Seyed Art | سیّد آرت
Open in Telegram
مثلاً معلم، مثلاً دانشجو ✨ برایظهور: @baraay_zohoor 💌 خیریهمون: @Seyyedart 🎓 هوشمصنوعی: @UniHoosh 🎞️ تیمرسانهمون: @Video_Footage 🖊️ تیم تایپو: @Seyyed_Typography 📬ادمین: @Alo_Seyyed پیام ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=753383698
Show more3 214
Subscribers
-224 hours
-107 days
-2930 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
September '26
September '26
+5
in 0 channels
August '26
+44
in 0 channels
Get PRO
July '26
+77
in 0 channels
Get PRO
June '26
+34
in 0 channels
Get PRO
May '26
+12
in 0 channels
Get PRO
April '26
+6
in 0 channels
Get PRO
March '26
+4
in 0 channels
Get PRO
February '26
+17
in 4 channels
Get PRO
January '26
+11
in 4 channels
Get PRO
December '25
+59
in 1 channels
Get PRO
November '25
+24
in 0 channels
Get PRO
October '25
+10
in 1 channels
Get PRO
September '25
+13
in 0 channels
Get PRO
August '25
+14
in 2 channels
Get PRO
July '25
+28
in 2 channels
Get PRO
June '25
+20
in 2 channels
Get PRO
May '25
+47
in 0 channels
Get PRO
April '25
+25
in 0 channels
Get PRO
March '25
+48
in 3 channels
Get PRO
February '25
+22
in 0 channels
Get PRO
January '25
+49
in 1 channels
Get PRO
December '24
+31
in 1 channels
Get PRO
November '24
+47
in 0 channels
Get PRO
October '24
+42
in 1 channels
Get PRO
September '24
+34
in 1 channels
Get PRO
August '24
+40
in 1 channels
Get PRO
July '24
+76
in 5 channels
Get PRO
June '24
+68
in 3 channels
Get PRO
May '24
+70
in 1 channels
Get PRO
April '24
+48
in 3 channels
Get PRO
March '24
+58
in 5 channels
Get PRO
February '24
+64
in 2 channels
Get PRO
January '24
+142
in 7 channels
Get PRO
December '23
+50
in 3 channels
Get PRO
November '23
+33
in 6 channels
Get PRO
October '23
+37
in 5 channels
Get PRO
September '23
+299
in 0 channels
Get PRO
August '23
+142
in 0 channels
Get PRO
July '23
+143
in 0 channels
Get PRO
June '23
+108
in 0 channels
Get PRO
May '23
+174
in 0 channels
Get PRO
April '23
+768
in 0 channels
Get PRO
March '23
+78
in 0 channels
Get PRO
February '23
+211
in 0 channels
Get PRO
January '23
+193
in 0 channels
Get PRO
December '22
+224
in 0 channels
Get PRO
November '22
+125
in 0 channels
Get PRO
October '22
+358
in 0 channels
Get PRO
September '22
+233
in 0 channels
Get PRO
August '22
+391
in 0 channels
Get PRO
July '22
+765
in 0 channels
Get PRO
June '22
+454
in 0 channels
Get PRO
May '22
+210
in 0 channels
Get PRO
April '22
+467
in 0 channels
Get PRO
March '22
+656
in 0 channels
Get PRO
February '22
+384
in 0 channels
Get PRO
January '22
+951
in 0 channels
Get PRO
December '21
+239
in 0 channels
Get PRO
November '21
+33
in 0 channels
Get PRO
October '21
+44
in 0 channels
Get PRO
September '21
+87
in 0 channels
Get PRO
August '21
+390
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 10 September | 0 | |||
| 09 September | 0 | |||
| 08 September | +1 | |||
