en
Feedback
🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش

🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel 🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش

Channel 🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش (@niloofar_lari) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 18 164 subscribers, ranking 1 958 in the Books category and 18 409 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 18 164 subscribers.

According to the latest data from 07 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -330 over the last 30 days and by -11 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.25%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 4.49% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 043 views. Within the first day, a publication typically gains 816 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as صدا, وقت, چشم, مرد, کس.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
هستم چون می نویسم،نوشتن زندگی من است. https://www.amazon.com/Even-If-You-Dont-Forgive-ebook/dp/B0CRFYNWQZ/ref=mp_s_a_1_1?crid=1CO1BHIIXF821&keywords=niloofar+lari&qid=1704894661&s=books&sprefix=niloofarlari%2Caps%2C2603&sr=1-1 نویسنده ۳۰+ رمان چاپی...

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 08 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

18 164
Subscribers
-1124 hours
-687 days
-33030 days
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+2
in 0 channels
August '26
+5
in 0 channels
Get PRO
July '26
+5
in 37 channels
Get PRO
June '26
+78
in 31 channels
Get PRO
May '26
+3
in 0 channels
Get PRO
April '26
+1
in 0 channels
Get PRO
March '26
+2
in 0 channels
Get PRO
February '26
+6
in 0 channels
Get PRO
January '26
+33
in 41 channels
Get PRO
December '25
+341
in 45 channels
Get PRO
November '25
+1 680
in 45 channels
Get PRO
October '25
+975
in 48 channels
Get PRO
September '25
+170
in 39 channels
Get PRO
August '25
+947
in 43 channels
Get PRO
July '25
+261
in 52 channels
Get PRO
June '25
+224
in 44 channels
Get PRO
May '25
+228
in 46 channels
Get PRO
April '25
+434
in 45 channels
Get PRO
March '25
+252
in 42 channels
Get PRO
February '25
+335
in 49 channels
Get PRO
January '25
+361
in 51 channels
Get PRO
December '24
+570
in 45 channels
Get PRO
November '24
+489
in 48 channels
Get PRO
October '24
+572
in 51 channels
Get PRO
September '24
+433
in 46 channels
Get PRO
August '24
+594
in 45 channels
Get PRO
July '24
+693
in 44 channels
Get PRO
June '24
+678
in 44 channels
Get PRO
May '24
+489
in 41 channels
Get PRO
April '24
+564
in 46 channels
Get PRO
March '24
+532
in 47 channels
Get PRO
February '24
+389
in 58 channels
Get PRO
January '24
+812
in 66 channels
Get PRO
December '23
+1 144
in 127 channels
Get PRO
November '23
+695
in 83 channels
Get PRO
October '23
+1 136
in 55 channels
Get PRO
September '23
+3 757
in 0 channels
Get PRO
August '23
+1 225
in 0 channels
Get PRO
July '23
+33
in 0 channels
Get PRO
June '23
+43
in 0 channels
Get PRO
May '23
+29
in 0 channels
Get PRO
April '23
+13
in 0 channels
Get PRO
March '23
+16
in 0 channels
Get PRO
February '23
+33
in 0 channels
Get PRO
January '23
+29
in 0 channels
Get PRO
December '22
+6
in 0 channels
Get PRO
November '22
+4
in 0 channels
Get PRO
October '22
+14
in 0 channels
Get PRO
September '22
+50
in 0 channels
Get PRO
August '22
+74
in 0 channels
Get PRO
July '22
+59
in 0 channels
Get PRO
June '22
+54
in 0 channels
Get PRO
May '22
+67
in 0 channels
Get PRO
April '22
+57
in 0 channels
Get PRO
March '22
+56
in 0 channels
Get PRO
February '22
+35
in 0 channels
Get PRO
January '22
+46
in 0 channels
Get PRO
December '21
+22
in 0 channels
Get PRO
November '21
+105
in 0 channels
Get PRO
October '21
+495
in 0 channels
Get PRO
September '21
+518
in 0 channels
Get PRO
August '21
+537
in 0 channels
Get PRO
July '21
+614
in 0 channels
Get PRO
June '21
+1 132
in 0 channels
