en
Feedback
📛 شعر ممنوعه ⛔️

📛 شعر ممنوعه ⛔️

Open in Telegram

ارتباط با ما» ارسال اشعار @mr_Mantern

Show more
1 844
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
🎧فایل صوتی سرودۀ "انتخاب دشوار(کفر و دین)" 🎤 با صدای گرم استاد امیرحسین خنجی ... مردم به جهان دو گونه اند،ای بخرد! دیــن بــارِ خــرد گــریز یا اهــل خرد بــنگر به مــیانِ ایــن دو تـا بــگزینی راهــی که تو را باید و شـائی و سزد ... دکتر امیرحسین خنجی؛

گزیده‌هائی از سروده‌های پارسی برخی اشعار استاد امیرحسین خنجی .

⁉️ @shermamnooe « یوسفِ گم گشته بازآید به کنعان »... گوه نخور! « کلبه ی اَحزان شود روزی گلستان »... گوه نخور! اقتصادِ تخمیِ ما می شود روزی درست « دائمن یکسان نباشد حالِ دوران »... گوه نخور! « ای دلِ غم دیده!؛ حالت بِه شود دل بد مکن » می شود روزی برنج و گوشت ارزان؛ گوه نخور! کارگر بیرون شد و مأمور بیمه گفت! به او: « باشد اندر پرده بازی های پنهان »... گوه نخور! در مسیرِ سنگلاخِ زندگی با خود بگو: « هیچ راهی نیست کان را نیست پایان »... گوه نخور پشتِ بنزی حک شده: « از زنده بودن خسته ایم! » همزمان دیدم نوشته پشتِ نیسان: گوه نخور! امیرحسین خوش حال

این آخرین پیامه .

منصوریِ حمّامیِ بد حجم چغر ک..یر کردی به دلش قمبل کونِ پسری گیر گفتا که پسر نام نکوی تو چه باشد ما را ز جمال و ز وقارِ تو خوش آمد گفتا: که مرا سیّد علی نام نهادند گفتا: که به گرمابه تو را خویش کدامند؟ گفتا: که غریبم پی کارم که بمانم هر کس که مرا یار بُوَد خویشِ همانم منصوریِ حیرت زده از شوق چو بِشنُفت بگرفت در آغوش و بخندید و چنین گفت گر در پیِ کار آمده ای کار زیاد است ‌اندر دل خود گفت: که کونِ تو گشاد است در نمره مخصوص خود آن تحفه کشاندی وانگه بگرفت و به سرِ پای نشاندی گفتا:که تو را بهتر از آن خویش بدارم زانرو که من همچون تو به خود یار ندارم گر گشنه بمانم به یقین دان که تو سیری آنگونه کنم بندگیت همچو اسیری بدخواه تو را نیست در این شهر پناهی جانم به فدایت که درخشان و چو ماهی گرمابه من قابل روی تو ندارد دارائیه من ارزش موی تو ندارد گفتا که بمان تا که تو را خوب بشویم وانگه به تو از کار جدیدِ تو بگویم سید به دل آگه شده و تشنه ک..یر است فهمید که در پنجه دلّاک اسیر است لب بر لب منصوری و دستش به ذکر برد زاین عشوه ز دلاکِ چغر هوش ز سر برد خوابید و چنان قمبل جانانه به او کرد با نرمی و با زاویه تا خایه فرو کرد سیّد که ضمختی ذَکَر دل ز کَفَش برد از شهوت و سرمستی بی حد بنظر مُرد این شد که دگر پای به گرمابه گشودی هر روز ز کونش غم ِ دلاک ربودی تا آنکه دگر  شهرت او وِرد زبان شد او خواستگهِ شهوتِ هر پیر و جوان شد یکروز که از حجمه مردانِ غریبه بردند که تا بخیه شود کون دریده عبرت نشد و بار دگر نیز چنین شد غلتید به خون و جگرش پاره ز کون شد اکنون ولی نیست دگر کونیِ حمّام شد رهبرِ فرماندهیِ مذهب اسلام هر زخم ز گرمابه که در مقعد او داشت صد بذر شرارت به دل و سینه او کاشت این کونیِ سگ مادر گم کرده پدر کیست پیر است ولی سیر آفاتِ ذَکَر نیست سِنّش شده هشتادوشش اما پِی ک..یر است با این همه گوید که در اسلام امیر است چون مملکت اُفتد به کفِ حاکم کونی از عقده او فرشِ خیابان شده خونی حقّا که مَثَل نیست چو گفتند بزرگان آن مرد که کون داد شود مَرد به میدان یارب دَهَمَت بر همه دلهای شکسته سوگند، رهائی ده همه ملت خسته ز این کونده گرمابه منصوریِ بد ذات کودک کُشِ بی حیثیتِ اجنبیِ لاط #صادق_مبارکی #راستین #هزلیات_طنز_تلخ #تا_آخوند_کفن_نشود_این_وطن_وطن_نشود