| 07 September | 0 | |||
| 06 September | +1 | |||
| 05 September | 0 | |||
| 04 September | 0 | |||
| 03 September | +2 | |||
| 02 September | +1 | |||
| 01 September | 0 |
Channel Posts
یکی از دوستان خوبم نرمافزار ذکر شمار رایگانی برای سیستم عامل اندروید طراحی کرده و این نرمافزار و ثوابش رو به سید علی هدیه کرده، داخل برنامه وصیتنامه و زندگینامه مختصر شهید هم قرار دادن. اگر دوست داشتید میتونید از لینک زیر نصب و استفاده کنید:
http://cafebazaar.ir/app/?id=com.zekrinew.app&ref=share
| 2 | یکی از دوستان خوبم نرمافزار ذکر شمار رایگانی برای سیستم عامل اندروید طراحی کرده و این نرمافزار و ثوابش رو به برادر شهیدم سید علی یوسفی هدیه کرده، داخل برنامه وصیتنامه و زندگینامه مختصر شهید هم قرار دادن. اگر دوست داشتید میتونید از لینک زیر نصب و استفاده کنید:
http://cafebazaar.ir/app/?id=com.zekrinew.app&ref=share | 1 |
| 3 | یکی از دوستان خوبم نرمافزار ذکر شمار رایگانی برای سیستم عامل اندروید طراحی کرده و این نرمافزار و ثوابش رو به برادر شهیدم سید علی یوسفی هدیه کرده، داخل برنامه وصیتنامه و زندگینامه مختصر شهید هم قرار دادن. اگر دوست داشتید میتونید از لینک زیر نصب و استفاده کنید:
http://cafebazaar.ir/app/?id=com.zekrinew.app&ref=share | 1 |
| 4 | اصلا آسون نبود ولی تونستی! شبانه روز کار کردی و سختی کشیدی.
یادته اون روز این ویدیو رو که ازت گرفتم برای مدرسه، بعدش ازم پرسیدی خوب بود یا نه؟ منم گفتم خیلی طولانی حرف زدی چندجا هم تپق زدی، مردم حال ندارن کوتاه تر حرف بزن:) تو ام گفتی پس بیا دوباره از اول بگیریم، از اول گرفتیم و تمام. بعد که خواستم برات درستش کنم دیدم فایل دومی بدون صدا ضبط شده و مجبور شدیم همین اولی رو منتشر کنیم. چقدر اونموقع خندیدیم که الکی باز ضبط کردیم و تو سعی کردی بهتر حرف بزنی اما تهش قسمت این بود همون دفعه اول که دلی حرف زدی بمونه..
آماده نکرده بودی که آخرش این جمله رو بگی، اما قشنگ میفهمم که از ته دلت گفتی امیدواریم.. از اعماق وجودت همین رو میخواستی! دیگه خدا کیا رو باید بخره پس؟ تو بردی! دمت گرم و نوش جونت که نتیجه سختی کشیدنات با نگاه اهل بیت شد عاقبت بخیری.
تعارف نداریم، خیلی فاصله دارم از اون اخلاص و تلاشی که داشتی.. اما یکمی هم حق بده! لااقل تو یه داداش داشتی که بخوای بهش غر بزنی یا باهم کار انجام بدیم. میدونم منم الان دارمت، اما، اما رو خودت خوب میدونی و دیدی این شب و روزا عزیزم.. برام دعا کن. | 515 |
| 5 | جمعی از شاگردان شهید در یکی از مدارس، برای روز جمعه ۱۶ مرداد، مراسم یادوارهای در کهف الشهداء گرفتند. اگر فرصت داشتید از نماز مغرب تشریف بیارید.
صفر تا صد این برنامه با خود بچههاست. | 608 |
| 6 | اربعین
غیر از بار اول، هر سفر اربعینی رفتیم باهم بودیم، حتی اونهایی که نرفتیم هم باهم نرفتیم..
در روزها و شرایطی هستم که خیلی نوشتن خوبی ندارم، سه خاطره یادمه از اربعین هامون، اول خدمت با اخلاصی که در طول سفرها به پدر و مادر و حتی من داشتی! در تمام مسیرها و دفعاتی که رفتیم، معمولا سنگینترین بارها دست تو بود. توی اون گرما و مسیر، آسون نبود که ساعتها بخوای بدون غر زدن اون کیف یا چمدون بزرگتره رو با خودت بیاری و غر هم نزنی، اهل ادا هم نبودی که این کارها رو بکنی تا بعدا بگی من کردم!