Get PRO
May '21
+1 281
in 0 channels
Get PRO
April '21
+1 367
in 0 channels
Get PRO
March '21
+1 620
in 0 channels
Get PRO
February '21
+2 845
in 0 channels
Get PRO
January '21
+5 191
in 0 channels
Get PRO
December '20
+15 908
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 September+1
06 September0
05 September+1
04 September0
03 September0
02 September0
01 September0
Channel Posts
#تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۰ تا ۱۵ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷

2
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۲۶ فصل چهارم " عالیجناب " گل را روی چرخ گذاشتم و پایم را آرام روی پدال فشردم. نمی‌دانم این چندمین بار بود که بدون هیچ طرح و ایده خاصی خودم را توی کارگاهم حبس کرده‌ و صرفا داشتم به قول مامان گل‌بازی می‌کردم! چند روز از بازارچه‌ی خیریه گذشته، اما من هنوز بعضی لحظه‌های آن شب را مثل تکه‌های سفال شکسته، توی ذهنم جابه‌جا می‌کردم؛ هر بار از زاویه‌ای تازه، با این امید احمقانه که شاید این‌بار چیزی از لابه‌لای ترک‌ها پیدا کنم. مراد روی چهارپایه نشسته و با آن چشم‌های دورنگش زل زده بود به من! انگار که بهم مشکوک باشد ـ چیه؟ خرناسی کشید و دمش را انداخت بالا. بعد انگار که داشت به حالم اظهار تاسف می‌کرد سرش را تکان داد‌. اگر کمی دیگر تقلا می‌کرد لابد به حرف می‌آمد که " خودت روبه اون راه نزن! من که می‌دونم داری به اون یاروئه فکر می‌کنی! " دستم را خیس کردم و کشیدمش روی گل. نمی‌دانم! شاید می‌خواستم یک کاسه‌ی گرد درست کنم اما حالا داشت چیزی شبیه کشکول از آب در می‌آمد. انگار که بخواهم دست پیش بگیرم که پس نیفتم حق‌به‌جانبانه گفتم ـخودتم بودی نمی‌تونستی بهش فکر نکنی! و چشمانم را برایش درشت کردم _می‌تونستی؟ مراد پنجه‌اش را به آرامی روی لبه‌ی میز گذاشت. انگار ته دلش با من موافق بود. اما خب! مگر یادم رفته که با خودم چه عهدی بسته بودم!؟ ـ دقیقاً! اصلا از اسم و فامیلش معلومه که این "مردی" برای فراموش نشدن آفریده شده! برای موندگار شدن! و یادم نمی‌آمد این کلمه "مردی" را کجا شنیده‌ام؟ شاید در یک سریال طنز یا چه می‌دانم توی یکی از همین شبکه‌های اجتماعی وایرال شده و رسیده بود به دایره واژگانی من! کارون کبیری. اسمش با اینکه زیادی رسمی بود اما مثل یک تلنگر آشنا آدم را برای یادآوری چیزی که نمی‌دانست چیست به خاطراتش پرتاب می‌کرد و خب برای مردی که با نیتی نامعلوم خودش را وسط یک مزایده انداخته و بی‌محابا تا قیمت نهایی پیش رفته و بعد انگار که از اول هم نتیجه برایش مهم نبوده در قدم آخر از رقیبش جا ماند. ( یا خودش را جا انداخت) می‌توانست اسمی کلاسیک و برازنده باشد.
857
3
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۲۵ من از هجوم احساسات ضد و نقیض در حال ترک خوردن بودم. مثل سفالی که تازه از کوره بیرون آمده و یکباره در آبِ سرد افتاده باشد؛ درحال فروپاشی اما ایستاده هنوز! دلگیر و سرخورده اما آرام و تسلیم! مامان با صدایِ خفه‌ای «ای خدا!» گفت و چشمان نگرانش را به سمت من دواند. نگاه متاثرانه‌ی ماری‌جون بین من و تکه‌های شکسته‌ی مجسمه‌ی سفالی نقش بر زمین تقسیم شده بود. عمو بهرام اما ناگهان شروع کرد به کف‌زدن؛ انگار که داشت به یک صحنه‌ی تحسین‌برانگیز می‌نگریست. شاید هم داشت مقاومت و صبوری مرا تشویق می‌کرد که با چه جان کندنی جلوی ریزش اشکهایم را گرفته بودم. یا چه می‌دانم! شاید هم داشت برای تازه‌شریک جنتلمنش ، هورا می‌کشید که با مکر و زیرکی خاص خود هم باعث رونق بازار شده بود هم هزینه سنگینی گذاشته بود روی دست یک دختر حسود و عقده‌ای و البته " عاشق‌دزد" و به آن به چشم یک " انتقام شیرین" نگاه می‌کرد . همان لحظه دینا در لایو اینستاگرامش، با لحنی که سعی می‌کرد جدی باشد اما صدایش داشت از فشار بغضی ناخواسته ( و نه ساختگی) می‌لرزید گفته بود: _بچه‌ها... این فقط شکستنِ یک مجسمه نبود... این صدای شکستنِ یک دل بود... نمی‌دانم آیا اشاره‌اش به شکستن دل من بود یا چی؟ اما دروغ چرا؟ باز هم داشت برای خودش لاطائلات می‌بافت! راستش آنقدرها هم که همه فکر می‌کردند بابتش دلشکسته نبودم. حتی شاید ته قلبم از نتیجه‌ کار راضی نیز بودم. اصلا بهتر بود ‌که هرگز آن مجسمه را نمی‌ساختم. باید بعد از این قدری بیشتر مواظب ناخودآگاهم باشم تا مبادا نتیجه کار اینطور ضایع و رسوا شبیه کسی شود. فقط از اینکه هنرم در پیش هزاران چشم معامله شده بود تا خودخواهی‌های دختری مغرور و متمول ارضا شود احساس سرخوردگی می‌کردم.
