هم پا با قلم
Open in Telegram
قدرت اله جلیل پیران اگر بخت یاری و قلم همراهی وعمر باقی بود، با حفظ قداست قلم نقدها،انتقادها،تقدیرها وخاطراتماز این کانال منتشر میشوند.بازخوردهای ارسالی شما گرامیان از مسیر ذیل، برچشم خواهند بود. @jalil_piran1355
Show moreIran185 347The category is not specified
478
Subscribers
-224 hours
-57 days
+230 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
December '24
December '24
+7
in 0 channels
November '24
+7
in 0 channels
Get PRO
October '24
+11
in 0 channels
Get PRO
September '24
+113
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 1 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '240
in 1 channels
Get PRO
January '240
in 1 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '23
+2
in 1 channels
Get PRO
October '23
+6
in 0 channels
Get PRO
September '23
+10
in 0 channels
Get PRO
August '23
+30
in 0 channels
Get PRO
July '23
+7
in 0 channels
Get PRO
June '23
+17
in 0 channels
Get PRO
May '23
+16
in 0 channels
Get PRO
April '23
+16
in 0 channels
Get PRO
March '23
+25
in 0 channels
Get PRO
February '23
+28
in 0 channels
Get PRO
January '23
+16
in 0 channels
Get PRO
December '22
+24
in 0 channels
Get PRO
November '22
+17
in 0 channels
Get PRO
October '22
+9
in 0 channels
Get PRO
September '22
+3
in 0 channels
Get PRO
August '22
+9
in 0 channels
Get PRO
July '22
+9
in 0 channels
Get PRO
June '22
+7
in 0 channels
Get PRO
May '22
+1
in 0 channels
Get PRO
April '22
+5
in 0 channels
Get PRO
March '22
+6
in 0 channels
Get PRO
February '22
+11
in 0 channels
Get PRO
January '22
+11
in 0 channels
Get PRO
December '21
+11
in 0 channels
Get PRO
November '21
+55
in 0 channels
Get PRO
October '21
+56
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '21
+4
in 0 channels
Get PRO
July '21
+14
in 0 channels
Get PRO
June '21
+16
in 0 channels
Get PRO
May '21
+266
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 December | +4 | |||
| 20 December | +2 | |||
| 19 December | 0 | |||
| 18 December | 0 | |||
| 17 December | 0 | |||
| 16 December | 0 | |||
| 15 December | +1 | |||
| 14 December | 0 | |||
| 13 December | 0 | |||
| 12 December | 0 | |||
| 11 December | 0 | |||
| 10 December | 0 | |||
| 09 December | 0 | |||
| 08 December | 0 | |||
| 07 December | 0 | |||
| 06 December | 0 | |||
| 05 December | 0 | |||
| 04 December | 0 | |||
| 03 December | 0 | |||
| 02 December | 0 | |||
| 01 December | 0 |
Channel Posts
((نامه ای برای نامه رسان))
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃مطابق با روالِ همیشگی،امروز هم آرام و متین وارد دفتر شد،سلام و احوال پرسی هایش همیشه توام با صدایی ملایم و همراه با لبخندی کوتاست.
🍃برای من،ایشان نمونه ای از انسان های متعهد و وظیفه شناسی است که سعی می کنند بدونِ توقع از مردم،وظیفه ی محوله به خویش را بدونِ نگاه به طرف مقابل به نحو احسن انجام بدهند.
🍃جانشین پدر شده بود و به قراری،دو نسل عهده دارِ نامه رسانی و امور پستی در شهر بلداجی هستند و من هم در طی هفده سال اخیر که رسالتِ کتابتِ رسمیِ اسنادِ این بخش را دارم، کم و بیش با ایشان برخوردهای منظم و متوالی داشتم.غلو نمی کنم اما وی،ادب را با صبوری و تعهد را با خدمت گزاری در هم آمیخت و به عنوان یک شهروندِ مسئولیت پذیر،بیشترین تلاشِ خود را برای درست انجام دادنِ کارش،می نمود تا کمترین نارضایتی از وی و مجموعه اش به وجود نیاید.
🍃دفتر رسید را برای امضای چند پاکت که حاوی لاشه ی اسناد تک برگی بودند،به وی ارائه کردم،همزمان با امضا، با لبخندی کوتاه و لحنی آرام گفت، من دارم آخرین امضا ها را برایِ شما می زنم و از شنبه دیگر در بلداجی نخواهم بود....
🍃با شنیدنِ این حرفها،ناخودآگاه غمگین شدم،چرا که کوچ همیشه نوعی بغضِ نهفته به همراه می آورد،چه کوچ واقعی عشایر باشد و چه کوچِ یک فرد از شهری به شهر دیگر.
🍃آری او که پستچی خوش اخلاق و متعهد و منظم شهر ما بود،به اقتضا زندگی و شرایط کار،به شهرکرد منتقل شد و امروز پنجشنبه نوزده مهر ماه هزار و چهارصد و سه،مثل همیشه جدی و منظم کارهای معمول خود را انجام داد و باری بر دوشِ جانشین خودش بلاتکلیف نگذاشت.
🍃دلم نیامد که بی تفاوت از کنار این کوچ بگذرم و تقدیر و تشکری از وی نداشته باشم.وارد گفتمانی حاوی تقدیر و تشکر با او شدم و درخواست کردم که آدابِ ادب و معرفت و تعهد و امانت داری و وقت شناسی را به خوبی به جانشینش منتقل نماید و بگوید که بعد از دو نسل، انجامِ رسالتِ نامه رسانی در این شهر را از پدر و پسری تحویل می گیرد که مردم شهر به کم حرفی و آرامی و تعهد و نظمِ نامه رسان هایشان عادت کرده اند.
🍃او رفت اما در ذهنِ من به عنوانِ یک شهروندی که مکررا با پست سروکار دارم،ردی سبز و یادی نیک بر جای گذاشت.حیفم آمد که در بدرقه ی راهش،قلم را به گردش در میانِ دنیای واژه ها برای ترسیمِ تسبیحِ کلمات نچرخانم و در تحسینِ مرامش متنی از دل ننویسم.
🍃او آرام و بی توقع و بی صدا رفت ولی این بی توقع بودن و آرام بودن،چیزی از مسئولیتِ ما برای سپاسگزاری از انسانی که تمام تلاشش برای درست انجام دادنِ رسالتش بود،نمی کاهد.پس بلند می گویم و از دیگران هم درخواست می کنم به هر زبانی که می توانند بگویند که نامه رسانِ آرام و صبور و خدومِ شهر،دست مریزاد و خداقوت و خدا پشت و پناهت در فردا ها باد.
🌺تقدیم به آقای بیژن خاکسار، پستچیِ خدوم،که همه ی مردم شهر او را به خوبی می شناسند.۱۹مهرماه۱۴۰۳خورشیدی
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7
| 2 | (( کمی درنگ، آقای فرماندار...))
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃مناصب کلان،فی نفسه دارای حواشی زیاد و اقتضا ذات آنها، ملازمه ی اجتناب ناپذیری با تضادهای مختلف دارد.عام بودنِ دایره ی شمولِ مناصبِ کلان که در آن واحد،در بر دارنده ی حقوق عمومی و خصوصی هستند و به تبعِ این محمول،توقعاتِ متعددی از جانب ذیحق هایِ خصوصی اعم از حقیقی یا حقوقی و همچنین ذیحق های عمومی اعم از حاکمیت و جامعه نسبت به این مناصب ایجاد می شود که این سطح از انتظار،ناچارا ارتفاع بلندِ آستانه ی تحمل،حجمِ زیادِخویشتن داری، اوجِ مسئولیت پذیری و وسعتِ سعه ی صدرِ ذی منصب را اجتناب ناپذیر می نماید و داشتنِ پتانسیلی که قرابت با مقتضا و ذاتِ این مناصب داشته باشد را به شدت ضروری می نماید.
🍃با این وجود قبولِ مسئولیت و عهده داریِ این مناصب اولا به معنای آن است که پذیرنده یا قبول کننده با پذیرش و قبولِ این منصب اعلام می دارد که پیش زمینه ها،مقتضیات لازم و پتانسیل های مورد نیاز برای پذیرشِ این منصب را دارد و ثانیا افرادی که عهده داری این مناصب را می پذیرند،به صورت ضمنی قبول می نمایند که حواشی تلخ و شیرینِ متعددی که پیرامون این مناصب هستند را پذیرفته و با قبول خود اعلام می کنند که می توانند در مواقع لزوم با تکیه بر پتانسیل ذاتی و اکتسابی خود،بهترین مواجهه با حواشی ملایم و ناملایمِ این منصب را انتخاب و با تلنگرهای مطالبه گرایانه ی محلی و اجتماعی در هم نمی شکنند.
🍃با این مقدمه و نگاهی به حواشی ایجاد شده پیرامونِ مطالبه گریِ برخی از مطالبه گران شهرستان لردگان که خطاب به فرماندار محترم صورت گرفتند و متعاقبا"فرماندار محترم اقدام به طرح دعوای کیفری برعلیه مطالبه گرانِ مذکور کردند،بدونِ پرداختن به دلایل و پیش زمینه های این وقایع نمود و بدونِ اینکه قصدی بر دفاع از یک طرف و خدشه بر اقدامِ طرفی دیگری داشته باشم،معتقد هستم که اقدامِ قضایی فرماندار محترم مقداری عجولانه و بر خلاف مولفه های لازم برای عهده داری مناصب کلان است و این اقدام نشانی از خویشتن داری کلان در مواجهه ی با نقد و انتقاد و مطالبه گری توسطِ یک مسئول کلان ندارد و می طلبد که به جای اقدامات سالب و پاک کننده ی صورتِ مسائل،فرماندار محترم و مشاورین وی رویکردی که متاثر از خویشتن داری و شنیدن حرف منتقدین باشد،انتخاب و به دلایل و زمینه های بروز چنین تقابلاتی برای جلوگیری از تکرار در آینده بپردازند.
🍃فرماندار،عالی ترین مقام سیاسی و امنیتی یک شهرستان است و نگاه مدیریتی آن نیز باید فراتر از فرد و افراد بوده و چتر نگاهش،آراسته به اغماض و تانی و تامل و تسامحی توام با روشنگریِ جاذبانه باشد.
🍃به عنوان یک شهروند،از فرماندار زادگاهم توقع داشته و دارم که قبل از انتخاب مسیر دادسرا،منتقدین را دعوت و حرفشان را بشنود و اگر به هر دلیلی نیایند،ایشان به سراغ آنها برود چرا که مودت است که امنیتِ پایدار می سازد.در این دورانی که حرف از وفاق برای ایران است،نشاید و نباید که فرماندارِ شهرم در مواجهه ی با نقد و انتقادات جوانانِ شهرستانش ولو تند،در دادسرا با آنها مواجه شود.۱۲مهر۱۴۰۳
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 318 |
| 3 | ((مهر،مدرسه، کوچ))
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃شهریور که رو به پایان می رود،روزها کوتاه و خورشید نیز زودتر از قبل سر بر بالین غروب می گذاشت.زمین نیز آرام، شانه های خود را برایِ وزیدنِ باد خزان، آماده و به استقبالِ بادگرگلیله ها(گردبادها)می رفت.من و هم سالانم نیز بی درونگ از قاصدکها خبر از خبرهای آنها می گرفتیم.
🍃قاصدک خبری جز رسیدن پاییز و فصل کوچ نداشت و به فرزندانِ عشایر که سرگرمِ بازیِ خاصِ زندگی در ییلاق بودند،نوید آغازِ مهر و مدرسه را می دادند.
🍃مهر برای من که فرزندِ کوچ و بهون و کوهسار بودم،یویِ بار و بندیل بستن و آغازِ کوچِ دیگری را می داد که می بایست، بخشِ زیادی از خاطراتِ بلندای کوه ریگ،وارگه اجدادی ( وارِ مش عبداله)،رنجِ رفتن در میان گینه ها(گون ها) و خِشمور ها(بوته هایی سبز و تلخ)،جَرگ ها(نوعی بادام کوهی)، شکوهِ صخره ها،زلالیِ چشمه ها و سرمای صبح،داغیِ میان روزی،بودن در کنارِله دراز و چشمه ی چاسخوران(چاشتخوران)را در پهنای دشت مُله به امانت می گذاشتم تا شاید سالی دیگر برگشته و دوباره آنها را زنده کنم.
🍃من و هم سالانم که ضعیف تر بودیم،حوالی پاییز،با لب های ترک خورده و گونه و دستانی آفتاب سوخته می بایست مهیای مدرسه می شدیم و قبل از مهر،مهر از ییلاق بریده و رو به سمتِ گرمسیر می دادیم که مدرسه در آنجا بود.
