داستانکده ریوان
Open in Telegram
رمان های این کانال ثبت شده و کپی حتی با ذکر منبع پیگرد قانونی دارد❌️ ریوان هستم😍 ارتباط @Ehsaniyan_mari
Show more5 936
Subscribers
No data24 hours
-287 days
-24930 days
Posts Archive
5 936
پارت ۳۲۱
مادرم تو فکر فرو رفت و انگشتش کنار لبش بود و گفت :
_نه والا تو فامیل دوست آشنا همچین دختری نیست
_شبیه ش هم تو کل فامیل و دوست آشنا نیست.
دستی به صورتم کشیدم و به خودم مسلط شدم و گفتم :
_جلوی چشمتون بود ولی گفتین بره، از عمارت رفت ولی از قلب من نه
صورت مادرم سرخ شده بود، میدونستم که فهمیده منظورم کیه.
با حرص گفت :
_از همون روز اولی که دیدمش میدونستم تو نمیتونی جلوی این دختر وایسی..
_چون شما هم میدونستین ساحل با همه فرق داره
مادرم روبه پدرم گفت :
_بهت گفتم یه پسر عضب نفرست تو این کارا.. آخر یه دختر بچه،تونست سرش رو از راه به در کنه.... سلیم ما آبرو داریم دور این دختر رو خط بکش... این دختر هیچیش به ما نمیخوره
پدرم سریع گفت :
_حاج خانوم کوتاه بیا
بلند گفت :
_کوتاه اومدم که پسرت گول یه دختر بچه رو خورده عاشق شدی؟ غلط کردی عاشق شدی...عاشق دختری دهاتیه هیچی ندار؟ دختره ی زرنگ میخواد بشه عروس حاج سلیمون.
خشمگین بودم تحمل نداشتم مادرم ساحل رو اینطوری قضاوت کنه، اگه میگفتم همخونه ی منه... بدتر قضاوتش میکرد.
_چرا بهش میگین هیچی ندار... ساحل فقط پول نداره... مادر شما برای من نازگل و زهرا رو انتخاب کردین که خیلی چیزایی که ندارن از ساحل بیشتره ولی اونارو به جیب پدرشون سنجیدین... مادر من بدون ساحل با هیچ دختر دیگه ای ازدواج نمیکنم همین
جلوی در رفتم که مادرم گفت :
_حرف زدی.. جوونی کردی... حلالت میکنم... ولی اگه یه بار دیگه اسم اون دختر بیاد توی این خونه، شیرمو حلالت نمیکنم
_کاش اون لحظه ای که شیرتونو میخوردم به جاش زهر میریخت توی حلق من و میمردم که حالا منتی سرم نباشه
پدرم هاج و واج مارو نگاه میکرد.
جلو رفتم به پدرم گفت :
_لااقل شما مثل حاج خانوم فکر نکنین
پدرم سری تکون داد.
شونه اش رو بوسیدم و بیرون رفتم.. دلم هم صحبت میخواست کسی که منو درک کنه کسی که سرزنشم نکنه گناه من چی بود.. مگه عشق دست خود آدمه مگه قلب، آدم فقیر و پولدارو میتونه تشخیص بده...
دلم میخواست داد بزنم گریه کنم به حال ساحل مظلومم ...
5 936
پارت ۳۲۰
حرفهای تکراری شروع شد، حال و احوالت چطوره و کجا بودی..
سخت بود بی مقدمه حرفی بزنم ولی تو اون لحظه مقدمه چینی رو بلد نبودم.
یه لحظه سکوت شد چشمام رو بستم و آروم گفتم:
_با اجازه تون قصد دارم ازدواج کنم
به هم نگاه کردن و مادرم بلند شد و با پای لنگان جلو اومد و منو بوسید:
_الهی قربونت برم... چقدر واسه ی امروز لحظه شماری میکردم... حاجی یادته
پدرم همینطور که پماد ها رو داخل نایلون قرار میداد گفت :
_بله یادمه از روزی که این آقا دنیا اومد هرروز نمیگفتی روز در میون میگفتی که دامادیتو ببینم..
میدونستم با شنیدن حرفام ذوقشون کور میشه مادرم گفت :
_کِی برات آستین بالا بزنم مادر
سربه زیر گفتم :
_زحمتی براتون درست نمیکنم دختری که مایلم باهاش ازدواج کنم پیدا کردم.
مادرم چشمکی به پدرم زد و گفت :
_نازگل اومده کارخونه؟
با خودم گفتم چقدر خانوما با هر سن و سالی که باشن، همجنس خودشون رو خوب میشناسن.
ساحل درست حدس زده بود و مادرم نازگل رو فرستاد سر وقتم... نازگلی که هیچیش به ما نمیخورد فقط پول داشت.
خودم رو زدم کوچه علی چپ و گفتم :
_آره اومد با سر و تیپی که اصلا مناسب نبود باز انتظار داشت بریم بگردیم
مادرم سری تکون داد و بعد گفت :
_اون بیچاره اینطوری بار اومده مادر دختر خوبیه
پدرم گفت :
_حالا پسرمون داشت از دختر خوشبختی که میخوایم بریم براش خاستگاری حرف میزد اجازه بده حاج خانوم حرفشو بزنه
مادرم بیصبرانه پرسید:
_راست میگه حاجی، جون به لب شدم مادر، اون دختر کیه؟
ساحل با لباس قرمز و موهای بور و چشمای رنگیش توی ذهنم اومد... لبخندی روی لبم نشست.