969
4
💣#عشق_بدون_سانسور #نیلوفرلاری ادامه‌ی رمان #عشق_را_سانسور_کردند و زندگی محمد عاشقانه‌ای #ممنوع من همیشه فکر می‌کردم عشق یعنی
💣#عشق_بدون_سانسور #نیلوفرلاری ادامه‌ی رمان #عشق_را_سانسور_کردند و زندگی محمد عاشقانه‌ای #ممنوع من همیشه فکر می‌کردم عشق یعنی خواستنِ کسی که حق داری دوستش داشته باشی... تا روزی که دلم، بی‌اجازه و بی‌رحمانه، در بند کسی افتاد که حتی نباید بهش فکر می‌کردم. اما این عشق، ساده نیست... پشت هر خواهش یک «نباید» ایستاده و پشت هر دیوانگی، هزار دلیل برای پشیمانی. من محمدم... و این، قصه‌ی عشقی‌ست که نباید آغاز می‌شد، اما چنان شعله کشید که تا ابد در خاطره‌ها می‌سوزد. اما وقتی قلبت انتخابش را کرده باشد، دیگر چه فرقی می‌کند چند بار به خودت بگویی #ممنوع ؟ گاهی یک نگاه کافی‌ست تا تمام مرزهایی که سال‌ها به دور خودت کشیده‌ای، فرو بریزد... و من، درست پشت همان مرزهای فرو ریخته، عاشق کسی شدم که نباید! اگه مدتهاست رمانی نخوندین که با خوندنش تپش قلب بگیرید منتظر این رمان جذاب باشید💓 ⏳ شرایط عضویت این رمان به زودی اعلام خواهد شد 📣
3 123
5
#تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۰ تا ۱۵ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷
1 874
6
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۲۴ همان لحظه حواسم رفت پیش عمو بهرام که زیر گوشِ ماری‌جون چیزی گفت که باعث کش آمدن لبهایش شد. مامان اما کفِ دستش را جلوی دهانش گرفته بود.انگار که می‌خواست فریادِ «بسه دیگه!» را در گلویش خفه کند. چشمان نیوشا آتشفشانی گدازنده بود. کس نمی‌دانست این خشم است که آنطور شورانیده‌اش یا عطش پیروزی و با لحنی که می‌خواست قاطع و تمام‌کننده باشد، پنجاه میلیون را به رخ کشید. مبلغی که کمر مهرداد را شکست و باعث شد او یک گوشه در خودش پنچر شود. در چشمان نافذ و اسرارآمیز مرد جوان هیچ رد یا نشانی از اندوه یا افسوس به چشم نمی‌خورد. فقط انگار که به یک باره میل و رغبتش را برای ادامه‌ی رقابت از دست داده بود! در کمال خونسردی سری تکان داد، گویی که داشت به یک حقیقتِ از پیش‌معلوم تعظیم می‌کرد، و بعد با فروتنی ساختگی و البته دور از انتظار عقب کشید. مثل کسی که در کمال ادب و بزرگواری شکستش را پذیرفته و با آن مشکلی نداشته باشد. ویوالدی داشت به نتهای آخرش می‌‌رسید ‌که نیوشا با مبلغ پیشنهادی پنجاه میلیون برنده اعلام شد و او واقعا نمی‌دانست باید بابت این پیروزی پرهزینه خوشحال باشد یا به تلخی گریه کند؟ شاید برای همین بود که بعد از رد و بدل شدن چک و امضای اسناد مربوطه وقتی خودش را صاحب آن مجسمه‌‌ی پر حاشیه دید ناگهان تصمیم گرفت مقهور یا مغبونانه تمام حرصش را با شکستنش خالی کند. اما نه! این گمانی ساده‌لوحانه بود. نیوشا از اولش هم با نقشه‌ی نابودی آن مجسمه پا به این بازارچه خیریه گذاشته بود و بعد بی‌آنکه اهمیتی به نگاه‌های هاج‌وواج و مبهوت حضار بدهد دست مهرداد بخت برگشته را گرفت و با خود از میان جمعیتی که هنوز در زمزمه‌ها و شایعه‌پراکنی‌های داغ خود غرق بودند عبور داد. #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۰ تا ۱۵ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm
1 435
7