دوم توجهت به همه آدمها در مسیر، مثلا شب آخرِ آخرین سفرمون، برای بچههای خونهای که چند روز سکونت داشتیم در کربلا، از حوالی حرم دوتا هدیه خریدی و بهشون دادی. هنوز ذوق هردوتاشون رو یادمه.. حتی وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم یادت افتاد یه شیشه عطر نو که تازه خریده بودی همراهته و به پدر خانوادهشون هدیه دادی..
سوم هم در نرفتنهامون بود! دو یا سه سال متفاوت به دلایلی دل پدر و مادرمون راضی به رفتن ما نبود و قرار بود باهم بریم، اما به خاطر همین که دلشون ازمون راضی باشه نرفتی و نرفتیم. که عاقبت بخیری هم در همین نرفتن با رضایت پدر و مادر بود، نه رفتن بدون رضایتشون.. به جاش الان انشاءالله پیش ارباب بیکفن مهمان هستی.
اما همه اینها به کنار، امسال چه خوش روزی بودی که اینهمه از رفقا و آشنایان به نیابت از تو قدم برداشتند، کاش تو هم پیش ارباب یاد همگی باشی. | 646 |
| 7 | .
Pv Channel
. | 120 |
| 8 | بزرگان ما میگویند اگر فقط بتوانی دو رکعت نماز خالص برای خدا بخوانی، عاقبتت بخیر شده و بهشت بر تو واجب!
کمی قبل صحبتهای امام روحالله (ره) را میدیدم که یا از سر تواضع یا هرچه، میگفت شهادت میدهم در کل عمرم رکعتی نماز برای خود خدا خالصانه نخوانده ام..
یاد حرفهای مختلفی که باهم میزدیم افتادم! معمولا آخرش به همین چیزها میرسید که کاش بتونیم ذرهای خالص برای خدا باشیم اگر اینگونه شد دیگه نه اذیت و حرف و ملامت بقیه مهمه و نه سختیهای فراوان در راه..
روزی که این برگه خطاطی شده رو گرفتی من پیشت نبودم و شب وقتی زدی کنار صورتت جایی که میخوابی دیدمش، خیلی هم دور نیست و فکر کنم چند هفته قبل شهادتت این رو زدی به دیوار. الان میفهمم که انگار راه حل رو فهمیده بودی..
وسط این زمونه نامرد که از هرجا و هرکس، واقعا هرجا! واقعا هرکس! داشت بهت فشار و اذیت وارد میشد و تو همچنان ادامه میدادی، فهمیدی که باید بی سر و صدا باشی تا مادر خریدارت بشه.. که چه خوش عاقبتی هم داشتی با این صبوری و تلاشها.
من تو رو نمیبینم اما تو که داری میبینی! نذار کسی که بیست و چند سال کنارت بود و سعی میکرد نذاره احساس تنهایی کنی، خودش تنها بمونه.. | 658 |
| 9 | pv | 1 |
| 10 | ۱
تلفن زنگ میخورد که آماده سفر خادمی نجف باش! بیاد برادر شهیدت در مضیف مولا کار میکنند و تو هم بیا.
۲
به سمت یار حرکت میکنیم.. در راه یاد تمام سفرهای اربعینم میافتم که هیچکدام بدون علی نبود و حالا دیگر کنارم نیست تا با اینکه برادر بزرگتر است، خودش را لوس کند و روی شانه یا پای من سر بگذارد و بخوابد.
۳
به حرم رسیدیم و مستقر شدیم، عکس عزیز برادرم روی دیوارهای آشپزخانه حرم نقش بسته، چه سعادتی! چه کردی که مولای دو عالم اینگونه تو را خرید..