به دیوار روبه رو خیره شدم و گفتم :
_می شناسینش؛ چشماش رنگیه،خیلی مهربونه،خوشگله،وقتی میخنده خندیدنش با همه فرق داره،راستش از وقتی دیدمش یه لحظه هم نتونستم بهش فکر نکنم...
مکثی کردم و ادامه دادم:
_تا حالا هیج دختری رو به این اندازه نخواستم.
پدرم جلوتر اومد و مادرم تشنه ی ادامه ی حرفام بود:
_هنوز هم نشناختین؟
5 936
پارت ۳۱۹
رو به روم وایساد تو چشمم زل زد نمیتونست داد بزن واسه همین آروم گفت :
_بهم میگین دوسم دارین ولی الان دو ماهه هیچی به مادرتون نگفتین
_آخه الان شرایطت طوری نبود که بگم عزادار پدرتی
_بهانه ی جدید شروع شد... یه بار بذار گچ پات باز بشه... یه بار بذار دهه ی محرم تموم بشه... حالا هم بذار از مرگ پدرت یه سال بگذره...
حق داشت خسته بشه حرفاش درست بود... سرم رو نزدیک موهاش بردم و عطر نفس هاش رو استشمام کردم.. از اینکه ببوسمش شرم داشتم و آروم گفتم :
_حق با تویه ساحلم منو ببخش
سمت لباس های بیرونم رفتم، ساحل نگاهم میکرد و صبرش سر اومد و پرسید :
_کجا میرین؟
_میخوام برم خونه ی مادرم، میخوام بگم بهشون.
ترسیده بود نگاهم کرد و گفت :
_بخدا عصبی بودم... میخواین بیشتر صبر کنین
_این مدت،سخت بود حرف بزنم ولی حالا فهمیدم چقدر داری اذیت میشی.. دیگه نمیتونم اذیت شدن تورو ببینم.
سرش رو پایین انداخت آروم صورتش رو مماس صورتم کردم با خودم کنار اومدم و بوسه ای به روی گونه ش زدم تا آروم بگیرم:
_قربونت برم نگران هیچی نباش، من واسه ی هر چیزی آماده ام شده ...لازم باشه بجنگم، میجنگم... ولی نمیذارم تو از دستم بری، اجازه نمیدم تو قربانی بشی... تو مال خودمی... تا روزی که زنده هستم نمیذارم آسیبی ببینی
لبخند زد و دستی به صورتم کشید و گفت :
_چقدر با ریش جذاب تر شدین
دستش رو بوسیدم و بیرون رفتم.
تمام مسیر به واکنش مادرم فکر میکردم به اینکه اگه بفهمن تمام روزهام با فکر ساحل شب میشه چه عکس العملی نشون میدن.
تنم میلرزید قلبم اجازه نمیداد آروم باشم باید میگفتم، باید حرف میزدم از عشقم از چیزی که ماه هاست داره منو دیوونه میکنه.
باید رسمی میشد و همه میفهمیدن که پسر حاج سلیمون دلبسته ی دختری شده که به خاندانش نمیخوره،از نظر مالی ضعیف تره و از نظر مهربونی خیلی سر تر.
جلوی در رسیدم... میخواستم با ترسی روبه رو بشم که سالها برام کابوس بود. ایستادن تو روی خانواده ای که برای من محترم هستن به خاطر عشقی که دامن منو گرفت و نداشتنش،برام با مرگ تفاوتی نداشت.
وارد خونه شدم مادرم کنار بخاری نشسته بود و پدرم پاهاش رو ماساژ میداد.
جلو رفتم با هر دو احوالپرسی کردم و دلتنگیم رفع شد.
نشستم رو به رو سخت بود نفسم سخت بالا میومد...
5 936
پارت ۳۱۸
ساحل لبخند زد و گفت :
_چه خوب چشمتون روشن، حتما با ایشون ناهار خوردین
_ماشاالله زرنگی ها تو رودربایستی موندم مجبور شدم
_نوش جونتون، دوست دوران بچگیتون بود؟
_آره تو محله ی ما زندگی میکرد و هم بازی کودکیم بود... دختر خوبیه اسمش نازگلِ
با حرص گفت :
_نازگل؟ همون که براتون نامه ی عاشقانه مینوشت؟
چشمام و گرد کردم:
_تو اینو از کجا میدونی؟
_اونشب؟ آقا مهدی اینجا بود یادتون رفته؟
_یادم نمیاد
_اون از عشقش گفت و بعد هم این ماجرا رو تعریف کرد
بعد از کلی فکر بالاخره یادم اومد:
_ماشاالله حافظه ی خوبی داری
اخماش رفت توی هم و خودش رو انداخت داخل اتاق.