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۲٣ و مراد هم لابد با چشمانِ دورگه‌ی سبز و آبی‌اش از آن تو مثل یک فال‌گیرِ کهنه‌کار به نیوشا خیره شده بود بلکه بتواند بر او اثری جادویی بگذارد. ماری‌جون پشتِ میز، انگشتانش را روی پارچه‌ی ابریشمیِ کرم‌رنگ می‌فشرد و عمو بهرام، با آن لبخندِ همیشگیِ شوخ، پشتِ سرش ایستاده بود و هر بار که قیمت بالاتر می‌رفت، ابروانش را سرخوشانه می‌انداخت بالا. نیوشا به فشار معنی‌دار دستان مهرداد بر بازوی خود اهمیتی نمی‌داد و با حرصی کودکانه قیمت بالاتری را پیشنهاد داد. انگار واقعا نمی‌دانست خودش را دستی دستی توی چه دامی انداخته! _سی میلیون ! نگاهش به مرد جوان پر از خشم و غیظ بود. اما رقیبش هم ظاهرا بیدی نبود که با این بادها بلرزد. گرچه می‌توانستم تا حدودی به نیوشا و این شور رقابت‌جویانه‌اش حق بدهم اما از قصد و نیت آقای" کارون کبیری " برای شرکت در این مزایده بی‌خبر بودم! از کجا فهمیده بود که رقیب حاضر است تا کجا قیمت را بالا ببرد؟ و اصلا مگر یک مجسمه معمولی چه ارزشی داشت که آن دختر داشت بی‌محابا پابه‌پایش پیش می‌رفت؟ _سی و پنج میلیون! عقل و هوش از سر همگان پریده بود. چنانکه دینا و سردار قادر به ضبط و پخش حتی گوشه‌ای از آن حیرانی جمعی نبودند. کم و بیش دیگر همه فهمیده بودند که اینجا رقابت و جدال تنها بر سرِ یک مجسمه نیست. همه‌چیز به طرزی مشکوکانه داشت رنگ وبوی حیثیتی به خود می‌گرفت. من دیگر پشت میز خشکم زده بود. با صورتی که مثل سفالی لعاب‌زده، ترک‌های درونش را پنهان می‌کرد. نیوشا نفسش را حبس کرد و سه میلیون قیمت را بالاتر برد. مرد جوان شلبی‌نما با خونسردیِ یک قماربازِ حرفه‌ای، چهل و پنج را انداخت وسط.
1 444
8
#تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۰ تا ۱۵ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷
2 025
9
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۲٢ نیوشا که انگار از اول به قصد خرید آن مجسمه آمده بود تا فهمید باید توی یک مزایده‌ی اجباری شرکت کند با این توهم که حتما باید توطئه‌ای در کار باشد و دستهایی پشت پرده در کار است تا دستش به آن مجسمه کذایی نرسد عزم خودش را برای برنده شدن جزم کرده بود و با اعلام قیمت " دوازده میلیون تومان" ورودی سرآسیمه به مزایده داشت. این وسط حتی مهرداد هم نتوانسته بود خونسردی کاذبش را حفظ کند و داشت مذبوحانه در کنارش جلز و ولز می‌کرد بلکه هرطور شده مانع از ادامه‌ی دیوانه‌بازی‌های هزینه‌ساز دوست‌دخترش شود اما معلوم بود که در مقابل لجبازی‌های او کاری نمی‌تواند از پیش ببرد. کم مانده بود نیوشا سرش جیغ بکشد که " به تو چه! من هر مبلغی دلم بخواد بابت اون مجسمه لعنتی پرداخت می‌کنم! " هیچکس فکرش را نمی‌کرد یک‌نفر که ظاهرا می‌توانست یک گوشه تماشاگری بی‌ادعا و بی‌طرف باشد ناگهان چنان آن مزایده‌ی معمولی را به چالش بکشاند که تب و تابش چون موجی سهمگین جمعیت را در بربگیرد. _بیست و پنج میلیون ! نفسم در سینه حبس شده بود. همه‌چیز حالا آنقدر غیرعادی شده بود که می‌توانستم یک گوشه با خیال راحت غش کنم اما در عوض یک نگاه به اطرافیانم انداختم. می‌خواستم مطمئن شوم دیگران هم به اندازه من در شوک و حیرت فرو رفته‌اند. مادرم دست‌هایش را روی سینه‌اش گذاشته و لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خورد—حدس می‌زدم دارد دعا می‌خواند، یا شاید هم داشت با خدا شرط می‌بست. (وای خداجون! اگه همه‌چی آبرومندانه پیش بره قول می‌دم تا یکماه پشت سر کسی غیبت نکنم!) بابا که هنوز فرصت نکرده بود قفس مراد را در جایی امن بگذارد در همان حال که با هردو دستش محکم چسبیده بود به آن‌، حتی پلک هم نمی‌زد