🍃 این چنین می شد که روحِ رهای من که در زندگی عشایری،حصاری در گِرداگِرد خود حس نمی کرد،می بایست پای در محیطِ مدرسه ای بگذارد که خود نیز تا اوایل دورانِ تحصیل من،مابین خانه های این و آن در کوچ بود و به لطفِ عزمِ جزمِ مسئولین در اوایل انقلاب،(۱۳۶۰)مدرسه ی ابتدایی ما ساخته و از خانه ی نوسازِ پدرم به آنجا منتقل و کوچ روی برای مدرسه ی روستا تمام شد گرچه،آجر آجرِ آن هنوز از همان مصالح سال۶۰هستند.
🍃عشایر،بوی پاییز را از خسیس شدنِ چشمه ها،خشکیدنِ لیفِ(پستان)گوسفندان، بادِ سردِ صبحگاهی و تیغِ تندِ آفتابِ نمیروزی،بر بالِ بادهایِ خاک آلوده و میان خش خشِ بوته های خشکِ کنگر و لشکرِ قاصدک ها که بازیچه ی بادهای خزان آور هستند،حس می کردند و در این مواقع مادرم به من یادآوری می کرد که می بایست کم کم مشامِ خودم را برایِ بوییدنِ کتاب تازه آماده کنم.
🍃همزمان با من،بچه های زیادی بودند که استعدادِ بسیار بهتری از من داشتند ولی با شروعِ مهر ماه هرسال از شمارِ حضورِ آنها در مدرسه کم می شد و خیلی زود ،مجبور به آغازِ زندگیِ آدم بزرگها می شدند و این چنین بود که جامعه ی عشایر از به ثمر رسیدنِ این استعدادها بی بهره می گردید.
🍃گویا پوست من،در زیر آفتاب تندِ دشت،به اندازه ای کلفت شده بود که توانستم نوسان ها و تلاطم زندگی عشایری و نیمه روستایی را تحمل و در میان آنها و مدرسه،توازنی ایجاد کنم تا به اندکی از توفیق در تحصیل برسم اما افسوس که بسباری خیلی زود کنار کشیدند.
🍃مهرماه هست و آغاز مدرسه و سال نوی تحصیلی و حواشی آن که چندان قابل مقایسه با دوران مانیست.گاهی دلم برای بریدن نایلون هایی ضخیمِِ درون کیسه های کود شیمیایی که کتاب و دفترِ خود را با آنها جلد می گرفتیم،تنگ می شود یا برای آن کیفی که مادرم از گونی برایم می دوخت و با سلیقه ی خود چند نقش و نگاری با نخ و کانوا روی آن می زد.
🍃یادم به کله ی ماشین شده ی خودم و بچه ها و استرسِ روز قبل از آغاز مدرسه برای ماشین کردنِ موها و حضور به موقع در مدرسخ که می افتد،بغض می کنم و رحمتی به روانِ بابا غلامحسین(سلمانی خوب منطقه)می فرستم که با آن ماشینِ دستی،چه کله هایی که از ما نتراشید و چه موهایی که ریشه کن نکرد و چه پستی و بلندی هایی که در فرق ما درست نکرده بود.
🍃 گاهی هم مادر یا پدر با قیچی های خیاطی،چنان زیگزاگ هایی بر کله ی ما می زدند که اگر بچه های امروزی ببینند،تا روزها از خنده روده بر می شوند.
🍃مهر که می آمد،همه ی ما چه عشایرزاده و چه روستا زاده و حتی شهری، فقط یک رنگ داشتیم،در میانِ ما آقازاده و شازده وجود نداشت.میز و مدرسه و معلم و کلاسِ ما هم یک رنگ بودند و اگر کلاس سرد بود،برای همه بود و اگر گرم بود برای همه بود...
🍃ای کاش در همان دورانِ سخت ولی یک رنگ می ماندیم و پای در این دنیای طبقاتی و مملو از توفیرها و ترجیح ها و تفکیک ها که دلها را از هم دور کردند و مهربانی را از مهرها گرفتند،نمی گذاشتیم.
🍃حوالی مهر یک روز صبح زود،عمویم گله و احشام را پیاده از دشت مله به طرف گرمسیرحرکت می داد و روز دیگر نیز من و خانواده،با یک چشم بغض و یک چشم شوق با تمام خاطراتِ آن فصل،خداحافظی و وارگه را خالی و چاله ی(آتشدان)سرد و خاموش را به امیدِ بهاری دیگر رها و امید داشتیم که دوباره به آنجا برگردیم و پا به پای بهار زندگی را دوباره آغاز کنیم.
و مهر این گونه آغاز می شد
🍃مهربان و مهربانو های وطن،مِهروزی نیازِ مبرمِ روزگار ماست.۱۴۰۳/۷/۱
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 170 |
| 4 | ((کَلگ خوردن و بلوط شکستن))
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃بندِ خاطرات من که یک زاگرس زاده هستم،به درازای تاریخِ این بخش از زیست بوم ایران،بر شاخِ بلوطِ پیری آویزان است که به دلیلِ پایداری در برابر سختی ها نمادِ استقامت و به خاطر ریشه داشتن در اعماق زمین،نمادِ اصالت است.
🍃هرگاه که دفترِ زندگی اجدادی را ورق می زنم،مانندِ کودکی نشسته در تابی هستم که با وِریسِ بافته از موی بز،بر شاخی از آن بلوط کهنسال در بلوط زار های تنگِ سماعِ لردگان،مازه های لرستان،دشت های کرمانشاه،دامنه های کردستان،چین چینِ دامنِ رنگینِ دنا و... در حال ((دوشکِله)) بازی هستم.
🍃با عقب رفتن،اجدادم را در زمستان می بینم که فداکاریِ بلوط،مبنای گرمایِ آتشدانِ خانه های خشتی آنهاست و آنگاه که برف تا کمر می آمد،کَلگ های درست شده از دانه های بلوط،که زنانِ ایل در پاییز درست کرده بودند، قوتِ بخور و نمیرِ مردان و زنان می شدند تا توانی برای رسیدن به بهار بماند.
🍃آنجا که در میانِ برف بازیِ زمستان،مادری از پیوندِ آب و دانه هایِ کلگ،خمیری زبر را در زیرِ خاکسترهای سرخِ بلوط یا روی تابه ی داغ از گُرگُر گرفتنِ استخوان های بلوط، برشته می کرد تا برفهای به کمر رسیده،کمر خانواده را نشکنند و همه به بهار برسند،دیدنی بود.
🍃در آن هنگام که قامتِ برف از قدِ گِچِل ها و گَینه ها بلندتر می شد و تَرَپِه ها یخ می بستند و گله راهی به بیابان نداشت، دانه های بلوطِ کهنِ زاگرس، بودند که احشام را از قِر شدن نجات می دادند تا کوچ در بهار زنده بماند،مال کنون جان بگیرد،چوپان نی بزند و آن یکی دی بلال بخواند.
🍃شوگارِ سرد زمستان که به درازا می کشید، کُتُل ها و جَنگِه ها و تُنگ های بلوطِ پیرِ فداکار،تن به گدازه ی آتش می دادند تا آتشدانِ مقدسِ اجدادی،کور نشود و زاگرس نشینان،به سلامت چله را پس از چله،پشتِ سر بنهند تا دالوی پیر(پیرزن افسانه ای) بُونجُمَت(چوب نیم سوز) را در برف بیندازد و زمستان را بسوزاند تا بهار از راه برسد.
🍃در جلو رفتنِ تابِ خیالیِ م که به شاخِ بلوطِ کهنسالِ زاگرس آویزان است، دیدم که نسل در نسل به بلوط،این اسطوره ی سبزِ دشت و قهرمانِ کوهسار، بدهکار هستیم و چقدر از برکاتِ آن،که شمارِ آنها به شمارِ لحظاتِ تاریخ زاگرس است،بی خبریم.
🍃آن زمان که بلوط،اجدادِ ما و گله و رمه ی آنها را از زمستان به بهار می رساند و سپس با بالاپوشِ مخملینِ سبز رنگش،سایه ای بر فرق گرما زده ی چوپان و برزگر و رهگذر می انداخت و سخاوتمندانه پِرک و بالِ خود را روزیِ حَشَمِ آنها می نمود تا بگویند و بخندند و زیرِ سایه ی آن،از خنکی آبِ درون مشک ها،سیرآب و در هنگامه ی تابشِ مستقیمِ خورشید ،شاخ و پرَش،سقف کپرها می شد تا در هجومِ داغی نیم روز، صبرِ برزگران برشته نشود و رمقِ رهگذران نمیرد،دیدم که قدرش را ندانستیم.
🍃نمی دانم چرا حدیثِ هزاران سال فداکاریِ بلوط در چشم تاریخ نیامد و کسی ننوشت که اگر بلوط در زاگرس نبود،کَلگی بر سفره ها نمی آمد و رُکی(ستون چوبی) شانه ی خود را زیر بارِ سنگینِ سقفِ خانه ی خشت و گِلی اجدادِ ما نمی بُرد،نمی دانم چرا کسی فتوایی برای حرمتِ بریدنِ بلوط صادر نکرد و دیگری قانونِ سختی که تعرض به حریمِ بلوط را جرم و دستِ آنان که به حریمِ آن تعرض می کنند را بِبُرد،ننوشت.
🍃نمی دانم چرا صبر ،سکوت و سخاوتِ بلوط،ملعبه ی بی رحمیِ انسانِ نوین شد و چنین تصور می شود که تقدیرِ بلوط ماندگاری ابدیست در حالیکه این روزها کلگِ و کلگ دانِ زاگرس در آتشِ جهل،طمع و ندانم کاری ها در حالِ سوختن است و دستی برای خاموش کردنِ آن که از کردستان و ایلام آغاز و کرمانشاه و لرستان و خوزستان را درنوردید و به حوالی زردکوه و دنا رسید و خائیز در بویر احمد را جزغاله کرد و روی به دیگر پهنه ها دارد،افشان نشد.
🍃آه ای زاگرنشینان،به هوش که بلوط، اجداد ما را از عمقِ تاریخ به دیروز رساند و چه زودچیپس و پفک جای کَلگِ آن را گرفتند!!
🍃دریغ که این روزها،چشمِ غبار گرفته ی ما که زیرِ نورِ تکنولوژی کور شد،قامتِ خم شده ی بلوط ها،که زیر بار گرد و خاک در حالِ شکستن است را نمی بیند و نمی بیند که در هجومِ آب دزدک ها،خاکِ اصالتِ بلوط سوراخ سوراخ شد و هر آن هوفِشتِ (افتادن) قامتِ کهنسالِ آن به گوش خواهد رسید.آن روز دیگر کاری از کسی ساخته نخواهد بود و مخملزارِ قبا گونِ کوه ها و چین چینِ دامنِ تپه ها در آتش می سوزد و شاید نسل های بعد از ما رنگِ آنها را نبینند.
🍃من و تو که با بلوط همزاد هستیم چرا از صدایِ اره ها و شنیِ بلدوزرها و بُمب بُمب دینامیت ها غافل و سهل انگارانه از کنار مرگِ خاموشِ بلوط که قرنها،اجدادِ ما را یاری کرد تا به امروز رسیدیم،بی خبریم؟
🍃آه که بلوطِ زخمی،کَلگی نمی آورد و سایه ای نمی سازد و شاخی برای دوشکله بازی ندارد؟۲۸تیر ۱۴۰۳
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 333 |
| 5 | ((تُرنِه torne-گیسو))
برایِ دخترم آوا و تمام آواهایِ وطن
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃به گمانم،تلفظش برای کسانی که زبانِ لری با گویشِ بختیاری را نمی دانند،کمی سخت باشد ولی اگر بارِ مفهومی و معنایی آن را بدانند بی گمان،آسان تر از گیسو یا زلف یا مو آن را تلفظ خواهند کرد.
🍃تُرنِه در فرهنگِ ما بختیاری ها،تنها،چند تارِ مویِ روییده از فرقِ زنان نیست بلکه ریشه در اعماقِ تاریخ،موسیقی،زبان،عشق،گذشت،مروت، فداکاریِ مردان و مهربانیِ زنانی که در طول تاریخ،در میان دشت های سبز تا کوهستان های پوشیده از برف، گهی شادمانه آنها را برای شادی ((هُمار)) می کردند و گاهی نیز با بغضِ ماتم،مویه کنان چنگِ غم بر آنها می زدند،دارد.آری،نیاکانِ ما چنان احترام موی بانوانِ پیر و جوانِ خود را پاس می داشتند تا تُرنه معنایی فراتر از چند تارِ موی روییده از فرقِ آنان پیدا کرده و جز مقدسات قرار بگیرند.
🍃دخترم آوا،روزگاری نه چندان دور،تُرنِه در میانِ آباء و اجدادِ عشایرِ و کشاورزِ ما،فقط موی سر نبود بلکه،نمادِ عشقی توام با غیرت و رهینه ای با ارزش بود و آنجا که زنان، مقداری پای به سنین بالا می گذاشتند و رنگِ گیسوی شان در برابر رنگِ روزگار، به سفیدی می گرایید،گویا نقشی خدایی بر مویشان می نشست که مصداقِ اصلی قسم و پیمانِ مردان و زنانِ ایلِ ما شده و حرمتِ سپیدیِ ترنه ی آنان حرمتی کمتر از احترامِ به کلامِ خدا نداشت.