۴
رو به روی ضریح حضرت، مردی پسرش را نوازش میکند و رو به مولا میگوید: "پسرم رشید بشه، بزرگ بشه، بدرد امام زمانش بخوره.." ناخودآگاه یاد برادر رشیدم میافتم و فدای امام زمانش شدن.. احتمالا پدر ما نیز همین دعاها را وقتی که کوچکتر بودیم محضر مولا برایمان کرده.
۵
در تمام طول چند روز نوکری، همان اندک با ریا و بدردنخور کارها را هم فقط به نیت عزیز برادرم انجام دادم، هرچه سختتر میشد بیشتر خدا را شکر میکردم تا او هم در محضر مولا بیاد من باشد..
۶
پارسال نیمه رجب با عدهای از همین گروه کربلا آمدیم، رسم این بود هرکس به نیت یک شهید صلوات میگیرد تا برکت مجلس بالا برود. در آن سفر قبلی کلی فکر کردم که کدامیک از شهدای مورد توجهم را ذکر کنم، اما ایندفعه.. ایندفعه دیگر خودمان شهید داشتیم. حس عجیبی بود که به فاصله چندماه ایندفعه برای شهید گفتم به نیت عزیز برادرم..
۷
امیدوارم هیچوقت عزیزتان را ناگهانی و آن هم زود از دست ندهید. هنوز هم گاهی مثل دفعه آخری که حرم رفتم ناگهان فکر میکنم که: "واقعا دیگه علی نیست؟!" و خاطرات مختلفی پشت سر هم جلوی چشمان اشکبار حرکت میکنند.. الحمدلله که آغوش پدر در حرمش باز بود و میشد راحت و بی دغدغه خود را در آن رها کنم.
۸
در نهایت سفر ما ختم به زیارت کربلا میشود، اول حضرت عباس علیهالسلام را با دل شکستهام زیارت میکنم و میگویم که شما میدانید.. بماند.
پس از آن در ایام شهادت امام حسن مجتبی به زیارت برادر کوچکتر او امام حسین علیهماالسلام میروم. میگویند هرکه را دوست داشته باشی شبیه او میشوی! البته من نالایق و کمترین کجا و آقای شهید عطشانمان کجا.. اما اباعبدالله علیهالسلام چندبار داغ برادر دید!
وقتی برادر بزرگترش را از دست داد فرمود غارت زده کسی نیست که مالش را بردهاند و کسیست که همچو من برادری همچو حسن علیهالسلام از دست داده.. وقتی برادر علمدارش را در کربلا از دست داد هم گفت که الان کمرم شکست و بعد مقتل میگوید به سمت خیمهها آمد درحالی از گریه شدید، آقای ما مثل کودکان اشکهای خود را با آستین پاک میکرد.. همچنین در همان صحنه کربلا داغ برادران دیگرش که فرزندان رشید امالبنین سلاماللهعلیها بودند را هم دید..
۹
خدا را شکر میکنم که شاید اندکی شبیه معشوق خود شدم و عزیز برادرم را اینگونه از دست دادم، که البته در حقیقت او را بدست آوردم.. کاش این شروع شبیه شدنم به ارباب بیکفن باشد و تمام زندگیام مثل او شود.. آنگونه که در نهایت، اجل با شهادت به سراغم بیاید، انشاءالله.. | 699 |
| 11 | فشار قبر
نمیدونم جایی داریم این مطلبی که میخوام بگم رو یا نه، ولی تجربه شخصیه. یادمه علی از نوجوانی درمورد عالم پس از مرگ و به خصوص شب اول قبر خیلی میخوند و درموردش فکر میکرد. حتی چندبار بهم گفت که من خیلی از شب اول قبر میترسم..
خوشبحالش که توفیق شهادت پیدا کرد و انشاءالله کارش رو هم اون شب اهل بیت علیهمالسلام راه انداختن به حرمت خون و جونی که داد..