1 611
10
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۲١ فصل سوم 《 برنده یا بازنده؟》 ویوالدی هنوز زمستانش را می‌بارید؛ آن نت‌های تند و تیز که انگار داشتند برف را با چنگال‌هایشان می‌دریدند به طرز نامحسوسی زیر چادرهای نورانی غوغا به پا کرده بود. از میانِ جمعیت در هم لولیده، دینا را می‌دیدم که منوپادش را بالا گرفته بود و داشت با لحنی سراسر اغراق‌آمیز برای مخاطبانِ لایوش سخنرانی می‌کرد: _بچه‌ها الان اینجا داره یه اتفاقِ تاریخی می‌افته، قراره یه مجسمه خیلی خاص از نیکا به مزایده گذاشته بشه. نیکا سه ماه روی این اثر هنری باارزش کار کرده... به قول کیان با این حجم از تبلیغات مبالغه‌آمیز دینا ژاپنی‌ها می‌توانستند فلان‌قدر برق تولید کنند. من نمی‌دانم سردار چطور بدون اینکه خنده‌اش بگیرد با آن قیافه‌ی جدی و موقر پشت سرش ایستاده بود و با چشمانِ باریک شده، مثل یک منشی صحنه کاردان بر همه‌چیز نظارت داشت؟ اما یکدفعه انگاری که با یک طرح خودجوش و بدون برنامه‌ریزی روبه‌رو شده بودیم از آنچه داشت رخ می‌داد غافلگیر شدیم. حتی یادم نیست تا قبل از اینکه نگاهم با نگاه روشن آن مرد جوان جذاب اتصالی کند چه حالی بودم و اصلا از کی حضور نیوشا و مهرداد در نظرم به حاشیه رانده شده بود که می‌توانستم تقریبا نادیده‌شان بگیرم. فقط می‌دانم که ناگهان در دل ویوالدی جایی در یخبستان قلبم بهاران شد... و من در گرداب هیجانات تند و تیز دخترانه‌ام مجبور شدم مفلسانه به خودم یادآور شوم که " هی نیک! یادت باشه تو قسم خوردی! " و به سختی به خودم تلقین کنم "من عاشق‌پیشه و مودی نیستم! نیستم! " مزایده پیش از آنکه رسما آغاز شود بوی جنجال به خود گرفته بود. متعاقب با اعلام قیمت پایه پنج میلیون تومان عمو بهرام همان اول کار با یک قیمت دوبرابری مظنه را بالاتر برد
1 870
11
#تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۰ تا ۱۵ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷
2 100
12
…#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۲۰ بابا درحالیکه مراد را محکم روی شکمش گرفته بود که از دستش در نرود با توپی پر به غرفه‌‌ام برگشت و وقتی داشت توی باکس قرمز می‌گذاشتش خطاب به من که دلم برای میوهای مظلوم‌نمایانه‌اش رفته بود و کاری ز دستم برنمی‌آمد با سرزنش گفت _اگه بدونی داشت برای همه‌مون چه شری درست می‌کرد، بی‌خودی دلت به حالش نمی‌سوخت! می‌دونی اگه خدای‌نکرده سروصورت دختره رو خط و خشی می‌کرد مسئولیتش با ما بود؟ لابد اگر آن لحظه می‌دانستم منظورش از دختره ، نیوشاست جلوی پوزخند زدنم را نمی‌توانستم بگیرم و این هیچ ربطی به بدجنس بودنم نداشت. اما در عین بی‌خبری فقط متاثرانه نگاهش کردم. هرچند مراد با این کارش جایی برای دفاع از خودش باقی نگذاشته بود اما بابا هم داشت زیادی شلوغش می‌کرد. انگار که داشت در مورد یک گربه‌ی شرورِ شیطان‌صفتِ جانی حرف می‌زد. _نمی‌دونم اگه من به موقع سر نمی‌رسیدم چی می‌شد! همه ترسیده بودن! بعضی از مهمونا هم که فکر نمی‌کردن این یه گربه‌ی تربیت‌ شده باشه می‌خواستن تا باز به یکیشون حمله نکرده از مجموعه پرتش کنم بیرون! هنوز یک گوشم به غرلندهای بابا بود و یک گوشم به میوهای دلخراش مراد که دوباره غرفه شلوغ شد و دینا هم از راه رسیده نرسیده خبر آن حادثه‌ی کمدی_اکشن را گذاشت کف دستم. بعد هم که مهرداد و نیوشا ( حتی پنجول‌های تیز مراد هم نتوانسته بود کمی از زیبایی‌ نفسگیرش را خش بیندازد. ) با قدوم نامبارکشان غرفه‌ام را مکدر کردند. هرچقدر که مهرداد سعی داشت با نگاه عذرخواهش که انگار می‌گفت " ببین تقصیر من نیست که اینجام!