پشت سرش رفتم. ناراحت بود :
_ساحل؟ با من قهری؟
با اخم جواب داد:
_نه
_قربون اخمات برم.. من که میدونم از دست من ناراحتی
_ناراحت نباشم؟ زهرا تازه خلاص شده باز یه دختر جدید نشسته باشما ناهار هم خورده.... باز روز از نو روزی از نو... از فردا مادرتون مدام میگه نازگل دختر خوبیه
_ساحل!! نازگل اصلا به خانواده ی ما نمیخوره، حجابش، رفتارش هیچیش مورد پسند خانواده من نیست
_بی حجاب بود باهاش ناهار خوردین؟ وای آقا سلیم با من راه نمیرین که کسی نبینمون حالا با یه دختر غریبه ناهار خوردین
اشک هاش سرازیر شد دستاش رو گرفتم نشستم لبه ی تخت سرمو بالا گرفتم و توی صورتش چشم دوختم:
_غیرتی میشی بیشتر دل میبری
دست کشید زیر چشمش و حرفی نزد و گفتم :
_تو چرا نمیخوای باور کنی هیچکس نمیتونه جاتو بگیره، این دختر چند لحظه اومده بود احوالپرسی.. مگه من آدمی هستم که تا یه نفر باهام غذا خورد دلبسته بشم و هرچی مامانم گفت قبول کنم؟ تو این دنیا، من یه دونه عشق دارم که اونم تویی چرا نمیفهمی دوست داشتن منو؟
_آخه باور نمیکنم چون کاری نمیکنین که باورم بشه
برگشت و میخواست بره بیرون که گفتم:
_ساحل دلم میخواد توضیح بدی در مورد حرفی که زدی چرا باورت نمیشه چکار باید میکردم؟
5 936
پارت ۳۱۷
حاج آقا رفته بود باید سری هم به خونه میزدم.
تو کارخونه دوری زدم.
کارگرا برای صرف ناهار رفته بودن و رسولی تمام موارد رو برام توضیح داد.
منشی صدا کرد که ناهار آماده س.
بی میل سمت غذا خوری رفتم و نازگل مشغول کشیدن برنج بود.
قورمه سبزی های کارخونه رو دوست داشتم و صبحونه هم نخورده بودم.
با ولع زیاد غذا میخوردم که نازگل گفت :
_هنوز هم فسنجون دوست داری
یاد فسنجون های ساحل افتادم و با خنده گفتم :
_آره آره... الان خیلی بیشتر
_دیگه چیا دوست داری؟
مثل همون بچگی هاش با سوال هایی که میپرسید آدم رو خسته میکرد.
وقتی غذا رو خوردم گفت :
_اگه کاری نداری عصر بریم یکم بگردیم
ابرو بالا دادم و گفتم :
_کار دارم نازگل جان..
سرش رو پایین انداخت.
بلند شدم و گفتم :
_خیلی خوشحال شدم از دیدنت
بلند شد وگفت:
_فردا ناهار برات فسنجون میارم
دلم میخواست از دستش فرار کنم میدونم کارم اشتباه بود که کنارش ناهار خوردم.
بی رودربایستی گفتم :
_من فردا ناهار جایی قول دادم نمیتونم کارخونه بمونم
نمیدونم چرا بهم انرژی منفی میداد و وقتی ازش فاصله گرفتم احساس کردم از زندان خلاص شدم.
رفتم خونه که دیدم ساحل منتظر من روی صندلی نشسته، با دیدن من از جا بلند شد و گفت :
_چقدر دیر اومدین
_گفتم که ناهار بخورین
_من با مامانم یه ته بندی کردم که غذاشو بخوره بدون شما که از گلوم پایین نمیره
خجالت زده آب گلومو قورت دادم و گفتم:
_باشه لباسمو عوض کنم میام.
منیره خانوم تو اتاق بود انگار دلش میخواست مدام تنها باشه و تو خلوتش برای همسرش قرآن بخونه.
بعد تعویض لباسم به آشپزخانه رفتم... ساحل برام غذا کشید.
مشغول خوردن غذا شد.
وقتی به من نگاه کرد، متوجه شد دارم با غذا بازی میکنم و گفت :
_گرسنه نیستین؟
_راستش من امروز ناهار خوردم و به خاطر تو سر سفره نشستم
_نوش جونتون
دلم تاب نمیآورد از دیدار با نازگل چیزی نگم و پنهونش کنم:
_راستی امروز یه دوست قدیمی دیدم
5 936
مخاطبـــان عزیز توجــــه کنید
مدتیه که درخواست دارید تا رمان هایی رو بهتون معرفی کنم که هم قلم نویسنده خوب باشه و هم قصهاش قشنگ و دلبر باشه🤤
پس یه تعداد از رمان های خوب رو گلچین کردم و امشب براتون آوردم تا بتونید تو روزهای پایانی مهر ماه بخونید و ازشون لذت ببرید😍
https://t.me/addlist/JgkxWxkVjP82Mzc0
عضویت محدوده و لینک مخصوص اعضای همین چنله‼️
5 936
Repost from N/a
مخاطبـــان عزیز توجــــه کنید
مدتیه که درخواست دارید تا رمان هایی رو بهتون معرفی کنم که هم قلم نویسنده خوب باشه و هم قصهاش قشنگ و دلبر باشه🤤
پس یه تعداد از رمان های خوب رو گلچین کردم و امشب براتون آوردم تا بتونید تو روزهای پایانی مهر ماه بخونید و ازشون لذت ببرید😍
https://t.me/addlist/JgkxWxkVjP82Mzc0
عضویت محدوده و لینک مخصوص اعضای همین چنله‼️
5 936
Repost from N/a
مخاطبـــان عزیز توجــــه کنید
مدتیه که درخواست دارید تا رمان هایی رو بهتون معرفی کنم که هم قلم نویسنده خوب باشه و هم قصهاش قشنگ و دلبر باشه🤤
پس یه تعداد از رمان های خوب رو گلچین کردم و امشب براتون آوردم تا بتونید تو روزهای پایانی تابستان بخونید و ازشون لذت ببرید😍
https://t.me/addlist/JgkxWxkVjP82Mzc0
عضویت محدوده و لینک مخصوص اعضای همین چنله‼️
5 936
پارت ۳۱۶
با شنیدن اسم نازگل تموم خاطرات دوران کودکی توی ذهنم تداعی شد یه دختر با موهای طلایی که مدام دنبال من بود تا باهاش بازی کنم خندیدم و گفتم :
_یه ته چهره ازت یادم بود... چه خبرا... از این طرفا
از منشی خواستم وسایل پذیرایی مهیا کنه تا پذیرایی مفصل داشته باشم.