🍃دخترم آوا،جانم برایت بگوید که روزگاری نه چندان دور،تُرنِه ی تو به قدری ارزشمند بودند(هنوز هم هست) که قداستِ آنها به زنانِ ایل اجازه نمی داد که،قامتشان را به تیغِ قیچی هایی بدهند که آنها را از ((شِلالی)) به ((پَل بریدگی)) برساند چون،پَل بریدگی را نشانِ نگون بختی و نابهنجاری می دانستند.
🍃دخترم، تُرنِه ی دختران و زنانِ ایلِ ما تنها در یک زمان و آن هم با دست خود بریده می شدند و آن زمانی بود که عزیزی پرپر می شد و از دامنِ ایل رخت بر می بست و چشم از جهان می شُست.اینجا بود که زنان ایل به نشانِ سوگواری،چنگ بر روی و سر زده،ترنِه ها را افشان و گاه آنچنان بر آنها چنگ می کشیدند که مشتی کنده می شدند اما هرگز برای شادی و پایکوبی ها،تیزیِ قیچیِ بی رحمِ مَحرَم یا نامَحرمی به قامتِ ترنه یِ آواهایِ ایلِ من نمی رسید چون دارای قداست بود،حرمت داشت و این حرمت اجازه نمی داد که بازیچه ی ذوق و شوق و سلیقه ی دیگران بشود.
🍃آوایِ من، تو فرزندِ زمانِ خود هستی و حق می دهم آنچنان که خود دوست می داری،زندگی کرده و آنگونه که سلیقه ت است بپوشی و من که پایی در دیروز و سری در امروز دارم،نمی خواهم و نباید که تو را اجبار به زندگی همچون پیشینیان کنم ولیکن، تعهد دارم آنچه که اصالتِ تو در آن ریشه دارد را برایت بگویم تا در انتخابِ راه، مقداری آگاهی از فرهنگت اجدادی ت داشته و بدانی که ریشه ات در کجا و درختِ اصالتت بر چه خاکی رویید تا امروز میوه ی آن تو باشی.
🍃دخترم آوا،در گذشته ی نه چندان دور،هرگاه میان چند نفر یا چند خانواده یا طایفه ای با طایفه ی دیگر جنگی خونین در می گرفت و مردانِ دور اندیشِ موفق به خاموشیِ آن نمی شدند،ترنه ی سپیدِ پیرزنی،پیچ از قامتِ خود باز و در دستانِ چروکیده اش، پای به میدان می گذاشت و آن گاه بود که مردانِ ایلِ ما،در اوجِ عصبانیت،به احترام سپیدیِ آن تُرنه،دست از نزاع می کشیدند تا حرمتِ موی سپیدش حفظ گردد.دخترم تاریخِ سینه به سینه ی ما بختیاری ها نشان می دهد که هر جا حرمتِ ترنه ی زنان حفظ نشد،عاقبت به خیری نیز برای شکننده ی آن رقم نخورد.
🍃آیا تو می دانی که مویِ تو چه اعتباری داشت و دارد؟
🍃دخترم،بدان که گیسوی آواهایِ این سرزمین،بی دلیل پایه ی قسم،پیمان،تعهد و اشعار و موسیقیِ قرار نگرفتند و لازم است که درباره ی آن بدانید.
🍃آوای عزیزم،این روزها که در خیابانها،آواهای ایرانم را می بینم که جسورانه،ترنه ها را در نگاهِ دیگران افشان می کنند،نمی دانم از شکستنِ بغض ناشی از انجمادها شاد باشم یا از شکستنِ دیوارِ حرمتِ گیسوانِ آنها که روزگاری ودیعه ی سنگینی برایِ جامعه ی ما بودند،گریه کنم؟؟
🍃وه!! که پیشینیان فرهنگ بختیاری،چه نگاه بلندی داشتند که نه ترنه ی آوا های خود را اسیر در ناپیدایی می خواستند و نه رها در چنگِ نگاه دیگران!!! و تاریخ گواهی می دهد که گیسوی نمایانِ زنان بختیاری هرگز منافاتی با تعهداتِ شرعی و اجتماعیِ آنها نداشت و انچه که امروز آن را نمادِ آزادی و تجدد می خوانند،جزیی از فرهنگِ ما بود و هنوز هم هست.
🍃ای کاش هرگز قیچی تجدد به قامتِ ترنه ها نمی رسید و تنگی نگاه ها نیز آنها را محبوسِ همیشگی نمی خواست تا عصیانِ امروزی شکل بگیرد..
🍃دخترم،مراقبِ مقامِ ترنه ی خود باش که روزگاری،خشم و خون در برابرِ آن،کرنش می کردند و در میانه ی جنگها، صلح از آنها بر جامعه می بارید.۲۲شهریور۱۴۰۳
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 163 |
| 6 | ((من یک عشایر زاده م))
بخش ششم(پایانی)
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃در راه بازگشت از کوه به طرف دشت،هر بار که لیز خورده و به زمین می افتادم، به یادِ هزاران بار زمین خوردن و بلندشدن های اجدادم می افتادم که هرگز،زمین خوردن ها آنان را مایوس نمی کرد و در برابر درد و رنج ها تسلیم نشدند تا زندگی را همراه با تلخ و شیرینش،به سلامت به من و هم نسلانم برسانند.
🍃بعد از هر بار فکر کردن به چگونگیِ انتقالِ زندگی و فرهنگ های آن توسطِ اجدادم به دورانِ بعد از خود، که امروز من به داشتن این فرهنگ و رسوم و آیین ها افتخار می کنم، ترسی عمیق، سراسرِ وجودم را می گیرد و از خود می پرسم که در این دنیایِ وانفسای جدید که مملو از نمادها، رفتارها و گفتارهای بیگانه از فرهنگ اجدادی م هستند،چگونه می توانم فرهنگِ زخم خورده م و آداب و رسومِ بحران زده ی آن را به نسل های بعدی منتقل کنم؟؟ بارها با خود گفتم و می گویم که نیاکانم برای من، رنج های شادی بخش و دردهای سلامت افزا را به میراث گذاشتند،من برای آیندگان چه به ارث خواهم گذاشت؟؟
🍃بگذریم،راه سخت بود و بیراهه رفتن،رنج بر سختی های من و همراهانم افزود ولی به لطفِ چراغِ گوشی های همراه در میان تاریکی و جنگل و صخره ها،عاقبت به دامنه های ریگ و محل تلاقیِ آن با دشتِ مُله در چند کیلومتری دور تر از محل توقف خودروها به همواری رسیدیم.
🍃نزدیک به ساعت نه شب با خستگی و کوفتگیِ فراوان به محلِ توقفِ خودروها در ابتدای دهانه ی تنگِ کرسُوم دون رسیده و به طرف لردگان حرکت کردیم.در مسیرِ حرکت، یادم به یادِ رسیدن های ایل و مالِ اجدادی به دشت می افتاد که بلافاصله پس از رسیدن،مردان، بهون ها یا همان سیاه چادرها را برپا می کردند و زنان تلواره ها را می بستند و همه شانه به شانه ی هم بساطِ مختصر زندگی را می چیدند تا آتش روشن شود.آه و دریغا که امروزی ها،درکی از گرمیِ آتشِ صبحگاهی و دورهم نشینی در گرادگردِ آتشِ شبانگاهی ندارند...چه بگویم که شنیدن کی بود مانندِ دیدن...
🍃آتش از دیرباز برای ایرانیان و خصوصا عشایر مقدس بود و هرگاه آتشی در وارگهی روشن می شد نشان از زندگی و دوام و بقا می داد و می گفتند:((مالِ فلانی،تشش بِلازه))که این جمله مفهومِ برقراری،پایداری و جریانِ زندگی را می رساند.
🍃آری،بهونِ برپا، تشِ بلاز، قاشِ مهیا، ملارِ به دار، مَشکِ پر آب ،گله در چرا، تمدارِ به دار ،نوزینِ با سوار، مادیانِ بسته به کنار،پدر بر جایِ خود، مادرِ به قرارِ خود،غصه ها مشترک، شادی ها شریک، روی ها باز، دستها گشاده،دلها پاک، چشمها شسته و مردان و زنان،گاه باهم به ترکه بازی و رقصِ دستمال و گاهی هم با هم به خون گریو و گاگریو برای غصه های یکدیگر بودند تا زندگیِ سخت در مشتِ آنان چون مومی نرم شکل ها می گرفت و هرکس در جای خود،خوش بود و این چنین می شد که حرمتها محفوظ،بزرگ و کوچکی رعایت،اختلافها در میان همان سیاه چادرها حل می شدند و دلها به یکدیگر نزدیک بودند و با صدای دهلی همه شاد می شدند و به وقتِ کوچِ ابدیِ یکی،دیگران برای وی مدتها سیه پوش می شدند و دریغا که ...
🍃آن روزها پایِ حزب و گروه و چپ و راست وغیره در میانِ بهونِ زندگیِ عشایر رخنه نداشت و همه یک تا بوده و گیوه های تا به تا نمی پوشیدند،همه ساده بودند و مانند دبیت،پس و پیش نداشته و پیش و پس هم نمی گفتند،آن روزها از رنگِ سال خبری نبود اما ترکیبِ رنگ گلیم و جاجیم مادر بزرگ و لباسِ زنان ایل، تلفیقی از طبیعت بود و مینای یک رنگی،رنگ های دیگر را پوشش می داد تا اصالتی چشم نواز شکل بگیرد.
🍃دریغا که اجدادِ ساده و صادق دلِ ما در آن زمانها به خوبی متوجهِ آغاز ورودِ پای نحس سیاست با رنگِ خفیف، در میانِ بهون های ساده ی ایلیاتیِ بختیاری ها نشدند.همان پایی که قدمِ نحسش، جمعی را ایلخانی تلقی کرده و بخشی را حاج ایلخانی نام نهاد تا به جای کرکیتِ وِریس باف،تیغِ جدایی بر تار و پودِ تمدارِ یکپارچگی ما بکشد...گرچه تمدارِ فرهنگِ ما تا همین دیروز تمامِ بلیه ها را دفع می کرد چون تارش ریشه در اعماقِ تاریخ داشته و پودش پیوند با بلوط و کوهستان و رودخانه و آب و آفتاب داشت ولی نگرانم که هجوم های امروز و فرداها را هم دفع می کند یا خیر....
🍃اکنون که به انتهای روایتِ سفرِ یک روزه به زندگی عشایری رسیدیم،خوب است که بگویم به هوش!! که مبادا تمدارِ فرهنگمان بی کرکیتِ عشق بماند و داستان آدابِ مان در برابر لعابِ رنگ های امروزی ردیف بِبُرد و قافیه ببازد...
‼️🙏درود بیکران و سپاس فراوان نثار اساتید،پیشکسوتان و علاقمندانِ بی شماری که با علاقه همراه با این سلسله نگاشته ها بودند و با تماس و پیام و غیره انگیزه ی این عشایر زاده را افزون نمودند.
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 1 165 |
| 7 | ((عطرِ آشتی،بغضِ گذشت))
تقدیم به حسین اسکندری و خانواده ی مرحوم قدرت اله بادپروا سیبکی
✍قدرت اله جلیل پیران
در شهر همه او را دایی قدرت می گفتند.اصالتا بختیاریِ زراسوند،راننده ی کامیون و بازنشسته بود.به قدری انرژی مثبت داشت که کمتر کسی است که از هم نشینی با او،خاطری خوش نداشته باشد.وارد دفتر که می شد،از دم درب تا جلوی میز کارم با همه ی کارکنان،احوالپرسی می کرد تا به من برسد.هرگز بدون لبخند نبود، بدون خندیدن و خنداندن ما از دفتر بیرون نمی رفت.
◾️یک روز حوالی ظهر،خبر آمد که نوجوانی فاقدِ گواهینامه،با موتور به سختی با دایی قدرت تصادف نمود.خبر تلخ اما واقعیت داشت وخاطرِ اغلب مردمِ شهر نگران شد.ساعتی بعد اما خبر آمد که دایی قدرت از دنیا رفت.باورش سخت بود ولی واقعیت داشت...بگذریم
🍃حدود هشت سال پیش نیز، روزی خبر آمد که اهالی دو روستا از ایل زراسوند به دلیلِ تداخلِ حدود و مرزهای مراتع،دچار اختلاف شده و جوانی دست به اسلحه برد و تعدادی از طرف های مقابل را مجروح نمود...پرونده تشکیل شد و سالها به طول انجامید.در مسیرِقضایی به کرات با طرفین برخورد داشتم که درگیر با حواشی پرونده بودند.شاید،شاید پس از اشتباهاتِ تلخ،اشتباهات بعدی هستند که تلخی بر تلخی افزون می کنند و مشورت های بد هستند که کامِ متضررین را تلخ تر کرده و اجازه ی فرونشست خشم و عصبانیت و رسیدن به گذشت را نمی دهند.نقشِ وکلا در تقلیل یا تشدیدِ هیجانات مهم است.