همه‌چیز زیر سر این سلیطه خانونه!" خودش را از رویارویی با من کنار بکشد دوست‌دخترش داشت با آن رفتار مزورانه و تعریف و تمجید تملق‌آمیزش از مجموعه آثار هنری‌ام اشتیاق کاذبی برای این برخورد ناگزیر از خود نشان می‌داد. گرچه من مطمئنم که با دقت رفتار ما را زیر نظر گرفته بود که ببیند آیا چیز مشکوکی این وسط دستگیرش می‌شود یا نه؟ حالا هرچقدر که من و مهرداد با حالتی پراکراه و غریبانه چشم از هم می‌گرفتیم انگار سرنخ مهمی برایش نبود. تا اینکه جلوی مجسمه‌ی زن و مرد رقاص پایش به زمین چسبید. _اوه چه مجسمه‌ی قشنگی! چشمم رو گرفت! در صدایش اما هیچ اثری از ذوق و شادی نبود. حتی برعکس انگار بوی خشم و غیظی سرکوب شده می‌داد. توی دلم گفتم "آن جای دماغ آدم دروغگو!" #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۰ تا ۱۵ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm
1 651
13
…#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۱۹ می‌گفتند در میان فحش‌ و خط‌و‌نشان‌های‌ بی‌امان نیوشا مادرم بی‌آنکه بداند طرف رقیب عشقی دخترش بوده یک لیوان آب قند دستش رسانده و با دلسوزی و خیرخواهی موهای ژولیده‌اش را مرتب کرده و محض رضایش چند بد و بیراه الکی هم حواله‌ی آن گربه‌ی بی‌شعور و خر کرده بعد که چشمش به مهرداد افتاده بدون اینکه از حافظه‌اش یاری گرفته باشد لبخندزنان به او گفته _من شما رو قبلا جایی ندیدم؟ همکلاسی دینای ما نبودی؟ هنوز انگار مهرداد به نقل از دینا رب و ربش را پیدا نکرده و شاخک‌های نیوشا هم در حال تیز شدن بود که می‌گفتند همان‌موقع ماری‌جون و عمو بهرام به همراه مهمان خیلی ویژه‌شان در میان آن جو متشنج سر رسیدند و سرانجام هیاهوی غریب تحت‌تاثیر جاذبه‌ی اساطیری آن جوان خوش‌پوش و رعنا فروکش کرد. دینا با آب و تاب در مورد لحظه‌ی ورودش گفته بود _لامصب تامی شلبی بود واسه خودش! انگار یهو از دل فیلمهای مافیایی اومده بود بیرون. فکا همه افتاده، چشمها همه وق‌زده و خیره... همینجور زل زده بودیم بهش! حتی نیوشا هم یادش رفته بود بابت چنگولیای مراد عصبانیه! بعد هم دلجویی از نیوشا جنبه حیثیتی‌تری به خود گرفت. ماری‌جون که همیشه‌ی خدا با مراد انگار خصومت شخصی داشت ( قسم می‌خورم تو زندگی قبلیم این گربهه یه هیزم تری بهم فروخته که من الان چشم دیدنشو ندارم! ) و حالا فرصتی دست داده بود که ثابت کند چقدر حق با او بوده با لحنی آمرانه از بابا خواسته بود مراد را به قفسش برگرداند و اینکه تا اطلاع ثانوی از آنجا ممنوع‌الخروجش کند. _به نیکا گفته بودم اینجا جای مراد نیست. اما گوش نکرد. و بعد با ملاطفت و مهربانی دست نیوشا را فشرد و بابت اتفاق پیش‌آمده از خودش و دوست‌پسرش عذرخواهی کرد. فکر کنم از همینجا به بعد بود که دو طرف معرف حضور هم شدند. ماری‌جون برعکس مامان تا چشمش به مهرداد افتاد شناسایی‌اش کرده و بعد از اینکه با نگاهی مذمت‌آمیز خدمتش رسید بیخ گوش عمو بهرام پچ‌پچه‌کنان گفته بود _به جا آوردیش؟ مهردادخان ! آخرین پسر پلشتی که دل نیکای مارو شکوند!
1 728
14
⏳ تیک تاک «عشق … بدون سانسور » _شاید من دو نفرم محبوب! یکی از ما اونقدر عاشقه که حاضره در راه عشق جون بده، اون یکی اما حتی نم