چو ناراست آید سخن سوی جان حقیقت نیاید به چشمِ روان نه کس داند این زندگی بهر چیست نه گیتیِ بی انتها ملک کیست ندیده جهان را نه هر باخِرد به راهش ز عمرِ گرانش نهد چو مقصود زیستن را ز خویش بیابی بُوَد به ز هر دین و کیش که از دین و مذهب نیاید فروغ بجز ظلم و نیرنگ و جنگ و دروغ شما ای که در راه مذهب چنین سنانِ ستم تیز کرده ز کین مگر دینتان دین رحمت نبود کتاب خداتان ز حکمت نبود دروغِ بزرگ است اسلامتان ریا هست و تزویر ایمانتان کدامین امام و خلیفه به چهر به غیر از مسلمان نشاندند مهر که اینان به خود هم چنان دشمن اند مسلمان ِ هم کیش ِ خود هم کُشند به دل شد شرر کینه ی مسلمین که کشتند گلهای ایران زمین عبا پوشِ آهِرمنِ دیو خو که از آدمیت نبردست بو از این سیلِ خونین نباشد مصون بگیرد به دامانش این سیل خون تو ای مست قدرت تو ای اجنبی که گم کرده راهی میانِ شبی به بیراهه باشد هزاران بلا نخواندی مگر قصه کربلا نکرده ستم کی ستم بینَدی بُوَد کربلا خود سزای بدی تو را ای ستمگر چه اندیشه بود که گمراهیت این چنین پیشه بود نباشد یکی نیک در مذهبت ز نسل کنون تا به پیغمبرت که اندر خمِ شهوت و جنگ و خون همه ننگ نام و همه در جنون ببین عاقبت اهلِ ایران زمین کمر بسته بهر تو و کار دین که پیچند تومار دینت چنان که نامی نماند ز قرآن تان همه باز گشته اند بر اصل خویش نیاکان و دین و همی نسل خویش مشو دلخوش از آنکه غم دیده ایم به فرجامِ ضحاک خندیده ایم به راهِ وطن جان فشاندن رواست که نامش نکو تر ز نامِ خداست چه گوهر کلامی ست زان پاکزاد چو ایران نباشد تن من مباد #صادق_مبارکی #راستین #نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم #پاینده_ایران_جاوید_شاه👑✌👑 #مرگ_بر_سه_فاسد_ملا_چپی_مجاهد

این  آخرین پیامه زمان ِ   انتقامه هدف کل نظامه نزدیکه روز شادی شاه  میهن  آبادی... فصل قیام و جنگه تو سینه ها فشنگه به دستا پاره سنگه تو خونه ی اجدادی شاه  میهن آبادی .. بی هم همه  اسیریم با هم نفس میگیریم ایرانو پس میگیریم با نعره ی پولادی شاه میهن   آبادی  ...    ما وارث  ایرانیم جنگنده ی میدانیم چون رستم دستانیم در خاک مادر زادی شاه. میهن  آبادی ... سال فشنگ و خونه رزم تفنگ و  جونه ضحاک   سرنگونه زن  زندگی  آزادی شاه  میهن آبادی ... آذر