🍃برای حلِ این پرونده ی سنگین وساطت ها و رفت و آمدها شکل گرفت ولی تا دیروز نتیجه بخش نبودند.
🍃یکی دو هفته ی پیش،رضا پسر کوچکِ دایی قدرت برای پیگیری پرونده به دفترم آمد،فرصتی دست داد تا از در تشویق به گذشت وارد شوم و درخواست به آسان گرفتن و کظم غیظ کنم ...
🍃رای صادر و نوجوانِ مقصر حادثه به پرداختِ یک دیه ی کامل و یک سوم مازاد به دلیل وقوع حادثه در ماه حرام و همچنین به تحمل نه ماه ویک روز نگهداری در کانون اصلاح وتربیت محکوم شد. نوجوان که پدرش نیز در حیات نیست با راهنمایی مسئولین دادگاه به دفترم آمد و درخواست اعتراض نسبت به میزان نه ماه ویک روز اصلاح وتربیت را نمود.غم و خستگی و استیصال بر چهره ی پژمرده ی نوجوان حاکم بود.دایی قدرت، دایی حقیقیِ دفتریارم بود و نمی خواستم متوجه شود که این نوجوان مقصرِ حادثه ی منجر به فوت دایی ش است،آرام درخواستش را انجام دادم تا رفت...
🍃 تقدیر جور دیگر تقریر شد و صبح پنجشنبه گذشته،خبر از توافقِ ورثه ی دایی قدرت برای اعلام رضایت رسمی بدون دریافت ریالی از دیه به ما رسید.خوشحال کننده بود و تحسین برانگیز و امیدوار کننده که هنوز هم فراوان هستند انسان هایی که پول را جایگزین عاطفه و احساس نمی کنند،می توانند برخشم خود غلبه کنند و..القصه،همسرِ سالخورده و سه پسر و دخترانِ دایی قدرت به دفترم آمدند.اشک به چشم اما خوشحال از آثارِ تصمیم خانوادگی برایِ گذشت،گاه لبخند و گاهی گریه،رضایت نامه ی رسمی دال بر بخشش تمامِ حقوق قانونی خود را امضا و جبار،پسرارشد خانواده آن را برای دادگاه ارسال کرد.بغض های پس از گذشتِ دختران دایی قدرت و راحتیِ خیال و آسودگی خاطرِ این خانواده وصف نشدنی است و در آن روز یکی از بهترین اسنادِ دفتر من ثبت شد چون نگران آینده ی آن نوجوان بودم..
🍃صبح روز جمعه،نهم شهریور نیز آقای فرهادی،پدرِ جوانِ مقصر آن حادثه ی منجر به مصدومیتِ چندین نفر تماس گرفت و خبر از برگذاری نشست صلح و اصلاح در مسجد روستای گلوگرد در روز یکشنبه داد و دعوت کرد که خدمت حضار باشم.وارد مسجد که شدیم شخصیت های مختلفِ منطقه حضور داشتند.اینجا هم بوی عطرِ صلح در فضای مسجد پیچیده بود و دو دسته ای که تا دیروزها باهم در تقابل بودند به لطف ریش سپیدهای حاضر و غایب به تلطیف روابط و تقطیع عدوات رسیده و گرداگرد هم میزبانِ جمع وزینی شدند تا درسِ عفو داده و رسمِ گذشت را مجددا احیا کنند.
🍃حسین اسکندری که به حکم دادگاه،مستحقِ دریافت حدود شش میلیارد تومان دیه بود،در کمال گذشت و جوانمردی و به پاس احترام به بزرگان،ریش سپیدان و مسئولین منطقه گذشتِ منجزِ خود را اعلام کرد و توفیق شد،قلمم در این امر مبارک نیز به نوشتنِ صورتجلسه حرکت و پس از کتابت آن را قرائت نمودم.قبل از قرائت،با مشورتِ دکتر نادری فرد و حاج اسماعیل مردانی یاد نیکِ اقدام نیکِ خانواده دایی قدرت را گرامی داشتم.
🍃آری،می شود پس از جنگ هم صلح کرد،می شود پس از داغ عزیران،گذشت کرد،می شود لذت عفو را جایگزینِ عطشِ انتقام کرد،می شود گذشت تا خیالِ خود را آسوده نمود و می شود حق مسلم را در مسیر عبرت و آموزشِ جامعه نادیده گرفت گرچه سخت است،تلخ است و رنج آور...
🍃آقای حسین اسکندری و خانواده ی مرحوم قدرت اله بادپروا،سپاس..
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 447 |
| 8 | ((از نگاه قوچعلی وار متنفربم آقای رییس جمهور))
✍قدرت اله جلیل پیران
‼️به حقیقت یا به مجاز،آوردند که در روستایی،قوچعلی نامی بود که سر به زیر و قوی هیکل و دارای چند پسر ورزیده و اهل کار و مردم دار بود.هرجا کاری مانند درو کردن،دعوا کردن،بنایی کردن و غیره پیش می آمد،همه سراغ قوچعلی و بچه هایش را می گرفتند تا بار اصلی ماجرا را به دوش بکشند اما،در مواقع شادی ها و بله برون ها و تصمیماتِ تو در توی اساسی برای روستا،خبری از دعوت از قوچعلی و پسرانش نبود(ادامه را بهتر می دانید..)
‼️آقای رییس جمهور،در خبری که نمی دانم موثق بود یا خیر،خواندم که گفتید استانداران نباید بالای شصت سال سن داشته باشند. علی رغم عدم قطعیت، این خبر برای من بعنوان یک شهروند عادی خوشحال کننده بود ولی بهتر نیست کاری کنید که دستِ پدر خوانده های لب مرزی هم از جریانِ انتخابِ استانداران قطع شود؟پدر خوانده هایی که اغلب سن بالایی داشته و کمترین قرابت و اتصالی با نسل های جوان نداشته و اصولا یا جوانان را قبول ندارند و یا به دلیل عدم شناخت وفقدانِ ارتباط،اعتقادی به جوانان ندارند.
‼️آقای رییس جمهور،من متولد شهرستانِ لردگانی هستم که روزگاری موصوف به سه دهستان بوده و اکنون سه شهرستان است.متاسفانه حکایتِ نخبگانِ زادگاه من و پدر خوانده های سیاسی استان چهار محال و بختیاری، همچون حکایتِ قوچعلی و پسرانش با پدر خوانده های روستایش است...
‼️در زمان انتخابات که میشود،لنز دوربین ها و قلمِ آمار نویس ها و اخبارِ خبرنگاران به سمتِ سه شهرستان لردگان و فلارد و خانمیرز می روند تا میزان بالای مشارکت را مخابره کنند، تصاویر مردمی که در صف های طویل به انتظارِ رای دادن هستند را نشان داده و نبودِ دیگران را با بودنِ این مردم پوشش بدهند.
‼️آقای رییس جمهور خبر دارید، زمانی که جنگ بود هم همین سه شهرستان که آن زمان فقط موسوم به لردگان بودند،کاروان پیاده ی پانصد نفری به جبهه اعزام نمودند تا اکنون پدر خوانده ها با آرامش در پستوهای سیاسی لم داده و نگاهی همچون قوچعلی و پسرانش به نخبگان و نیروهای فنی و سیاسی آنها داشته باشند؟
‼️آقای رییس جمهور،نخبگان و تحصیلکردگان و سیاسیون این سه شهرستان چشمشان شور است؟یا پایشان لنگ است؟یا زبانشان الکن است؟چه دلیلی دارد که پدر خوانده های سیاسی استان چهار محال وبختیاری در هنگام تعیین استاندار و مدیرانِ کلان،فرزندان این دیار را نمی بینند؟راستی تا یادم نرفت بگویم که همین دیروز پری روزها یکی از فرزندان این خطه مدالِ طلایِ نجوم و اختر فیزیک جهانی را کسب کرد.نکند به این افتخارات هم با نگاه قوچعلی گونه نگاه می شود؟
‼️آقای رییس جمهور،قریب به ۲۲درصد جمعیت استان چهار محال و بختیاری در شهرستان لردگان سابق(لردگان،فلارد و خانمیرزای فعلی)ساکن هستند و در دولت قبل سهم مدیریتی استانی آنها به عدد دو سه تا نمی رسید و اکنون در دولت شما هم با خیزی که پدر خوانده ها برای تعیین استاندار برداشته و حتی راضی نشدند که محض خالی نبودن عریضه،نام یک نفر از این منطقه را در لیست های خود بگنجانند،مشخص است، سالی که نکوست از بهارش پیداست و در این دولت نیز درب روی همان پاشنه ی پدر خواندگی خواهد چرخید.یادم باشد که ۲۵درصد از آراء آقای رییس جمهور در استان،توسط مردمِ این خطه های مغضوب!!! به صندوق ریخته شدند..
‼️آقای رییس جمهور،گفتمانِ عدالت توزیعیِ شما،نویدِ کوتاه شدن رانت ها و دست پدرخوانده ها را می داد ولی انگار سرابی بیش نبود.!!!
‼️آقای رییس جمهور لطفا اجازه ندهید، نگاهِ قوچعلی محوری در زیر مجموعه های دولت شما ادامه پیدا کند.
شهریور۱۴۰۳
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 270 |
| 9 | ((من یک عشایر زاده م..))
بخش پنجم
✍قدرت اله جلیل پیران
اکنون که پنجم شهریور، زاد روز من است و پای در چهل و نهمین سال زندگی می گذارم،فرصتی شد تا بخشِ پنجم از روایتِ گذرِ یک روزه به زادگاهِ عشایریِ اجدادیِ خویش را نگاشته و منتشر کنم تا شاید،جرقه ای بر جمعی شود که فکری برایِ حفظِ ریشه های فرهنگیِ اقوام ایرانی کنند یا مسئولی تلنگری بِخورد و قدمی در راه صیانت از اصالت هایِ فرهنگیِ فرهنگ های مختلف کشور در این برهه ی پر از تضاد و سردرگمی و بریدگی ها برداشت.یا شاید این قبیل نوشتارها کمک کنند تا ما زیادی دلخوش به لباس های اتو کشیده ی امروزی نشده و بدانیم که در جیب و گریبانِ البسه ی فرهنگی اصیلِ اجدادیِ اقوامِ مختلفِ ما گوهر های بی نظیری چون مهر و محبت و دوستی وبرادری و یاریگری و دلیری و بردباری و طبیعت دوستی و نوع دوستی ووو وجود داشت که جیبِ لباس های آذین شده ی فرهنگی امروز عاری از آنهاست.
🍃آری من بُرشی از گذشته ی بی آلایش،ولی سخت و رنجبار،اما پر از مهربانیِ زندگیِ عشایریِ بختیاری م را نگاشتم تا هم خود گریزان از خاستگاه و رویشگاهِ خودم نگردم و هم به فرزندانم یادآور بشوم که ریشه در کجا دارند و برخاسته از چه خاک و اصلی هستند و مبادا فردا،دیروزِ خود را گم کنند.
🍃من و همراهانم از کنارِ برمِ هزار بره که خبری از لبریز بودنِ آن نبود،گذر و پای در سراشیبیِ تندی گذاشتیم که اجدادم هر سال،حوالی شهریور از چراگاه های بالای قله ی ریگ،از طریقِ آن به سمت دشت های پایین بر می گشتند.آفتاب کم کم رو به غروب بود و گاهی بر برف و گاهی در میانِ سنگلاخ های خطرناک به صورت زیگزاگی به سمتِ پایین می آمدیم که هر آن خطرِ سقوط و آسیب های بالا وجود داشت.
🍃ذهنِ من با هرقدم گاه به چهل و هشت سال پیش و زمانی که دویا چند روزه بودم و در آغوش مادر و به روایتی در آغوش زنِ عمو از این مسیر سخت عبور می کردیم، بر می گشت. به سنگینیِ گهواره ای فکر می کردم که مادرم بر دوش بسته و از این مسیر پایین می آمد،به نگرانی و استرسی می اندیشیدم که پدرم،پدر بزرگم و مردانِ ایلم برای خود و خانواده و احشام در این گذرگاه ها تحمل می کردند و می بایست همه را به سلامت به دشت می رساندند.
🍃در کنارِ مسیر بوی آویشن و چویلِ تازه،نفس را مست و هوش را از سر می برد،مزه ی خاصِ گیاهِ((او ورندول)) و ریواس وصف ناشدنیست.بویِ تره ی تازه و صدای مستانه ی کبک هایِ به بهار رسیده بهم می آمیخت تا خستگیِ طاقت فرسای یک کوه پیمایی،در نظرِ من کاسته شود، چون می دانستم که ساعاتی دیگر به ماشین ها رسیده و به دامن زندگیِ عافیت زده ی امروزی برمی گردم ولی،تصورِ حملِ یک زندگی در یک روز، از قله به دشت و بلافاصله به جریان انداختنِ آن بدونِ لحظه ای درنگ را که در ذهن می آورم،می بینم که زنان و مردان قدیم ذهنی پر از زندگی و اراده ای مملو از نبرد با خشونتِ طبیعت داشته و انگار لحظه به لحظه آماده ی رقص و نبرد با زندگی بودند که هیچ توقعی از حکومت و ادارات و نهادها نداشتندوخود طبیب،مدیرِ، کاسب، فروشنده و خریدارِ زندگی خود بوده و رها و آزاد از قید وبندها بودند و می دانستند که از آغاز صبح تا پایان شب باید دست بر زانوی خود زده و روی پایِ خود برخیزند تا همراهِ جریانِ زندگی بشوند.