⏳ تیک تاک «عشق … بدون سانسور » _شاید من دو نفرم محبوب! یکی از ما اونقدر عاشقه که حاضره در راه عشق جون بده، اون یکی اما حتی نمی‌دونه عشق یعنی چی؟ ادامه رمان #عشق_را_سانسور_کردند داستان محمد شاید بزودی … #عشق_بدون_سانسور #نیلوفرلاری
3 987
15
#تعرفه‌های جدید خانم لاری 1️⃣ شرایط Vip رمان #خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ با ۱۲ پارت هفتگی صد و چهل هزارتومان (۱٫۴۰۰٫۰۰۰ ریال ) 🌟🌟🌟 2️⃣ شرایط #ایگل_و_رازهایش کامل شده صد و چهل هزار و پنج تومان ( ۱٫۴۵۰٫۰۰۰ ریال ) 🪷🪷🪷 3️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان جذاب #شاهکار (تکمیل شده) صد و پنجاه هزارتومان (۱٫۵۰۰٫۰۰۰ ریال) ❄️❄️❄️ 4️⃣ #حق_تالیف نویسنده برای رمان زیبای #عشق_را_سانسور_کردند (تکمیل شده) صد و هفتاد هزارتومان (۱٫۷۰۰٫۰۰۰ ریال ) ☔️☔️☔️ 5️⃣ #حق_تالیف رمان جذاب #قراری_که_عاشقانه_نبود (فایل شده) صد و بیست و پنج هزارتومان (۱٫۲۵۰٫۰۰۰ریال ) 💘💘💘 6️⃣ حق عضویت رمان #من_یک_ملکه‌ام (تکمیل شده) صدو شصت هزارتومان (۱٫۶۰۰٫۰۰۰ ریال) 👸🏼👸🏼👸🏼 6037701165991479 نیلوفر لاری لطفا بعد از واریز عکس فیش رو برام بفرستید تالینک براتون ارسال بشه.باتشکر @ped_ramm 🪷🪷🪷
1 382
16
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۱۸ ناگهان یک‌جایی وسط آهنگ زمستان ویوالدی یخ‌ زدم و خشکیدم. گرچه خودم را از درون باخته و از شدت ترس و استرس درحال فروپاشی روحی بودم اما با ظاهری خونسرد و لبخندی تلخ‌تر از زهر داشتم خودم را برای این رویارویی تاریخی و ناگزیر آماده می‌کردم. می‌دانی؟ به این ظاهرسازی‌های مغرورانه مجبور بودم! نمی‌خواستم شبیه دخترکان بی‌چاره‌ای باشم که هنوز از قلب رهاشده‌اش بوی سوختگی خاطراتی فراموش نشدنی بلند می‌شود. _آخه اونا اینجا چه غلطی می‌کنن؟ سوالی بود که دینا پرسیده بود و من واقعا جوابی برایش نداشتم. حتی وقتی نگاه‌های کنجکاوش داشت روی صورتم دودو می‌زد داشتم سعی می‌کردم که با بی‌تفاوتی خودم را سرگرم مرتب کردن مجسمه‌های تک و توک مانده‌ی روی میز کنم. فکر کردم " یعنی نقشه و برنامه‌ی کدومشون می‌تونه باشه؟ مهرداد یا دختره؟ " با شناختی که من از مهرداد و روحیاتش داشتم تقریبا می‌توانستم مطمئن باشم که او با آنهمه احتیاط و میل به دوری و کناره‌گیری‌اش از من و هرچه مربوط به من می‌شد بی‌خبر از همه‌جا به این بازارچه خیریه کشیده شده! حضورشان اینجا هر دلیلی داشته باشد همه‌اش باید زیر سر آن دوست‌دختر موزمارش باشد که خب چون حتما با نیتی سوء وارد بازارچه شده بود مراد به نمایندگی از کارما به خدمتش رسید. والا اینکه ناگهان مراد از روی یکی از میله‌های فلزی چادرها و از بین آنهمه آدم عدل افتاد روی سر او و صدای جیغ وحشت‌آمیزش را به هوا بلند کرد حادثه‌ای اتفاقی نبود. ابدا! من دنبال دینا نرفته بودم تا یکی از شاهدان عینی ماجرا باشم اما بعدا توسط دینا در جریان موبه‌مویش قرار گرفته بودم. ناگهان داشت همه چیز به هم می‌ریخت. ظاهرا نیوشا ( دوست‌دختر مهرداد) هرچه خودش را به این در و آن‌ در زد و مهرداد هرچه تقلا کرد که او را از شر مراد نجات دهد مراد دست از سرش برنداشت. مردم هم رد سروصداها را گرفته و درحال هجوم و ازدحام به سمتی بودند که داشت کم‌کم توسط جمعیت قرق می‌شد‌. اما ولوله‌ای که می‌رفت نظم بازارچه‌ را به هم بریزد و زحمات همه بخصوص ماری‌جون را به طرز مسخره‌ای بر باد بدهد با رسیدن به موقع بابا و بازداشت آن گربه‌ی دردسرساز ختم به خیر شد.