روزی که برادرم رو تشییع و به خاک سپردیم، چه قبل از اینکه بیاد توی خونه ابدی خودم رفتم و هرچی سنگ ریز و درشت بود درآوردم تا به نگاه ناقص خودمون، بدن عزیز برادرم اذیت نشه. زیر سرش رو با خاک نرم درست کردم و با دستای خودم گذاشتمش همونجا. تا مراحل قبل تلقین و خود تلقین انجام بشه و برای آخرین بار صورت ماهش رو ببوسم و لحد رو دونه دونه بذارم، زمان نسبتا زیادی اون پایین بودم، تنها با علی.
شب که برگشتیم و دم اذان مغرب شد، سفره افطاری داشتیم و همه نشسته بودند منتظر اذان، یاد ندارم در طول عمر اندکم لحظاتی شبیه اون لحظات درک کرده باشم.. انگار کسی دو دستی قلبم رو گرفته بود و محکم فشار میداد! اصلا نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته تا اون وقتی که یادم افتاد شب اول قبر عزیز برادرم داره شروع میشه.. نمیدونم اینکه مدت طولانی در قبر بودم باعث شد اون فشار رو حس کنم یا چه دلیل دیگهای، اما پاشدم و نمازم رو خوندم و شروع کردم به خوندن نماز لیلةالدفن برای علی، نماز رو که خوندم در سجده آخر بغضم شکست، بغضی که در اون چند روز سخت هیچوقت نذاشتم بشکنه چون شاید تکیه خیلیها توی اون شرایط خواسته و ناخواسته به من بود.. بعد از دقایقی، دیگه اون فشار عجیب رو حس نمیکردم. نمیدونم چه اتفاقی افتاد و چی بود ولی در این شب خاص که رهبر شهید و عزیزمون به خاک سپرده شدند و خیلیها داریم براشون نماز شب اول قبر میخونیم یادم اومد که بنویسم..
اخیرا هم یکبار که علی پیشم اومده بود و خودش گفت اگر سوالی ازم داری بپرس، وقتی گفتم از اونور چخبر؟ دوتا جمله گفت که هرکدوم سالها فکر کردن داره.. اول گفت مراحل اینجا خیلی طولانیتر از چیزیه که فکرش رو بکنیم.. (فکر کنید شهید داره اینو میگه و وای به حال من گنهکار) دوم هم گفت یادت باشه همه کارهی عالم امکان، امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیهالسلامه..
انشاءالله که بابا علی دستگیر ما هم باشه و سرانجام ما هم شهید راهشون بشیم مثل رهبر عزیزمون.. | 944 |
| 12 | . | 430 |
| 13 | خوشبحالت که این روزها رو از بالا میبینی و رفتی، نه از اینجایی که ما هستیم. | 905 |
| 14 | Pv Channel
https://t.me/+0kimDprWx_wxYzhk | 195 |
| 15 | Pv Channel
https://t.me/+0kimDprWx_wxYzhk | 1 |
| 16 | Pv Channel
https://t.me/+0kimDprWx_wxYzhk | 1 |
| 17 | مزار شهید سیدعلی یوسفی
تهران، بهشت زهرا سلاماللهعلیها
گلزار شهدا، قطعه ۲۶، ردیف ۵۰، شماره ۴۲
لوکیشن در بلد:
https://balad.ir/p/PnMjtShehe6z82
لوکیشن در نشان:
https://nshn.ir/e97bQzM4Wx49IE | 946 |
| 18 | (۲)
خیلی گیج بودم از داروهایی که زدن بهم، کمکم صدای گریههای بچهها هم شروع شد. مردهای بیست و اندی ساله مثل زنان بچه از دست داده زار میزدند.. همزمان یکی داشت خبر شهادت آقا رو اعلام میکرد. من که در حالت عادی هم از مریضی و خستگی توان پاشدن نداشتم، اون موقع نمیدونم چطور تونستم پاشم و چیشد ولی وضو گرفتیم و آماده شدیم بریم مسجد دانشگاه. گفتن بعد نماز قراره بریم میدون انقلاب.