🍃در مسیر یادم به یادِ یاریارها و دی بلال ها و داینی داینی هایی می افتاد که گه گاه خوش صداهای پیر و جوانِ ایل می خواندند.به یادِ کِل کشیدن های زنانِ ایل در مواقع خطر برای روحیه دادن به مردان و به یادِ راهبری و راهنمایی پیر مردانی می افتادم که با کوله باری از تجربه و در نهایتِ احترام، سایه ی بالای سرِ جوانان برای هدایت و رساندنِ ایشان به دشت بودند و انگار این روزها دیگر حرفِ خیلی از آنها برای نو رُستگانِ جامعه ی ما کهنه و بی ارزش است.
🍃قدم به قدم که پایین می آمدیم،یکی از عموزادگان راه را از مسیر دیگری در پیش گرفت و از ما جدا شد و با اصرار می گفت این مسیر درست است در حالیکه درست نبود و این دو گانگی باعث انحرافِ ما از راه اصلی و افتادن در بیراهه ای شد که خطر را بالا برد و مسیر را ساعتها طولانی کرد و در این گیرودار من به یادِ ایلمردی هایی افتادم که در آن فرهنگ،یک بزرگِ ایل، بنا به تجربه، درایت و توان،مسئولِ رهبریِ ایل برای گذر دادنِ آن از پیچ و خم های زندگی عشایری می شد و چون کار آزموده بود،کمتر خطری حیاتِ ایلش را به مخاطره می افکند.
🍃در راهِ سخت و طاقت فرسا، من، گه گاه چشمانم را می بستم و چون طفلی در آغوش مادر،همراه با لالایی ها،بویِ میخک و مِهلب های آویزان به گردنِ آن را نفس می کشیدم وگاهی هم برق برق زدنِ الماس نماهای دوخته شده بر لچکِ مخمل آن را دنبال و به صدای ریز اشرفی های آویزان به جلوی لَچَکش گوش می دادم.
وه!!؟؟ که چه سادگی هایی را از دست دادیم!!...
‼️ادامه دارد.....
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 221 |
| 10 | ((آزادگان....))
به بهانه ی ۲۶مرداد،سال روز آزادی اسرا
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃هرگاه که به میلِ خود برای جلسه یا کاری به شهرِ دوری می روم،با این حال که در آغوشِ وطن هستم،پس از مدتی ناخودآگاه دلتنگِ محیطِ کار و زندگی خود می شوم و محل ماموریت، هرچند هم زیبا و دل فریب باشد،دیگر چنگی به دلم نزده و لحظه شماری برای برگشت دارم.بسیاری از شما هم قطعا چنین حسی را تجربه کردید.
🍃هنگامی که در دفتر کارم با افرادِ محکوم به زندان مواجه می شوم،بغض می کنم و دلم می گیرد ولی، اسارتِ آنها را محصول فکر و عمل خودشان دانسته و قانع می شوم که برای نظمِ عمومی باید تحمل کنند. 🍃رنج از آنجا آغاز می شود که شهوتِ قدرت و شوکتِ مقام با سودای کشور گشایی در کله ی پوک از انسانیت، ولی پر از سیاست و رمز و رازِ حاکمانی، دست در دست هم می دهند تا شمشیرِ جهل تیز و اسبِ لشکر کشی را زین و توپ و تانک را پر و فرمانِ حمله را صادر کنند و اینجاست که زیر پای این جهالت،تر و خشک می سوزند، آرزوها زیر خروارها خاک می پوسند و مادران به جای کِل کشیدن،پیراهن می بویند و پدران نام گم شده ی خود را در میانِ خبرها می جویند واین می شود که در جنگی بی رحمانه، دو دسته، مقدس وار همدیگر را می کشند بی آنکه تا کنون یکدیگر را دیده باشند.
🍃در زمانِ جنگ،تن در برابرِ وطن ارزان می شود چون راهی جز تن دادن به جنگ، برای وطن ندادن نیست...
🍃من معتقدم آنان که در جنگ، در لحظه ای کشته می شوند،بسیار بسیار آسوده تر از آنانی هستند که به هر نحو در چنگالِ طرف مقابل اسیر می شوند چون،ذات جنگ، تنفر آور بوده و خوی انتقام و تلافی گری را در اغلبِ انسانها تقویت می کند تا وی بسیار دور از انسانیت بشود. آدمِ منتقم و خشمناک اسیر را در چنگ خود،همچون مومی می بیند که می بایست به هرشکلی که او دوست دارد،درآید.شکلی که احترامی برای انسانیت اسیر،برای اعتقادات و علاقه ها و خانواده و آرزوها و ارزش های وی قائل نبوده و باید به رنگ امیالِ کسی در آید که در دست اوست.
🍃کسی که کشته می شود و در فرهنگ ما شهید نامیده میشود،رنجِ توهین و زجرِ تحقیر و دردِ دوری را مانند اسرا نمی بیند و مجبور نمی شود که از صبح تا شب چون مومی در دستان بی رحمِ دیگری حالت به حالت شود و قادر به کاری نباشد.سخت است،نیست؟بودن در چنگِ دیگری که زبانش را نفهمی،احساسش را ندانی،قهر و انتقامش را ببینی،جورش را تحمل بکنی،توهینش را بشنوی و قدرتی برای عکس العمل،جز استمداد از خدا نداشته باشی...
🍃من و تو که پس از دو یا چند روز مسافرت یا ماموریت،از محیطی که بدونِ تحقیر و توهین در آن هستیم و آزادانه تماشا کرده و تکریم می شویم،خیلی زود دلتنگ خانه و کاشانه ی خود می شویم،چه درکی از حال و روزِ آنانی داریم که سال های سال در چنگال بی رحمِ تفکرِ حاکمانی که خود را حق می دانند و اعوان وانصارشان خود را مالکِ اسرا می پندارند،داریم؟!تصورِ تحملِ یک روز از این دورانِ پر از وحشت نیز برای ما که درک درستی نداریم،قابل تصور نیست ولیکن آنچه را که متصور می شویم تنها وتنها بر اساس برداشت ذهنی خود است و نمی تواند بیانگرِ حقیقتِ تلخ و سختِ دوران رنجبارِ اسارت باشد.فلذا از توصیفِ بیشتر خود داری و باید به آنچه که آزادگان را تا انتهای دوران اسارت،برپا نگه داشت،بپردازیم و ببینیم که احساسِ آزادگان، پس از سالها رنجِ اسارت و سپس برگشتن به دامنِ مامِ وطن و نگاه کردن به رخسارِ مادرِ کهنسال خود،رفتارِ سیاست مردانِ آن،فرهنگِ پیر و جوانِ آن،دین و آیین مردمِ آن و ارزش وجایگاهِ وطنی که به پای آن سالها عمر دادند و...چگونه است؟اگر آنها امروز،خُرسند از سوختنِ رهایی،جوانی و آزادیِ خویش به پای وطن هستند که باید صد هزاران بار شکرِ ایزد کرد و ایمن بود که اگر خدای ناکرده در آینده،صدامی،صدام وار به سمتِ خاکِ ما آمد،هستند مردان و زنانی که آزادی را فراموش و زندگی را به دندان گرفته و دلیرانه از وطن دفاع کنند ولی اگر امروز،آزادگان را با احساسی غبن زده دیدیم،باید مکث کنیم و برگردیم و خاکِ کشته ی دیروزهای خود را مجددا خیشی بزنیم و بذرهایی که در آن کشتیم را وارسی کنیم و بفهمیم که چرا محصولِ کشته ی ما غبن و نا امیدیست...
🍃آزادگانِ میهن،ما برای لحظه لحظه ی عمری که به پای وطن دادید و آرزوهایی که در راه وطن پرپر شدند و حسرت هایی که در دوری، بر دلها نشستند،مدیونیم و می دانیم که چیزی جز عزت وافتخار وطن التیام بخش رنج ناشی از سوختنِ آنها برایِ شما نیست.۲۶مرداد۱۴۰۳خورشیدی
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 3 082 |
| 11 | ((از دامنه ی دنا تا قله یِ دیتا))
برای سید ستار هاشمی گزینه ی پیشنهادیِ وزارت ارتباطات وفناوری
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃نخبگان،بالاخص نخبگانِ حوزه های فنی،بی ریا و اصطلاحا بدون روتوش هستند.در عالم واقعی خود، زیست کرده و با تکیه بر تلاش واستعدادِ ذاتی خویش،نیازی به جلا و جلوه ها ی زائد نمی بینند.ایشان بر اساس تخصص حرف می زنند و با دلیل استدلال می کنند تا ابایی از گفتنِ واقعیت ها نیز نداشته باشند و بر این اساس است که اغلب مهجور و مطرود شده و در مناصب کلان کمتر دوام می آورند.
🍃سید ستار هاشمی،جوانی مستعد و نخبه ای که از سرزمینِ دلاور خیزِ کهگیلویه و بویر احمد، از دامنه های پوشیده از برف و بلوطِ دنا آغاز به رشدِ علمی و خیز برای رسیدن به قله های علم، فناوری و صنعت نمود را از چندسال پیش که به عنوانِ معاونِ فناوری سازمان ثبت اسناد و املاک کشور مشغول به کار شد،می شناسم.ساده و بی ریا،با لبخندی خدادادی که همیشه بر صورتش نقش دارد،فارغ از تعجیل و هیجانِ کاذب، ولی بسیار ساعی و کوشاست.
🍃آنچه که از رزومه ی علمی وی بر می آید و منتشر گردید، نشان می دهد که جز دو درصد دانشمندان برتر حوزه ی هوش مصنوعی بوده و قطعا گام های زیادی از جامعه،در حوزه های علوم و فناوریِ ارتباطات و هوش مصنوعی و به طور کلی از آنچه که بر پایه ی دیتاهای متفاوت استوار است،جلوتر بوده و سالهاست که شانه ی جوان و متخصص خود را برای عهده داریِ رسالت های خطیر آماده نمود.
🍃سید ستار هاشمی را نباید در قالب مطامع سیاسی یا زد وبندهای جناحی دیده یا او را وجه المصالحه ی زد وبندها قلمداد کرد و یا جایگاه ایشان را به نیروی مورد حمایت این حزب و فلان سیاست مرد و آن نهاد و این نهاد تقلیل داد چرا که شاخصه ی اصلی وی که او را برجسته نمود تا قادر باشد تمام گزینه ها و شروط لازم برای عهده داری وزارت ارتباطات را حائز گردد،چیزی جز سوابق تحصیلی درخشان،رزومه ی کاریِ مرتبط و برجسته و شخصیتِ متین و بدون حاشیه اش نیست.
🍃بی شک اگر نگوییم بهترین،می توانیم بگوییم یکی از بهترین وزرای تعیینی آقای پزشکیان برای معرفی به مجلس هستند که امید می رود نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی،خصوصا چهار نماینده ی استان چهارمحال و بختیاری به فوریت با ایشان نشستِ مشترک داشته و از برنامه ها وایده ال های وی برای وزارت خانه ی مهم ارتباطات وفناوری سوال و کسب اطلاع نموده و نهایتا کمک کنند تا به عنوان یک گزینه ی جوان و مستعد با رای اعتمادِ بالایی وزیر ارتباطات و فناوری بشوند.
🍃سید ستار هاشمی می تواند الگوی مناسبی برای تشویق جوانان و تحصیل کردگانِ برخاسته از مناطق روستایی و کم برخودار باشد چرا که درصورتِ کسبِ رای اعتماد و جلوس برکرسی وزارت، نخبگانِ شهرستانی و برخاسته از مناطق محروم می توانند امید وار شوند و قبول کنند که میشود جوان بود و وزیر شد،می توان روستا زاده بود و وزیر شد،می توان مقیم مناطق محروم بود ولی به قله های افتخار رسید و قبول کنند که هنوز هم هستند مردان و زنانی با تکیه بر توانایی خدادادی خویش می توانند به مراتب بالا برسند..
🍃سید ستار ها را باید حمایت کرد چون رویِ پای خود برخاسته و رشد کردند تا استوار شدند
۲۳مرداد۱۴۰۳خورشیدی
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 1 616 |
| 12 | ((برایِ دنا))
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃آن گاه که هنوز تاریخی تَوَرُق نشد و مرزی مُدون نگردیده بود،قامتِ بلندِ دنا بر پهنای طبیعت،سایه می افکند تا لاله ی واژگون در خُنکای دامنه هایش آرام و آسوده بخوابد و کبک ها خرامان بر صخره هایش نشسته و آزادانه از عشق،دوری، دوستی و دلدادگی بخوانند.