روبه روش نشستم و گفت :
_حاج خانوم گفتن رفتی سفر
_آره چند روزی نبودم... چکارا میکنی؟
_اوضاع زندگیم همونه که بود.. یه دختر تنها شدم پدر و مادرم رفتن دنبال زندگیشون نمیدونم چرا منو به دنیا آوردن
نمیتونستم چیزی بگم چون حسش رو نمیفهمیدم.
_اومدی پیش مادربزرگت؟
_اومدم پیشش بمونم... دنبال کار بودم تو این یه هفته حاج خانوم اصرار داشت حاج آقا منو تو کارخونه استخدام کنن ولی علاقه ی من کارای مردونه نیست.. حالا با یه آرایشگر صحبت کردم چندماهی باهاش کار کنم اگه راضی بود ادامه میدم
با خنده گفتم :
_آخرش رفتی پی علاقه ت، از اون روزی که موهای منو کوتاه کردی یادته
سر به زیر گفت:
_یادم ننداز تو روخدا
منشی در زد و چای آورد و پرسید :
_آقا ی امیری ناهار اینجا میل میکنید یا تشریف میبرین
نگاهی به نازگل انداختم و گفتم :
_ناهار میمونی؟
_بدم نمیاد بعد از سالها دوری کنارت ناهار بخورم.
به منشی گفتم :
_میز غذا رو بگین بچینن
نازگل میخواست سؤالی بپرسه و بعد از اینکه با خودش کلنجار رفت پرسید:
_مادرت میگفت هنوز ازدواج نکردی
یه قلپ از چای نوشیدم و گفتم :
_هنوز نه... ولی تو فکرش هستم
دلم نمیخواست زیاد در این رابطه حرفی بزنم. بلند شدم:
_من یه هفته کارخونه نبودم تا موقعی که تو چاییت رو بخوری و میز غذا آماده بشه با اجازه من یه سر دور و اطراف بزنم
_آره حتما راحت باش
خودمو سرزنش کردم که چرا میخوام باهاش ناهار بخورم... حوصله ی حرف زدن هم دیگه نداشتم..گاهی آدم رو جو میگیره و کارهایی میکنه که اصلا باب میلش نیست
5 936
پارت ۳۱۵
خستگی روز قبل انقدر زیاد بود که نفهمیدم لنگ ظهره بیدار شدم و رفتم بیرون اتاق.
ساحل سر نوشته هاش بود و با دیدن من بلند شد گفت :
_بیدار شدین
_چرا بیدارم نکردی کلی کار عقب افتاده دارم. کارخونه
_آخه میدونستم خسته هستین، مامانم گفت بیدارتون نکنم تا استراحت کافی داشته باشین و مثل اون روز غش نکنین
لبخند زدم و نگاهی به دور و اطرافم انداختم:
_مامانت کجاست؟
_گفت برای نماز ظهر میرم مسجد منم گفتم بره یکم حال و هواش عوض بشه خودمم نشستم پای کارام
صدای زنگ گوشیم از داخل اتاق اومد و رفتم سمتش:
_بله بفرمایید
_سلام آقای امیری امروز مهمون دارین تماس گرفتم بپرسم اگه تشریف نمیارین منتظر نمونن
_مهمون؟ خودشون رو معرفی نکردن؟
_میگن ترجیح میدن ندونین کی هستن
متعجب بودم و به ساعت نگاهی انداختم و گفتم :
_باشه نیم ساعت دیگه انشاالله میرسم.
ساحل سرگرم بود و سؤالی نپرسید یه چای خوردم و لباس های رسمی تنم کردم.
جلوی آینه وایسادم و دستی به محاسنم کشیدم که حالا بلندتر هم شده بود و بیرون رفتم. ساحل با دیدن من گفت:
_الان فرصتی هست که میرین؟
_آره یه کار فوری پیش اومده... دیر اومدم منتظر من نمونین عزیزم
باشه ای گفت و بوسیدمش و راه افتادم.
تو ذهنم کلی آدم های مختلف اومدن شاید یکی از دوستان قدیمی من بود.
خداروشکر مسیر زیاد شلوغ نبود و سر تایمی که قول داده بودم رسیدم.