جاویدنام آرش

آلاله های وحشی دوباره صف کشیدند اطلسی های غمگین به زیر خاک خزیدند بنفشه های مظلوم بهار و سُم اسب ها شب بو های خانه به روز مرگ رسیدند گل همیشه بهاری طعنه زده به پاییز گلریزان نموده داس و تبر خریدند قامت ارکیده را از ساقه اش شکستند درچشم این جماعت راست قامتان پلیدند نیلوفر از خجالت پوشید برگ خویشتن چون که جای او را خار حسک گزیدند میخک گلفروش شد دوستان همه فراری این قصه ی عجیب را گل ها همه شنیدند چون دوست خنجر زند شکوه کجا کنم من این است که خضار همه از دوست نا امیدند باغچه ی کوچک ما توان داغ ندارد بس که ستور هر روز گل هارا چریدند انجمن گل ها به جرم خس و خاشاک محکوم به مرگ گشته سم علف چشیدند شمعدانی تازه از خاک پیر در آمد انگار به پروانه ها روحی دگر دمیدند نشانی ات خیابان ، مزار تو کجا بود؟ این شاخه های خسته به حرمتت خمیدند آخر قصه آمد نوبت خواب و رویاست این بار پروانه ها با گل ها شهیدند #نیما_آتین

خون صد شیخ .

سیاست اهرم فشار بر مغز هاست حباب توهم برای کنترل ذهن هاست در جهانی که ترامپ فرمانرواست بی بی طراح و خالق جنگ هاست مذاکرات تیر
سیاست اهرم فشار بر مغز هاست حباب توهم برای کنترل ذهن هاست در جهانی که ترامپ فرمانرواست بی بی طراح و خالق جنگ هاست مذاکرات تیر خلاص آخوند هاست قویترین مهره در بازی پادشاه ست #علی_آتشبت

کجای این تظاهرها نشان از عشق و ایمان است؟ به هر سو می‌رود فریاد، ولیکن خانه ویران است اگر خواهان آبادی، قدم نه در مسیر حق که این ملک از دورو بودن، فقط در خون و خسران است مپندار آن‌که با گفتن وطن گردد سرافرازش که کار از تیغ شمشیر است، نه گفتار و نه عنوان است به پا خیز از دل مردم، بخوان فریاد بیداری که وقت خواب دیگر نیست، زمان جنگ شیطان است شبیخون آمده از خود، نه از بیگانه‌ی غارت که ویران گشته این ماوا، به دست جهل و طغیان است ز خون مرد و زن جاری‌ست هنوز این جویبارانش کدامین صلح که این خاکت در آغوش طوفان است صدای کودک بی‌خانمان پیچیده در صحرا چو خواب مرگ، حاصل از سکوت نسل حیران است نفس در سینه‌ی خاک است، ولی امید می‌بالد اگر دستی بیاید باز که پایانِ پریشان است زمین داغ است از آتش، هوا پرگرد و بی‌رویاست نه در دشتش شقایق هست، نه در کوهش دلیجان است نه شیران در پی صیدند، نه بازان در پی پرواز همه سرگرم نان خویش، که رسم این شبستان است به هر دیوار زخمی هست، ز هر سنگی صد فریاد که خاک از خون خورشیدان، پر از سوز پنهان است ز مادرهای داغ‌دیده، ز کودک‌های سرگردان صدای فتح می‌آید، اگر مردی فراخوان است وطن، ای زخم‌خورده خاک، بگیر این دست فرزندت که ما با خون خود دادیم جواب هر چه نادان است قسم بر دشت و جنگل های سوخته، کوچه‌ی بی‌نام که این خاک پر از زخم است، ولی هر ذره‌اش جان است قسم بر چشم مادرها، که خشکید از غم فرزند که این آواره بر دوشش، تمام رنج دوران است تو گر تاریخ را خواندی، بدان یک چیز باقی ماند وطن آن را که عاشق بود، نگه‌دارنده‌ی آن است #نیما_آتین