🍃دنا سری بر شانه های آسمان و پهلویی بر گرده ی زمین دارد تا ابرهای غمگین را در آغوش گرفته و اشکهای گرم و آه های سرد آنها را قلتان قلتان از دامنِ خود به پای چویل و لاله و آویشن و ریواس به کِشاند تا کامشان نمناک شده و آنسوتر،تیهویی برقصد و کبکی بخواند و کَلی بِجُنبد و قوچی شاخ در شاخِ قوچی دیگر، قلمرو نسلِ آینده را خط بکشد و جویبار ها دست در دست هم دهند تا آبشارها،زلف از بالای تنگه ها سرازیر کنند و دوان دوان،روان روان در کفِ دره ها شِلال شوند تا به تنگِ مارون ریخته و در امتداد خرسان به انتهای کارون برسند.
🍃شنیدم پلنگی ماه پسند،مغرورانه از بالای دنا چنگی خیالی بر صورتِ مهتاب زد و از بالایِ قله تا کفِ دره حدیثِ افسانه بودنِ زندگی را خواند تا غزلش به پایان رسید اما دنا بر جای ماند..
🍃بوی سیبِ سرخِ پا دنا،زمین را مست و چِک چِکه های برفآب،چشمه ها را پر از میِ اَلَست می کنند و قامت بلندِ دنا که گویی چونان نردبانی به سوی خداست، انسانِ رمیده و تا نای در باتلاقِ زندگی تپیده رد فرصتی می دهد تا پله پله از صخره هایش به سمتِ دمی خلاصی و ساعتی رهایی از افسارهای زندگی به بالا برود.
🍃نمی دانم نگاه از بالایِ کوه به شهر و زندگی و زمین را تجربه کردید یا خیر، ولی از آنجا می توان ریزیِ آدمی و کوچکی زمین و بی مقداریِ زندگی را فهمید تا برای آب،بی رحمانه نجنگید،برای بریدنِ گلوی جویبارها دشنه را برهنه نکرد و برای پیچ دادن رودخانه ها نقشه نکشید و کَرکیتِ پایان بر فرشِ طبیعتِ خدا نزد.
🍃چه سخت است گلویِ رودخانه ها را فشردن و خونِ آنها را در تُنگِ سدهای گندیده انباشته کردن و با رگهای پولادین انتقال دادن به جایی که سرانجامی جز سوختن نیست.!!!
🍃چه کسی زبانِ دم پسینِ رودخانه را می فهمد؟یا آوازِ صبحگاهِ کوهستان را می شناسد؟ و می تواند با مرغابی ها بر بالای رودخانه تا سرچشمه ها پرواز کند؟
🍃دنا،داغ بر دل و دشنه بر سینه کم ندارد و از آن روزی که دفاعِ دلاورانه ی آریوی خود، برای پاسداری از پارس را دید و سپس شاهدِ کوتاهیِ فکرِ چوپانی بود که برای آرامش گوسفندانش،سِرِ مخفیگاهِ قهرمانِ وطن را به باد داد،تا دیروز که طیاره ی اَبدیت،دهها زن و مرد را در زمستانی سرد برای همیشه خاموش نمود، داغ از پی داغ دید و خم به ابرو نیاورد تا لاله های واژگون مغرورانه هرسال بِرویند و پروانه ها رخسارِ آنها را ببویند و سیر با موسیر هنگامِ غروب گپ وگفتی داشته و برف و بهمن با هم آشتی کنند و همه و همه در پیش پای آدمی کُرنشی خالصانه به حکم حاکمِ جهان بنمایند.
🍃هان!!،نیاید و نباید و نشاید که میثاق خداییِ دنا با دامنه نشینانش قلب شود و هارمونیِ آن از دامنه تا قله با نُتی غلط به هم بریزد تا رودی بمیرد و مرزی بِبُرد و خشمی به خروشد و کینی بر دلِ صخره ای لانه کند.!!
🍃بگذارید دنا در آرامش،ناظر بر دشت و دامنه های اطرافش باشد چون دنا غمِ زردکوه را می داند و وحشتِ ریگ را می بیند و زار زار گریه های کارون را می شنود و می داند که خرسان به زودی می میرد و گدارِ مارون را تنها از میان اشعارِ حسین پناهی باید پیدا نمود!!
‼️تا یادم نرفت بگویم که دنا می داند که حرفها و قولها دیگر آن عیارِ قدیم را ندارند...
‼️لطفا مرزها را تغییر ندهید تا حرمت ها برجای بمانند و احساس ها خدشه دار نشوند...
۲۰مرداد۱۴۰۳خورشیدی
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 004 |
| 13 | ((من یک عشایر زاده م))
بخش چهارم
✍قدرت اله جلیل پیران
پس از ساعتی خلوت در کنارِسنگ چین های جامانده از وارگهِ زادگاهم، پروازی خیالین بر صفحاتِ زمان نمودم و خود را نوزادی در آغوش مادر و گاه در دامنِ ننه طلا دیدم و دیدم که سرآغازِ آغازِ خیالی به نامِ زندگی،رنجی آمیخته با ناتوانی بیش نیست و دیدم که اگر مهربان ومهربانو نبودند،پایانِ زندگی فاصله ای با آغازِ آن نداشت.
🍃در آن نیم ساعت خلوت و تنهایی،بر بالِ خیال،فاصله ای به طول چهل وهشت سال را پیموده تا به آغازِ خود برسم، رسیدم و با نوزادی خودم،با جوانی مادرم،با بُرنایی پدرم،با بزرگیِ پدر بزرگم و مهربانیِ مادر بزرگم و دیگر بستگان،حرفها زده ونجواها کردم.سپس با خاطری سبک بر بالِ خیال، به چهل وهشت بعد برگشته و با نفسی عمیق و لبخندی از حسرت و با بغضی نیم شکسته، به جمع همراهان ملحق شدم.
🍃روبروی وارگه اجدادی،در دامنه ی کوه،صخره بلندی قرار داشت که بالای آن تخت و دلنشین بود.همراهان بر آن بلندی،آتش برپا و سفره را پهن نمودند.از آن بالا،تصورِ برپایی بهون ها که در یکی، دوک گردانیِ مادر بزرگ دیده شود و آنسوتر عمویم گله را بیاورد و مادرم آتش را روشن کند و در وقت ظهر بانویی خسته، مشک آبی بر دوش از راه برسد و در این میان بچه ها بازی کنند،بی نظیر بود و بعدها از زبانِ مادرم فهمیدم که در آخرین سالی که پدربزرگ همراه مال، بر بالای ریگ بود،به دلیل کسالت و برای مخفی بودن دردش از چشم دیگران، معمولا بر آن بلندی می نشست و از آن فاصله نظاره بر وارگه و مالِ خود می نمود.حدس می زنم غرورش اجازه نمی داد که درد و رنجش باعث رنجشِ اهلِ مال بشود.
🍃بگذریم،هوا در فروردین سرد بود و سرما اجازه ی رویش علفها را نداد اما،در جایی که نشسته بودیم به دلیل آفتاب گیر بودن،مشتی تره ی بهاری چیده و قدم در راه برگشتن به سمتِ دشتِ مُله گذاشتیم.
🍃دوباره مرغ خیال، من را با خود برداشت و به وقتِ(مال کَنون) بُرد.آنجا که خودم طفلی دو سه روزه بودم و قرار بود اولین کوچِ زندگی م را در آغوش مادر آغاز کنم.تلاقی بغضِ ناشی از کوچ با شوقِ رسیدن به دشت،در چهره ی مردان و زنان مال،دیدنیست.عموی جوانم زودتر گله را حرکت داد و دیگران رخت و لباس،مشک و ملار،جاجیم وخُرجین،چادر و لامردن و غیره را جمع بر گُرده ی اسب و مادیان و جهارپا بار کرده و کم کم ستونِ بهون ها را پایین می کشند تا فصلی دیگر از کوچ به پایان خود برسد.در نگاهِ آنها می بینم که دلِ دل کندن ندارند ولی به حکم قوانین سختِ طبیعت می بایست تبعیت کرده و حرکت کنند.آنجا که آخرین نگاه های پدر بزرگم به وارگه،خبر از پایانِ کوچش برای همیشه داشت،با وجود های و هوی و گاه یاربار ودی بلال ها،بغضی نفس گیر بر گلویم وارد آورد.خودم،طفلی قنداقی در آغوش مادری که با ضعفِ ناشی از وضع حمل، ناچار بود گهواره ی چوبیِ م را نیز بر شانه حمل کند،بودم،تصویری از مردانگی را بر رخسارِ مادرم به عنوان نمادِ یک زن عشایری دیدم و دیدم که مادرانِ عشایر،مردانِ به تمام معنایی هستند که کمتر دیده و گفته و نوشته می شوند ولی آنها بودند که مرد برای فردا و زن برای آینده تحویل می دادند و خود بی(دُرُونگ)از پا می افتادند.
🍃آفتاب پا در نیمه ی غربی گذاشت و ما قدم در دامنِ دامنه ی تندی گذاشتیم که پس از هزاران گام می بایست به قله منتهی و بر فرازِ آن از کنار آبگیرِ طبیعیِ هزار بره عبور و سپس در مارپیچ هایِ وحشت آفرین، به حوالی دشت برسیم.
🍃کوله پشتی من حداکثر به وزنِ سه کیلو بود و همگی کفش و لباس مناسب داشتیم اما یادم به یادِ آنانی افتاد که با کمترین امکانات، یکی گهواره به پشت و طفل در بغل مثل مادرم، ،یکی پیر و فرتوت اما مغرور مثل پدر بزرگم،یکی نگران و مضطرب برای همه چون پدرم و...شجاعانه چنگ در چنگ کوهستانِ بی رحم انداخته و با استقامت، پستی وبلندیِ آن را زیر گام های استوارِ خود می پیمودند تا به دشت برسند.
🍃ما با سختی تمام،نفس نفس زنان به بَرمِ هزار بره رسیدیم اما آبی که در آن بود،کام صد بره را هم تر نمی کرد چه رسد به هزار بره..راهِ عبور و مرورِ اجدادم از کنارِ آن برکه ی کوهستانی پیدا بود و اگر گوش بر صخره های کوه ریگ می گذاشتم بی شک صدایِ پایِ شادی و خستگی های نیاکانم را می شنیدم.در مسیر با هر زمین خوردن،گاهی به گذشته ی دور می رفتم و گهی به امروز می آمدم و چه غبطه ها از دنا و دامنه هایش از یاسیچ تا پهنه های فارس خوردم که خدا برایِ آن دیار خواست و زندگی عشایری،نیل وار،زورقِ زندگیِ فرزندی را به دامنِ آنها پهلو داد که با نام بهمن بیگی توانست قلم را به سیاه چادرهای آنها آورده و کتاب را به سفره های آنها افزون کند تا بتوانند اسب و برنو را با قلم پیوند داده و بر بال کلمات نو زین سواری کنند و گوهرِ دانش را در کنار سبز مهره ها بر گوشه ی بهون آویزان کنند.
ادامه دارد
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 073 |
| 14 | ((کدام سمتِ این واقعه هستیم؟))
✍قدرت اله جلیل پیران
🏴تاریخ می گوید،روزگاری،جمعی که در یک دست شمشیرِ بُران و در دستی دیگر قرآنِ روان به کف داشتند، در عصرِ تاریکِ روزی که خورشید از شرم تیره بود،سوار بر مرکبِ خوش یراقِ دین،هجوم به سمتِ نیزاری بردند که شاه نی آن،نوایِ آزادی می داد و از نفیرش، نهی از پلیدی ها و دعوت به خوبی ها می رسید.همان نیزاری که غریبانه،در میانِ رمل های داغ،به جرمِ حق گویی مهجور و مغضوب و منکوب شد.همان نیزاری که جای بوسه ی بهترین خلق خدا بر گلویِ شاه نی آن نقش داشت و آوایِ ساطع از آن برایِ مردمِ زمانش،غریبانه آشنا بود اما،در میانِ ترس،گم گشته ی وادی حیرانِ انسانیتِ زمانِ خود شد.
🏴همان نیزاری که هنوز جوهرِ پیمانش با جنگل های رنگ به رنگِ دیارِ حواشی فرات خشک نشده،موریانه های خیانت و لعاب زرینِ سکه ها و لرزه های ناشی از نهیبِ دارالخلافه را بر پهنه ی پیمان خود دید و سفیرش را اسیر در کویِ بی غیرتی و سست عهدی و انسان فروشی پیدا کرد.
🏴آری آمدند،مستانه هم آمدند،سوار بر اسب هایِ تیز پای عرب آمدند که بسوزانند، بِبُرند، بشکنند و خاکستر به باد بدهند که گویی نیزاری نبود و نوای نی ای نیامد و دیگر کسی از نفیرِ شاه نی این نیستان، کلامی نشنود.