رفتیم و بعد از نماز، مثل یتیمها روضه عجیب و غریبی گرفتیم.. هنوز هیچکس باور نمیکرد چه اتفاقی افتاده.. به خودم اومدم که به بچههای تیممون اعلام کنم موارد مربوط رو تولید یا منتشر کنن، همینطور که داشتم مینوشتم متوجه شدم دارن به سمت اتوبوس میرن. جمعیت زیاد بود و چند نفری هم ماشین آوردیم. اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده.. انگار درد و مریضی که دو ساعت قبل من رو از پا در آورده بود و تا بیمارستان رفته بودم در برابر داغ و خبری که شنیده بودم هیچ بود.. فقط حرکت میکردم تا زودتر برسیم. رسیدیم و ساعاتی اونجا بودیم برای عزاداری در عین بهت. خیلی فشار سنگینی بود و هی داشت شلوغتر میشد. حالم از داروهایی که زده بودم بد بود و میخواستم برگردم، برای همین خیلی دقیق یادم نیست چه تماسهایی داشتم و چه گذشت تا به دانشگاه برسم، حوالی ساعت ۱۱ رسیدم و ناخواسته افتادم تا کمی استراحت کنم.
تقریبا یک ساعت یا کمتر گذشته بود که با صدای چند انفجار مهیب و سنگین از خواب پریدم، پاشدم و دیدم دود انفجار نزدیکه و دم کوههای سمت شمال غرب تهران.. اومدم داخل، اذان شروع کرد به گفتن، باز ناخواسته همون وسط اذان خوابم برد. کمی بعد با صدای گوشی بیدار شدم، یکی از رفقا زنگ زده بود نگران صداها که ما سالمیم یا نه، دو سه دقیقه حرف زدیم و قطع کردم، دیدم پیامک اومد از فلان رفیق مسجدی ۱۲ تماس از دست رفته دارم! اول تعجب کردم بعد دیدم درسته، زنگ زدم چندبار اشغال بود. این وسط یکی دوتا از بچههای بسیج بهم زنگ زدن، من و من میکردن، یکیشون گفت: راستی از سیدعلی خبر داری؟ اینو که گفت دلم ریخت.. گفتم چیشده؟ گفت هیچی.. همینجوری پرسیدم. قطع کردم، دوباره به همون که ۱۲ بار زنگ زده بود زنگ زدم تا خلاصه برداشت، اولش عادی و سرحال سلام و علیک کرد، گفتم کجایی؟ پیچوند، داد زدم که علی کجاست؟ زد زیر گریه و گفت خودم در آوردمش.. اینو که گفت پاشدم و نمیدونم چجوری و با چه سرعتی خودم رو به حوزه بسیج رسوندم، اونجا که رسیدم و دیدم چیشده، کمرم شکست..
شکستنی که هیچوقت جبران نمیشه
مگر با ملحق شدن به عزیز برادرم..
این تازه شروع اتفاقات بود! اما بیش از این نمینویسم فعلا، تمام زندگی و عمر ما، و اندک سختیهایی که میکشیم به فدای یک لحظه از عمر عمه جان امام زمان، حضرت زینب کبری سلاماللهعلیهما که در همین ایام چه سختیها کشیدند.. | 1 098 |
| 19 | (۱)
از طولانی ترین شب و روز عمرم مینویسم، کمی قبل تر، جمعه شب با یکی از رفقا مصلا بودم برای نمایشگاه قرآن، دیروقت بود و سحری رو هم حتی توی ماشین خوردیم. یه کم احساس مریضی میکردم، اومدم دانشگاه و بعد نماز خوابیدم تا صبح به کلاس برسم.
ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه با صدای یکی از رفقا بیدار شدم: پاشید اسرائیل بیت آقا رو زده بدبخت شدیم!.. با این جمله که بیدار بشی دیگه هیچ کلاسی و تاخیری برات مهم نیست. گوشیها رو گرفتیم دستمون، اخبار پشت سر هم میومدن.. نوتیف بادصبا که هک شده بود اومد: کمک در راه است.. کم کم خبرهای موثق از جاهای مختلف میگفتند که آقا حالشون خوبه و اونجا نبودن.. دلشوره داشتیم هنوز ولی کمی هم آروم شده بودیم. با اعلام خبر حمله موشکی ایران در کمتر از دو ساعت فهمیدیم جنگ شروع شده و باید خیابون رو دریابیم چون تازه ایام شبه کودتای نحس دیماه رو پشت سر گذاشتیم.