از پله ها بالا رفتم و رسیدم در اتاقم.
به منشی گفتم :
_رفتن؟
_منتظرتون هستن
وارد شدم و تا منو دید از جا بلند شد.
یه خانوم با قد بلند و چهره ای که برام آشنا بود و منو یاد کودکی انداخت.
دسته گلی روبه روی من گرفت و گفت :
_چقدر عوض شدی؟ منو نشناختی
_متاسفانه حافظه ی خوبی ندارم
_من نازگلم همون دوست دوران کودکی، همون همسایه ی قدیمی
5 936
پارت ۳۱۴
مارال سرفه ای کرد و گفت :
_منظورتو متوجه نمیشم
_اتاق، اون لباس ها و لوازم آرایش ها
_خودت گفتی خونه رو یه طوری کن که مادر ساحل باور کنه شما زن و شوهرین
_مارال، مادر ساحل از تو کشوی لباس میخواد بفهمه ما زن و شوهریم؟ خودت خوب دلیل کارتو میدونی
_تا کی میخوای مخفی باشی با خودم گفتم شاید اتفاقی بین شما بیفته و زودتر به مادرت بگی
_الان وقتش بود؟ ساحل عزادار پدرشه گاهی کارایی میکنی که اصلا بهت نمیاد
سرش رو پایین انداخت و آروم گفت :
_اون لباسا و لوازمارو قبل اینکه پدرش فوت کنه خریده بودم براش، خودش هم میدونست ولی ندیده بود... یه روز بهم تمام جریان رو گفت و از من خواست بهت نگم ازم کمک میخواست، میخواست بهترین باشه برای تو، میترسید از دستت بده... باهاش کلی حرف زدم و گفتم این کار، کار درستی نیست ولی براش مهم نبود و دلش میخواست نزدیکتر بشه. من هیچ کمکی بهش نکردم تا اینکه واسه خودش تو اینترنت سرچ کرد که چکار کنه تو بهش نزدیک بشی.... وقتی دیدم دست بردار نیست منم بهش پیشنهاداتی دادم تا شاید بهت بیشتر نزدیک بشه و تو از این ترس لعنتی دست بکشی و بری با مادرت حرف بزنی
سرخ شده بودم و سرم داغ شد.
یعنی ساحل هرچی که بین ما گذشته بود برای مارال تعریف کرده بود و حالا من خجالت زده روبه روش وایساده بودم.
مارال گفت :
_تو خیلی مرد خوبی هستی کاملا قابل اعتماد... تویی که با زن خودت تو یه خونه بودی و هیچ اتفاقی بین شما نیفتاده باورکردنی نیست ولی واقعیه.
با ترس گفتم :
_ساحل دیگه چی بهت گفته؟
با لبخند مرموزی گفت :
_همینا دیگه مگه قراربوده چیز دیگه ای بگه
صدای زنگ در منو از حرف زدن خلاص کرد.... شک نکردم نقشه ی اون ظهر پاییزی رو هم مارال کشیده... خداروشکر کردم که ساحل رو تو عمارت نگه نداشتم وگرنه همه چی رو لو میداد.
در رو باز کردم و مهدی و مهلا اومدن ساحل آروم شده بود و حالا گریه ش نمیگرفت.
اون شب مهدی کمی حرفهای امیدبخش زد ولی باز هم زمان میبرد تا این مادر و دختر به روال عادی زندگیشون برگردن.
مارال و ساحل با کمک منیره خانوم شام پختن و همگی بعد از میل شام مارو تنها گذاشتن.
صبح روز بعد باید به کارخونه میرفتم
5 936
پارت ۳۱۳
مادر ساحل گفت :
_حرف ها میزنین آقا سلیم چطور ممکنه
_دیگه نگفتم چون نگران حال ساحل میشن
_اصلا ساحل رو دیدن این دختر که چیزی نمیگه.
نمیتونستم جواب بدم.
ساحل یه دفعه بیرون اومد انگار صدای مادرش رو شنیده بود.
مادرش ساکت شد و ادامه نداد تا ساحل حرص نخوره.
مادر ساحل بلند شد و رفت تا نماز اول وقت بخونه .
پوفی کردم و ساحل گفت :
_مامانم کنجکاوه سعی کنین زیاد باهاش تنها نمونین چون مخفی کردن این مسئله سخت میشه
احساس بدی داشتم دلیل مخفی کاری ها و استرس های هر دوی ما خودم بودم.
زنگ در به صدا اومد و در رو باز کردم. بعد از دقایقی مارال وارد شد و با ساحل تو بغل هم اشک ریختن.
منم چون تحملم کم شده بود رفتم داخل آشپزخانه و سرگرم آماده کردن وسایل پذیرایی شدم.
دنبال فرصت هم بودم تا با مارال حرف بزنم و دلیل کارهایی که تو اتاق خواب کرده رو بپرسم.