🏴کرور کرور آمدند و یکی نگفت ای بی وفا انسانها،پیمانتان چه شد؟دین بر باد دادید،وجدانتان چه شد؟یکی نگفت این نیستان ریشه در عمق جان ها دارد،سرشان را نبرید که ریشه ی خویش می بُرید!! والقصه کسی نبود که بگوید،ای مهاجمین،!!پیمان شکستید،پیک را کشتید،جوانه های نو رُسته را بر خاک انداختید،شاه نی را از جایِ بوسه های فخر بشر،گردن زدید اما،اما به خلخال ها رحم کنید!! رحم کنید، چون قامتِ خلخال داران،تُرد و نحیف وبشکستی اند... دریغا و دریغا که نه از مسلمان صدایی برآمد و نه یهود به میان آمد و نه ترسایی که نگذارد روزِ تاریک،به شامگاهِ تیره ی غربت پیوند بخورد و شد آنچه که از قضا باید می شد و اگر نمی شد شاید هیچوقت نهالِ آزادی کاشته نشده و نوایی به گوش زمان داده نمی شد که منادیِ آزادگیِ تمام نیستان های دنیا باشد.
🏴آمدند،با هلهله ی هزاران سوار و دهها هزار پیاده،رسیدند و کنارِ نهری بزرگ،تشنه کامان، سر زدند،زیر سمِ اسبان پای کوب کردند و سپس آتش زدند، سوختند،بردند و نهایت هم شاه نیِ زخمیِ تنها و غریب را غریبانه در گودترین نقطه ی نیستان، سر زدند که برای همیشه بِخُشکَد و دیگر کسی منادیِ ندایی و هادیِ راهی نباشد تا خدشه ای بر زرقِ زینتِ بارگاه و نور بر برقِ تاریکِ رونقِ دستگاه شان بیندازد اما، هر نی ای افتاد (شمعِ مزارِ خویش شد)و هزاران شن آغوش برای ریشه دادنِ آنها گشوده و هر فریاد را باد،مامور به انعکاس در دلِ فرداهای تاریخ شد و آن روز که سرِ شاه نی، بریده شد، گمانی گمان نمی بُرد که سرِ بریده،ناطق شده و لبِ خشکیده،قرآن گو شود و در میان تنور،مُنَور شود.
🏴آن کوهِ غرور،نخوت و تکبری که لبالَب از مستی فتح شد،نیز نمی دانست که یک قطره ی کوچکِ خون می تواند تمامِ قصرِ عُجب و دریای ظفرش را به گندابی بدل کند که به گواه تاریخ،خود نیز از خود بیزار و زنده زنده مردن را تجربه و عاقبت در میانِ لجن زارِ تنِ خود، برای همیشه بگندد و چیزی جز نفرت ولعن و پلیدی از وی باقی نماند.آن دیگری نیز که فرماندهیِ سپاه جهل، در نبردِ آتش زدن به نیستانِ غریب را به قصد رسیدن به مُلکِ ری به دوش گرفت،چیزی جز حسرت در میانِ اِغواهای دنیا و نرسیدن و هرگز نرسیدن نصیبش نشد.
🏴آری بیش از هزار و چهارصد سال رفت و گویا چنین بود که جمعی می خواستند آن نیستانِ آزادی طلب و آزادگو را برای همیشه خاموش کنند ولی نمی دانستند که تنها قامتِ نی ها افتادند و ندیدند که ریشه ی آنها تا به هندوستان ریشه زد ندیدند قامت به قامت در جنوبی ترین نقطه ی افریقا قد برکشیدند و سینه به سینه در سرزمین پارس شاخه افشان نمودند و در ینگه ی دنیا روزِ حسین به نامش زدند تا جهان و جهانیان در برابر ندا ونوا و پیامِ آن شاه نیِ گلو بریده ی ناطق، همه عاشق شوند و هرسال در موسمش، جهانی سیه پوش ندایِ آیا کسی نیست مرا یاری کند را جواب داده و هیهات من الذله سر بدهند و لرزه براندام کفر فردی و جمعی بیندازند.
🏴عجبا وعجبا که خاک هم خاکِ آن سوارانِ مغرور و امیرانِ مشهور را از خود راند وامروز اثری و آثاری از آنها بر پهنه اش بر جای نیست ولی،نیستانِ کوچکِ هفتاد و دو راسیِ واقعه ی آزادی خواهی با وجودِ تمامی دسیسه ها که می خواستند اثر و آثاری نداشته باشد،پس از قرنها شکوفا تر و زنده تر از هرسال در حالِ سردادنِ موسیقیِ آزادی و خوانشِ شعر آزادگیست.
‼️و اکنون سوال می شود که من و شما، کجا و در کدام سمتِ این واقعه هستیم؟
عاشورای ۱۴۰۳خورشیدی🏴
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 3 339 |
| 15 | سلامی دوباره آقای رییس جمهور
قدرت اله جلیل پیران-حقوقدان
قبل از انتخاب رییس جمهور،مطلبی با عنوان سلام آقای رییس جمهور منتشر کردم که در آن سعی نمودم توقعات کلی،مطالبات عمومی،نگرانی ها اجتماعی و خطرات ملی را بدون تعیین مخاطب بیان کنم.
اکنون که جناب پزشکیان،که نمادِ یک سیاست مدارِ رنگ نباخته در برابرِ ظواهرِ مناصب هستند،موفق به عهده داریِ دومین منصبِ رسمی کشور شدند،اجازه بدهید بعنوان کسی که در آغاز از ایشان حمایت نمودم، بدونِ تعارف برهنگیِ مثبتِ قلم را آشکارتر نمایم.
آقای رییس جمهور،علمای دینی تشیع می گویند بعد از قرآن کریم نهج البلاغه مهم ترین منبع دینی ماست که شما هم به خوبی نشان دادید که مسلط بر آن هستید.
برای خواندن ادامه این مطلب بر روی لینک زیر کلیک کنیک: 👇👇
http://akhbaresanat.ir/newspaper/page/2395/1/141471/0
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
هم پا با قلم در تلگرام
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
هم پا با قلم در واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 883 |
| 16 | ((هردوسرباخت))
نقدی بر اتخاذ مواضع جناب آقای موسوی،نماینده ی مردم شریف لردگان،فلارد و خانمیرزا راجع به انتخابات ریاست جمهوری
✍قدرت اله جلیل پیران
🍃تمامیِ ارزش،اعتبار و جایگاهِ یک نماینده ی مجلس،وابستگیِ کامل به اذنی دارد که به واسطه ی رای و انتخاب توسط مردم به وی داده می شود.بنابراین هویت حقوقی یک نماینده بر پایه ی اذن(اجازه) و ودیعه ای(امانتی)است که مردم به وی می سپارند تا او نیز شخصیت حقوقی خود را در مسیر مصالح و منافع ایشان به کار برده و تصمیمات و مواضع خود را در دوران وکالت منطبق با مصالح موکلینِ خود بنماید.
🍃نفسِ قبولِ وکالت در مجلس،به خودی خود تعهدی برای وکیل یا نماینده ایجاد می کند که حالتِ انفرادِ خود را از شخصیت حقوقیِ امانتی جدا نموده و اجازه ندهد منویات و تصمیمات فردی تاثیری منفی بر منافع و مصالح موکلینش داشته باشد.
🍃نماینده یا وکیل به عنوان یک فرد حقیقی،حق رای و انتخاب و اقدام فردی دارد و کسی منکرِ این حق نیست لیکن در موقعِ هماوردهای سیاسی وانتخاباتی که آثار تقابلیِ آنها،مستقیم یا غیر مستقیم بر منافع موکلین موثر واقع می شود،وکیل،شرعا و قانونا و عرفا موظف است که در اتخاذ موضع،به نحوی اقدام کند که کمترین تاثیر منفی را بر مصالح موکلین داشته باشد.
🍃پس از شهادتِ رییس جمهور سابق و از آغاز فرآیند انتخابات تا امروز،حدود یکماهی است که کشور ما درگیر حواشی و متن آن بوده و بخش زیادی از امور ملی نیمه معلق و بسیاری از مسئولین،وظایف خود را رها و به دنبال انتخابات هستند.
🍃مخاطبِ خاصِ این نوشتار آقای سید روح الله موسوی نماینده ی سه شهرستان لردگان،فلارد و خانمیرزا در مجلس است که از قضا،نگارنده در مسیر موفقیتِ ایشان از رقابتِ انتخاباتِ مجلس کناره گیری و برای وی سخنرانی و به ایشان رای نیز دادم لیکن،در اولین و آخرین نشستِ مشترک اینجانب و دیگر منصرفین از رقابت که با ایشان برگذارکردیم، صراحتا اعلام داشتم که کمترین توقع فردی از شما نداشته ولیکن چون سالهاست اهل نقد و نوشتار هستم،شما را مصون از نقدهای خود نخواهم گذاشت چون قلم را صرف افراد یا محروم از نقد بخاطرِ افراد نمی نمایم.
🍃انتخاباتِ ریاست جمهوری آغاز و جناب آقای موسوی،در مرحله ی اول،وابستگی های همکاری سابق با رییس مجلس در ناجا و همکاری فعلی با ایشان در مجلس را بر مصالحِ موکلینِ خود که دارای تکثر در انتخاب هستند،ترجیح داده و با توسل به اینکه در مجلس هستم و حمایت از قالیباف فوایدی برای حوزه های انتخابیه دارد،تمام قد از وی حمایت و دیدیم که این کاندیدا علی رغم هیاهوهای زیاد،چندان موفق نبود.تا اینجای کار علی رغم اشتباه بودن اتخاذ موضع توسط آقای موسوی،با اغماض می شد این اشتباه را نادیده گرفت و از کنارِ آن رد شد ولی با صعود دو کاندیدا به مرحله ی دوم،انتظار می رفت که آقای سید روح اله موسوی به عنوان نماینده ی سه شهرستان قدری آینده نگرانه و فارغ از گرایش های جناحی و تمایلات تیمی و حزبی قبل از اتخاذ موضع به آینده ی موکلین خود در سه شهرستان و منافع و مصالح ایشان ولزوم حفظ اعتبار وکالتی وتقویت اذنِ اعطایی نیم نگاهی می نمود و می دانست که اولا باید با دولتِ آینده تحت هر شرایط و سلیقه و گرایشی کار کند وثانیا می دانست که با اتخاذ موضع له یا علیه هریک از کاندیداها بعنوان نماینده،خوشبینانه پنجاه درصد از موکلین خود را به نوعی از دست خواهد داد.
‼️آنچه که از ایشان توقع می رفت اتخاذ موضعی مستقل وشخصی بود که کمترین تاثیری بر شخصیت حقوقی وکالتی وی نداشته باشد ولی متاسفانه با اتخاذ موضع حمایت از آقای جلیلی(که مورد احترام است)اشتباه فاحشی نمود که من معتقد هستم از دوطرف باخت خواهد بود.
‼️اگر پزشکیان موفق شود،تعامل و کار کردن وی با دولت با توجه به تفاوت گرایش ها سخت و ناموفق و از طرفی نگاه حمایتی پنجاه درصد از موکلین را نیز از دست داده است و اگر جلیلی موفق شود،گرچه کار کردنِ وی با دولت سهل ترخواهد بود ولیکن بعنوانِ نماینده ی مردم،جزیی از دولت تلقی شده و جنبه ی نظارتی وی بر دولت زیر سوال رفته و همچنین خوشبینانه محروم از اذن و حمایت پنجاه درصد از مردم(طرفداران پزشکیان)خواهد بود.اشتباه در اتخاذ رویکرد نسبت به رییس کمسیون برنامه وبودجه را نیز باید بر اشتباه اصلی افزون نمود.
🍃نتیجه گرفته می شود،در هر حالت که هریک از پزشکیان یا جلیلی پیروز شوند،آقای موسوی از دو سر باخت داده و نتوانست از اذنِ امانتی مردم که در قالب رای به وی دادند،مراقبت نماید.
🍃امید است که وی به عنوان نماینده که شخصیت حقوقی ملی است،از این به بعد قبل از اتخاذ موضع نسبت به مصالح و منافع موکلین خود عاقبت اندیشی نموده و سپس تصمیم بگیرد.۱۵تیر۱۴۰۳
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 502 |
| 17 | زشتیِ غیر قابل انکارِ این انتخابات،چوبِ حراج زدنِ برخی از متصرفینِ مناصبِ حاکمیتی که متعلق به تمام مردم هستند،به نفع کاندیدای مطلوبِ خودشان است.
می گویند ((هرچیز که بگندد نمکش می زنند وای به روزی که نمک بگندد))مجلس،مقنن و ناظر بر قانون است که توقع از رییس و نمایندگان می رود که حرمت امامزاده را متولی نگه بدارد ولی،بهارستان را رها کردند و به دنبال این یکی یا آن یکی.