‍‍  سوگند    به یزدان  پاک  جهان آفرین چنین است سوگند ایرانزمین درین آشیان از بد اندیشگان نمانَد نه یاد و نه نام و نشان هم اینان که با اهرمن هم سرند هم آنان که از دیو فرمان برند عربنامه ها آتش افشان کنند وزآن چهر میهن  درخشان کنند به پای درختان این باستان چکانند خونها  ز بیگانگان درختان چو سیراب از خون شوند بسا میوه ها سرخ و گلگون شوند وزآن میوه ها سفره ها گسترند به چنگ آورند و به دندان برند درین مرز یک یک چنان دادرس خروشند و کشور ستانند پس ببندند دروازه های گذر کسی ناگریزد ازین بوم و بر تنی از ولایت نخواهد گریخت که خون های بسیار در خانه ریخت ز مردم ستیزان و از  مفتیان نمانَد  تنی بی جزا این میان ز دریا به دریا برآید سپاه ز دیوار و در کاوه آید ز راه ز مردم فراهم شود لشکری چنانت که در خواب هم ننگری نه هرگز فراموش خواهند کرد نه هرگز بدارند دست از نبرد نمانَد ز آخوندک باجگیر نشانی درین ملک خورشید و شیر سپاه و بسیج و دگر لشکران ببندند پیوند با مردمان برآید یکی رسم فرمانبری که مردم به مردم کند رهبری هرآنکس که دین اش ز میهن سر است ورا سر نباشد به تن بهتر است بگیرند پس تاج جاوید را سپس پرچم شیر و خورشید را کنون هرکه هرچه ز کشور برَد زمانش برآید که باز آورد به دنیا چنین است پیغام  ما که جان خورده پیوند با مام ما به یزدان پاک جهان آفرین چنین است سوگند ایرانزمین بخوان شیر و خورشید تابنده باد که ایران سرافراز و پاینده باد مسعود آذر 2014 london

ای مام جان افشان ما ای گوهر تابان  وطن ای کزتوآمد جان ما خوش آمدی درجان  وطن یاور تویی مادر تویی معشوق مهرآور تویی سر تا به پا عاشق منم ای عشق بی پایان  وطن هم بیشه ی شیران و هم گهواره ی شاهان وطن ایمان وطن  وجدان وطن ای مُلک در زندان  وطن از غرب  خون بر دامنت وز شرق میسوزد تنت هم از درون بشکستنت ای نازنین گریان  وطن ای سرزمین مادرم ای مونس مهرآورم فرمان بفرما تا سرم سازم ترا قربان  وطن دشمن ز تو بیرون کنم چشم دو عالم خون کنم عقل خدا مجنون کنم آرَم ترا سامان  وطن برخیز ای جانان ما جانی بده بر جان ما ای خاک فرزندان ما ای مام ما ایران  وطن مسعود آذر

خشم همچون یک سنان، در جسم و جانم رفته است تیر یأس و انزجار، تا استخوانم رفته است مام میهن سوگوار از هجر فرزندان خویش از غمش گویی به باد، من دودمانم رفته است بر فراز گور حق، رقصیده‌ نام و ننگ تان چون چراغی، شعله از جانِ نهانم رفته است هر که نان ظلم خورد، امروز سلطان می‌شود واژه‌ها در بند تزویر و امانم رفته است مرگ را آسان گرفتم، تا که شرمم کم شود لیک شرم زندگی تا عنفوانم رفته است هر شب از بغض وطن، حب وطن گوید وداع خواب را نفرین کنم، کز دیدگانم رفته است باد می‌پیچد میان استخوان خانه‌ام عطر مادر، نغمه‌ی آن مهربانم رفته است پشت لبخند دروغین ریاکاران شهر اشک هم از چشم خشک آسمانم رفته است لیک سوگندم به خون هر جوان بی‌کفن کز سر این خاک، ایمان و توانم رفته است روزگاری بر جبین کوچه‌ها خورشید بود نور اکنون از نگاه مردمانم رفته است در خیابان‌های خسته، رد پای خون دوست چون خطی بر دفتر جان و روانم رفته است تا که گفتند سکوت، آتش گرفتم بی‌قرار چون شرر در بادها، نام و نشانم رفته است من به هر دیوار شعری از ملامت کنده‌ام شرح این ویرانه از حد زبانم رفته است دوست را با نام دشمن دار زد این روزگار مرز تشخیص از دل صاحب‌گمانم رفته است #نیما_آتین