مارال با مادر ساحل احوالپرسی کرد و کلی از ساحل گفت :
_وای خدا چه دختری دارین حاج خانوم، یه لحظه کنارش بمونی دوست نداری ازش جدا بشی
_دختر من مهره ی مار داره تو این مدت که تو روستا نبود مدام دلتنگش بودم ولی قلبم به خاطرش آروم بود چون همونطور که کلی آدم میخواستنش بدخواه هم زیاد داشت که چشم دیدن خوشبختیش رو نداشتن
ساحل نفسی کشید و گفت :
_حالا اون روزا تموم شده مامان دیگه بهش فکر نکنین
میدونستم ساحل تمام اون روز ها رو از یاد برده و اصلا مایل نیست دوباره در موردش حرفی وسط بیاد.
مادر ساحل عذرخواهی کرد و داخل اتاق رفت هم خستگی راه داشت و هم حوصله ی شب نشینی و حرف زدن رو نداشت.
ساحل هم از من قرآن خواست تا برای شادی روح پدرش چند آیه ای تلاوت کنه.
مهدی پیامک داد که برای تسلیت به خونه ی ما میاد و صلاح دیدم شام بپزم دور هم باشیم تا حال و هوای ساحل تغییر کنه.
به آشپزخانه رفتم و از مارال خواستم برای کمک همراه من بیاد.
چند تکه مرغ یخ زده از فریزر بیرون آوردم.
مارال مشغول خوردن خرما و خوندن فاتحه بود که جلو رفتم و گفتم :
_هدفت از اون وسایلی که برای ساحل خریدی چی بود..
5 936
پارت ۳۱۲
بلند شد و حوله ش رو برداشت رفت.
من هم بیرون رفتم تا نقل و خرما بخرم و چندتا شمع که ساحل باورش بشه ما ازش نمیخوایم غمش رو فراموش کنه و فقط آرامشش رو میخوایم.
وسایل رو خریدم و خونه اومدم.
ساحل از حمام بیرون اومده بود و مشغول خشک کردن موهاش بود جلو رفتم.
_کمک نمیخوای
برس سمتم گرفت و گفت :
_حوصله ندارم موهامو شونه بزنم میشه برام شونه بزنین و ببافین؟
روی لبه ی تخت نشستم و ازش خواستم روی پام بشینه.
آروم موهاش رو شونه کشیدم و بافتم.
چشماش رو انداخت توی چشمام یه لبخند کوتاهی زد، با صدای لرزون گفت :
_ممنون که برای پدرم مراسم گرفتین... دیگه پشت سرش نمیگن صادق یه ختم درست و حسابی نداشت
_وظیفه بود قربونت برم
سرش رو گذاشت روی شونه م چند نفس عمیق کشید و بعد بلند شد و گفت :
_من یکم خوابم میاد، اگه میشه بخوابم که شب مارال و مهلا میان خسته نباشم
روی تخت دراز کشید و منم کنارش نشستم تا خوابش ببره.
وقتی که چشماش بسته شد بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه تا وسایل ها رو آماده کنم.
خرما هارو داخل ظرف شیشه ای چیدم و با پودر نارگیل روشون رو تزئین کردم و نقل هارو داخل کاسه ریختم.
روی میز کنار اتاق دوتا شمع مشکی گذاشتم و وسایل هارو کنارش چیدم.
از داخل چمدان ساحل، عکس پدرش رو بیرون آوردم و روی میز قرار دادم.
با صدای اذان مغرب مادر ساحل از اتاق بیرون اومد نگاهش به میز افتاد و گفت :
_قراره کسی بیاد؟
_بله احتمالا مهدی و خانومش و مارال بیان
روی مبل نشست و به روبه رو نگاهی انداخت و گفت :
_گمون کردم پدر و مادرتون میخوان بیان...حالا ناراحت نشین ولی تو همین دوسه روز نمیتونستن زنگ بزنن و تسلیت بگن
شوکه شدم و سرم رو خاروندم.
اگه میگفتم مادر و پدرم از ازدواج ما خبرندارن ناراحت میشد.
هنوز آمادگی فهمیدن حقیقت رو هم نداشت.
دوباره باید دروغ میگفتم، یه دروغ مصلحتی:
_آخه اونا خبر ندارن
5 936
پارت ۳۱۱
ساحل آروم گفت :
_الان حوصله ندارم فقط خوابم میاد
بلند شد و رفت توی اتاق.
مادرش آهی کشید و گفت :
_از بچگی عادت داشت وقتی حالش بده و چیزی اذیتش میکنه بره بخوابه، موقع مرگ حاج باباش هم همین طوری بود، غذا نمیخورد و مدام یه گوشه میخوابید ولی چه خوابی مدام چشماش خیس بود.
_توقع نداشت این اتفاق بیفته
_آقا سلیم توروخدا برو کنارش آرومش کن... تنها کسی که تو این دنیا برام مونده همین دختره... نمیتونم ببینم که اذیت میشه
_آخه میخوام تنها باشه تا با این موضوع کنار بیاد
_ساحل تنهایی رو دوست نداره... تنهایی رنجش میده..
بلند شدم:
_شما هم برین داخل اتاق استراحت کنین
رفتم داخل اتاق و دیدم ساحل عروسک خرسش رو بغل گرفته و روی تخت نشسته.
کنارش نشستم و دستم رو دور گردنش انداختم سرش رو گذاشت روی شونه م و زد زیر گریه:
_دارم خفه میشم آقا سلیم... حالا بغضم ترکید.
