𝐒𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐨𝐟 𝐚 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨...
Open in Telegram
𝐰𝐡𝐨 𝐢𝐬 𝐭𝐫𝐲𝐢𝐧𝐠 𝐭𝐨 𝐬𝐮𝐫𝐯𝐢𝐯𝐞...🦋 و ما نجات پیدا میکنیم هرچند دیر.... t.me/HidenChat_Bot?start=512205432
Show more341
Subscribers
-324 hours
-227 days
-2530 days
Posts Archive
مدتی بود فکر میکردم همه چیز شانسی است؛در این دل آشوبه ی زندگی ما ناگهان همه ی تاس های سیاه، باهم افتادند..
مدتی بود فکر میکردم همه چیز شانسیست؛در این دل آشوبه ی زندگی ما ناگهان همه ی تاس های سیاه، باهم افتادند..
جنگل هارو می بینی که دارن آتیش میگیرن و هرچقدر سعی میکنن آب بریزن تا خاموش شه،اما آتیشش بلند تر میشه؟ منم هروقت سعی کردم به کسی اعتماد کنم جوری من رو آتیش زد که الان، چیزی از منی که قبلش بود به یاد نمیارم.
جنگل هارو می بینی که دارن آتیش میگیرن و هرچقدر سعی میکنن آب بریزن تا خاموش شه اما آتیشش بلند تر میشه؟ منم هروقت سعی کردم به کسی اعتماد کنم جوری من رو آتیش زد که الان، چیزی از منی که قبلش بود به یاد نمیارم.
جنگل هارو می بینی که دارن آتیش میگیرن و هرچقدر سعی میکنن آب بریزن تا خاموش شه اما آتیشش بلند تر میشه؟ منم هروقت سعی کردم به کسی اعتماد کنم جوری من رو آتیش زد که چیزی از منی که قبلش بود به یاد نمیارم.
ما فراموش نمیکنیم اما روزگار چنین کرد با ما، که وانمود کنیم و یقین بدانیم که وجود نداشت، وقتی همه عمرمان با آن سپری شد.
این روزها به این فکر میکنم که آخرین هایی که آدم ها قبل از مرگشان به آن فکر میکنند و یقین دارند که پایانی نزدیک است چیست؟ مثلا « این بود سهم من از این چرخه ی گودالِ زندگی؟ »
میدانستم این غم در من دفن شده است اما باز خاک هارا کنار میزدم، تا غم را بیرون بریزم از این تن شادی گریخته ام.
همیشه روزای سخت دیر میگذرن حالا من هزار سال است پشت این در چوبی منتظر شادی ای هستم که انگار، هیچوقت قصد در زدن به خانه ام را ندارد.
و زمانی میرسد دیگر زخم های التیام یافته ات سر باز نکرده و زخم جدیدی نمیخورند؛ آن زمان قطعاٌ خوشحال نخواهی بود اما قوی چرا.