آیا وصف امانتِ ایشان زائل نشد؟آیا حدودِ اذن را رعایت کردند؟
وجدان های بیدار و تفکراتِ مستقل قضاوت کنند..
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 2 333 |
| 18 | ((برای چشمانش))
🏴تقدیم به روح پرکشیده ی سرباز شهید، فرهاد جلیل پیران
✍قدرت اله جلیل پیران
من سالهاست که برای تحصیل و کار از دلِ ایلِ پرافتخارم،از همسایگیِ مداومِ بلوط هایِ کهنِ زاگرس،دور افتاده و جوانه های ایلم که از دلِ خاکِ کهنِ زادگاهم رُسته و قد بلند و سرو وار،رشید می شوند را از نزدیک نمی شناسم ولی به رسمِ کهنِ بختیاری ها که ریشه وتبارِ همدیگر را نسل به نسل حفظ هستند،پدر و تش و تبارت را می شناسم و می دانم که تو حاصلِ رنج های پاک،شکفته از میانِ پینه ی دستانِ رنج دیده ی پدر و برخاسته از دامنِ بلند و با اصالتِ مادری هستی که هم اکنون تُرنه کَنان،رودُم رودُم می گوید و مویه برای چشمانِ معصومِ به خاک نشسته ات که هر نگاه از نگاه هایت حکایت از هزار امیدی داشتند و نشکفته در دلِ خاک ابدیت برای ابد به خاک خفته اند،بر سر و صورت می زند.
🏴من می دانم که تو فرزندِ رنجِ پاکی بودی که من هم بودم و تمام فرزندان ایلم هستند که همه از میانِ بودن ها ونبودن ها،دیدن ها و ندیدن ها با رنج رشد کردیم تا شاید روزی رویِ رنجی از داغ های پشت در پشتِ ایلمان را که تحمل وخم به ابرویی نیامد و سری در برابر کسی خم نشد،کم کرده و به جای آنها،در دلِ پدر و قلبِ مادر گلبوته های شادی بکاریم و بلوطی ریشه دارشویم تا دیگران در سایه ی وجودِ ما دمی به آرامی بیاسایند ولی افسوس که ورقِ بعدیِ کتابِ سرنوشت را احدی نمی داند و خطی از متن نانوشته ی آن را نمی تواند بخواند و چنین شد که تو،فرهاد عزیز از سایه سارِ بلوط های کهن، مشتی از نسیم خنکِ عصر گاهی برنجزارهای پایین روستا را با خود برداشته و با کوله باری از امید به سویِ سمتِ جنوبِ شرقیِ دامنِ مادرِ بزرگ همه ی ما یعنی ایران،برای حفظ حریمِ آن از نگاه و نظر نامحرم،راهیِ دیارِ رستمِ دستان بشوی و آنجا چشمانِ معصومِ دور افتاده از نگاه پدر و مهر مادر را به تاریکی ها خیره بنمایی تا مبادا نا محرمی پا از حریمِ دامن ایران به درون بگذازد و حرمت آن را بشکند.
🏴من می دانم که آن روزها وشبها در ساعت های نگهبانی و گشت و حفاظت چه در ذهن تو می گذشت.از ماهی گرفتن در کنار رودخانه تا تاب بازی های کودکانه بر شاخه ی درختانِ بلوط گرفته تا رقص دستمال و ترکه بازی عروسی ها،فوتبال در زمین های خاکی و وجب به وجبِ زادگاهمان، همه وهمه مثل نوار از ذهن تو می گذشتند تا شب را به سحر رسانده و امید بر امید تا دوباره برگردی و عصایی برای پدر و قد و بالایت مایه شوقی برای مادر گردد.آری من هم در کویرِ جنوب شرق سرباز بودم و سختیِ نگهبانی در شب های کویر را تجربه دارم ولی انگار پایانِ دیوانِ نانوشته ی تو فرهادِ عزیز،بسیار زود به پایان رسید و مقدر بود که برای ایران در دامنِ کویری جنوب شرق آن، بهترین گوهرِ خدایی ت را به دامنش بریزی و از آنجا به سمتِ خدا پرواز و پیکرِ تیر خورده ت را برای تحویل دادن به خاک زادگاه به لردگان و دره شور برگردانی.
🏴من امروز صحنه های اشک ریزانِ پیر و جوان،مرد و زن،دوست و غریبه را دیدم و دیدم که نام تو بر بالای خاکِ زادگاهت بر آسمان ایران افراشته و برای همیشه بعنوان سربازی که سر برای مادرش ایران باخت،حک شده است و تا ابد جاوید نام شدی.
🏴تو برای صیانت از چکیده ی اعتمادِ فرزندانِ بلوچِ مادرت ایران،جان را باختی تا به ما بفهمانی که ایران برای تمام ایرانیان است و سربازی،بالاترین درجه ی رشادت و رسالتِ یک هموطن برای وطن است.
🏴تو با دادنِ جان به پایِ برگه های اعتمادِ ایرانیان به بزرگ تا کوچکِ فرزندانِ این خاک این پیام را رساندی که هان!!آگاه باشید که هرکس و در هر درجه ولباسی که باشید،متعهد هستید که از اعتماد فرزندانِ وطن محافظت کنید ولو تاوانِ آن دادنِ جان،جوانی،امیدها و آرزوها باشد.
🏴فرهادِ عزیز،سفرت به سلامت وبدان که فرزندان ایلِ ما راه ایران دوستی را هرگز ترک نخواهند نمود.۱۱تیر۱۴۰۳
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 474 |
| 19 | ((چرا پزشکیان؟))
قسمت دوم
✍قدرت اله جلیل پیران
✅پس از اعلامِ تاییدِ صلاحیتِ نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری،ضمن احترام به دیگر کاندیداها،در قسمت اول، مسعود پزشکیان را بر اساس دلایلی،گزینه ی اصلح برای ریاست جمهوری کشور یافتم و اکنون نیز که تبلیغات رو به اتمام است،بدون هیجان و فارغ از جناج بندی ها،باز هم معتقدم مسعود پزشکیان ریاستِ جمهورِی مناسب، برای دورانِ حاضرِ کشور ماست.مختصر دلایلِ این اعتقادم عبارتند از:
۱.تداومِ پایبندی اخلاقی و تعهد عملی به رعایتِ شئوناتِ دینی، عرفی و اجتماعی در بحرانی ترین لحظات،علی رغمِ اینکه در برابر دوربین مورد تاختِ دیگر کاندیداها بوده و در دفاع از خود حاضر به پا گذاشتن بر اخلاق نگردید.مستحضرید که در رقابت های سیاسی کلان،با وجود دسته بندی های سیاسی و اعمالِ فشار از جانب لیدر های حزبی جهت تَغَلُب بر حریفان،حفظ پایبندی و تن ندادن به بی اخلاقی کارِ بسیار سخت و ناشدنیست که آقای پزشکیان موفق به تن ندادن به آن شد.
۲.ایشان با معرفیِ الگوی جدیدی از دین مداری که تلفیقی از پایبندی دینی،مردم داری،حکمرانی غیر سختگیرانه،ارائه ی آموزه ها بدون انتشار ذره ای از تندی و فورانِ احساسات خشکِ مذهبی،تفسیر آموزه ها متناسب با شرایط روز جامعه وغیره است،نشان داد که در قرن بیست و یک هم می شود متدین بود وسیاستمدار هم بود،می شود متدین بود و از آزادی هم حرف زد،می شود متدین بود به تکثر عقیده ها و آرا نیز معتقد بود،می توان متدین بود و اسیرِ غرورِ دینی نشد.
۳.تفکرِ سیاسیِ همه جانبه و دارای دایره ی شمول وسیع که چتر آن بتواند از سراوان تا خوی،از خرمشهر تا سرخس گسترش و خزر را به خلیج فارس متصل و ترک را بر سفره ی لر بنشاند و کُرد را مهمان بلوچ کند و عرب را دوست فارس نماید و گیلک را در کویر،زیر باران محبت کویر نشینان سیرآب نماید و می تواند چنین کند که دیوارها مابین تهران نشین و شهرستانی ها فرو ریزد تا همه و همه دست در دست هم برای ایران باشند ولاغیر،مبنای امیدی برای تشکیل یک دولت فراگیر که چکیده ی ایران باشد،گردید.
۴.حضور آقای دکتر پزشکیان در وضعیت فعلی ملی و بین المللی باعثِ تزریق امید و روحِ تازه ای به کالبدِ رو به کرختی،افول و بی توجهی جامعه ی ما به نقش آفرینی های سیاسی خود شد و یخِ قهرِ عظیمی که یخبندانِ آن از مدتها پیش آغاز و در حالِ فراگیر شدن به تمام جامعه بود را شکست،قطعا در صورت موفقیت و ادامه ی تفکرِ ایران شمولی،این سردی را زدوده و باعث خواهد شد مردم نقشِ خود را در تعیین سرنوشت مثبت دیده و انرژی مثبت خویش را روانه ی جبهه ی اقتدار ملی و بین المللیِ کشور نمایند.
۵.با شناختی که مردم از دکتر پزشکیان پیدا کردند،مشخص شد که میتوان وزیر و وکیل ومدیر بود ولی از مردم جدا نشد،می توان سیاست مدار بود ولی با مردم به زبان پیچیده ی سیاست حرف نزد،میتوان سیاست مدار بود و به شعور مردم احترام گذاشته و برای جلب رای آنها هر وعده ای را نداد،می توان سیاست مدار بود ولی دامنِ خود را از بلیه هایی که دامن گیر سیاسیون میشود پاک نگه داشت.
۶.احیا واقع بینی در انجامِ امور دولت داری و بازگشت به تخصص گرایی و واسپاری امور به دست اهل فن یا همان کارشناسان،فارغ از دسته بندی های تحزبی،آغاز یک بازسازیِ مجددی در ساختار مدیریتی کشور است که می تواند بسیاری از قطارهای منحرف شده را به ریلِ درست برگرداند.
۷.بانوان،نیمی از جمعیتِ کشور ما هستند که مدیران داخلیِ واقعی کوچکترین تشکل اجتماعی یعنی خانواده بوده و تا رده های بالای مدیریت های سیاسی و اقتصادی واجتماعی نیز ایفای نقش می کنند.مدتهاست این قشر دارای بغض هستند و بغض خود را در قالبِ رفتارهایی نشان داده اند که در نتیجه ی تقابل های صورت گرفته،تلخی های ملی رخ داد و لازم بود و هست که خشم فرو برده ی این تلخی ها تخلیه شود و آقای پزشکیان می تواند عهده دارِ مدیریتِ آشتیِ درون خانوادگیِ ملی ما باشد تا کرامت بانوان حفظ،انسجام خانوادگی ملی محفوظ،شعائر و عرف های دینی و تاریخی رعایت و نشاط ملی نیز ایجاد شود.
۸.پرونده ی روشن و کارنامه ی علمی و عملی موفق که کمترین خدشه ای توسط کسی به آن وارد نگردید،نشان می دهد که هنوز مدیرانِ پاک دست داریم و وی با وجود چند دهه مسئولیت،مقهور امیال فردی و خانوادگی و تیمی نشده و سلامت نفس ایشان زمینه را برای تقبل مسئولیت های کلان تر فراهم می نماید
امید که هرچه رقم می خورد،صلاح کشور و مردم در آن باشد.۶تیر ۱۴۰۳
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP
واتساپ
https://chat.whatsapp.com/BCR2BGmSo9e5D369rTjgt7 | 818 |
| 20 | سلام جناب آقای رییس جمهور آینده
قدرت اله جلیل پیران-حقوقدان
من می دانم که این دلرنجه هرگز به دست شما نخواهد رسید ولی،خدا را چه دیدی،شاید بادی وزید و آن را به کالسکه ی شما انداخت و خواندید.
جناب آقای رییس جمهور،من یک شهروند معمولیِ جامعه هستم که با وجودِ قرار داشتن در کف جامعه،روزانه سختی را لمس می کنم و هم روزانه دردِ مردمم را می بینم و می بینم که قطره قطره از امید آنها کم میشود و قدم به قدم بر فاصله بین همسایه با همسایه،پدر با فرزند،زن با شوهر،مادر با بچه ها،فامیل با فامیل، هموطن با هموطن ، مردم با حاکمیت،تعصب با وطن و... افزوده میشود ولی،هنوز کور سوی امیدی و ته مانده ای از پیوندها بین من و مردم با فردا و بخشی کمی از مسئولین که هنوز بویی از صداقت و مردم مداری دارند،باقیست پس،دوباره می آییم،می آییم تا آن طرف تر،بوی داغِ خری به مشامِ یابویی برای چهار نعل آمدن به سمت خاکمان نخورد،می آییم برای اینکه بگوییم هنوز هم اندکی به فرداهای بهتر دل بستیم
برای خواندن ادامه این مطلب بر روی لینک زیر کلیک کنیک: 👇👇
http://akhbaresanat.ir/newspaper/page/2380/1/141083/0
🍃
آدرس کانال
https://t.me/joinchat/WBGfVudiTyUN0GnP | 2 107 |