_گریه کن قربونت برم تا آروم بشی
_دلم برای مامانم میسوزه
_مامانت هم دلش برای تو میسوزه... تو تنها کسی هستی که تو این دنیا براش مونده... وقتی ناراحتی تورو میبینه غصه دار میشه
_آخه منم ناراحتم چطوری ناراحت نباشم
_وقتی یه عزیزی رو از دست میدی یه زخم عمیق توی قلبت اتفاق میفته لحظه لحظه اون زخم جمع میشه ولی جاش تا ابد توی سینه میمونه... من به تو کاملا حق میدم ناراحت باشی ولی اینکه مدام تو خودت باشی و به خودت اهمیت ندی و خودتو ببازی اصلا درست نیست... تو باید زندگی کنی به خاطر خودت... تو میتونی هرشب سوگواری کنی گریه کنی ولی باید زندگی عادی خودت رو هم داشته باشی چون خدای ما خودش صلاح دونسته و این اتفاق خواست خودش بوده
_آخه درد من اینه چرا اینهمه سال که بدبختی میکشید خدا نخواست از شر بدبختی خلاصش کنه و حالا که خوش شده بود بردش
_دیگه ما نمیتونیم تو کار خدا دخالت کنیم....
تو بغلم بیشتر جا گرفت.
حالا بیشتر میتونستم نوازشش کنم.
روی موهاش دست میکشیدم.
دلش حرف میخواست:
_اگه شما نبودین من الان مُرده بودم
_خدانکنه عشق من.... اگه دوست داری برو یه دوش آب گرم بگیر.. زیر دوش هرچقدر دوست داری گریه کن تا خالی بشی و بعد هم آماده شو احتمالا مارال بیاد و مهدی هم با خانومش صددرصد میان.
5 936
#پارت۳۱۰
وارد خونه که شدیم انگار خونه تغییر کرده بود یه تغییر دکوراسیون اساسی، عکس منو ساحل روی دیوار نصب شده بود.
برام سوال پیش اومد که از کجا پیدا کرده...
منیره خانوم دور و اطراف رو نگاه میکرد که گفتم:
_قراره مراسم عروسی بگیریم و اون موقع بهترین وسایل ها رو براش تهیه میکنم
_دستت درد نکنه مادر
سمت اتاق رفتم وقتی در رو باز کردم با یه صحنه ی تازه روبه رو شدم.
روتختی جدید و خرسی که برای ساحل خریده بودم کنار تخت قرار داشت روی میز پر از لوازم آرایش بود که برای ساحل هیجان انگیز بود.
ساحل جلو اومد و با دیدن اتاق، دهانش باز موند ولی هیچی نگفت.
مارال اتاق کناری رو هم مرتب کرده بود و مادر ساحل وسایلش رو اونجا گذاشت ساحل پرسید:
_اینجا چه خبره چرا انقدر خونه عوض شده
در اتاق رو بستم و گفتم :
_به مارال گفتم بیاد خونه رو طوری کنه که مادرت شک نکنه کسی از ازدواج ما خبر نداره
قانع شد و رفت لباسش رو عوض کنه.
تا کشو رو باز کرد ترسید و گفت :
_وای اینارو هم مارال خریده
جلو رفتم و با دیدن لباس هایی که مارال خریده بود شوکه شدم.
_اینا چرا انقدر بی حجابه آقا سلیم
دستم رو داخل جیبم بردم و گفتم :
_ظاهرا لباس خوابه حالا جمع کن زشته مامانت نبینه
نمیدونستم هدف مارال با این کارا چی بود و باید ازش میپرسیدم شاید میخواسته کاملا طبیعی جلوه بده. ولی مادر ساحل یه زن روستایی که تو فقر زندگی میکرده از لباس خواب چی میدونست
لباسم رو عوض کردم و بیرون رفتم.
مادر ساحل کتری رو، روشن کرده بود.
ساحل با قیافه ی ژولیده بیرون اومد و مادرش گفت :
_فکر نمیکردم ساحل خونه داری بلد باشه
نگاهش کردم و گفتم :
_ساحل خیلی کارا بلده ماشاالله، مخصوصا خطش روی همه رو کم میکنه
نگاهش از تلویزیون جدا نمیشد انگار حرفهای مارو نمیشنید
همیشه وقتی تعریفی ازش میشد سریع سمت برگه های خوشنویسی میرفت و تند تند نشون میداد تا هنری که سالها تو خودش پنهان کرده رو به رخ بکشه ولی حالا بی اهمیت به حرفای ما تلویزیون تماشا میکرد دنبال حال خوبش بودم و میدونستم با خوشنویسی حالش تغییر میکنه:
_نمیخوای تمرین کنی فردا مربیت میاد
5 936
#پارت۳۰۹
چند دقیقه بعد ساحل و مادرش هم آماده بیرون اومدن.
جلوی در ماشین ساحل گفت :
_میشه منو ببری سرخاک بابا صادق
_تو جون بخواه ساحل خانوم
چمدان ها رو صندوق عقب گذاشتم و به همراه ساحل و مادرش سرخاک رفتیم.
ساحل و مادرش آرومتر بودن و کمتر بیتابی میکردن.
صبر کردم تا هرچی که دلشون میخواد اونجا بمونن و هر وقت خودشون خواستن از اونجا بریم.