2 677
17
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری #۱۷ زیر بارش نرم برف که هرم نفسهاشان را چون بخاری غلیظ به صورت هم می‌کشید، باهم خوش و بش دوستانه‌ای داشتند. او بعد از یک عذرخواهی کوتاه بابت تاخیرش بازوی بهرام را گرفت و آماده‌ی حرکت نشان داد. ماری هنوز تحت‌تاثیر تعظیم کوتاه و محترمانه‌‌ی لحظات قبلش بود که او را با یک حرکت جنتلمنانه‌ی دیگر غافلگیر کرد. _افتخار می‌دید؟ در کمال سخاوتمندی و ادب بازویش را به سمتش گرفته و منتظر همراهی‌اش مانده بود. ماری متوجه پمپاژ خون به صورتش بود. اینکه مثل دختربچه‌ها ذوق کرده و دستپاچه شده بود باعث خنده‌اش می‌شد و برای بار چندم در آن شب او را برای نیکای عزیزش آرزو کرد. درحالیکه با حرکتی نرم و آرام خود را به بازویش می‌آویخت سرش را برای نگاه کردن به بهرام کمی جلو کشید. مرد گنده‌اش دیگر نمی‌توانست آن شادمانی عمیق و بزرگ را زیر پوست ضخیمش نگه دارد. داشت از تمام اجزای بدنش سرریز می‌شد. برق چشمانش آن لحظه می‌توانست منبع نور هزاران فانوس باشد! ورودشان همزمان شد با اجرای آهنگ "زمستان ویوالدی" که گویی داشت صحنه را برای حضور تاریخی و خاطره‌انگیز مهمان ویژه‌شان آماده می‌کرد. *** تقریبا بیشتر مجسمه‌های سفالی‌ام به فروش رفته بود ( به جز آن مجسمه‌ی زن و مرد رقاص که قرار بود به مزایده گذاشته شود) و بقیه هم درحال فروش بودند‌. همه چیز در بهترین حالت خودش داشت پیش می‌رفت. اما من دلم پیش مراد بود. از آن موقع که درست در لحظه‌ی سرنگون کردن عمدی یکی از کاسه‌های سفالی‌ام از روی میز دستگیرش کرده و بعد با غرولندی حق‌به‌جانب از بغلم بیرون پریده و بی‌اعتنا به خط و نشان‌هایم خودش را زیر دست و پای جمعیتی که داشتند به حرکات بامزه‌اش می‌خندیدند گم‌وگور کرد‌ه بود دیگر ندیده بودمش. ترس اینکه مبادا کسی دور از چشمانم گربه‌ی دوست‌داشتنیِ نادرم را دزدیده باشد آرام و قرارم را ربوده بود. مجبور شدم برای پیدا کردنش از سردار و کیان و دوتن از دوستان دینا و حتی بابا با آنهمه کاری که ریخته بود سرش کمک بخواهم. کاش به حرف ماری‌جون گوش می‌کردم و مراد را با خودم نمی‌آوردم که حالا فکرم آنقدر درگیرش باشد که تمرکزم برای پاسخگویی به آنهمه‌ی بازدیدکننده‌ی پرشور و مشتاق را از دست بدهم. هنوز نگران گم شدن مراد بودم که دینا با یک خبر عجیب و غیرمنتظره این ژانر وحشت را تکمیل کرد. _نیک! یه وقت خودت رو نبازی‌ها! همین حالا مهرداد و دوست‌دخترش رو دیدم که داشتن می‌اومدن سمت غرفه‌ی ما!
2 053
18
من پاییزم... پاییز آذرنیا. تک‌دختر معروف‌ترین معمار تهران؛ دختری که سهمش از پدر، فقط یک اسم خانوادگی بود و یک عمر بی‌محبتی. تا اینکه عاشق شدم... عاشق پسری که نه هم‌سطح من بود، نه قرار بود پدرم اجازه بده کنارم بمونه. اما درست از وقتی فهمید عاشق شدم رفتارش عوض شد. آن‌قدر عوض شد که خیال کردم بالاخره دخترش را دوست دارد. چه خیال احمقانه‌ای... پدرم نه عوض شده بود و نه پشیمان بلکه داشت برای نابودی زندگی‌ام نقشه می‌کشید. با پسرخاله‌ام... همان پسری که اختلال روانی داشت و دیوانه‌وار من را می‌خواست. و نقشه‌شان فقط یک هدف داشت: گرفتن من از مردی که عاشقش بودم... حتی اگر برای رسیدن به من، مجبور می‌شدند همه‌چیز را از من بگیرند. ‼️ https://t.me/+8ZVglYOjtEJhZWM8
1 896
19
من پاییزم... پاییز آذرنیا. تک‌دختر معروف‌ترین معمار تهران؛ دختری که سهمش از پدر، فقط یک اسم خانوادگی بود و یک عمر بی‌محبتی. تا اینکه عاشق شدم... عاشق پسری که نه هم‌سطح من بود، نه قرار بود پدرم اجازه بده کنارم بمونه. اما درست از وقتی فهمید عاشق شدم رفتارش عوض شد. آن‌قدر عوض شد که خیال کردم بالاخره دخترش را دوست دارد. چه خیال احمقانه‌ای... پدرم نه عوض شده بود و نه پشیمان بلکه داشت برای نابودی زندگی‌ام نقشه می‌کشید. با پسرخاله‌ام... همان پسری که اختلال روانی داشت و دیوانه‌وار من را می‌خواست. و نقشه‌شان فقط یک هدف داشت: گرفتن من از مردی که عاشقش بودم... حتی اگر برای رسیدن به من، مجبور می‌شدند همه‌چیز را از من بگیرند. ‼️ https://t.me/+8ZVglYOjtEJhZWM8
1 043
20
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری عاشقانه‌ای #لطیف و #آرام
#خوشبختی‌های_کوچک_بزرگ #نیلوفرلاری عاشقانه‌ای #لطیف و #آرام
2 471
🌻کانال رسمی نیلوفرلاری نویسنده ایگل و رازهایش - Statistics & analytics of Telegram channel @niloofar_lari