با بچهها راه افتادیم و رفتیم جایی که نیاز به کمک بود، بین راه علی برای آخرین بار بهم زنگ زد، نگران بستههای ارزاق بود که به دست خانوادهها برسه و خیلی تاکید کرد لطفا حواست باشه به هوای جنگ یه وقت اینا نمونه دستمون.. که کاش میدونستم آخرین تماسمونه..
رسیدیم به مقر، لباس بسیج پوشیدیم و با موتور به سمت محل استقرار حرکت کردیم، هنوز یادمه صف نونواییها قیامت بود! اکثر مردم با باکسهای آب معدنی و وسایل در صندوق ماشین داشتن از شهر بیرون میزدن..
وسط همین اتفاقات و نگرانیها که خیابون شلوغ نشه، یک دسته از ایست و بازرسی جدا شدیم تا به محله ستارخان بریم، اونجا معمولا زودتر و جدیتر شلوغ میشد در ایام اغتشاش. علی اینا هم ۱۸ و ۱۹ دی اونجا بودن و با خودم گفتم حتما اگر بریم اونجا میبینمش.. رفتیم اون سمت و افطار مختصری با همون شرایط خوردیم، عجیب بود که صدای حمله و انفجاری نمیومد! خیلی شرایط غریب و مشکوکی بود.. یکی از رفقا از کرمانشاه زنگ زد و خبر گرفتم متوجه شدم اونجا درگیری در آسمان بالاست، اما اینکه تهران خبری نبود هنوز برای هممون عجیب بود. هوا سرد شده بود و حس مریضی من هم بیشتر.. در همین حال بودیم که دستور تخلیه مقر صادر شد، گفتن قراره بزنه و زودتر باید خالی کنیم همه چیز رو. رفتیم و هرچی که میشد رو بیرون آوردیم و رفتیم به سمت مقر جایگزین. باز از اونجا حرکت کردیم با موتور تا به ایست و بازرسی ملحق بشیم و شیفت عوض کنیم، وسط راه یکی از رانندهها تصادف کرد و مجبور شدیم بمونیم تا حل بشه، تقریبا ساعت ۱ شب بود، یهو دیدم کم و بیش از اطراف صدای جیغ و داد میاد، اون وقت شب عجیب بود.. یکی دوتا موتور و ماشین با سرعت زیاد از کنارمون رد شدن و با شادی گفتن: (آقای) خامنهای مرد!.. گوشیم چندبار زنگ خورد، نمیدونم چرا فکر میکردن من خبر دارم! به همشون گفتم نمیدونم چیشده ولی همه منابع موثق توی اخبار گفتن آقا سالمه.. هوا سرد بود، ولی انگار از داخل هم یخ زده بودم.. رفتم اخبار رو چک کردم متوجه شدم یک خبرگزاری خارجی خبری اعلام کرده و تکذیب کرده، کمی خیالمون راحت شد که احتمالا اینترنشنال هم از همین منبع گفته یا قصد جنگ روانی داره.. با همین نگرانیها سر میکردیم و زمان میگذشت. اصلا حالم خوب نبود، به بچهها گفتم نمیتونم تا صبح سرپا بمونم باید حتما برم دکتر، در نهایت هم اونقدری حالم بد شد که نتونستم خودم رانندگی کنم و من رو بردن بیمارستان.. اونجا آمپول و دارو و.. زدم و قرصها رو هم گرفتم و اومدم دانشگاه. اینقدر حالم بد بود که حتی نتونستم سحری بخورم و حوالی ساعت ۳ خوابم برد. هنوز یک ساعت نشده بود که خوابیدم، با یک صدای لرزان که از پشت بلندگوهای خوابگاه میومد بیدار شدم،
(ادامه👇) | 760 |
| 20 | No text... | 514 |