کنار ساحل نشستم و برای پدرش قرآن خوندم صدای زمزمه ی منو میشنید و از من خواست بلندتر بخونم.
وقتی که قرآن تمام شد به ساحل گفتم :
_قول میدم هر موقع دلت خواست بیارمت اینجا تا حالت خوب بشه
_یه قبری که هیچی نمیگه به چه درد من میخوره...
درک حرفاش سخت بود منیره خانوم گفت :
_بهتره بریم مادر... هوا خنکه تازه حالتون بهتر شده
ساحل بلند شد و رفت توی ماشین.
جاده با این حال ساحل غم داشت. نمیدونستم دوباره کی ساحل من زبون باز میکنه کی بعد هر کلمه حرف زدن اون لبخند دلبرانه ش میاد روی صورتش.
ظهر شد و به رستورانی که اولین روز آشنایی با ساحل اونجا غذا خوردیم رفتیم.
ساحل اون شوق و شور رو نداشت دور و اطرافش رو نگاه نمیکرد سعی داشت غمگین نباشه ولی نمیتونست.
نگاهم از صورتش جدا نمیشد ولی نگاه اون روی زمین بود و گاهی خیره میشد به یه نقطه.
نوشابه ها رو که دیدم یاد همون روز اول افتادم که بدون خجالت از من خواست باز کنم:
_نوشابه میخوری؟
با گوشه ی لبش لبخندی زد و نوشابه رو گرفت... هنوز اشتهاش باز نشده بود و به بازی با غذاهاش ادامه میداد.
صبر کردم تا شاید بتونه چیزی بخوره ولی بیفایده بوده
به سمت مسیر حرکت کردم. شاید با برگشتن به روال عادی زندگی حالش بهتر میشد.
راهی نمونده بود که ساحل خوابش برد منیره خانوم هم دلش میخواست حرف بزنه و از خاطرات صادق بگه.. وقتی صحبت میکرد یه آرامش خاصی تو حرفاش بود و پی بردم خوش زبونی ساحل به مادرش رفته.
بعد از یه مسیر طولانی و خسته کننده بالاخره به خونه رسیدیم
5 936
#پارت۳۰۸
نفسی تازه کردم و گفتم :
_ساحل نمیتونه شما رو تنها بذاره و تصمیم داره اینجا بمونه، اونجا کلی کلاس رفته و درسش رو هم داره میخونه شما که دلتون نمیخواد ساحل استرس داشته باشه
_منم دوست ندارم مزاحم زندگی شما بشم.
_مزاحمتی نیست منیره خانوم.
_من اینجا تنها نیستم اقدس همیشه هست
تعارفات منیره خانوم تمومی نداشت و گفتم :
_ساحل نمیتونه بدون شما برگرده شما هم تعارف رو بذارین کنار به خاطر دخترتون چون اون تو خونه ازصبح تا شب تنهاست اینطوری خیال منم راحته
منیره خانوم از من فرصت خواست تا کمی فکر کنه منم از ساحل خواستم با مادرش حرف بزنه و تا مادرش راحت تر جواب سوالاتی که معذبه رو ازش بگیره.
بالاخره ساحل موفق شد مادرش رو راضی کنه که با ما بیاد و از این بابت خیال منم راحت شد.
تصمیم گرفتیم فردای اون روز حرکت کنیم قبلش با مارال هماهنگ کردم که به خونه سر بزنه.
_خوبی سلیم؟ ساحل حالش بهتره؟
_آره خداروشکر... میشناسیش که دختر صبوریه
_آره فداش بشم. دلم میخواست باهاش حرف بزنم گفتم شاید شرایط نداشته باشه
_مارال جان تماس گرفتم بگم اگه میشه یه سر به خونه بزن یکم اوضاع خونه رو چک کن مادر ساحل قراره با ما بیاد رنگ و لعابش طوری باشه که شک نکنه منو ساحل باهم فقط همخونه ایم،پولی چیزی هم لازمه بگو تا برات بفرستم
_آخه وسایل خونه که به وسایل تازه عروس نمیخوره
_نه وسایل مهم نیست چون به مادرش میگم بعد مراسم عروسی میریم خونمون... مارال جان من نمیدونم چطوری راهنماییت کنم خودت خانومی بهتر میدونی چکار کنی
کمی مکث کرد و گفت :
_خیالت راحت تو برو به کارات برس
صبح روز بعد اهالی روستا که با منیره خانوم صمیمی بودن اونجا اومدن تا خداحافظی کنن.
اقدس و دختراش کنار هم نشسته بودن و معلوم بود که هنوز نرفته دلتنگ شدن،اقدس گفت :
_آقا سلیم منیره خانوم رفیق و همدم منه زود به زود بیارینش که دلتنگ میشیم
مادر ساحل گفت :
_جدایی منو اقدس خانوم سخته، من که هرروز صبح اولین کسی که میدیدم اقدس بود و همیشه تو سختی زیاد پا به پای من میموند همیشه کمک دستم بود... حالا هم اگه اصرار ساحل نبود بعید میدونستم برم... میدونم که چندماهی بگذره دوباره ور دل خودتم
اقدس خندید و گفت :
_برو یکم تو شهر بگرد مارو ببر ور دل خودت
حرفای خانوم ها ادامه داشت و منم بیرون رفتم تا راحت باشن.
