرهنگ و آیین خود غافل اند پرستند آیین شمشیر و زور نپرسند از خود که چون گشته ایم که ظلمت گزیدیم بر جای نور چرا بر سفینه سواریم و ناو ولی می نویسیم احکام خر؟ کرات فضا را بشر فتح کرد ولی ما اسیران فرج و ذکر فنون زمان را بیاریم چنگ که گسترده سازیم آیین ننگ بگوییم ناموس مان نوش تان تجاوز نمایید شیک و قشنگ من از نسل تریاک و قومی خمار جوانان دلداده بر انتحار من و غافلانی اسیر خیال من و شیخ ضحاک و مغز و دو مار خروش سیاهی ز چاه عدم به منظور اثبات جهل قدیم قتال زن و کودک خردسال به جرم نکرده به حکم علیم نماز و جهاد و حجاب و بهشت همه مکر و تزویر و فی الجمله زور خدایی که خودکرده را می کشد برای فریبش گسترده تور جوانی مان جمله بر باد شد به دست خرافات ارث پدر همه چون غلامان حلقه به گوش چو کبکی که در برف جا کرده سر زن و تن فروشی ز بیداد فقر به جایش حرم ساختند در عراق ز بس ننگ هستند این جانیان که ناموس میهن نمودند قاچاق بر این هرزه دیوان قدرت طلب نباید که همراه گردیم و یار همه کاوه گردیم و آزاده مرد برای وطن جمله اسپندیار #یوسف_منزوی